ادامه مقاومت در توافق
با تسلیم، شاکی و قاضی یکی میشود. در جریان مذاکرات ایران و آمریکا جز اعتماد به مدیران سیاسی-نظامی که دستاندرکارند، راهی نداریم. اطلاعات ما از ظرفیتهای نظامی-اقتصادی اندک است. از اینرو قضاوت ما براساس کلیات تحلیلی و تجربیات گذشته است.
با تسلیم، شاکی و قاضی یکی میشود. در جریان مذاکرات ایران و آمریکا جز اعتماد به مدیران سیاسی-نظامی که دستاندرکارند، راهی نداریم. اطلاعات ما از ظرفیتهای نظامی-اقتصادی اندک است. از اینرو قضاوت ما براساس کلیات تحلیلی و تجربیات گذشته است. تاکنون تهدیدات ترامپ (با فرض واقعیبودن) با صراحت ایران را بر سر دوراهی قرار داده است: تسلیم کامل یا جنگ.
درباره توافق احتمالی، اولا باید دید آیا این توافق ادامه همان دوراهی است یا اینکه راهی بینابین نیز وجود داشته است؟ مثلا آیا از طریق مذاکره و توافق راه دیگری طی شده است که در قالب طیفی از گزینههایی همچون بازدارندگی، فرسایش، توافق محدود یا موقت، معامله مرحلهای، موازنهسازی منطقهای، خرید زمان و... قرار گیرد؟ هرگونه توافقی اگر بر مبنای ظرفیتهای اقتصادی-نظامی ما و به معنای به تأخیر انداختن دشمنیها و نه به معنای تسلیم باشد، موجه است. گزینه اول: لفاظیهای ترامپ و نوع تهدیدات او ظاهرا راه وسطی باقی نمیگذاشت. یعنی گزینه نخست آمریکا (همراستا با اسرائیل) تغییر اساسی حکومت و دستیابی بلامنازع به منابع نفتی ایران است. اگر امروز نتوانند به این هدف دست یابند، به معنی آن نیست که حتما دست از آن برمیدارند. هرچند تجربه دو جنگ اخیر و مقاومت شگفتانگیز ایران نشان میدهد که موفقیت آمریکا در بوته ابهام است، اما ظاهرا سناریوی آمریکا ادامه همان استراتژی سربریدن گام به گام دولت است (stepwise state decapitation)؛ یعنی لایهبرداری مرحلهای از رأس حکومت.
از قضا این استراتژی با آنچه پیش از وقایع دیماه 1404 درباره «انقراض اجتماعی قدرت سیاسی» گفتهام، همراستاست. یک تحلیل آمریکا و اسرائیل این است که با سربریدن تدریجی دولت، به خودی خود انقراض اجتماعی به انقراض سیاسی تبدیل میشود. ادعاهای ترامپ (فارغ از جنبه لفاظی) مبنی بر اینکه تغییر رژیم در ایران انجام شده، نشانه همین تحلیل است. گزینه دوم: اینکه در یک توافق اورانیوم غنیشده تحویل شود، بدون آنکه تحریمی رفع شود، یا داراییهایی از ایران آزاد نشود یا در ازای بازگشایی تنگه هرمز هیچ دستاوردی وجود نداشته باشد، در واقع همان گزینه اول است که به دلیل مقاومت ایران به تعویق افتاده است. گزینه دوم همان گزینه اول است منتها با این تفاوت که هزینه جنگ بر دوش آمریکا نیز سنگینی نخواهد کرد. در هر دو گزینه آمریکا در پی آن است که اختیار نفت ایران را همچون عراق و ونزوئلا در دست بگیرد. این اختیار به آن معناست که شاکی و قاضی یکی شود و ترامپ «سلحدار قضا» شود. اگر ایران چنین چیزی را بپذیرد، به آن معناست که درآمدهای نفتی ایران به حساب خزانهداری آمریکا برود و از محل این درآمدها ابتدا همه ادعاهایی که اعراب خلیج فارس یا آمریکا درباره غرامت از ایران دارند، پرداخت میشود و در پایان آنچه باقی میماند (اگر باقی بماند) زیر نظر آمریکاییها مصرف میشود. چراکه آمریکا نهتنها در مقام شاکی و قاضی قرار میگیرد، بلکه وکیلمدافع شکایتکنندگان از ایران نیز میشود. زورگویی آمریکا آشکارا قانون جنگل است و همه قواعد بینالمللی و دستاوردهای 200ساله حقوق بینالملل فدای چشمان بدمست ترامپ میشود، بدون آنکه خمی به ابروی جهان بیاید. تصورش را بکنید ترامپ قاضی محکمهای باشد که خود شاکی آن محکمه باشد. «دزد قاتل بُرد کرسی حکم قضا/ همچو رهزن قاضیای کی دیده است؟»
گزینه سوم: با این توصیف اگر هیچ راه سومی باقی نماند، مقاومت گزینه معتبری است. تسلیم همان بنبست تیرهوتاری است که گفته آشد. «چو تسلیم راهی به بنبست رُفت/ بر این رزمگاه آفرین باد گفت». اگر لفاظیهای ترامپ واقعا همان خواستههای واقعی آمریکا باشد که با تهدیدهای دائمی آن را بیان میکند، به آن معناست که راهی جز مقاومت برای ایران باقی نمیماند. البته در قضاوت نباید عجله کرد؛ گاهی مقاومت میتواند در قالب به تأخیر انداختن عملیات دشمن و زمانخریدن تعبیر شود. به هر حال، توصیه به تصمیمگیران این است که در رویکردی استراتژیک، مقاومت زمانی عقلانی تلقی میشود که هزینههای تسلیم از هزینههای استمرار منازعه بیشتر باشد. مقاومت نه به این دلیل که پیروزی نظامی را قطعی بدانید، بلکه به این دلیل که تسلیم به معنای از دست رفتن ظرفیت تصمیمگیری مستقل در آینده ارزیابی میشود.
در چنین وضعیتی، حتی اگر مقاومت هزینههای کوتاهمدت سنگینی ایجاد کند، میتواند از منظر حفظ حاکمیت ملی، قدرت چانهزنی و امکان بازسازی ظرفیتهای دولت در آینده، گزینهای کمهزینهتر تلقی شود. از این منظر، مسئله اصلی صرفا جنگ یا صلح نیست، بلکه نسبت میان حفظ حاکمیت ملی، استقلال سیاسی و پایداری نظام تصمیمگیری پس از توافق است.
هر توافقی که در آن یک طرف بتواند همزمان در مقام شاکی، قاضی و مجری قرار گیرد، نمیتواند مبنای یک صلح پایدار باشد؛ زیرا صلح پایدار مستلزم نوعی توازن حداقلی در حقوق و تعهدات طرفین است. اگر قرار است که بمیریم، چرا باید خودکشی کنیم؟
بنابراین، هر توافقی اگر ادامه مقاومت باشد، موجه است. در این صورت، توافق نه پایان منازعه بلکه انتقال آن از میدان نظامی به عرصهای دیگر خواهد بود.