قسم به ایران
واقعیتها معمولا کوتاه و ضربهزننده هستند، مگر اینکه در پذیرش آنان درنگ و چونوچرا کنیم، پس از آن است که مباحثههای توجیهگرانه در میگیرد تا شکل دگرگونشدهای از یک واقعیت صریح و شفاف را به آن چیزی بدل کنند که به نگاه و تمایل ما نزدیک باشد.
واقعیتها معمولا کوتاه و ضربهزننده هستند، مگر اینکه در پذیرش آنان درنگ و چونوچرا کنیم، پس از آن است که مباحثههای توجیهگرانه در میگیرد تا شکل دگرگونشدهای از یک واقعیت صریح و شفاف را به آن چیزی بدل کنند که به نگاه و تمایل ما نزدیک باشد.
اگر واقعیتها را در نسبت با تجربههای تاریخی خود آن واقعیتها و نه تمایل خودمان به آنچه باید باشد ببینیم، به عمق آن نزدیکتر خواهیم شد. یرواند آبراهامیان در گفتوگویی طولانی درباره ایران با مجله «New Left Review» به نکته مهمی اشاره میکند، اینکه آمریکا سیاست خارجی خود را در خاورمیانه به اسرائیل برونسپاری کرده است. این واقعیت کوتاه ابعاد گوناگونی دارد که میتواند با نگاهها و نگرشهای کنونی ایرانیان حرفهای بسیاری داشته باشد و واقعیتهای بسیاری را بدون کلامی به ذهن متبادر کند. آبراهامیان باور دارد اسرائیل سالهاست که در اندیشه تجزیه ایران است. برای این استراتژی هزینه و وقت زیادی صرف کرده است و با امکان بالایی که در اثرگذاری در سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه دارد، این فرصت مغتنمی برای تحقق این سیاست است. این واقعیت کوتاه همان چیزی است که چونوچرا ندارد، اما اگر بخواهیم شکل آن را تغییر بدهیم تا با خواسته ما منطبق باشد، دلایلی برای توجیه آن پیدا خواهد شد که به اختلاف دیدگاهها و تعارضات جدی بین ایرانیان منتهی خواهد شد. یقینا مرکز بحث ایران خواهد بود و هرکس از نگاه خود از ایران دفاع خواهد کرد. کاری که تاکنون بارها مردم ایران در مواجهه با کشورهای خارجی کردهاند؛ برخی راه بیگانهستیزی پیش گرفتهاند و برخی آن را تنها راهحل دانستند.
و این مواجهه سابقه تاریخی دور و درازی دارد که اوج آن به دوره «مشروطه» و «پسامشروطه» برمیگردد. همه از ایران میگویند و کمتر کسی از ایرانی میگوید. ایران زمانی مهم است که ایرانی زنده و عزتمند باشد. بدون انسانهای آزاده و عزتمند، ایران سرزمینی سترون است. این آدمی است که به جغرافیا معنا میدهد. این انسان است که معنای زندگی است و هرجا که باشد حیات جاری خواهد بود. در غیاب انسان سکوت طبیعت وهمناک است و موسیقیاش رعبانگیز. در جنگ ۱۲ روزه، خیابانهای تهران اینچنین بود. انسانها در هر لباس، رنگ، نژاد و فرهنگی قلب زندگیاند. با وجود آنان جغرافیا رنگ، طعم و معنا پیدا میکند. ایران بدون ایرانیان هیچ ارزشی ندارد. این مردم در هرجای دنیا که باشند با هر عقیدهای -چه دوست چه دشمن- ایرانی هستند. توهین به آنها و تحقیرکردنشان همه ایرانیان را آزرده میکند. ایران بدون ایرانی سرفراز هیچ ارج و قربی ندارد، حتی برای دشمنان. پس ابتدا باید خودمان را دوست داشته باشیم، بعد همسایه و مردم شهرمان را و بعد مردم سرزمینمان را. هیچچیز نمیتواند ایران را نابود کند جز نفرت؛ نفرت از خود، نفرت از دیگری و نفرت از هموطن. عداوت ایرانی علیه ایرانی از هر بمبی برای ایران خطرناکتر است. واقعیت این است که کسی که به هموطنش شفقت نداشته باشد ایران را دوست ندارد. ستایش اغراقآمیز از ایران سرپوشی برای کینههای شخصی است و یکی از سویههای کینهورزی دستیابی به ثروت و قدرت است.
عاشق ایران تحت هیچ شرایطی مجوز حمله به کشورش را صادر نمیکند. ایران از ایرانی جدا نیست و جدانشدنی است. ایرانیان خواندهاند جان هدیهای الهی است و این جانآفرین است که حکم میکند که جام جان لبریز شده است و هیچکس را چنین اختیاری نیست. ایرانیان و به معنای دیگر مردم مشرقزمین بیش از دیگران به جان آدمی باور دارند. مگر نه اینکه یکی از قسمهای پرکاربرد ایرانیان در کنار «به خدا»، «به جان مادرم» است. ایران مادر همه ماست: «قسم به ایران»، به مردم ایران که جزء کوچکی از آدمیان کره زمین هستند. جمعیت جهان هشت میلیارد نیست، یک تن است. ما همه آدمها یک پیکریم. آنان که در این پیکره دست به کشتار و جنایت میزنند، پارههای بیمار این تن هستند. جغرافیا و مرزها بدون انسان بیمعنا هستند، ما به آنها معنا میدهیم نه آنها به ما. ایران اگر پاینده است از ایرانیان است. انسانهای شریف و زحمتکشی که متحمل رنج و ظلمهای بسیاری شدهاند و عزت خود را از دست ندادهاند. اینک بیش از عشق به ایران باید به ایرانیان بازگردیم، در هر مرام و مسلکی. ایران بدون مردمش تودهای خاک و سنگ و دار و درخت است. آنکه انسان را از خاک ساخته است اشارهای به بیبها بودن «آن» داشته است. این «آن» زمانی «او» میشود که روح در آن دمیده شود. مهم روح دمیده در انسان است که آن را او میکند: انسان، انسان ایرانی، واقعیتی بدون تأویل و تفسیر.