خاطره حدادعادل از روزی که رهبر انقلاب برای اولین بار در دریا شنا کرد / باور کنید اگر حاج مجتبی اگر حقوق سر ماهِ خانمش نمیآمد زندگیشان نمیچرخید
فریدالدین حدادعادل گفت: باور کنید حاجآقا اگر حقوق سر ماهِ خانمش نمیآمد، زندگیشان نمیچرخید؛ در صورتی که میگفتند اسب دارد، ویلا دارد و بچههایش در انگلستان به دنیا آمدهاند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
فریدالدین حداد عادل، برادر همسر رهبر انقلاب در گفت و گویی با نشریه خط، متعلق به خانه طلاب جوان به بیان نکاتی از زندگی و شخصیت آیت الله مجتبی خامنهای پرداخته است.
سخنان حداد عادل درباره زندگی و شخصیت رهبر انقلاب را میخوانید:
*زندگی آقا مجتبی بسیار طلبگی و ساده است. در قم که بودند، خانهی ساده و وسایل محدودی داشتند. کف خانه هم تنها با موکت مفروش بود. وقتی هم که برگشتند به تهران، رفتند و در یک خانهی ۷۰، ۸۰ متری ساکن شدند. خواهرم در مدرسه کار میکرد و خردخرد فرش ماشینی و مبل راحتی تهیه کرد. مبل سبزرنگی بود. با شوخی به خواهرم میگفتم آخر این چه رنگی است گرفتهای؟! و اینطور سر به سرش میگذاشتم. یک بار خواهر بزرگترم گفت: فرید! دربارهی این مبل حرف نزن! زهرا بعد از مدتها پول جمع کرده مبل خریده و تو مدام به رنگش گیر میدهی، او هم اذیت میشود. قبول کردم.
*حالا بعد از بمباران، این مبل بزرگترین چیزی است که از آن خانه باقی مانده است!
*ما اما بچهی «شمیران» هستیم. سال ۵۰ در پاسداران خانه داشتیم. پدربزرگ ما به لحاظ مالی در وضعیت خوبی بود. لذا سختی این زندگی برای خواهرم چند برابر بود. باور کنید حاجآقا اگر حقوق سر ماهِ خانمش نمیآمد، زندگیشان نمیچرخید؛ در صورتی که میگفتند اسب دارد، ویلا دارد و بچههایش در انگلستان به دنیا آمدهاند.
*در مجموع سختیها و محدودیتهای زندگیشان زیاد بود. پسر رهبر باشی و نتوانی با زن و بچه یک آبمیوهفروشی بروی! وقتی مسافرت میروی، اینقدر محدود باشی! یادم هست یک بار رفتیم شمال. یک جایی بودیم نزدیک ساحل، گفتم: حاجآقا بیا برویم توی آب، ولی قبول نکردند.
*گفتم: خوب، بیایید با لباس توی آب برویم. خلاصه رفتیم و بعدش بچهها ریختند توی آب و حاجآقا، جوانهای فامیل را حسابی آب داد. دو، سه ساعت توی آب بودیم.
*آن روز عینک حاجآقا گم شد؛ فقط یک شیشهاش پیدا شد. این شیشه را جلویش میگرفت و کتاب میخواند. میگفت: چرا من عقلم را دادم دست تو؟! سه روز است این شیشه را اینطوری گرفتهام تا کتاب بخوانم.
*آنجا حاجآقا یک حرفی زدند که شاهد آن سختی و محدودیتی است که میگویم، گفتند: آقا فرید، من یادم نمیآید که در دریا شنا کرده باشم. بچهی کوچکشان آنقدر ذوق کرده بود که پدرش آمده کنار دریا که تا چند وقت تعریف میکرد.
*کمی که بالندهتر شد، گرفتاریها و کارهای سخت و غامض دفتر به کارهایشان اضافه شد. اختلافات مسئولین عالیرتبه و کارهایی از این قبیل به ایشان سپرده میشد.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.