|

گفت‌وگو با زینب موحد؛

«باغ محصور»/ نقاشی می‌کنم به خاطر خودِ نقاشی، نه هیچ چیز دیگر

زینب موحد از آن دسته نقاشانی نیست که رئالیسم را برای اطمینان‌بخشی به چشم به کار می‌گیرند؛ برعکس، او از دقت رئالیستی برای بی‌ثبات‌کردن دیدن استفاده می‌کند. در آثار او، تصویر در نگاه نخست روشن، آشنا و حتی آرام به نظر می‌رسد: زن، خانه، لباس، پرده، گیاه، دیوار، شیشه، خیابان، خودرو، انعکاس. اما همین عناصر آشنا، کمی بعد، نظم خود را از دست می‌دهند و به میدان برخورد نیروهایی بدل می‌شوند که هویت، بدن و واقعیت را در وضعیت تعلیق نگه می‌دارند.

«باغ محصور»/ نقاشی می‌کنم به خاطر خودِ نقاشی، نه هیچ چیز دیگر
حسین گنجی روزنامه‌نگار، پژوهش‌گر، منتقد هنرهای تجسمی و مدیر و مشاور ارتباطات و توسعه برند

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

زینب موحد از آن دسته نقاشانی نیست که رئالیسم را برای اطمینان‌بخشی به چشم به کار می‌گیرند؛ برعکس، او از دقت رئالیستی برای بی‌ثبات‌کردن دیدن استفاده می‌کند. در آثار او، تصویر در نگاه نخست روشن، آشنا و حتی آرام به نظر می‌رسد: زن، خانه، لباس، پرده، گیاه، دیوار، شیشه، خیابان، خودرو، انعکاس. اما همین عناصر آشنا، کمی بعد، نظم خود را از دست می‌دهند و به میدان برخورد نیروهایی بدل می‌شوند که هویت، بدن و واقعیت را در وضعیت تعلیق نگه می‌دارند.

1405-03-28 16.18.34

موحد با زبان نقاشی فیگوراتیو کار می‌کند، اما حاصل کارش صرفاً فیگوراتیو نیست؛ او فیگور را در شرایطی قرار می‌دهد که دیگر نمی‌تواند به‌سادگی «خودش» باشد. موحد، متولد ۱۳۶۰ در تهران، دانش‌آموخته نقاشی در مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد، و عضو پیوسته انجمن هنرمندان نقاش ایران است.

در کارنامه او نمایشگاه‌هایی چون «باغ محصور»، «شرایط ناپایدار» و «آنچه هستیم» دیده می‌شود؛ مسیری که از فضای خصوصی، خانگی و زنانه آغاز می‌شود و به جهانی لایه‌مند، بازتابی و اجتماعی می‌رسد. نمایش «شرایط ناپایدار» در گالری شیرین تهران و سپس در High Line Nine نیویورک، یکی از نقاط مهم این چرخش است؛ جایی که زنِ آثار او از حریم خانه خارج می‌شود و در معرض شهر، شیشه، گیاه، دیوار و نگاه عمومی قرار می‌گیرد. خود هنرمند در گفت‌وگویی توضیح داده است که در مجموعه‌های اخیر، برخلاف کارهای قبلی که موضوع در آنها نقش اصلی داشت، «خود تصویر» و عناصر بصری در اولویت قرار گرفته‌اند؛ تصویرهایی که در شیشه ادغام و منعکس می‌شوند، از ماهیت اولیه خود فاصله می‌گیرند و با تکه‌تکه‌شدن و تکرار، به تصویرهای تازه بدل می‌شوند. او همچنین تصریح کرده که زنان در آثار جدید از فضاهای داخلی پیشین خارج شده و وارد جامعه شده‌اند؛ تغییری که تنها جابه‌جایی مکان نیست، بلکه تغییر در تعریف بدن، حضور و سوژگی زنانه است.

از همین‌جا اهمیت گفت‌وگو با زینب موحد آغاز می‌شود. او نقاش «زن در خانه» نیست؛ نقاش وضعیت زن در میانه فشارهای دیداری، اجتماعی و روانی است. در آثار او، پوشش، پرده، لباس، شیشه، گیاه و دیوار فقط اشیا نیستند؛ هرکدام دستگاهی برای دیدن و پنهان‌کردن‌اند. او از تجربه زیسته زن ایرانی حرف می‌زند، اما آن را به روایت مستقیم اجتماعی تقلیل نمی‌دهد. ترس، محدودیت، مراقبت از بدن، حضور در جامعه، خاطره خانه، وسوسه آزادی و اضطراب دیده‌شدن، همه در سطح تصویر ته‌نشین شده‌اند. در گفت‌وگویی دیگر نیز موحد به تأثیر مستقیم جامعه و تجربه زیسته خود به‌عنوان زن ایرانی بر آثارش اشاره کرده و از هراس‌هایی گفته که از کودکی درباره پوشش زنان در او و نسلش نهادینه شده‌اند. پس پرسش اصلی این گفت‌وگو، تنها این نیست که زینب موحد چه می‌کشد؛ پرسش دقیق‌تر این است که او چگونه از دل تصویرهای به‌ظاهر آشنا، وضعیت ناپایدار زیستن، زن‌بودن، دیده‌شدن و در جهان بودن را نقاشی می‌کند.

*آیا می‌توان گفت مسیر کاری شما از «زن در فضای محصور» به «زن در وضعیت ناپایدار یا قدری خودمختار» رسیده است؟

کاملاً همین‌طور است. به یک زن مستقل و خودمختار رسیده. آن زنی که محصور بود، زنی که اجازه نداشت. این هم می‌تواند تا حدی برگرفته از ساحت شخصی زندگی من باشد؛ می‌تواند متأثر از تاریخ معاصرِ زندگی زن ایرانی هم باشد. شاید اگر از همان اوایل، مثلاً از دوره پهلوی اول در نظر بگیریم، واقعاً با یک روند کند، حتی با وجود آزادی‌ها، خانواده، اجتماع، شرم و حیا، به این زن اجازه دادند که شجاعانه از پستو به فضای خارج از خانه کشیده شود و در اجتماع حضور پیدا کند.

*در مجموعه «باغ محصور»، باغ همزمان می‌تواند مأمن، خاطره، حریم و زندان باشد. برای شما «باغ» بیشتر پناهگاه است یا حصار؟

اینجا باغ، در مجموعه «باغ محصور»، هم‌زمان هم حصار است و هم مأمن. زندانی به زندان خودش عادت می‌کند. البته به این شدت نیست، اما این حصار شاید به او تحمیل شده باشد. نکته بارز و متمایز زن‌های تصویر من، حتی در مجموعه‌های قبلی، این است که این زن نمی‌جنگد، جنگ صوری نمی‌کند؛ بلکه آن‌طور که دلش می‌خواهد، از این مأمنِ تحمیل‌شده استفاده می‌کند. کتاب و روزنامه در دست زن‌هایی هست که زیر بند رخت نشسته‌اند.

این زن، مثل آن تصویری نیست که در دهه‌های اخیر در هنر معاصر ما زیاد دیده‌ایم؛ زنی که مدام در حال ناله و فریاد و اعتراض به تحمیل و این‌هاست. نه، این زن خودش است؛ خودش است و یواش‌یواش این «خود» را به اجتماع تحمیل می‌کند. دقیقاً همان کاری که ما در این چند سال در اجتماع کرده‌ایم.

*رئالیسم در کار شما بسیار دقیق است، اما نتیجه کار الزاماً واقع‌گرا نیست. چرا هنوز به زبان رئالیستی وفادار مانده‌اید؟

اینکه چرا هنوز به رئالیسم وفادار مانده‌ام، باید بگویم رئالیسم در کار من هم در فرم و هم در معنا حضور دارد. این انتخاب، تا حدی یک علاقه شخصی و روانی است. کشیدن چیزها و نزدیک شدن به فرم‌های اصلی، برای من بسیار شوق‌برانگیز است؛ نوعی وفاداری به نقاشی کلاسیک. نقاشی برای من همین است. من زبان نقاشی مدرن را هم خیلی خوب بلدم و درک می‌کنم، چون آموزش آکادمیک دیده‌ام و در دانشگاه به این شکل به ما آموزش داده شد؛ فضای دانشگاه آزادی که در دهه ۸۰ تجربه کردم و استادی مثل آقای عمامه‌پیچ که داشتم. اما در نهایت، این یک دغدغه و علاقه شخصی است. اساساً همین علایق شخصی ماست که به‌عنوان هنرمند، ما را پیش می‌برد و محرک خلق کردن است. وقتی می‌بینم مثلاً یک دست را درست درآورده‌ام، فارغ از همه اتفاقات تصویری و کانسپت، واقعاً ذوق می‌کنم؛ انگار جایزه گرفته‌ام. اگر بخواهم در یک جمله خلاصه‌اش کنم، همین علاقه شخصی است.

*حضور خود شما در آثار تا چه اندازه خودنگاره است و تا چه اندازه به تجربه‌ای جمعی از زن ایرانی اشاره دارد؟

یک جورایی می‌شود گفت هر دو است. خودنگاره است و من همیشه هم به این موضوع اذعان می‌کنم. درست است که صورت ندارد، اما همیشه می‌گویم که خودنگاره است. چون تنِ من وسیله‌ای است که به واسطه آن زن‌بودن را تجربه می‌کنم. بعد این زن‌بودن وارد این مبحث می‌شود که من، به‌مثابه زن، هر زنی، آن را به جنسیت خودم تعمیم می‌دهم.

*زن در نقاشی‌های شما معمولاً منفعل به نظر نمی‌رسد، اما آزاد هم نیست. این وضعیت میان‌گیر برای شما چقدر آگاهانه است؟

نکته خیلی حساسی را اشاره کردید. زنان آثار من اصلاً منفعل نیستند و دچار استیصال هم نمی‌شوند. یک جورهایی آگاه به چیزهایی هستند که به آنها تحمیل شده است، اما در این حصار در این آزادی‌هایی که در طول زمان در جاهایی از آن سلب شده، مدام در حال به‌دست آوردن دوباره آنها هستند و اصلاً در انفعال به سر نمی‌برند. حتی در بعضی جاها، این تلاش را جشن می‌گیرند؛ نه صرفاً با تنش، بلکه لزوماً با آگاهی و دانایی. این نکته‌ای است که خودم هم نسبت به آن حساسیت زیادی دارم.

*شما از تجربه ترس‌های کودکی درباره پوشش زنان گفته‌اید. آیا لباس در آثارتان هنوز حامل همان حافظه اجتماعی است؟

دقیقاً، پوشش و لباس برای من از حافظه جمعی ما می‌آید. یعنی به‌نوعی با همان تغییراتی که زن در اجتماع تجربه کرده. در اجتماعی که من در آن حضور داشته‌ام و در آن بزرگ شده‌ام، همان‌طور که تغییر کرده، لباس‌ها و پوشش‌ها هم تغییر کرده‌اند. این‌قدر این تغییرات زیاد بوده که حتی اگر کسی خیلی حساس باشد، می‌تواند دوره تاریخی یا بازه زمانی کارهای من را تشخیص بدهد. من اصلاً نمی‌گویم این‌ها تبعیت از مد بوده، چون خودم اساساً تابع مد نیستم. یک جورایی آن تلاشی که انگار برای رسیدن به آزادی کرده‌ایم را دلم می‌خواهد در کارهایم به رخ بکشم. برای همین، کارهای قبلی من کاملاً ریشه در ترس‌ها و محدودیت‌هایی دارد که پدرم برای من قائل بود. پدرم خیلی زود فوت کرد، وقتی ۱۷ سالم بود. بعد از آن تازه فهمیدم که من این‌طور نیستم؛ شروع کردم به تغییر کردن، تغییر کردن، تا رسیدم به این آدمی که حالا به‌عنوان نماینده یک نسل و یک جمع کثیر از زنان هم‌نسل و حتی نسل‌های قبل و بعد از خودم، به این موضوع اشاره می‌کنم.

1405-03-28 16.18.30

*گیاهان در نقاشی‌های شما زیبا و زنده‌اند، اما اغلب آرامش‌بخش نیستند؛ می‌پیچند، می‌پوشانند، مزاحم می‌شوند و گاهی بدن را می‌بلعند. نسبت شما با گیاه چیست؟

قبل از اینکه بخواهم به کانسپت بپردازم، دلیل اینکه به سمت گیاه می‌روم، به خاطر زیبایی و طراوت آن است. و شاید هم در اجرا، گاهی شاید اشتباه توانسته باشم کار را به سرانجام برسانم؛ چون برای من اصلاً معنای پیچیدن یا دست‌وپاگیر بودن ندارد؛ یک جور همنشینیِ لطافت زن و لطافت گیاه را می‌خواهم تصویر کنم. می‌خواهم بگویم زن در درگیری با طبیعت در یک درگیری تصویری خودش بخشی از طبیعت است. در نهایت به این می‌خواهم برسم که تنِ زن هم بخشی از طبیعت است.

ما داریم با چه چیزی می‌جنگیم؟ زن اگر زیبایی دارد، گیاه هم زیباست. پس اگر بخواهیم با آن منطق پیش برویم، بایدبا اون هم این گونه رفتار کنیم.

اما در نهایت هدف من به رخ کشیدن زیبایی و طراوت المان گیاه است. اصلاً برای من معنای پیچیدگی یا محدودیت ندارد و در جاهایی حتی معنای زایش پیدا می‌کند؛ انگار تنِ زن مثل زمین است که این گیاهان را متولد می‌کند، مثل یک همکاری که واقعاً میان زن و طبیعت در جریان است.

*آیا گیاه در آثار شما استعاره‌ای از مقاومت است یا خود بخشی از همان وضعیت گرفتار و ناپایدار؟

اصلاً استعاره‌ای از مقاومت نیست، هیچ‌کدام از این‌ها نیست. همان چیزی است که گفتم؛ یک جور تأکید بر این است که زن هم بخشی از طبیعت است، مثل یک برگ گیاه که می‌تواند به همان اندازه لطیف، زندگی‌بخش و شکل‌دهنده باشد.

*نوشته‌ها و اعداد روی دیوارها نوعی ردّ حضور آدم‌های غایب‌اند. آیا این نشانه‌ها را بخشی از حافظه شهری می‌دانید؟

نوشته‌ها کاملاً رد حضور انسان‌های قبل از من هستند. کاملاً به حافظه شهر اشاره دارند و حتی به حافظه جمعی ما. حافظه جمعی‌ای که ما را آن‌قدر به هم وصل می‌کند که گاهی بدون هیچ فراخوانی، کنار هم به چیزی اعتراض می‌کنیم که همه‌مان را آزار می‌دهد. در واقع این نوشته‌ها نوعی به رخ کشیدن شهر هستند. شهر من این‌گونه است. من نمی‌خواهم خودِ شهر را مستقیم بکشم، اما به واسطه این نوشته‌ها کاملاً نشان می‌دهم که در تهرانم. یا می‌تواند اصفهان، شیراز یا مشهد باشد، اما شهری که در این دوره در آن زندگی می‌کنم. بله، کاملاً همین را می‌خواهد بگوید.

*در آثار شما مرز میان داخل و بیرون مدام از بین می‌رود. این چقدر با تجربه زندگی در جامعه امروز ایران پیوند دارد؟

در مورد جامعه نمی‌توانم آن را تعمیم بدهم. اما در ساحت شخصیِ روانِ خودم، بله؛ اصلاً نمی‌توانم مرزی بین این‌ها بگذارم. یعنی تصویر درونی و بیرونی در ذهن من به یک وحدت می‌رسد، به‌طوری‌که دیگر مرزی باقی نمی‌ماند.

البته همه چیز را هم نمی‌توانم به اجتماع ربط بدهم. خیلی از چیزهایی که در کار اتفاق می‌افتد، زاییده همان حال‌وهوا و علایق و دغدغه‌های بسیار خصوصی و شخصیِ هنرمند است که باعث شکل‌گیری آن اثر می‌شود.

*آیا می‌توان گفت در کارهای شما «خانه» دیگر فقط خانه نیست، بلکه میدان کشمکش میان آزادی و محدودیت است؟

این می‌تواند خوانش یک مخاطب باشد، اما هدف من اصلاً این نیست؛ هیچ‌وقت هم نبوده و بعید می‌دانم باشد. چون این اتفاق شاید در موارد محدودی رخ بدهد، اما در بیشتر مواقع، خانه برای من اصل است؛ خانه‌ای که در آن آرامش می‌گیرم.

اتفاقاً من خیلی اهل بیرون و اجتماع نیستم. شاید همین کشمکشی که شما می‌بینید به این دلیل باشد که بیشتر در خلوت خودم هستم؛ یا در خانه یا در کارگاهم. کمتر در اجتماع حضور دارم. انگار همه چیز همان‌جا اتفاق می‌افتد، حتی درگیری‌های روانی من.

*نفیسه ضرغامی در یادداشت خود بر مفهوم هویت، جبر و اختیار، درون و بیرون، و نسبت انسان با طبیعت و شهر تأکید کرده است. شما با چنین خوانشی از آثار خود چقدر همدل هستید؟

این اشاره‌های نفیسه ضرغامی کاملاً از خوانش شخصی خودش می‌آید. وقتی خودم آن نوشته را خواندم، برایم جالب بود که چطور به این برداشت رسیده است. و اتفاقاً همین بخش از کار ما خیلی جالب است؛ اینکه گاهی چیزهایی نوشته یا دیده می‌شود که اصلاً از ذهن من عبور نکرده بوده است.

*آیا برای شما «جبر و اختیار» یک مسئله شخصی است یا مسئله‌ای اجتماعی که در بدن زنانه آشکار می‌شود؟

جبر و اختیار، فارغ از اشاراتی که نفیسه کرده بود، هم در ساحت شخصیِ روانِ من یک مسئله است و هم می‌توان آن را به زنِ اجتماع تعمیم داد. بله، در جامعه‌ای که من در آن زندگی می‌کنم، درباره زن‌ها کاملاً می‌توان گفت جبر وجود دارد؛ حتی اگر نخواهیم بگوییم همه، اما در اغلب موارد این‌طور است. حتی آن عده کمی هم که مستثنا می‌شوند، باز در جایی با نوعی جبر مواجه‌اند؛ چه از سوی خانواده، چه از سوی اجتماع که چیزهایی را به آنها دیکته می‌کند. اما من خودم، در سال‌های اخیر و با درگیری‌هایی که با مباحث روان‌شناختی داشته‌ام، به این نتیجه رسیده‌ام که طبق برخی نظریه‌ها، بخش بسیار زیادی از روان ما ناخودآگاه است (حدود ۹۲ تا ۹۴ درصد) و تنها بخش کوچکی، یعنی حدود ۶ تا ۸ درصد، خودآگاه است. حتی اگر بسیار تلاش کنیم، با تراپی و کار ذهنی، شاید یکی دو درصد تغییر ایجاد شود.

مثلاً یک خصلت یا شکستی که داریم، می‌تواند ریشه در تجربه‌های کودکی ما داشته باشد؛ برخوردهایی که در دو، چهار یا ده سالگی با والدین‌مان داشته‌ایم. همه آدم‌ها این را دارند. بعد می‌بینی سال‌ها برای اصلاح یک ویژگی تلاش می‌کنی، اما وقتی آگاهش می‌شوی، تازه وارد یک چرخه می‌شوی که مدام در آن گیر می‌کنی و با وجود تلاش، نمی‌توانی از آن خارج شوی. به نظر من اینجا کاملاً جبر در حال عمل کردن است؛ خارج از بحث مذهبی یا ایدئولوژیک، و حتی فارغ از بحث فلسفی، در ساحت روان‌شناختی برای من این مسئله اثبات شده است. اینکه واقعاً جبر بخش بزرگی از زندگی ما را پیش می‌برد. خیلی وقت‌ها باید با زندگی مقاومت کنیم، بجنگیم تا شاید جبر کمی از فشارش کم شود و اجازه بدهد چیزی تغییر کند. در مقابل، اختیار در زندگی ما ساحت بسیار محدودتری دارد.

*در تاریخ نقاشی معاصر ایران، فیگور زن بارها یا به نماد زیبایی تبدیل شده یا به نشانه‌ای اجتماعی. شما چطور تلاش می‌کنید از این دو کلیشه عبور کنید؟

من خیلی تلاش می‌کنم از این کلیشه عبور کنم، اما نمی‌دانم چقدر موفق می‌شوم. اینکه زن در جایگاه ابژه قرار بگیرد و صرفاً زیبایی‌اش تصویر شود، برای من بسیار آزاردهنده است؛ چون هنر این دوران از این مرحله عبور کرده است. در بازه تاریخی‌ای که من در آن زندگی می‌کنم، خیلی مسئله‌دار است که بخواهم زن را صرفاً به‌عنوان ابژه زیبایی ببینم.

من تلاش می‌کنم نه سوژه باشد و نه ابژه، مخصوصاً در مجموعه‌ای که الان دارم کار می‌کنم و پیش می‌برم؛ این برای من بسیار آگاهانه و هایلایت‌شده است. زیبایی تصویر برایم مهم است، زیبایی زن هم برایم مهم است، اما در لایه ابتدایی اثر نمی‌خواهم آن را به تصویر بکشم. زن، آدم است دیگر؛ می‌تواند زیبایی داشته باشد یا نداشته باشد. حتی ممکن است در دوره‌ای بخواهم سراغ مدلی بروم که بدن به‌هم‌ریخته‌ای دارد، چون اصلاً صورت را نشان نمی‌دهم. کانسپت است که تعیین می‌کند چه فیگور زنانه‌ای را تصویر کنم. اگر بخواهم فیگور را بیش از حد به سمت سوژه شدن ببرم، باز هم کار شعاری می‌شود؛ مثل خیلی از کارهایی که نمی‌خواهم به آنها اشاره کنم، چون ممکن است یادآور برخی هنرمندان معاصر باشد. حتی اگر در مجموعه اولم سیگار دست فیگور داده‌ام، سیگار خیلی بولد نبوده و در ارتباط با کل فضای تصویر خوانده می‌شود. یعنی لزوماً سیگار کشیدن، کتاب خواندن زن یا هر رفتار دیگر، به‌تنهایی معنا ندارد؛ کل تصویر باید در کنار هم به خوانش برسد. امیدوارم در این مسیر موفق بوده باشم. هدفم همین است و اتفاقاً خیلی هم به آن حساس هستم. اینکه چقدر موفق بوده‌ام، به قضاوت شما و مخاطبان آثارم برمی‌گردد.

*نسبت خودتان را با سنت فیگوراتیو نقاشی ایران چگونه می‌بینید؛ از نقاشی‌های زنانه، خانگی و روزمره تا گرایش‌های اجتماعی‌تر دهه‌های اخیر؟

من شاید در نسبت با همه این انواع نقاشی قرار می‌گیرم و در نهایت به ساحت شخصی خودم می‌رسم. چون به‌عنوان نقاش، قطعاً با همه این گونه‌های نقاشی که گفتید مواجه بوده‌ام و همه آنها روی من اثر گذاشته‌اند. اینکه بگویم به همه آنها پشت کرده‌ام، دروغ است؛ و اینکه بگویم از آنها تأثیر نگرفته‌ام هم همین‌طور. همه این‌ها در حافظه تصویری من اثر گذاشته‌اند. و چون اساساً هنرمند مفهوم‌گرا هستم، همه آن چیزهایی که بر من اثر گذاشته، در خدمت آن فضای روانی و مفهومی که می‌خواستم منتقل کنم قرار گرفته و فکر می‌کنم به یک ساحت شخصی‌تر رسیده است.

*آیا هنرمندانی در ایران یا بیرون از ایران بوده‌اند که در فهم شما از بدن، تصویر، زن یا فضای شهری اثر گذاشته باشند؟

نمی‌توانم بگویم تأثیر مستقیم، اما قطعاً بوده‌اند. مثلاً دوره‌ای از کارهای پروانه اعتمادی را خیلی دوست داشتم؛ زن‌هایی که پشت به ما هستند، کنارشان گلدان یا پیت حلبی است، اسم مجموعه را دقیق یادم نیست، اما مربوط به سال‌های ۵۳ و ۵۴ است. یا مثلاً بعدتر، در طول این سال‌ها، کارهای شهره مهران را خیلی دوست داشتم. شاید خیلی نزدیک به من نباشد، اما فضای زنانه آثارش برایم جذاب است. کارهای مهتا معینی هم همین‌طور.

اصلاً زن‌هایی که تلاش می‌کنند فضای زنانه را در کارشان تعریف کنند، همیشه ذهن من را درگیر کرده‌اند. ما واقعاً تعداد زیادی از این نوع نقاشی‌ها نداریم. اگر بخواهم بگویم مردی روی من تأثیر گذاشته، نه، اصلاً. چون هنرمندان مردی که دوستشان دارم، در فضاهای دیگری کار می‌کنند و من صرفاً کارشان را دوست دارم. اما هنرمندان زن با آن فضای ظریف زنانه‌ای که در آثارشان تعریف می‌کنند، همیشه برایم جذاب بوده‌اند و قطعاً روی حافظه تصویری من اثر گذاشته‌اند؛ حتی اگر نتوانم مستقیم بگویم کدام کار دقیقاً.

*کارهای شما اغلب پرجزئیات و به نظر میرسید بسیار ساخته‌شده‌اند. مثل یک قاب عکس چیده شده. این وسواس تکنیکی برای شما نوعی کنترل بر آشوب است؟

اصلاً قصد ندارم کنترلی بر آشوب داشته باشم؛ شاید در فضای شخصی‌ترم این‌طور باشد، چون آدم خیلی مرتب و منضبطی هستم و این در کارم هم بازتاب پیدا می‌کند. این از روان من می‌آید، از جایی که خیلی به آن دسترسی ندارم. حال من با این جزئیات خوب می‌شود؛ حتی آرامم می‌کند. البته مجموعه‌ای که الان کار می‌کنم یک بک‌گراند آبستره دارد و فیگور روی آن می‌آید؛ آن بخش آبستره پر از اکشن‌پینتینگ است. اما فیگور همچنان جزئیات خودش را دارد. از کشیدن آن بک‌گراند آزاد و رها لذت می‌برم، اما پرداختن به جزئیات برایم آرامش‌بخش است؛ واقعاً آرامم می‌کند، نمی‌دانم چرا.

*چقدر برایتان مهم است که مخاطب اول جذب زیبایی تصویر شود و بعد آرام‌آرام با لایه‌های ناآرام آن مواجه شود؟

برای من خیلی مهم است که مخاطب را لایه‌لایه به چالش در مواجهه با اثر دعوت کنم؛ و البته این زیبایی چه بخواهم و چه نخواهم، این کار را انجام می‌دهد و از اختیار من خارج است. اما دلم می‌خواهد در لایه‌های پنهان‌تر اثر، چیزهایی وجود داشته باشد که مخاطب را به کشف وادار کند. این برایم بسیار مهم و لذت‌بخش است.

*مخاطب ایرانی احتمالاً نشانه‌های اجتماعی آثار شما را سریع‌تر می‌گیرد؛ مخاطب خارجی بیشتر با فرم، بدن و تصویر مواجه می‌شود. این تفاوت دریافت برایتان مهم است؟

مسلماً مخاطب ایرانی خیلی راحت‌تر با کارهای من ارتباط برقرار می‌کند. دلم می‌خواست مخاطب غربی هم بهتر متوجه این چالش‌های اجتماعی در آثار من شود، اما خب این موضوع از کنترل من خارج است.

*عنوان‌گذاری برای شما چقدر اهمیت دارد؟ عنوان‌هایی مثل «باغ محصور»، «شرایط ناپایدار» و «آنچه هستیم» بسیار مفهومی‌اند؟

عنوان‌گذاری و انتخاب عنوان مجموعه، به همان اندازه‌ای که خلق نقاشی برایم مهم است، اهمیت دارد؛ خیلی زیاد. یعنی من یک جور سیر و سلوک برای کشف عنوان دارم. حتی مثلاً «آنچه که هستیم» هم چیزی نبود که بخواهم به همان شکل باقی بماند؛ آن «که» را حذف کردم و شد «آنچه هستیم». من به کوچک‌ترین جزئیات اهمیت می‌دهم؛ به اثری که کلمات و عبارتی که تبدیل به نام می‌شود، می‌خواهد روی مخاطب بگذارد. این موضوع برایم خیلی خیلی مهم است. گاهی عنوان در ابتدای شکل‌گیری مجموعه می‌آید، گاهی در انتها و گاهی در میانه راه. خود انتخاب عنوان، برای من نیازمند نوعی الهام و شهود است. ممنونم که به این نکته توجه کردید.

*آیا فکر می‌کنید موتیف‌هایی مثل گیاه، شیشه، پارچه و حذف چهره ممکن است روزی به عادت تصویری تبدیل شوند؟

اتفاقاً المان‌هایی مثل حذف چهره و حضور حریر، برای من به یک عادت تصویری تبدیل شده‌اند. نمی‌گویم لزوماً همیشه قرار است حضور داشته باشند، اما تا امروز بوده‌اند و فکر می‌کنم همچنان هم با من خواهند ماند. اصلاً از وجود این دو ویژگی لذت می‌برم.

*چه زمانی احساس می‌کنید یک زبان شخصی باید علیه خودش شورش کند، یا بهتر بگویم آیا فکر میکنید این کار را انجام میدهید و از یکجای به بعد علیه آنچه تا کنون کشیده‌اید بر خواهید خاست؟

اتفاقاً در نقاشی‌ام، بعضی چیزها را ممتد کرده‌ام، اما اگر مجموعه‌هایم را در کنار هم بگذارید، می‌بینید که این قاعده را شکسته‌ام. مخصوصاً بعد از «باغ محصور».

وقتی وارد «شرایط ناپایدار» شدم، تصویر زن در یک بک‌گراند صورتی یا آبی بود، با همان عناصر گیاهی و گل. بعد وارد «شرایط ناپایدار» شدم و تصویر به نوعی خرد شد. این برای من اصلاً اتفاق ساده‌ای نبود؛ دردآور بود، یک جور پوست‌اندازی.

به خودم گفتم نترس؛ همان‌طور که از یک دانشجو توانستی به نقطه‌ای برسی که امضای خودت را در مجموعه اولت، «بند رخت»، که برای دوره کارشناسی ارشد بود و با آن دفاع کردی، تثبیت کنی، می‌توانی دوباره هم با یک هنجارشکنی مسیرت را ادامه بدهی. من این کار را کردم. اصلاً از کسانی که در یک کنج امن می‌مانند و ده‌ها سال یک کار را تکرار می‌کنند، نقدی ندارم، اما برای من این وضعیت بسیار ملال‌آور و خسته‌کننده است. ذهن من چنین محافظه‌کاری‌ای را نمی‌پذیرد. بعد از «شرایط ناپایدار» و «آنچه هستیم»، وارد ساحت تصویری جدیدی شدم که هم ارجاعی به گذشته دارد و هم در عین حال اتفاق تازه‌ای در آن رقم می‌زنم. همیشه سعی می‌کنم تازگی را وارد مجموعه‌هایم کنم؛ این برایم نکته بسیار مهمی است.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.