هرمز؛ وقتی یک گلوگاه به میدان سنجش قدرت تبدیل میشود
از سوئز و تیران تا جنگ نفتکشها؛ تاریخ درباره رویارویی بر سر آبراههای راهبردی چه میگوید؟
تحولات تنگه هرمز را نمیتوان صرفا یک رویارویی نظامی در خلیج فارس دانست. هرمز یکی از مهمترین شریانهای انرژی جهان است و هر اختلال پایدار در آن، خیلی زود مسئلهای منطقهای را به بحرانی بینالمللی تبدیل میکند. از همین رو، پرسش اصلی فقط این نیست که ایران تا چه اندازه قادر به مختلکردن کشتیرانی در این آبراه است؛ پرسش مهمتر آن است که یک کشور تا چه مدت میتواند گلوگاهی حیاتی برای اقتصاد جهانی را به ابزار فشار تبدیل کند، هنگامی که منافع بسیاری از قدرتهای بزرگ در سوی دیگر قرار گرفته است؟
سعید خانیپور . دانشآموخته دکتری تخصصی مهندسی مالی
تحولات تنگه هرمز را نمیتوان صرفا یک رویارویی نظامی در خلیج فارس دانست. هرمز یکی از مهمترین شریانهای انرژی جهان است و هر اختلال پایدار در آن، خیلی زود مسئلهای منطقهای را به بحرانی بینالمللی تبدیل میکند. از همین رو، پرسش اصلی فقط این نیست که ایران تا چه اندازه قادر به مختلکردن کشتیرانی در این آبراه است؛ پرسش مهمتر آن است که یک کشور تا چه مدت میتواند گلوگاهی حیاتی برای اقتصاد جهانی را به ابزار فشار تبدیل کند، هنگامی که منافع بسیاری از قدرتهای بزرگ در سوی دیگر قرار گرفته است؟
تاریخ معاصر چند تجربه قابل تأمل پیشروی ما میگذارد. یکی از نزدیکترین نمونهها بحران تنگه تیران در سال ۱۹۶۷ است. جمال عبدالناصر با بستن این مسیر بر کشتیرانی اسرائیل، بحرانی را تشدید کرد که در نهایت به جنگ ششروزه انجامید و نتیجه آن برای مصر بسیار سنگین بود. تجربه تیران نشان داد بستن یک آبراه راهبردی ممکن است به جای افزایش قدرت چانهزنی، فضای سیاسی بیشتری برای توسل طرف مقابل به نیروی نظامی ایجاد کند.
اما تاریخ همیشه چنین نتیجهای نداده است. بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ نمونه متفاوتی است. بریتانیا، فرانسه و اسرائیل از برتری نظامی برخوردار بودند، اما مخالفت آمریکا و شوروی معادله را تغییر داد و مهاجمان ناچار به عقبنشینی شدند. ناصر، با وجود ضعف نظامی مصر، از بحران با موقعیت سیاسی قویتری بیرون آمد.
مقایسه تیران و سوئز یک نکته مهم را آشکار میکند: در منازعات مربوط به گلوگاههای راهبردی، قدرت نظامی بهتنهایی تعیینکننده نیست. آرایش قدرتهای بزرگ و بهویژه موضع بازیگران ثالث میتواند حتی نتیجه میدان جنگ را تغییر دهد.
برای ایران، شاید مهمترین تجربه تاریخی، تجربه خود کشور در جنگ نفتکشها باشد. در نیمه دوم دهه ۱۹۸۰، گسترش حملات به کشتیرانی در خلیج فارس حضور نظامی آمریکا را افزایش داد. نقطه اوج رویارویی، عملیات «آخوندک» در آوریل ۱۹۸۸ بود که طی آن نیروی دریایی آمریکا خسارات سنگینی به نیروها و تأسیسات دریایی ایران وارد کرد.
آن تجربه تمایزی را نشان داد که امروز نیز اهمیت دارد: توانایی مختلکردن کشتیرانی با توانایی کنترل نظامی دریا یکسان نیست. ایران برای ایجاد اختلال در هرمز الزاما نیازی ندارد در نبردی کلاسیک بر نیروی دریایی آمریکا غلبه کند. مین دریایی، موشکهای ساحل به دریا، پهپادها، قایقهای تندرو و حتی افزایش صرف ریسک امنیتی میتوانند هزینه عبور کشتیهای تجاری را بالا ببرند. در بازار کشتیرانی، ریسک خود میتواند به یک سلاح تبدیل شود. اگر بیمهگران، مالکان نفتکشها و شرکتهای حملونقل احتمال خسارت را بیش از حد قابل تحمل بدانند، حتی بدون انسداد فیزیکی کامل آبراه، تردد میتواند بهشدت کاهش یابد.
بنابراین باید میان «کنترل نظامی هرمز» و «تضمین کشتیرانی تجاری در هرمز» تفاوت قائل شد. اما این اهرم روی دیگری نیز دارد. هرچه اختلال طولانیتر شود، ماهیت منازعه تغییر میکند. در آغاز، هرمز میتواند ابزاری برای فشار بر آمریکا و متحدانش باشد؛ اما با استمرار بحران، دامنه کشورهایی که از آن آسیب میبینند گسترش مییابد. چین، هند، ژاپن، کرهجنوبی، کشورهای اروپایی و اقتصادهای خلیج فارس همگی منافعی مستقیم در جریان آزاد انرژی و تجارت دارند.
از این مرحله به بعد، مسئله دیگر صرفا «ایران در برابر آمریکا» نیست. خطر بزرگتر برای تهران آن است که بهتدریج در برابر مجموعه بسیار گستردهتری از منافع اقتصادی جهان قرار گیرد.
در این میان شاید مهمترین متغیر نه واشنگتن، بلکه پکن باشد. چین از بزرگترین واردکنندگان انرژی جهان است و ثبات مسیرهای انتقال نفت برای آن اهمیتی راهبردی دارد. تا زمانی که پکن هزینه اختلال در هرمز را قابل تحمل بداند و از فشار جدی بر تهران خودداری کند، ایران فضای بیشتری برای مانور دارد. اما اگر چین به این نتیجه برسد که ادامه بحران بیش از آنکه آمریکا را تحت فشار قرار دهد، امنیت انرژی و منافع اقتصادی خود چین را تهدید میکند، موازنه سیاسی میتواند تغییر کند.
عامل تعیینکننده دیگر، زمان است. اختلال کوتاهمدت در یک گلوگاه حیاتی میتواند اهرم مذاکرهای قدرتمندی باشد. افزایش قیمت انرژی، هزینه بیمه و حملونقل و نگرانی بازارها به طرف مقابل فشار وارد میکند. اما همین ابزار در صورت استفاده طولانیمدت ممکن است علیه استفادهکننده آن عمل کند.
ایران نیز از تبعات اختلال در هرمز مصون نیست. محدودشدن تجارت و صادرات، فشار بر منابع ارزی و افزایش هزینههای اقتصادی و نظامی در نهایت به اقتصاد داخلی منتقل میشود. تفاوت در این است که هزینه بحران برای اقتصاد جهانی میان کشورهای متعدد و اقتصادهایی بسیار بزرگ توزیع میشود، در حالی که بخش قابل توجهی از هزینه بازگشتی به ایران در یک اقتصاد واحد متمرکز خواهد شد.
از کنار هم گذاشتن تجربه سوئز، تیران و جنگ نفتکشها میتوان به یک قاعده محتاطانه رسید: اختلال کوتاهمدت در یک گلوگاه راهبردی میتواند قدرت چانهزنی ایجاد کند، اما تبدیل آن به انسدادی طولانی در برابر مجموعهای از قدرتهای بزرگ، بازی بسیار پرریسکی است.
از این منظر، پرسش تعیینکننده درباره هرمز این نیست که آیا ایران ابزار لازم برای مختلکردن کشتیرانی را دارد. پرسش اصلی این است: ایران تا چه زمانی میتواند هرمز را به اهرم فشار تبدیل کند، پیش از آنکه هزینه ادامه بحران برای چین، کشورهای آسیایی، همسایگان خلیج فارس و دیگر بازیگران بزرگ، از هزینه اعمال فشار برای پایاندادن به آن بیشتر شود؟
شاید سرنوشت این بحران نه فقط در آبهای تنگه هرمز، بلکه در پاسخ به همین پرسش تعیین شود.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.