|

پس از مرگ پیامبر

محمدتقی فاضل میبدی / دین پژوه و مدرس حوزه و دانشگاه

کمترین ساغر بزم خوش او شد کوثر/ دل چون شیشه ما هم قدح ایشان باد (مولوی)

براساس روایات تاریخی، پس از انتشار خبر مرگ پیامبر اسلام (ص) مردم جزیره‌العرب واکنش‌های مختلفی از خود نشان دادند؛

1-آنان که او را پیامبر برگزیده خدا می‌دانستند و تحولات بزرگ او را در جزیره‌العرب دیده بودند، نمی‌توانستند مرگ کسی را، که در دل و جان جای داده بودند، باور کنند. مردی که قبیله‌های مختلف عرب را زیر لوای توحید الفت بخشیده بود، آتش جنگ‌های دیرین را خاموش کرده بود، معاش محرومان و ایتامی را با زکات، صدقات و انفاق و تسویه اموال تامین کرده بود. سیاست «برابری»را به جای «نابرابری» نشانده بود، زنجیرهای اسارت و بردگی را از پای زیردستان باز گشاده بود و کرامت و شرافت و بزرگی آدمیان را فقط با تقوای الهی می‌دانست؛ باورکردن مرگ چنین پیامبری برای برخی چندان آسان نمی‌نمود. خاصه اینکه سن پیامبر چندان بالا نبود و بیماری‌اش کوتاه و نه چندان سخت. با خود می‌گفتند جسمش چون پیامش جاودانه است و او نمی‌میرد یا چون عیسی به آسمان صعود می‌کند. مورخان نگاشته‌اند هنگامی که خبر مرگ پیامبر اعلام شد، خلیفه دوم سخت برآشفت و گفت: هر کس بگوید محمد (ص) مرده است با شمشیر سراغش می‌روم. خلیفه اول خود را به او رسانید و گفت: مگر در قرآن نخوانده‌ای «انک میت و انهم میتون» خلیفه دوم خاموش شد و گفت خدای محمد زنده است.

2- گروهی معدود در انتظار این بودند که با مرگ پیامبر رسالت و پیام او نیز خاموش خواهد شد و سرخوردگان و قدرت‌باختگان از اسلام به نوای زمان جاهلیت بازمی‌گردند. غافل از اینکه خدا فرموده: «انا نحن نزلنا الذکر و انا له الحافظون»مولوی چه زیبا این کریمه را به نظم مثنوی کشانده است:

مصطفی را وعده داد الطاف حق / ‌گر بمیری تو نمیرد این سبق/ من کتاب و معجزت را حافظم / بیش و کم کن را ز قرآن رافضم/ تا قیامت باقیش داریم ما / تو مترس از نسخ دین‌ ای مصطفی/ هست قرآن مر تو را همچو عصا / کفرها را در کشد چون اژدها

و تاکنون اعجازوار این پیام و رسالت بر بلند‌ای تاریخ مانده است. به قول ویل دورانت در شگفتم با این همه حمله‌هایی که در تاریخ نسبت به اسلام و کشورهای اسلامی صورت گرفته، این دین (اسلام) سرپا مانده است.

3-گروه دیگری که پس از مرگ پیامبر برای امحای اسلام نمی‌اندیشیدند، اما برای احیای خلافت و بقای آن در تبار خود نمی‌آسودند، بدون اتلاف وقت، جسد بی‌جان پیامبر را رها کرده و شتابناک به دنبال نصب رییس امت برآمدند. معدودی از بنی‌هاشم، در راس آنان علی (ع) و عباس و طلحه و زبیر سرگرم غسل و دفن پیامبر بودند و عده‌ای زیر طاق ثقیفه نشسته بودند تا تکلیف امت را برای تعیین رهبری روشن سازند که مبادا قبیله‌ای قدرت را از کف قبیله دیگر برباید. مهاجرین (مکیان) و انصار (یثربیان) در زیر سایه ثقیفه به رقابت برخاستند. جدال و مشاجره بالا گرفت. برخی انصار چاره را در این دیدند که: «منا امیر و منکم امیر» از ما امیری و از شما امیری. یعنی دو رهبر برای یک امت. خلیفه که بزرگ و سالخورده مهاجرین بود، این رای را مردود دانست وگفت اختلاف امت را زیاد نکنید. امیر از مهاجرین باشد و وزیر از انصار. روایتی از پیامبر در آنجا قرائت شد که: «الائمه من قریش» پیشوا باید از قریش باشد. بگذریم از اینکه کسی برای این روایت به سند صحیحی دست نیافته است. در هر صورت کار تعیین پیشوا فیصله یافت. به گوش علی(ع) خبر رسید که گروهی از قریش که خویشتن را از شجره رسول‌الله خوانده‌اند بر انصار فایق آمدند. حضرت فرمود «احتجوا بالشجر واضاعوا الثمره» درخت را گرفتند و میوه را رها کردند. با این وجود، مشکلات مسلمین به نوعی دیگر از سر گرفته شد. ابوسفیان که از دیگر کهول قریش بود بر چنین انتخابی اعتراض کرد و رو به سوی خانه علی نهاد و گفت یا علی دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم.

حضرت از قبول بیعت امتناع کرد. چون می‌دانست که ابوسفیان چه‌ها در سر دارد. روزهای آغازین پس از مرگ پیامبر است. همه در این فکرند که چه کسی و یا از چه قبیله‌ای حاکم شود؟ انصار یا مهاجر؟ اگر از انصار است، از اوس باشد یا از خزرج؟ دعوا برسر قدرت بود و دغدغه اصلی پیامبر رو به فراموشی می‌رفت و چنین امری شوخی نیست. سال‌ها میان عدنانیان و قحطانیان یعنی اعراب شمال و جنوب بر سر قدرت دعوا بوده است. اسلام چنین برتری‌جویی‌هایی را شیطانی دانست و تخاصم را وصف جهنمیان شمرد. تا پیامبر زنده بود این مرزهای نفاق و شقاق فروریخته تلقی می‌شد. اکنون به گونه‌ای دیگر در غیاب پیامبر بازمی‌گردد. کسی در این فکر نیست که چگونه باید حکومت کرد تا اسلام واقعی بماند و اختلاف امت کم شود و خوی جاهلیت باز نگردد و آدمیان به نام اسلام بر سر هم نکوبند و اخلاق و عدالت و اخوت و معنویت که شاه‌بیت دعوت پیامبر بود، جزو فرهنگ و آیین مردم شود. دامنه اختلاف، اما، از همان آغاز شروع شد. چون به زعم عده‌ای قطب خلافت بر مدار و محور خود نمی‌گشت. سعدبن‌عباده که از سران انصار بود، هیچگاه در نماز خلیفه حاضر نشد و همواره سر از بیعت پیچید. در زمان خلیفه دوم جسد بیجان او را در راه شامات یافتند. برخی می‌گویند نخستین ترور کوری که پس از پیامبر در راه قدرت صورت گرفت، کشتن سعد بن‌عباده بود. با اینکه پیامبر «فتک»یعنی ترور را در اسلام نهی کرده بود؛ اما برای بقای قدرت ممکن است هر تروری را توجیه کرد و این قتل‌های کور در تاریخ اسلام، به ویژه روزگار عباسیان، ادامه داشت. نه تنها سعدبن‌عباده از بیعت سر باز زد، بلکه کسانی از بنی هاشم از جمله حضرت علی نیز در ماه‌های نخست با خلافت از سر سازگاری در نیامدند. شاید پایان داستان را تلخ و تاریک می‌دیدند. یعنی با این شیوه ممکن است سالیانی نه چندان دور، اسلام نبوت به اسلام سلطنت تبدیل شود و باز حکومت اسلامی به شیوه ملوکیت و سلطانی در لباس اسلام به جای نبوت نشیند و این آیینی که با دانش و قرائت و اندیشه آغاز شده است، پس از مرگ پیامبرش با جنگ قدرت ادامه یابد و چنین قضاوت شود که تاریخ اسلام یعنی تاریخ جنگ قدرت.

در تاریخ اسلام گروهی به نام [مستسلمین]یاد شده‌اند؛ یعنی کسانی که از راه لاعلاجی اسلام را پذیرا شدند. این گروه کسانی بودند که منافع خود را در آینده با پذیرفتن اسلام می‌دیدند. لهذا با گذشتن کمتر از نیم قرن مستسلمین جای مسلمانان واقعی را گرفتند. مطرودیان پیامبر چون خاندان ابی‌العاص به صحنه قدرت بازگشتند و برخی یاران پیامبر چون ابوذر به سوی شامات تبعید شدند. سیاست تسویه جای خود را به سیاست تفضیل داد و اختلافات جاهلیت بازگشت. حکومت پیامبر که براساس مشورت با مردم تاسیس شده بود، با حکومت خودکامه معاویه جابه‌جا شد. فاصله اسلام شام با اسلام مدینه بسان فاصله اسلام پیامبر تا جاهلیت بود. شاید داستان پیدایش «رده» یعنی از دین برگشتگان در فاصله کوتاهی پس از مرگ پیامبر دور از انتظار نباشد. نخستین کار آنان این بود که از پرداخت زکات امتناع ورزیدند. نافرمانی مدنی آنان با فشار مالی بر خلافت آغاز شد. در میان آنان کسانی دعوی نبوت کردند. با شمشیر خالد و خون‌هایی که ریخته شد، این سرکشی‌ها فرو نشست. برخی جریان رده را یک رویداد سیاسی می‌دانند و نه اعتقادی.

قرآن هشدار داده بود که اگر پیامبر بمیرد یا کشته شود شما نباید به اعقاب خود برگردید. (آل‌عمران /144) برگشت به گذشته یعنی برگشتن به خوی جاهلیت و دعوی بر سر قدرت و ثروت و برگشت کینه‌های میان اوس و خزرج و سایر قبایل و تقابل گروه‌ها در برابر هم. در آغازین روزهای پس از مرگ رسول‌خدا این علایم دیده می‌شد. چندی نگذشت که روایت‌هایی دروغین از زبان پیامبر به سود و زیان این و آن قرائت شد. شاید خطبه آتشین دخت پیامبر در همان ماه‌های نخست، دیدن سیاهی‌ها و تلخناکی‌ها در آینده نه چندان دور بود. یعنی بازگشت پدیده‌ای به نام طاغوت. لهذا ابراهیم بر نمرود می‌تازد، موسی بر سر فرعون فریاد می‌کشد، عیسی در برابر احبار و ملایان یهودی که به جای خدا نشسته بودند، می‌ایستد. و حضرت محمد(ص) با تمام مظاهر بت و بت‌پرستی چه در قالب هبل و چه در قالب ابوجهل به تمام دردها و زجرها تن می‌دهد. علی (ع) در روزهای نخست خلافت چنین گفت: «الا وان بلیتکم قدعادت کهیئتها یوم بعث‌الله نبیه.» روزگار شما به مانند روزگار پیش از بعثت بازگشته است. یعنی خو و خصلت جاهلی در میان شما دوباره عودت نموده است. اموال مسلمین در دست معدود افرادی قرار گرفته و مردم به ذلت و بدبختی گرفتار آمده‌اند. [اتخذوامال الله دولا وعباده خولا] در تاریخ آورده‌اند که پیامبر در واپسین لحظات عمرش قلم و کاغذ طلب کرد تا مکتوبی به جای نهد؛ شاید برخی پنداشتند که می‌خواهد تکلیف امت را پس از خود روشن کند. لهذا تمرد کردند و گفتند هذیانی است ناشی از تب. امام صادق (ع) آخرین گفتار پیامبر را بر سر منبر مسجد مدینه چنین بیان می‌کند:

«اذکرالله الوالی من بعدی علی امتی، الا یرحم علی جماعه: المسلمین. فاجل کبیرهم ورحم ضعیفهم. وقر عالمهم ولم یضربهم فیذلهم. ولم یفقرهم فیکفرهم. ولم یغلق بابه دونهم فیاکل قویهم ضعیفهم. ثم قال: قدبلغت ونصحت واشهدوا» پیشوایان بر امتم را تذکر می‌دهم که بر مسلمانان بی‌رحمی نکنند، سالخوردگان را بزرگ شمرند، بر محرومان رحم آورند، عالمان و دانشمندان را بزرگ دارند، مبادا آنان به ذلت بیفتند، جامعه را به فقر و ناداری نکشانند که کفر به دنبال دارد، سپس فرمود پیامم را ابلاغ کردم و نصیحتم را رساندم، همگی شاهد باشید. امام صادق می‌فرماید: هذا آخر کلام تکلم به رسول‌الله علی منبره (بحار ج22ص495)

کمترین ساغر بزم خوش او شد کوثر/ دل چون شیشه ما هم قدح ایشان باد (مولوی)

براساس روایات تاریخی، پس از انتشار خبر مرگ پیامبر اسلام (ص) مردم جزیره‌العرب واکنش‌های مختلفی از خود نشان دادند؛

1-آنان که او را پیامبر برگزیده خدا می‌دانستند و تحولات بزرگ او را در جزیره‌العرب دیده بودند، نمی‌توانستند مرگ کسی را، که در دل و جان جای داده بودند، باور کنند. مردی که قبیله‌های مختلف عرب را زیر لوای توحید الفت بخشیده بود، آتش جنگ‌های دیرین را خاموش کرده بود، معاش محرومان و ایتامی را با زکات، صدقات و انفاق و تسویه اموال تامین کرده بود. سیاست «برابری»را به جای «نابرابری» نشانده بود، زنجیرهای اسارت و بردگی را از پای زیردستان باز گشاده بود و کرامت و شرافت و بزرگی آدمیان را فقط با تقوای الهی می‌دانست؛ باورکردن مرگ چنین پیامبری برای برخی چندان آسان نمی‌نمود. خاصه اینکه سن پیامبر چندان بالا نبود و بیماری‌اش کوتاه و نه چندان سخت. با خود می‌گفتند جسمش چون پیامش جاودانه است و او نمی‌میرد یا چون عیسی به آسمان صعود می‌کند. مورخان نگاشته‌اند هنگامی که خبر مرگ پیامبر اعلام شد، خلیفه دوم سخت برآشفت و گفت: هر کس بگوید محمد (ص) مرده است با شمشیر سراغش می‌روم. خلیفه اول خود را به او رسانید و گفت: مگر در قرآن نخوانده‌ای «انک میت و انهم میتون» خلیفه دوم خاموش شد و گفت خدای محمد زنده است.

2- گروهی معدود در انتظار این بودند که با مرگ پیامبر رسالت و پیام او نیز خاموش خواهد شد و سرخوردگان و قدرت‌باختگان از اسلام به نوای زمان جاهلیت بازمی‌گردند. غافل از اینکه خدا فرموده: «انا نحن نزلنا الذکر و انا له الحافظون»مولوی چه زیبا این کریمه را به نظم مثنوی کشانده است:

مصطفی را وعده داد الطاف حق / ‌گر بمیری تو نمیرد این سبق/ من کتاب و معجزت را حافظم / بیش و کم کن را ز قرآن رافضم/ تا قیامت باقیش داریم ما / تو مترس از نسخ دین‌ ای مصطفی/ هست قرآن مر تو را همچو عصا / کفرها را در کشد چون اژدها

و تاکنون اعجازوار این پیام و رسالت بر بلند‌ای تاریخ مانده است. به قول ویل دورانت در شگفتم با این همه حمله‌هایی که در تاریخ نسبت به اسلام و کشورهای اسلامی صورت گرفته، این دین (اسلام) سرپا مانده است.

3-گروه دیگری که پس از مرگ پیامبر برای امحای اسلام نمی‌اندیشیدند، اما برای احیای خلافت و بقای آن در تبار خود نمی‌آسودند، بدون اتلاف وقت، جسد بی‌جان پیامبر را رها کرده و شتابناک به دنبال نصب رییس امت برآمدند. معدودی از بنی‌هاشم، در راس آنان علی (ع) و عباس و طلحه و زبیر سرگرم غسل و دفن پیامبر بودند و عده‌ای زیر طاق ثقیفه نشسته بودند تا تکلیف امت را برای تعیین رهبری روشن سازند که مبادا قبیله‌ای قدرت را از کف قبیله دیگر برباید. مهاجرین (مکیان) و انصار (یثربیان) در زیر سایه ثقیفه به رقابت برخاستند. جدال و مشاجره بالا گرفت. برخی انصار چاره را در این دیدند که: «منا امیر و منکم امیر» از ما امیری و از شما امیری. یعنی دو رهبر برای یک امت. خلیفه که بزرگ و سالخورده مهاجرین بود، این رای را مردود دانست وگفت اختلاف امت را زیاد نکنید. امیر از مهاجرین باشد و وزیر از انصار. روایتی از پیامبر در آنجا قرائت شد که: «الائمه من قریش» پیشوا باید از قریش باشد. بگذریم از اینکه کسی برای این روایت به سند صحیحی دست نیافته است. در هر صورت کار تعیین پیشوا فیصله یافت. به گوش علی(ع) خبر رسید که گروهی از قریش که خویشتن را از شجره رسول‌الله خوانده‌اند بر انصار فایق آمدند. حضرت فرمود «احتجوا بالشجر واضاعوا الثمره» درخت را گرفتند و میوه را رها کردند. با این وجود، مشکلات مسلمین به نوعی دیگر از سر گرفته شد. ابوسفیان که از دیگر کهول قریش بود بر چنین انتخابی اعتراض کرد و رو به سوی خانه علی نهاد و گفت یا علی دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم.

حضرت از قبول بیعت امتناع کرد. چون می‌دانست که ابوسفیان چه‌ها در سر دارد. روزهای آغازین پس از مرگ پیامبر است. همه در این فکرند که چه کسی و یا از چه قبیله‌ای حاکم شود؟ انصار یا مهاجر؟ اگر از انصار است، از اوس باشد یا از خزرج؟ دعوا برسر قدرت بود و دغدغه اصلی پیامبر رو به فراموشی می‌رفت و چنین امری شوخی نیست. سال‌ها میان عدنانیان و قحطانیان یعنی اعراب شمال و جنوب بر سر قدرت دعوا بوده است. اسلام چنین برتری‌جویی‌هایی را شیطانی دانست و تخاصم را وصف جهنمیان شمرد. تا پیامبر زنده بود این مرزهای نفاق و شقاق فروریخته تلقی می‌شد. اکنون به گونه‌ای دیگر در غیاب پیامبر بازمی‌گردد. کسی در این فکر نیست که چگونه باید حکومت کرد تا اسلام واقعی بماند و اختلاف امت کم شود و خوی جاهلیت باز نگردد و آدمیان به نام اسلام بر سر هم نکوبند و اخلاق و عدالت و اخوت و معنویت که شاه‌بیت دعوت پیامبر بود، جزو فرهنگ و آیین مردم شود. دامنه اختلاف، اما، از همان آغاز شروع شد. چون به زعم عده‌ای قطب خلافت بر مدار و محور خود نمی‌گشت. سعدبن‌عباده که از سران انصار بود، هیچگاه در نماز خلیفه حاضر نشد و همواره سر از بیعت پیچید. در زمان خلیفه دوم جسد بیجان او را در راه شامات یافتند. برخی می‌گویند نخستین ترور کوری که پس از پیامبر در راه قدرت صورت گرفت، کشتن سعد بن‌عباده بود. با اینکه پیامبر «فتک»یعنی ترور را در اسلام نهی کرده بود؛ اما برای بقای قدرت ممکن است هر تروری را توجیه کرد و این قتل‌های کور در تاریخ اسلام، به ویژه روزگار عباسیان، ادامه داشت. نه تنها سعدبن‌عباده از بیعت سر باز زد، بلکه کسانی از بنی هاشم از جمله حضرت علی نیز در ماه‌های نخست با خلافت از سر سازگاری در نیامدند. شاید پایان داستان را تلخ و تاریک می‌دیدند. یعنی با این شیوه ممکن است سالیانی نه چندان دور، اسلام نبوت به اسلام سلطنت تبدیل شود و باز حکومت اسلامی به شیوه ملوکیت و سلطانی در لباس اسلام به جای نبوت نشیند و این آیینی که با دانش و قرائت و اندیشه آغاز شده است، پس از مرگ پیامبرش با جنگ قدرت ادامه یابد و چنین قضاوت شود که تاریخ اسلام یعنی تاریخ جنگ قدرت.

در تاریخ اسلام گروهی به نام [مستسلمین]یاد شده‌اند؛ یعنی کسانی که از راه لاعلاجی اسلام را پذیرا شدند. این گروه کسانی بودند که منافع خود را در آینده با پذیرفتن اسلام می‌دیدند. لهذا با گذشتن کمتر از نیم قرن مستسلمین جای مسلمانان واقعی را گرفتند. مطرودیان پیامبر چون خاندان ابی‌العاص به صحنه قدرت بازگشتند و برخی یاران پیامبر چون ابوذر به سوی شامات تبعید شدند. سیاست تسویه جای خود را به سیاست تفضیل داد و اختلافات جاهلیت بازگشت. حکومت پیامبر که براساس مشورت با مردم تاسیس شده بود، با حکومت خودکامه معاویه جابه‌جا شد. فاصله اسلام شام با اسلام مدینه بسان فاصله اسلام پیامبر تا جاهلیت بود. شاید داستان پیدایش «رده» یعنی از دین برگشتگان در فاصله کوتاهی پس از مرگ پیامبر دور از انتظار نباشد. نخستین کار آنان این بود که از پرداخت زکات امتناع ورزیدند. نافرمانی مدنی آنان با فشار مالی بر خلافت آغاز شد. در میان آنان کسانی دعوی نبوت کردند. با شمشیر خالد و خون‌هایی که ریخته شد، این سرکشی‌ها فرو نشست. برخی جریان رده را یک رویداد سیاسی می‌دانند و نه اعتقادی.

قرآن هشدار داده بود که اگر پیامبر بمیرد یا کشته شود شما نباید به اعقاب خود برگردید. (آل‌عمران /144) برگشت به گذشته یعنی برگشتن به خوی جاهلیت و دعوی بر سر قدرت و ثروت و برگشت کینه‌های میان اوس و خزرج و سایر قبایل و تقابل گروه‌ها در برابر هم. در آغازین روزهای پس از مرگ رسول‌خدا این علایم دیده می‌شد. چندی نگذشت که روایت‌هایی دروغین از زبان پیامبر به سود و زیان این و آن قرائت شد. شاید خطبه آتشین دخت پیامبر در همان ماه‌های نخست، دیدن سیاهی‌ها و تلخناکی‌ها در آینده نه چندان دور بود. یعنی بازگشت پدیده‌ای به نام طاغوت. لهذا ابراهیم بر نمرود می‌تازد، موسی بر سر فرعون فریاد می‌کشد، عیسی در برابر احبار و ملایان یهودی که به جای خدا نشسته بودند، می‌ایستد. و حضرت محمد(ص) با تمام مظاهر بت و بت‌پرستی چه در قالب هبل و چه در قالب ابوجهل به تمام دردها و زجرها تن می‌دهد. علی (ع) در روزهای نخست خلافت چنین گفت: «الا وان بلیتکم قدعادت کهیئتها یوم بعث‌الله نبیه.» روزگار شما به مانند روزگار پیش از بعثت بازگشته است. یعنی خو و خصلت جاهلی در میان شما دوباره عودت نموده است. اموال مسلمین در دست معدود افرادی قرار گرفته و مردم به ذلت و بدبختی گرفتار آمده‌اند. [اتخذوامال الله دولا وعباده خولا] در تاریخ آورده‌اند که پیامبر در واپسین لحظات عمرش قلم و کاغذ طلب کرد تا مکتوبی به جای نهد؛ شاید برخی پنداشتند که می‌خواهد تکلیف امت را پس از خود روشن کند. لهذا تمرد کردند و گفتند هذیانی است ناشی از تب. امام صادق (ع) آخرین گفتار پیامبر را بر سر منبر مسجد مدینه چنین بیان می‌کند:

«اذکرالله الوالی من بعدی علی امتی، الا یرحم علی جماعه: المسلمین. فاجل کبیرهم ورحم ضعیفهم. وقر عالمهم ولم یضربهم فیذلهم. ولم یفقرهم فیکفرهم. ولم یغلق بابه دونهم فیاکل قویهم ضعیفهم. ثم قال: قدبلغت ونصحت واشهدوا» پیشوایان بر امتم را تذکر می‌دهم که بر مسلمانان بی‌رحمی نکنند، سالخوردگان را بزرگ شمرند، بر محرومان رحم آورند، عالمان و دانشمندان را بزرگ دارند، مبادا آنان به ذلت بیفتند، جامعه را به فقر و ناداری نکشانند که کفر به دنبال دارد، سپس فرمود پیامم را ابلاغ کردم و نصیحتم را رساندم، همگی شاهد باشید. امام صادق می‌فرماید: هذا آخر کلام تکلم به رسول‌الله علی منبره (بحار ج22ص495)

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.