استخدام به شرط «اماس»
مریم پیمان
شببیداری، خواب صبح را شیرین میکند. دیر شده است. باید رفت. با عجله سوار اولین تاکسی میشوم. راننده با مسافر، گرم صحبت درباره استخدام در یکی از نهادهای دولتیاند. «برای مصاحبه باید آماده شوم. مرحله اول را قبول شدهام». ذهنم درگیر میشود؛ «اگر «اماس» نداشتم، کارمند میشدم؟». با شناختی که بر حسب عادت از خودم دارم، پاسخم منفی است؛ اما بارها دیدهام که برخلاف عادت، عمل کردهام و به مشکلی هم برنخوردهام. «برای گزینش خواستند یا مصاحبه کاری؟». صدای راننده من را به یاد روزهایی میاندازد که فرمهای درخواست کار را مینوشتم. چه جاهای عجیب و غریبی که برای یافتن شغل نرفتم! در همه فرمها علاوه بر مشخصات فردی، نکتههای جالبی هم بود؛ ازجمله اینکه مدل ماشینتان چیست، چند بار به سفر خارجی رفتهاید، قصد بچهدارشدن دارید، تا پرسش آزاردهندهای که همیشه برای نوشتن پاسخ آن مردد بودم؛ «آیا بیماری خاصی دارید؟». این پرسش چه مکتوب و چه شفاهی همیشه من را به سکوت وامیداشت. نیاز روانی و در مرحله بعد مالی به شغل، تردید را در بیان پاسخ در من هویدا میکرد. پنهانکردن بیماری از دوستان و بستگان به فضای کار هم کشیده میشد. شرایط نامناسب
محل کار و فشارهای گاه و بیگاه، آستانه تحمل و کنترل بیماری را به بازی میگرفت. چقدر تلخ بود. حتی نمیتوانستم پاسخ «خیر» را در فرم بنویسم و تنها به خط تیرهای از تردید و خشم، مقابل این پرسش بسنده میکردم. پرسشها در سرم ردیف میشدند؛ «اگر از بیماری من مطلع شوند، استخدام خواهند کرد؟»، «اگر بعدها بفهمند دروغ گفتهام، چه خواهد شد؟»، « اگر سر کار حالم بد شود، باید چه کار کنم؟»، « آیا تمام تلاشها و سابقه درسی و کاریام را نادیده میگیرند؟» و... .
«خانم رسیدیم». بهتزده به راننده نگاه میکنم و به فکرهایم ادامه میدهم. حالوهوای این روزها خوب نیست، بد هم نیست؛ اما هنوز نه واقعا پاییز از راه رسیده که باد خنکی بوزد و نه تابستان رفته است که با خیال راحت در خیابان قدم بزنم و با خودم خلوت کنم. این خلوتهای مونولوگی را دوست دارم. قطرهای عرق، روی ستون فقراتم سُر میخورد. قانونی برای بهکارگرفتن بیماران خاص ندیدهام و بیشتر حرفهایی از حمایتهایی برای بازنشستگی زودهنگام شنیدهام، حتی برای تصنع، قانونی ندیدهام که امکانات شغلی برای بیماران خاص فراهم کند؛ درحالیکه بارها دیدهام که کارفرما ترجیح بدهد یک کارمند «سالم» داشته باشد. در شرایطی که دولت تلاش میکند نرخ بیکاری را کنترل کند، انتظار زیادی است که بخواهم بیماران هم «حتما» شاغل باشند. داستان بیماران خاص به تعداد آنها متفاوت است و در این میان «اماس» متفاوتتر، زیرا در بین دوستان و همکارانم بسیاری «اماس» دارند و موفقتر از دیگراناند. «کاش! پنهان نمیکردند». به خودم یادآوری میکنم که اگر کار نبود، شاید بیماری کنترل نمیشد و ناتوانی در همه سلولهایم رسوب میکرد. «کاردرمانی» نسخه خوبی است. این روزها بهتر
است یادمان نرود که برای استخدام، چه شرطی میگذاریم؛ البته به شرطی که یک مبتلا به «اماس» هم شهامت بیان بیماریاش را داشته باشد.
شببیداری، خواب صبح را شیرین میکند. دیر شده است. باید رفت. با عجله سوار اولین تاکسی میشوم. راننده با مسافر، گرم صحبت درباره استخدام در یکی از نهادهای دولتیاند. «برای مصاحبه باید آماده شوم. مرحله اول را قبول شدهام». ذهنم درگیر میشود؛ «اگر «اماس» نداشتم، کارمند میشدم؟». با شناختی که بر حسب عادت از خودم دارم، پاسخم منفی است؛ اما بارها دیدهام که برخلاف عادت، عمل کردهام و به مشکلی هم برنخوردهام. «برای گزینش خواستند یا مصاحبه کاری؟». صدای راننده من را به یاد روزهایی میاندازد که فرمهای درخواست کار را مینوشتم. چه جاهای عجیب و غریبی که برای یافتن شغل نرفتم! در همه فرمها علاوه بر مشخصات فردی، نکتههای جالبی هم بود؛ ازجمله اینکه مدل ماشینتان چیست، چند بار به سفر خارجی رفتهاید، قصد بچهدارشدن دارید، تا پرسش آزاردهندهای که همیشه برای نوشتن پاسخ آن مردد بودم؛ «آیا بیماری خاصی دارید؟». این پرسش چه مکتوب و چه شفاهی همیشه من را به سکوت وامیداشت. نیاز روانی و در مرحله بعد مالی به شغل، تردید را در بیان پاسخ در من هویدا میکرد. پنهانکردن بیماری از دوستان و بستگان به فضای کار هم کشیده میشد. شرایط نامناسب
محل کار و فشارهای گاه و بیگاه، آستانه تحمل و کنترل بیماری را به بازی میگرفت. چقدر تلخ بود. حتی نمیتوانستم پاسخ «خیر» را در فرم بنویسم و تنها به خط تیرهای از تردید و خشم، مقابل این پرسش بسنده میکردم. پرسشها در سرم ردیف میشدند؛ «اگر از بیماری من مطلع شوند، استخدام خواهند کرد؟»، «اگر بعدها بفهمند دروغ گفتهام، چه خواهد شد؟»، « اگر سر کار حالم بد شود، باید چه کار کنم؟»، « آیا تمام تلاشها و سابقه درسی و کاریام را نادیده میگیرند؟» و... .
«خانم رسیدیم». بهتزده به راننده نگاه میکنم و به فکرهایم ادامه میدهم. حالوهوای این روزها خوب نیست، بد هم نیست؛ اما هنوز نه واقعا پاییز از راه رسیده که باد خنکی بوزد و نه تابستان رفته است که با خیال راحت در خیابان قدم بزنم و با خودم خلوت کنم. این خلوتهای مونولوگی را دوست دارم. قطرهای عرق، روی ستون فقراتم سُر میخورد. قانونی برای بهکارگرفتن بیماران خاص ندیدهام و بیشتر حرفهایی از حمایتهایی برای بازنشستگی زودهنگام شنیدهام، حتی برای تصنع، قانونی ندیدهام که امکانات شغلی برای بیماران خاص فراهم کند؛ درحالیکه بارها دیدهام که کارفرما ترجیح بدهد یک کارمند «سالم» داشته باشد. در شرایطی که دولت تلاش میکند نرخ بیکاری را کنترل کند، انتظار زیادی است که بخواهم بیماران هم «حتما» شاغل باشند. داستان بیماران خاص به تعداد آنها متفاوت است و در این میان «اماس» متفاوتتر، زیرا در بین دوستان و همکارانم بسیاری «اماس» دارند و موفقتر از دیگراناند. «کاش! پنهان نمیکردند». به خودم یادآوری میکنم که اگر کار نبود، شاید بیماری کنترل نمیشد و ناتوانی در همه سلولهایم رسوب میکرد. «کاردرمانی» نسخه خوبی است. این روزها بهتر
است یادمان نرود که برای استخدام، چه شرطی میگذاریم؛ البته به شرطی که یک مبتلا به «اماس» هم شهامت بیان بیماریاش را داشته باشد.