به گزارش گروه رسانهای شرق،
فریبا میریان، نقاش و مدرس نقاشی، از هنرمندانی است که زبان تصویریاش در امتداد سالها آموزش کلاسیک، تجربهورزی مداوم و مواجهه عمیق با طبیعت، حافظه و زیست شخصی شکل گرفته است. او نقاشی را نزد استادانی چون علی فرامرزی و عباس کاتوزیان آموخت، تحصیلات دانشگاهیاش را در روزنامهنگاری گذراند و از سال ۱۳۸۲ تاکنون به تدریس نقاشی مشغول است. میریان تاکنون چندین نمایشگاه انفرادی در تهران و لندن داشته و در نمایشگاههای گروهی متعددی در ایران و خارج از ایران حضور یافته است. در آثار او، منظره صرفاً موضوع نقاشی نیست؛ بستری است برای احضار خاطره، تعلیق زمان و بازآفرینی جهانی میان رؤیا و واقعیت. درختان، شاخهها، پرندگان، پنجرهها، خانههای قدیمی و ردّ معماریهای فرسوده در نقاشیهای او به نشانههایی از پناه، تبار، زخم، سکوت و استمرار زندگی بدل میشوند. به بهانه نمایشگاه تازه او، «شاخه همخون»، که با تمرکز بر مجموعه درختان در فرهنگسرای نیاوران است، این گفتوگو تلاشی است برای فهم نسبت نقاش با جهان زیسته، حافظه جمعی، شیوه کار و جایگاه آثارش در منظرهنگاری معاصر ایران.

• اگر بخواهید به نقطه آغاز برگردید، نخستین مواجهه جدی شما با هنر و نقاشی چگونه شکل گرفت؟ نقاشی از ابتدا برای شما یک مسیر حرفهای بود یا بیشتر بهمثابه پناه، خلوت و شیوهای برای زیستن آغاز شد؟
فریبا میریان: نقاشی برای من از یک انتخاب حرفهای آغاز نشد؛ بیشتر شبیه یک نیاز درونی بود. از کودکی به تصویر، رنگ و ساختن جهانهای شخصی علاقه داشتم و خوشبختانه در خانوادهای رشد کردم که این علاقه را جدی گرفتند. پدر و مادرم همیشه مشوق من بودند و همین حمایت باعث شد با اعتماد بیشتری این مسیر را دنبال کنم. در سالهای نوجوانی، نقاشی به فضایی برای تمرکز، تأمل و بیان احساساتی تبدیل شد که گاهی نمیشد آنها را با کلمات بیان کرد. بعدها که آموزش آکادمیک و حرفهای را آغاز کردم، متوجه شدم این علاقه موقتی نیست، بلکه بخشی از شیوه نگاه من به جهان است. هنوز هم احساس میکنم نقاشی بیش از آنکه یک شغل باشد، راهی برای فهم زندگی، حافظه، طبیعت و انسان است.
• شما نقاشی را از آموزش کلاسیک و شاگردی نزد استادانی چون عباس کاتوزیان آغاز کردید. از آن انضباط کلاسیک، امروز چه چیزی در دست، نگاه و ساختار آثار شما باقی مانده و چه چیزهایی را آگاهانه پشت سر گذاشتهاید؟
فریبا میریان: آموزش کلاسیک برای من پایهای بسیار ارزشمند بود. آن دوره به من آموخت که چگونه ببینم، چگونه ساختار، نور، فضا و تناسبات را درک کنم و چگونه با صبوری به یک اثر شکل بدهم. هنوز هم ردّ آن آموزش در طراحی، ترکیببندی و دقت بصری آثارم وجود دارد. اما در طول زمان احساس کردم که صرفاً بازنمایی جهان بیرونی برایم کافی نیست. به تدریج تلاش کردم از چهارچوبهای صرفاً آکادمیک فاصله بگیرم و به فضایی شخصیتر برسم؛ جایی که تجربه زیسته، حافظه، احساس و ناخودآگاه نیز در شکلگیری اثر نقش داشته باشند. اگر آموزش کلاسیک به من زبان را آموخت، سالهای بعد به من یاد دادند چگونه با آن زبان، روایت خودم را بیان کنم.
• پیشینه شما در روزنامهنگاری از بیرون شاید با نقاشی فاصله داشته باشد، اما هر دو با مشاهده، ثبت و روایت سروکار دارند. آیا نگاه روزنامهنگارانه در حساسیت شما نسبت به جزئیات، حافظه، مکان و روایت تصویری اثر گذاشته است؟
فریبا میریان: فکر میکنم بیش از آنچه در نگاه اول به نظر میرسد، میان این دو حوزه ارتباط وجود دارد. روزنامهنگاری به من آموخت که به جزئیات توجه کنم، به آدمها، مکانها و لایههای پنهان رویدادها با دقت بیشتری نگاه کنم. این نگاه مشاهدهگر به مرور وارد نقاشیهای من هم شد. البته در نقاشی، هدفم ثبت واقعیت به معنای مستند آن نیست، بلکه بیشتر جستوجوی کیفیت عاطفی و انسانی آن است. بسیاری از فضاهایی که در آثارم دیده میشوند، ریشه در مکانهای واقعی دارند، اما در فرآیند کار از واقعیت فاصله میگیرند و به قلمرو حافظه و تجربه شخصی وارد میشوند. شاید بتوان گفت روزنامهنگاری به من مشاهده کردن را آموخت و نقاشی راهی شد برای تبدیل آن مشاهده به تجربهای شاعرانهتر.
• شما سالهاست نقاشی تدریس میکنید. تدریس برای شما چه نسبتی با کارگاه شخصی دارد؟ آیا آموزش، زبان نقاشانه شما را منظمتر کرده یا گاهی در برابر تجربهورزی آزادانه قرار گرفته است؟
فریبا میریان: برای من تدریس و خلق اثر دو مسیر جدا از هم نیستند، بلکه به نوعی یکدیگر را کامل میکنند. آموزش باعث شده مدام به مبانی نقاشی، به فرآیند دیدن و به پرسشهای اساسی هنر بازگردم. این بازگشت مداوم، نگاه مرا شفافتر و منظمتر کرده است. از سوی دیگر، ارتباط با هنرجویان همیشه برایم الهامبخش بوده؛ چون هر هنرجو جهان و شیوه نگاه خاص خودش را دارد. البته تلاش کردهام تدریس هرگز جای تجربهورزی شخصی را نگیرد. در کارگاه شخصی، همچنان به دنبال کشف، تردید، آزمون و حتی اشتباه کردن هستم. شاید مهمترین نکته این باشد که آموزش به من یاد داده هنر یک مسیر پایانناپذیر یادگیری است و این نگاه را در کار خودم نیز حفظ کردهام.
• به مجموعه «خیام» بهعنوان یکی از دورههای مهم کار شما اشاره شده است. امروز که به آن دوره نگاه میکنید، «خیام» چه نقشی در شکلگیری جهان تصویری فعلی شما داشته است؟
فریبا میریان: مجموعه «خیام» برای من تنها یک پروژه تصویری نبود؛ نوعی جستوجو در حافظه، زمان و مفهوم پناه بود. در آن آثار، خانهها، دیوارها، معماریهای فرسوده و فضاهای متروک حضوری پررنگ داشتند. آن عناصر برای من صرفاً موضوع بصری نبودند، بلکه حامل خاطره، هویت و ردّ زندگی انسانها بودند. وقتی امروز به آن مجموعه نگاه میکنم، میبینم بسیاری از دغدغههایی که اکنون در مجموعه درختان دنبال میکنم، از همانجا آغاز شدهاند. تفاوت این است که آن زمان این مفاهیم بیشتر در قالب معماری ظاهر میشدند و امروز در قالب طبیعت، درخت، ریشه و شاخه. در واقع «خیام» پلی بود میان جهان بیرونی و جهان درونی من و مسیر رسیدن به مجموعه «شاخه همخون» از همان تجربه آغاز شد.
• به نظر میرسد در گذار از مجموعه «خیام» به مجموعه درختان، معماری بیرونی به نوعی معماری درونی تبدیل شده است؛ دیوار و خانه جای خود را به تنه، شاخه، ریشه و مه دادهاند. این جابهجایی چگونه اتفاق افتاد؟
فریبا میریان: این تغییر کاملاً تدریجی و طبیعی بود. در مجموعه «خیام» به فضاهایی میپرداختم که ردّ زندگی انسان در آنها باقی مانده بود؛ خانهها، دیوارها و بناهایی که حافظه را در خود حمل میکردند. به مرور احساس کردم همان مفاهیم را میتوان در طبیعت نیز جستوجو کرد. درختها برای من به نوعی معماری زنده تبدیل شدند؛ موجوداتی که ریشه دارند، زخم برمیدارند، رشد میکنند و حافظه زمان را در خود نگه میدارند. شاید بتوان گفت دیوارها و خانهها از بیرون به درون من منتقل شدند و در قالب تنهها، شاخهها و فضاهای مهآلود دوباره متولد شدند. در این مجموعه، طبیعت دیگر صرفاً منظره نیست؛ بستری است برای تأمل درباره هویت، تعلق، زمان و رابطه انسان با جهان پیرامونش.
• درختان شما اغلب شخصیت دارند؛ ایستادهاند، گاه زخمیاند و گاه شبیه بدن یا قامت انسانی دیده میشوند. آیا درخت برای شما یک موجود زنده بیرونی است یا نوعی خودنگاره پنهان؟
فریبا میریان: فکر میکنم هر دو. درخت برای من پیش از هر چیز یک موجود زنده و مستقل است که حضور و شخصیت خاص خود را دارد. اما در عین حال، نمیتوانم انکار کنم که بخشی از تجربه انسانی نیز در آنها بازتاب پیدا میکند. وقتی به درختی نگاه میکنم، فقط فرم و ساختار آن را نمیبینم؛ استقامت، آسیبپذیری، رشد، فرسودگی و تداوم را هم میبینم. به همین دلیل گاهی درختها در آثارم حالتی انسانی پیدا میکنند. شاید نه به معنای خودنگاره مستقیم، بلکه به عنوان بازتابی از وضعیت انسان. برای من درختها موجوداتی هستند که میان طبیعت و انسان پلی نامرئی ایجاد میکنند؛ موجوداتی که سکوتشان گاهی از هر روایت مستقیمی گویاتر است.
• در برخی آثار، پنجرهها، خانههای قدیمی، کوچهپسکوچههای شمیران و نشانههایی از مکانهای زیستهشده دیده میشود. چگونه این خاطرات شخصی را به تصویری تبدیل میکنید که برای مخاطب کیفیتی جمعی و قابل اشتراک پیدا کند؟
فریبا میریان: خاطره برای من نقطه آغاز است، اما هدف نهایی نیست. بسیاری از فضاهایی که در آثارم دیده میشوند، ریشه در تجربههای شخصی و زیسته من دارند؛ کوچههای شمیران، خانههای قدیمی یا منظرههایی که سالها با آنها زندگی کردهام. اما هنگام نقاشی تلاش میکنم از روایت صرفاً شخصی فاصله بگیرم و به احساسی مشترک برسم. آنچه برای من اهمیت دارد، انتقال حس تعلق، دلتنگی، آرامش یا گذر زمان است؛ احساساتی که تقریباً همه انسانها به نوعی تجربه کردهاند. وقتی جزئیات بیش از حد شخصی حذف میشوند، فضا امکان پیدا میکند که در ذهن و حافظه مخاطب نیز ادامه پیدا کند. در آن لحظه، خاطره فردی به تجربهای جمعی تبدیل میشود.
• رنگ در آثار شما میان لطافت و فرسایش حرکت میکند؛ گاه فرسوده کنار هم مینشینند. این تضاد میان زیبایی، اندوه و زوال از کجا میآید؟
فریبا میریان: شاید از خود زندگی. من جهان را مجموعهای از تضادهای همزمان میبینم؛ زیبایی و فقدان، امید و اندوه، رشد و زوال همیشه در کنار یکدیگر حضور دارند. رنگها برای من فقط ابزار توصیف طبیعت نیستند، بلکه حامل احساس و حافظهاند. به همین دلیل ممکن است رنگی لطیف و روشن در کنار سطحی فرسوده یا زخمی قرار بگیرد. این تضادها آگاهانه وارد آثار نمیشوند؛ بیشتر حاصل تجربه زیسته و نگاه من به جهان هستند. طبیعت نیز همین ویژگی را دارد؛ در اوج شکوفایی، نشانههای گذر زمان را در خود حمل میکند. شاید به همین دلیل رنگ در آثارم همواره میان لطافت و فرسودگی، میان حضور و محوشدگی، در رفتوآمد است.
• منتقدان ممکن است در برخی آثار شما تداعیهایی از لطافت خطوط سهراب سپهری یا فضاهای مهآلود برخی منظرهپردازان ایرانی ببینند. خودتان نسبت آثارتان را با سنت منظرهنگاری مدرن ایران چگونه تعریف میکنید؟
فریبا میریان: هر هنرمندی ناگزیر بخشی از یک سنت و حافظه فرهنگی است و من نیز از این قاعده مستثنی نیستم. طبیعتاً آثار هنرمندان مهمی که پیش از ما زیستهاند بر نگاه نسلهای بعدی تأثیر میگذارند. اما آنچه برای من اهمیت دارد، پیدا کردن زبان شخصی خودم است. منظره در آثار من بیش از آنکه بازنمایی طبیعت باشد، بستری برای تجربه حافظه، زمان و احساس است. اگرچه به سنت منظرهنگاری مدرن ایران احترام میگذارم، اما تلاش کردهام منظره را به فضایی شخصیتر و درونیتر تبدیل کنم؛ جایی که خاطره، رؤیا، طبیعت و تجربه زیسته در هم تنیده میشوند. برای من منظره مقصد نیست، بلکه نقطه آغاز گفتوگو با جهان درونی انسان است.
• منظرهنگاری معاصر دیگر فقط ثبت طبیعت نیست؛ میتواند درباره حافظه، بدن، مهاجرت، فقدان، زیست شهری و بحران رابطه انسان با طبیعت باشد. شما آثار خود را در کجای این منظرهنگاری جدید قرار میدهید؟
فریبا میریان: من نیز منظره را صرفاً موضوعی برای بازنمایی طبیعت نمیبینم. آنچه برای من اهمیت دارد، رابطهای است که میان انسان و محیط شکل میگیرد؛ رابطهای که با حافظه، هویت، تعلق و تجربه زیسته پیوند خورده است. درختها، مه، خانهها و فضاهایی که در آثارم دیده میشوند، تنها عناصر طبیعی یا معماری نیستند؛ حامل خاطرات، احساسات و ردّ زندگیاند. شاید بتوان گفت آثار من در نقطهای قرار میگیرند که منظره به نوعی حافظه بصری تبدیل میشود. منظرهای که هم به جهان بیرونی اشاره دارد و هم به جهان درونی. در این نگاه، طبیعت نه یک سوژه مستقل، بلکه بخشی از سرگذشت انسان و بخشی از هویت اوست.
• عنوان «شاخه همخون» عنوانی بسیار معنادار است؛ هم به طبیعت اشاره دارد، هم به نسبت، تبار، بدن و پیوند. این «همخونی» برای شما دقیقاً به چه معناست؟
فریبا میریان: برای من «همخونی» بیش از هر چیز به مفهوم پیوند اشاره دارد؛ پیوندهایی که گاهی دیده میشوند و گاهی پنهان میمانند. این عنوان از یک سو به رابطه انسان با طبیعت مربوط میشود و از سوی دیگر به ارتباط ما با گذشته، خاطره، خانواده و سرزمین. همیشه احساس کردهام میان ریشههای درختان و ریشههای انسانی شباهت عمیقی وجود دارد. ما نیز مانند درختها حاصل مجموعهای از پیوندها، خاطرات و تجربهها هستیم. «شاخه همخون» تلاشی است برای یادآوری این خویشاوندی پنهان؛ اینکه انسان جدا از طبیعت نیست، بلکه بخشی از آن است. این عنوان برای من هم معنایی شخصی دارد و هم میتواند به تجربهای جمعی و انسانی اشاره کند.
• این نمایشگاه با تمرکز بر مجموعه درختان شکل گرفته است. در انتخاب و چیدمان آثار برای فرهنگسرای نیاوران به چه روایتی فکر کردهاید؟ دوست دارید مخاطب پس از عبور از میان این درختها، با چه حس یا پرسشی از نمایشگاه خارج شود؟
فریبا میریان: در انتخاب آثار بیشتر از آنکه به روایت خطی فکر کنم، به ایجاد یک فضای حسی و تأملبرانگیز توجه داشتم. دوست داشتم آثار در کنار یکدیگر نوعی گفتوگوی آرام شکل دهند؛ گفتوگویی درباره ریشه، حافظه، تعلق و رابطه انسان با طبیعت. هر تابلو بخشی از این روایت را در خود دارد، اما در کنار آثار دیگر معنای گستردهتری پیدا میکند. امیدوارم مخاطب هنگام عبور از میان این درختها فقط به آنها نگاه نکند، بلکه لحظهای درنگ کند و به رابطه خودش با خاطرات، با طبیعت و با ریشههایش فکر کند. اگر نمایشگاه بتواند چنین مکثی ایجاد کند، احساس میکنم به هدف خود نزدیک شده است.
• در آثار شما مرزی سیال میان امر خودآگاه و ناخودآگاه دیده میشود؛ از یکسو ترکیببندی، رنگ و بافتها نشان از تجربه و کنترل نقاشانه دارند و از سوی دیگر، بسیاری از فرمها انگار از جایی عمیقتر، از حافظه، رؤیا یا ناخودآگاه بیرون آمدهاند. هنگام نقاشی، چقدر میدانید قرار است به کجا برسید و چه میزان از اثر در حین کار خود را به شما آشکار میکند؟
فریبا میریان: معمولاً کار را با یک ایده، حس یا تصویر اولیه آغاز میکنم، اما هرگز از ابتدا نمیدانم قرار است دقیقاً به چه نتیجهای برسم. اگر همه چیز از پیش مشخص باشد، بخش مهمی از هیجان و کشف در فرآیند خلق اثر از بین میرود. در طول کار، نقاشی کمکم مسیر خودش را به من نشان میدهد. گاهی لایهای از رنگ، یک بافت یا حتی یک اتفاق پیشبینینشده باعث میشود مسیر اثر تغییر کند. فکر میکنم بخش آگاه ذهن من ساختار کلی را هدایت میکند، اما بسیاری از عناصر مهم از لایههای عمیقتر حافظه و ناخودآگاه سر برمیآورند. برای من نقاشی نوعی گفتوگو میان دانستهها و ناشناختههاست؛ سفری که در آن هنرمند نیز همزمان با مخاطب در حال کشف است.
• شما برای تغذیه فکری و تصویری خود چه چیزهایی را مطالعه یا دنبال میکنید؟ بیشتر به ادبیات، شعر، تاریخ هنر، فلسفه، روانشناسی، اسطوره، طبیعتنگاری یا دیدن آثار هنرمندان دیگر رجوع میکنید؟
فریبا میریان: من همیشه به مطالعه و مشاهده به عنوان بخشی جداییناپذیر از زندگی هنری نگاه کردهام. شعر و ادبیات فارسی برایم جایگاه ویژهای دارند و در کنار آنها تاریخ هنر، زندگی و آثار هنرمندان مختلف را نیز دنبال میکنم. طبیعت نیز برای من یکی از مهمترین منابع الهام است؛ نه فقط به عنوان موضوعی بصری، بلکه به عنوان فضایی برای تأمل و مشاهده. بسیاری از ایدهها در سکوت یک پیادهروی، دیدن یک درخت قدیمی یا تماشای تغییر نور در یک منظره شکل میگیرند. با این حال، تلاش میکنم این تأثیرات به شکل مستقیم وارد نقاشی نشوند. آنها باید در ذهن و تجربه شخصی من رسوب کنند و سپس به زبان تصویری اثر تبدیل شوند؛ بیآنکه نقاشی به توضیح یک متن یا ایده خاص فروکاسته شود.
• بسیاری از نقاشیهای شما کیفیتی روایی دارند، اما روایت در آنها کامل و خطی نیست؛ بیشتر شبیه قطعاتی از یک خاطره، تصویرهایی ناتمام یا صحنههایی گمشده در زماناند. آیا هنگام خلق اثر به روایت فکر میکنید یا ترجیح میدهید نقاشی در وضعیت ابهام، سکوت و تعلیق باقی بماند؟
فریبا میریان: روایت در آثار من حضور دارد، اما نه به شکل داستانی و خطی. آنچه برایم اهمیت دارد، ایجاد فضایی است که مخاطب بتواند تجربه و حافظه خود را نیز وارد آن کند. اگر همه چیز به طور کامل توضیح داده شود، فرصت مشارکت مخاطب کمتر میشود. به همین دلیل ترجیح میدهم بخشی از اثر در سکوت و ابهام باقی بماند. بسیاری از نقاشیهای من مانند تکههایی از یک خاطرهاند؛ خاطرهای که بخشی از آن روشن و بخشی دیگر در مه پنهان شده است. این وضعیت تعلیق برای من اهمیت زیادی دارد، زیرا زندگی نیز همیشه پاسخهای روشن و قطعی در اختیار ما نمیگذارد. گاهی آنچه ناگفته میماند، از آنچه بیان میشود تأثیرگذارتر است.
• در جهان امروز که تصویر با سرعت مصرف میشود و مخاطب عادت دارد معنا را فوری دریافت کند، آثار شما مخاطب را به مکث، سکوت و تماشای آهسته دعوت میکنند. آیا این آهستگی برای شما نوعی موضع هنری است؟ دوست دارید مخاطب چگونه با نقاشیهای شما مواجه شود؟
فریبا میریان: فکر میکنم بله. ما در زمانهای زندگی میکنیم که تصاویر با سرعتی بسیار زیاد تولید و مصرف میشوند و فرصت تأمل کمتر و کمتر شده است. شاید یکی از دلایلی که هنوز به نقاشی علاقه دارم، همین امکان مکث و مواجهه عمیقتر باشد. دوست دارم مخاطب بدون عجله در برابر اثر بایستد، جزئیات را کشف کند و اجازه بدهد تصویر بهتدریج با او گفتوگو کند. برای من مهم نیست که همه مخاطبان به یک معنا یا برداشت مشترک برسند؛ آنچه اهمیت دارد شکلگیری یک ارتباط شخصی و صادقانه است. اگر کسی پس از دیدن یک اثر، لحظهای درنگ کند، خاطرهای را به یاد بیاورد یا احساس کند بخشی از تجربه خودش در آن حضور دارد، آن ارتباط شکل گرفته است و این برای من ارزشمندترین اتفاق است.