|

روایتی از آخرین دیدار و گفت‌وگو با جواد مجابی

از اقلیم عدم

جواد مجابی تازه از بیمارستان آمده بود، در خانه‌اش که همواره مأمنی برای اهل ادبیات و شعر بود، نه در بستر ناخوشی، که در میان انبوه نقاشی‌ و رنگ، روی مبلی مایل به رنگ سرخ نشسته بود در لباسی آراسته، و چنان از سنت ادبی ایران سخن می‌گفت و به بازخوانی ادبیات قدیم توصیه می‌کرد که گویی آخرین وصایای او است. با احمد غلامی و نگار اسکندرفر به دیدارش رفته بودیم.

از اقلیم عدم
شیما بهره‌مند دبیر گروه فرهنگ‌

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

جواد مجابی تازه از بیمارستان آمده بود، در خانه‌اش که همواره مأمنی برای اهل ادبیات و شعر بود، نه در بستر ناخوشی، که در میان انبوه نقاشی‌ و رنگ، روی مبلی مایل به رنگ سرخ نشسته بود در لباسی آراسته، و چنان از سنت ادبی ایران سخن می‌گفت و به بازخوانی ادبیات قدیم توصیه می‌کرد که گویی آخرین وصایای او است. با احمد غلامی و نگار اسکندرفر به دیدارش رفته بودیم. ناستین مجابی گفته بود همان روز باید از احوالش خبر بگیرید و اگر ناخوش نبود به دیدارش بیایید. اندکی ناخوش بود، اما هرچه بیشتر از ادبیات می‌گفت درخشش چشمانش و شور و قوام سخنش بیشتر می‌شد.

 نگریستن در آینۀ آینده

آن روز ذهنش درگیر «عدم» بود. مقوله‌ای که می‌گفت در ادبیات و سنتِ نوشتار قدیم ما سابقۀ دیرینه‌ای به دوام قرن‌ها دارد. جواد مجابی، چهره‌ای چندوجهی که سالیانی در حوزه‌های فرهنگی مختلف از داستان کوتاه و رمان تا طنز و پژوهش و روزنامه‌نگاری قلم زده است، این اواخر دو رمان نوشته بود که خودش می‌گفت از میان هزاران صفحه نوشتۀ روزانه مایه گرفته‌اند. «هر روز نوشتم، یا قصه بوده، یا شعر بوده یا یادداشت و مقاله، و از میان حدود چهار هزار صفحه، دو رمان درآمده است». یکی از این دو رمان که به‌قول دکتر مجابی بسیار مهم است، از این حیث که درباره مقوله‌ای دیرپا در فرهنگ ما است که از آن غفلت شده، «اقلیم عدم» نام دارد و پیداست که درباره مقولۀ «عدم» است. مجابی می‌گوید: «یکی از این رمان‌ها خیلی مهم است، چون اخیرا دیدم درباره «عدم» حدود پانصد صفحه نوشته‌ام و در طول تاریخ ادبی خود ما، مهم‌ترین آدم‌های تئوریک، بدون استثنا درباره عدم نوشته‌اند؛ از شیخ اشراق تا بیدل و خیام و حافظ و عارف». حیرت مجابی این است که چگونه مسئله‌ای با این قدر و قدمت که پانصد سال و حتی هزار سال مهم‌ترین آدم‌های مملکت درباره‌اش فکر کرده‌ و نوشته‌اند، در روزگار ما مغفول مانده است: «چطور روشنفکر معاصر نسبت به آن بی‌اعتنا بوده و فکر نکرده است!» مسئلۀ «عدم» برای جواد مجابیِ شاعر و نویسنده، تعریف و صورت دیگری دارد؛ چنان‌که در بخشی از رمانش در بیانِ راوی آمده است: «در کسوت معلم پیر تاریخ، یا اگر سهمی برای خود قائل شوم در مقام یک خدمتگزار تاریخ پیر، صدها کتاب و پژوهش‌نامه خوانده و ده‌ها موزه‌ را به قصد دیدن سکه‌ها و فرمان‌ها و الواح و کفن و استخوان‌های نیاکان‌ زیر پا گذاشته‌ام تا درز و شکاف بین سلسله‌های شاهی ایران‌شهر را با روشی علمی، رفو و مرمت کنم و سیری یکپارچه از تاریخ گذشته جلوی آینۀ آینده بگذارم. حالا در این‌جا درز و شکافی در حافظه‌ام افتاده که هرچه می‌کوشم آن را هم بیاورم، میسر نمی‌شود. حفره‌ای در معلوماتم دهان باز کرده که دوره‌ سلوکی‌ها، جانشینان اسکندر، را بلعیده، چنان‌که دانش سابق من از فرمانروایان هلنی در ته ظلمتی افتاده که همه‌چیز آن‌جا درهم و اشتباه‌آمیز و بیش‌تر نامرئی شده است»1. مجابی ایام آخر عمر پربارش را به نگریستن در «آینۀ آینده» سپری کرد. حفره‌ای در «معلومات» او و در «کاسۀ سرش»2 پدید آمده بود که باید تاریکیِ آن را می‌زدود؛ حفر‌ه‌ای به نام «عدم» که در حافظۀ تاریخی «نویسنده» به‌شکل تذکاری درآمده بود. مجابی درک خود از مفهوم «عدم» را توضیح می‌دهد و از غفلتی که به این مفهومِ مهم شده حیرت‌زده است: «در سنت ادبیات قدیم ما، وجود در برابر عدم قرار دارد و این انتخاب دقیقی است، اما انتخاب متافیزیکی نبوده. یعنی آن دنیا به معنای متافیزیک نبوده است. در ادبیات ایران یک عدم وجود دارد قبل از وجود. ما از عدم به وجود آمدیم، و اگر این درست باشد، ما از یک عدم به عدمِ گسترده‌تری متصل می‌شویم، بنابراین موجودیت مفهوم ندارد. درواقع عدم بعد از مرگ وجود دارد و کلِ تاریخْ برهوت است. چطور کسی به مسائلی تا این حد بااهمیت توجه نکرده است! من به طور تصادفی به آن پرداختم. این فقرِ وحشتناکِ جاری است؛ مگر می‌شود آدم به فردوسی یا حافظ فکر کرده باشد و این‌جور به عدم بی‌اعتنا باشد! خیام می‌گوید «بر مفرش خاک خفتگان می‌بینم/ در زیرِ زمین نهفتگان می‌بینم/ چندان که به صحرای عدم می‌نگرم/ ناآمدگان و رفتگان می‌بینم». عدمی که با مرگ همراه است، نه‌تنها با عدم در تعریف رایج و باورهای مذهبی یکی نیست، بلکه منکر آن است، همان‌طور که خیام و مولوی به آن پرداختند. مهم‌ترین مسئله فلسفی از هشتصد تا هزار سال پیش، «عدم» بوده و این حیرت‌آور است که به این مسئله توجه نشده است. این تجربه‌ای است که شاید برای روزنامه‌نگار پیش می‌آید که هر روز یادداشت می‌کند و اهمیت چنین مسائلی را درمی‌یابد». تعریف و درک مجابی از «عدم»، اگرچه از سنت دیرپای ادبیات قدیم مایه می‌گیرد، تفاوتی عمده دارد که از نویسنده-شاعری معاصر برمی‌آید، چنان‌که خود او نیز در جایی از رمانش نوشته است: «سازوکار دیار عدم که من شاهدش بودم با آن وضعیتی که در روایات عامیانه و افسانه‌های برساختۀ شاعران خیال‌باف و محققان کذاب ساخته بودند، تومنی سی صنار فرق داشت. این‌جا ناموجود بود در برابر عالم وجود که ما عمر خویش در آن تلف می‌کردیم»3.

دفتر صورتگری

مجابی از رمان دیگری نیز می‌گوید که در آن به مسئله‌ فلسفی و بنیادی دیگری، یعنی «زمان» پرداخته است: «رمان دیگری نوشتم با عنوان «دفتر صورتگری» که اصطلاح سعدی است. ماجرای رمان این است که عده‌ای پای دیوار زمان، میلیاردها سال، از ازل تا به ابد، خوابیده‌اند. اینها می‌خواهند از زمان عبور کنند اما نمی‌توانند. خودِ این مسئلۀ زمان همان‌قدر اهمیت دارد که مسئله عدم. اگر ادبیات نخواهد به این‌ مسائل بنیادی بپردازد، به همین بدبختی گرفتار می‌شود که در آشپزخانه بگذرد و درگیر دعواهای زن‌وشوهری و بحث‌های تریایی باشد که به خانه‌ها منتقل می‌شود». مجابی از گسست ادبیات اخیر ما از سنت ادبی قدیم می‌گوید و تأکید دارد که این بی‌توجهی به ادبیات باارزش قدیم، موجب فقر ادبیات امروز ما شده است: «من تصور می‌کنم ما روز به روز به‌طرز خوفناکی به فقیرشدنِ ادبیات نزدیک‌تر می‌شویم، برای اینکه به نفع خودمان است که کمتر فکر کنیم، (و با شوخی و خنده می‌گوید) چون اگر بیشتر فکر کنیم به همین روزی می‌افتیم که بنده افتادم، و متلاشی می‌شویم. ایرادی هم ندارد که آدمی در راه هدف خود متلاشی شود، اگر هدفش مهم باشد. ادبیات باید اس‌وقس داشته باشد. ادبیات ایران ارزش دارد که به آن توجهِ فلسفی شود. در رمانِ اخیرم، آدم‌ها پای ستون‌هایی هستند که هرکدام از این ستون‌ها دوره‌ای را نمایندگی می‌کنند؛ مثلا دوره پارت‌ها، اشکانی، ساسانی... من نمی‌توانم دوره ساسانی را رها کنم. باید دوره پارت‌ها را بسازم. باید تمام آدم‌های مهمِ تاریخ را که جزو آرکی‌تایپ‌ها (کهن‌الگوها) بودند بشناسیم. دشمنی‌کردن با این آرکی‌تایپ‌های ایرانی و یا مسحور هلنیسم شدن، وحشتناک است و همین‌طور دارد شدید می‌شود. الان می‌بینم که چیزهایی بیهوده دارند سمبل می‌شوند. من در رمان جدیدم دو سمبل اسب از فرهنگ خودمان را با یک شهروند عادی گَلِ هم انداختم که با هم سفری می‌روند. ما نمی‌توانیم از این مسائل کلی در ادبیات دست برداریم».

 وظیفۀ شکوفایی

مجابی به مفهوم دیگری اشاره می‌کند که نه‌تنها در فرهنگ ما بلکه در فرهنگ غرب و جهان اهمیت داشته و درک و دریافت متفاوتی هم از آن شده است: «یک چیزی که در ایران خیلی اهمیت دارد این است که ما «وظیفه» داریم. وظیفه در زبان فارسی توضیح داده نشده، معنا شده است. وظیفه در فرهنگ ما مقولۀ دیگری است، می‌گویند سیاوش به این دلیل وظیفه داشت متولد شود که نشان دهد چگونه انسان می‌تواند در برابر کیکاووس‌ها و افراسیاب‌ها، در برابر جنسیت و قدرت و توطئه‌ها بایستد. یعنی اهمیت سیاوش در این است که آمد تا به جهان بگوید امثال افراسیاب‌ها هستند، غافل نباشید! معنای این وظیفه، با آن وظیفه‌ای که غربی‌ها برای ما تعریف می‌کنند، متفاوت است. این وظیفه شکوفایی است که انسان را بار دیگر تعریف می‌کند؛ بازتعریف انسان است. خیلی مسخره است که موقعی هم که این‌ها مطرح شد، فهمیده نشد. البته آقای شاملو زمانی گفت «انسان زاده شدن تجسدِ وظیفه بود». اما «تجسد» نیست، این شکوفاییِ انسان در بلوغ خودش است. یعنی انسان به‌اضافۀ ایران، به‌اضافۀ سنت، که می‌شود فرهنگ. تا آدم به ادبیات این‌طور و با این مفاهیم نگاه نکند، بیهوده دارد می‌کوشد. نه اینکه همه بتوانند این کار را بکنند، اما راه باز است. ببینید «فرود» رفته گوشه‌ای نشسته و می‌گوید من به «توس» و «نوذر» و این‌ها کاری ندارم، اما می‌کشندش. «من کاری ندارم» نمی‌شود، شما آسیب‌هایی می‌بینید. «بهرام» هم همین‌طور. اینها راه‌حل‌های سیاسی هم به ما می‌دهند، اما راه‌حل‌های سیاسیِ ساده‌لوحانه که می‌گویند حالا دیگر باید پرچم‌ها را بالا ببریم! یادم است هر وقت فریبرز رئیس‌دانا می‌گفت پرچم را ببریم بالا، محمد مختاری می‌گفت الان این پرچم کجاست! این مهم است. این پرچم گویا گم شده. یاد اخوان افتادم که می‌آمد، اما برای آنکه شعری نخواند مدام جیب‌هایش را می‌گشت. اخوان بیش از اندازه رنج دیده بود. در مورد اینها اشتباهاتی شده است. مثلا یکی از اشتباهات که الان می‌شود می‌گویند کیارستمی شاعرِ سینما است. نه، کیارستمی شاعری است که به سینما آمده است. راه، همین است. بچه‌های سینما می‌آیند و سینما را به شعر تبدیل خواهند کرد. برای اینکه سنت ما سنت شعر است، زندگی ما شعر است. و نمایش و تئاتر و موسیقی و سینما، پلی می‌شوند برای شعر. این مملکت پر از شعر است. هیچ چیز در این مملکت نیست که سرشار از شعر نباشد. این مملکت، مملکت فکر است. ما باید دوباره به اندیشیدن برگردیم. همان‌طور که فردوسی گفته یا مولوی می‌گوید: «تا نیابم آن‌چه در مغز من‌ست/ یک زمانی سر نخارم روز و شب». اینها یک لحظه فرصت سر خاراندن نداشتند. مولوی حتی برای نان، برای پنیر، شعر گفته. یکباره خطاب می‌کند که چرا نان نمی‌خوری، چرا امروز کسلی! و گاهی حس می‌کند حوصله ندارد حرف بزند و می‌گوید: «مکش عنان سخن را به کودنیِ ملولان/ تو تشنگان ملک بین به وقت حرف‌گزاری». می‌بینیم که ملولی و کودنی یکسره در ذهن مولوی با هم حرکت می‌کند، و به‌شدت از فکرنکردن دلخور است. بسیار هم تندوتیز است و می‌گوید این ملولیِ تو مرا هم کودن کرد و از راه به در برد. آخر چطور می‌شود در مملکتی، سعدی و حافظ و مولوی داشته باشیم و این‌همه آدم ساده‌لوح! سعدی بیتی دارد و بیت دیگری زیر آن که اصلا ربطی به بیت بالایی ندارد، و این در ترکیب سومی پیوند می‌خورد. این‌قدر در ادبیات قدیم ما کار شده، که فقط آدم شرمنده می‌شود که چگونه ما این‌همه بی‌دقتی در ادبیات خودمان داریم! واقعا مایۀ شرمندگی است. باباافضل (افضل‌الدین کاشانی) می‌گوید: «افضل دیدی که هرچه دیدی هیچ است». ببینید کِی این را گفته. تازه نه ادعای فلسفه دارد، نه ادعای عرفان».

بازشناسی ادبیات

مجابی وقتی از بازنگری در ادبیات قدیم سخن می‌گوید منظورش فهمِ سنت ادبی قدیم در نسبت با تفکرات معاصر است. او می‌گوید: «تصور می‌کنم که آن حرف که قبلا می‌گفتند «رجوع به خویشتن» و «بازگشت به خویشتن» بی‌ربط است. مسئله، بازنگری ادبیات از دیدگاه جدید است که در آن دیدگاه‌های سارتر و کامو و سلین و دورفمن هم باشد. عملی هم هست. بعضی از تجربه‌های دوستان ما در این زمینه موفقیت‌آمیز بوده است. این روند یک دوره‌ای با نشریه «کارنامه» شروع شده بود و دورانی هم با روزنامه «شرق» ادامه پیدا کرد، اما مدام این فضا باز و بسته می‌شود. ما بدون بازگشت به سنت ادبیات و بازشناسی ادبیات خودمان، راه دیگری نداریم. برای اینکه خیلی از حرف‌ها داریم که ناگفته روی طاقچه مانده است. به منصور حلاج گفتند «تو که گفتی من خدایی هستم، چرا هر شب هزار نماز می‌کنی؟»، گفت «ما دانیم قدر ما». تا آنجا باید برسیم. یا به حلاج گفتند «دیدیم تنهای تنها ماندی و تنها نشستی»، گفت «من تنها نیستم، دنیا اینجا بود». دنیا اینجاست. باید در جهان بیندیشیم و بکوشیم. بازشناسیِ فرهنگ بسیار مهم است، چراکه این فرهنگ هنوز باز نشده و به ما نگفتند چگونه شکوفایی فرهنگی عملی است.

«اقلیم عدمِ» مجابی، بودن و وقتِ نبودنش، چونان هر «نویسنده خلاقی»، بیش از هستنی در یک پیکر بود. چنان‌که در رمانش نوشته است: «من فقط هستن نمی‌خواستم، بسیار هستن، بی‌شماربودنی و شدنی‌ها را می‌خواستم، حضور در کالبدهای فراوان که بتواند تخیل پرّان مرا در هر زمان که می‌خواستم و هر جا که می‌توانستم، آشکاره کند. آرزوهای برون‌ازاندازۀ سرم را تجلی دهد. یک پیکر مرا بس نبود، پیکره‌های فراوان به رؤیایم می‌یافتم که در بیداری از آن من نبود، من آنان می‌شدم اگر می‌شد رؤیا بر خرد روزانه چیره شود». کارِ نویسنده دست‌برقضا همین چیرگیِ رؤیا بر خرد روزمره است، که امکان تصور و چه‌بسا تحقق آینده‌ای دیگر را فراهم سازد. تصویری که نزد «شاعر» سرشار از طنینِ موسیقی و شادی و صلح و آزادی است؛ چنان که شاعر در آخر رمانش نوید داده است: «بارها آزموده بودم تصور و تصویر ذهنم را در تجریدی دور از تجربۀ عقل. سفرهایی مرا اتفاق افتاده بود پس از بودن و وقت نبودنم که به‌ظاهر خاک شده بودم. در آن رفتن و بازگشتن نابه‌خود، حرکت کرده بودم در روزهای نیامده، شب‌های زاده‌نشده. پیشاپیش آن مردمان هنوزناموجود را دیده بودم و از سرگذشت آنها گذر کرده بودم و آنها بر سرنوشت من سایه‌روشنا انداخته بودند و آن حرف‌ها را که باید می‌گفتیم، در سر مرور کرده بودیم. آن که در لحظه‌ای معین در گذشته، در آناتی نیامده می‌گذشت، دیده بود لحظۀ جدایی خود را از بسیط عدم و در ضیافت عناصر و اشباح نامیرا، از آنان بود و چون آنان نبود. به موسیقی مدهوش‌کننده‌ای گوش سپرده بود که صلح می‌نواخته، شادی می‌کوبیده، آزادی طنینش بوده و فراغت چونان  کشورش می‌شده»4.

1،3،4. از رمان «اقلیم عدم» نوشته جواد مجابی که بناست به زودی در نشر «وزن دنیا» منتشر شود.

2. جواد مجابی در مجموعه‌داستان «از دل به کاغذ»، داستانی به نام «مرگ در کاسۀ سر» دارد که در اواخر دهه شصت نوشته و در آن از صدای جنبشی در اعماق و گردبادی می‌گوید که به‌ناگاه تقدیر مردمانی را در هم تنیده بود. مجابی با شهود و تواناییِ درک اعماق، سالیانی پیش هول‌‌وهراسی را تصویر کرده که در تاریخ خزیده و به ایام معاصر ما رسیده است.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.