|

پرنده خارزار و مسئله تردید

مدت‌ها پیش با معرفی یک دوست عزیز «پرنده خارزار»، مینی‌سریال مشهور ساخته‌شده براساس رمان کالین مک‌کالو را در یک تعطیلات نوروزی دیدم. پرنده خارزار، داستان عشق نافرجام مگی کلری و کشیشی کاتولیک به نام رالف دِبریکاسار است؛ کشیشی که میان عشق به مگی، ایمان و میل به صعود در ساختار کلیسا گرفتار می‌ماند.

روزبه کردونی سیاست‌پژوه

مدت‌ها پیش با معرفی یک دوست عزیز «پرنده خارزار»، مینی‌سریال مشهور ساخته‌شده براساس رمان کالین مک‌کالو را در یک تعطیلات نوروزی دیدم. پرنده خارزار، داستان عشق نافرجام مگی کلری و کشیشی کاتولیک به نام رالف دِبریکاسار است؛ کشیشی که میان عشق به مگی، ایمان و میل به صعود در ساختار کلیسا گرفتار می‌ماند.

در سکانس پایانی، رالف اعتراف می‌کند: «از میان همه خطاهایی که کرده‌ام، بدترینشان این بود که هیچ‌گاه عشق را انتخاب نکردم». او توضیح می‌دهد که گمان می‌کرد نیمی از وجودش از آن مگی و نیمی از آن خداست، اما در حقیقت همه‌اش به جاه‌طلبی خودش سپرده شده بود. هرچند واژه تردید را به زبان نمی‌آورد، تمام این اعتراف شرح تردید است: نه عشق را برگزید، نه قاطعانه از آن گذشت؛ میان این دو ماند و بهای انتخاب‌نکردن را پرداخت. این تصویر، با فاصله‌گرفتن از جهان عاطفی رمان، برای فهم یکی از دشواری‌های سیاست‌گذاری در ایران امروز نیز گویاست. مسئله همیشه تصمیم نادرست نیست؛ گاه مسئله مهم‌تر، دیر تصمیم‌گرفتن است. لحظه‌ای که مسئله شناخته شده، گزینه‌ها روی میز قرار گرفته و امکان بررسی و گفت‌وگو وجود دارد، اما اراده‌ای برای تعیین تکلیف شکل نمی‌گیرد. در این فاصله، هزینه‌ها متوقف نمی‌مانند: مسئله بزرگ‌تر می‌شود، ظرفیت‌ها فرسوده می‌شوند و فرصت‌های پیشین از دست می‌روند. سیاست‌گذاری خوب البته با شتاب‌زدگی نسبتی ندارد. تصمیمی که بدون داده، گفت‌وگو، سنجش پیامدها و شنیدن صدای گروه‌های درگیر گرفته شود، می‌تواند به همان اندازه زیان‌بار باشد که بی‌تصمیمی. اما میان «بررسی پیش از تصمیم» و «ماندن در تعلیق» تفاوتی جدی وجود دارد. اولی نشانه عقلانیت است و دومی، اگر به روال دائمی تبدیل شود، فرسایش اراده سیاسی. کاوه بیات در مقاله «سنت و سیاست»، با مرور شماری از بحران‌های مهم تاریخ معاصر ایران، بر الگویی رفتاری در مواجهه با بحران‌ها دست می‌گذارد: تردید، تعلل و دشواری در رسیدن به تصمیمی متناسب با واقعیت نیروها و شتاب تحولات. بحث او نه تقدیس سازش است و نه ستایش مقاومت به هر قیمت. پرسش اصلی، فهم درست موقعیت است: اینکه بدانیم کجا باید ایستاد، کجا باید مذاکره کرد و در چه نقطه‌ای، ادامه بلاتکلیفی حق انتخاب را از کشور می‌گیرد. از دل مرور بیات، نخستین درس این است که بحران‌ها منتظر تکمیل محاسبات ما نمی‌مانند. تغییر در نسبت قدرت‌ها، شکل‌گیری ائتلاف‌ها یا رخدادی در نقطه‌ای دور از ایران، می‌تواند ناگهان محیط تصمیم‌گیری را دگرگون کند. در چنین موقعیتی، زمان فقط ظرف تصمیم نیست؛ خودِ زمان یکی از عناصر تصمیم است. تأخیر، گاه نه حفظ وضع موجود، که تغییر آرام و ناخواسته آن است. درس دوم، این است که بی‌تصمیمی خلأ ایجاد نمی‌کند. وقتی بازیگر سیاسی نتواند میان گزینه‌ها داوری کند، طرف مقابل، تحولات بیرونی یا منطق خود بحران جای خالی او را پر می‌کنند. آن‌گاه تصمیمی که می‌توانست با ارزیابی و انتخاب همراه باشد، به واکنشی ناگزیر تبدیل می‌شود. 

در این وضعیت، سیاست‌گذار دیگر میان گزینه‌های ممکن انتخاب نمی‌کند؛ صرفا می‌کوشد هزینه تصمیمی را کم کند که در جای دیگری گرفته شده است. درس سوم به نسبت میان واقعیت و آرزو بازمی‌گردد. در برخی تجربه‌های تاریخی که بیات مرور می‌کند، ناتوانی در سنجش دقیق وزن نیروهای داخلی و خارجی، موجب شد امید به امکان‌های دوردست، جای مواجهه با تهدیدهای نزدیک را بگیرد. سیاست نه با بدبینی پیش می‌رود و نه با خوش‌باوری؛ با شناخت نسبت نیروها، محدودیت‌ها و فرصت‌هایی پیش می‌رود که در لحظه واقعا وجود دارند، نه آنچه دوست داریم وجود داشته باشند.

درس چهارم، به نقش افکار عمومی و حافظه تاریخی مربوط است. بیات نشان می‌دهد در برخی داوری‌های رایج تاریخی، هر نوع انعطاف یا مصالحه به‌سرعت نشانه ضعف یا خیانت تلقی شده و ایستادگی، فارغ از هزینه و امکان آن، فضیلت شمرده شده است. حاصل چنین ذهنیتی، تنگ‌شدن میدان تصمیم است. سیاست‌مدار در لحظه بحران، فقط با واقعیت بیرونی مواجه نیست؛ با تصویری نیز روبه‌رو است که جامعه از شجاعت، مقاومت، سازش و عقب‌نشینی ساخته است. این تصویر می‌تواند تصمیم سنجیده را دشوارتر کند.

درس پنجم، از استثناهای تاریخی برمی‌آید. بیات در بررسی بحران آذربایجان، به نقش قوام‌السلطنه اشاره می‌کند؛ به ترکیبی از مذاکره، شناخت تغییرات بین‌المللی، بهره‌گیری از نیروهای داخلی و حفظ امکان عمل. اهمیت این تجربه نه در الگوبرداری مکانیکی از یک شخصیت تاریخی، بلکه در یادآوری این نکته است که خروج از تردید، الزاما به معنای انتخاب میان تسلیم و تقابل نیست. گاه سیاست مؤثر از توانایی دیدن چند امکان و حرکت در زمان مناسب میان آنها پدید می‌آید. تردید در نظام اداره کشور همیشه با نام تردید ظاهر نمی‌شود. گاه در ارجاع پی‌درپی یک مسئله از این نهاد به آن نهاد دیده می‌شود؛ گاه در ابلاغ تصمیمی که هیچ‌کس مسئول توضیح و دفاع از آن نیست و گاه در سیاستی که با نخستین دشواری، بی‌آنکه معیار روشنی برای اصلاحش وجود داشته باشد، معلق می‌ماند. در چنین وضعی، مدیر میانی نمی‌داند بر چه مبنایی باید عمل کند، فعال اقتصادی افق پیش‌روی خود را نمی‌بیند و جامعه به این برداشت می‌رسد که جمع‌بندی روشنی میان نهادهای مسئول وجود ندارد. تردید تا وقتی فرصتی کوتاه برای سنجیدن واقعیت و پیامدهاست، بخشی از عقلانیت است، اما وقتی به تعویق دائمی انتخاب بدل شود، نیرویی مخرب است: فرصت‌ها را می‌سوزاند، مسئولیت را پراکنده می‌کند و سرانجام اختیار تصمیم را به زمان، بحران و دیگران می‌سپارد.

«پرنده خارزار» در نهایت از درد انتخاب سخن می‌گوید، اما تراژدی رالف در دشواری انتخاب نبود؛ در گریز از آن بود. تاریخ سیاسی ما نیز آن‌گونه که کاوه بیات یادآوری می‌کند، بارها با لحظه‌هایی روبه‌رو بوده که در آنها مسئله اصلی، انتخاب میان خوب و بد نبوده، بلکه ناتوانی در انتخاب میان گزینه‌های دشوار بوده است.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.