تبارشناسی سعید حجاریان از 2 رویداد مسلحانه تاریخ معاصر ایران
سیاهکل تراژیک، آمل رمانتیک
سعید حجاریان در یادداشتی به وقایع سیاهکل و آمل پرداخت و نوشت: «سازمان چریکهای فدایی خلق از سه گرایش عمده و متفاوت شامل احمدزاده-پویان، جزنی و ضیاظریفی و رفقایش تشکیل میشد. اولی، به مبارزه مسلحانه شهری اعتقاد داشت، دومی به کار فرهنگی متمایل بود و سومی به مبارزه در روستا و کوهستان میل میکرد. تا پیش از سال ۱۳۴۹، چریکهای فدایی در قالب سازمان اعلام موجودیت نکرده بودند و میخواستند با یک حرکت انقلابی اعلام حضور سیاسی کنند و موجودیت خود را به رخ بکشند. واقعه سیاهکل، رویدادی بود در جهت این استراتژی اما در واقع تراژدیای بود ناشی از یک خطای محاسباتی. حمله به پاسگاه سیاهکل منجر به مداخله مردم بومی شد. متعاقب آن نیروی نظامی شاه کل منطقه را پوشش داد و نتیجتا کار با دستگیری و قتل و اعدام ختم شد. چریکها گمان میکردند همانطور که کاسترو با جمعی اندک از رفقایش به کوههای سیرا ماسترا حملهور شد، دهقانها را بسیج کرد و رژیم باتیستا را برانداخت، میتوانند دستکم با تبلیغ مسلحانه ذهن جوانان را به خود جلب کنند».
به گزارش «مشق نو» او ادامه داد: «اگر چریکها تاریخ روسیه را خوانده بودند، میدانستند که تزار نیکلای بعد از انقلاب فوریه با همکاری پیوتر استولیپین دست به اصلاحات ارضی زد. اصلاحاتی که بعد از آن، دهقانها دلگرم شدند و به تزار روی خوش نشان دادند. در همان زمان، لنین جزوهای منتشر کرد و نوشت شرایط انقلابی دیگر مهیا نیست و بعید است بتوان موژیکها را با خود همراه کرد و نتیجه گرفت، باید صبر پیشه کرد. این صبر تا سال ۱۹۱۷ به طول انجامید تا انقلاب بلشویکی پیروز شد. هرچند در این فاصله، میان بلشویکها هم اختلافات زیادی پدید آمد».
او با اشاره به دهههای 30 و 40 چنین آورد: «به ایران برگردم. اواخر دهه ۱۳۳۰ و اوایل دهه ۱۳۴۰ پروژه اصلاحات ارضی ایران به دست شاه و علی امینی کلید خورد؛ 10 سال پیش از حمله به پاسگاه سیاهکل. یعنی چریکها میتوانستند با مرور تجربه روسیه، آموزههای لنین و پیامدهای اصلاحات ارضی ایران شکست مبارزه چریکی دهقانی را پیشبینی کنند و بر مشی کاستریستی خط بطلان بکشند. آن واقعه به شکست انجامید؛ اما آثار این سنخ مبارزه کمابیش به جا ماند. مثلا من و همنسلانم، زمانیکه به کوهنوردیهای دو، سه روزه میرفتیم، سعی داشتیم از مسیرهایی برویم تا با پاسگاهها تلاقی نداشته باشیم. هرساله نیز در دانشگاه در سالگرد نوزدهم بهمن برای گرامیداشت این روز شعار «اتحاد، مبارزه، پیروزی» سر داده میشد. حکومت نیز بهرهبرداری خاص خود را از آن واقعه داشت و سالهای پایانی عمر سلطنت، گارد دانشگاه به همراه ژاندارمها و ایادی ساواک در کوهستانهای اطراف تهران گروههای کوهنورد را لتوپار میکردند تا بساط کوهنوردی را برچینند».
این فعال و تحلیلگر سیاسی درباره واقعه آمل هم اشاره کرد: «اگر واقعه سیاهکل تراژدی بود، بعد از انقلاب همین واقعه به صورتی رمانتیک تکرار شد. عدهای از جوانان کنفدراسیون -که در خارج درس خوانده بودند- بعد از انقلاب به ایران برگشتند و گروهی را تحت عنوان اتحادیه کمونیستهای ایران تشکیل دادند؛ گروهی که گرایشهای فکری ناروشنی داشت و از مائوئیست و تروتسکیست تا طرفداران کارلوس ماریلا و رژی دبره را در بر میگرفت. آنها ناگهان تصمیم گرفتند همان مسیر سیاهکل را این بار در مازندران بپیمایند؛ بنابراین به جنگلهای مازندران رفتند. شبی، تلویزیون میدیدم و دیدم امام خمینی میگوید جبهه ملی مرتد است. امام ضمنا نامی هم از اتحادیه کمونیستها آورد که آنها نیز همنوا با جبهه ملی شدهاند. من تعجب کردم امامی که اساسا نام گروهها و سازمانها را به خاطر نمیسپرد، چگونه بین همه این گروهها از اتحادیه کمونیستها نام برده است؟ با محسن رضایی تماس گرفتم و پرسیدم قصه نامبردن امام از اتحادیه کمونیستها چه بود؟ گفت: هرچه اطلاعیه درباره قصاص منتشر شده بود، پیش امام بردیم. اعلامیه آنها روی همه بود. امام آن را دیده و همان هم به خاطرش مانده
بود. گویا امام فکر کرده بود همه کمونیستها علیه قصاص متحد شدهاند».
او افزود: «با فاصله کمی، نورالدین کیانوری جلسه پرسش و پاسخ گذاشت و قسم و آیه آورد که اتحادیهای در کار نیست و توضیح داد «اتحادیه کمونیستهای ایران» یک گروه کوچک مائوئیستی هستند. روزنامه «کار»، (ارگان فدائیان خلق اکثریت) هم این مسئله را تیتر کرد و درباره اتحادیه نوشت: «نه کمونیست است، نه اتحادیه، یک گروهک مائوئیست است». (کار، ش ۱۱۵، ۳ تیر ۱۳۶۰). اینها به این خاطر بود که مبادا گمان برود همه چپها یکی شدهاند. بعد از این اتفاق اتحادیه کمونیستها اطلاعیه دیگری صادر کرد و نوشت رژیم دشمن واقعی خود را شناخته است و متوجه شده آن ما هستیم که میتوانیم سرنگونش کنیم».
سعید حجاریان در یادداشتی به وقایع سیاهکل و آمل پرداخت و نوشت: «سازمان چریکهای فدایی خلق از سه گرایش عمده و متفاوت شامل احمدزاده-پویان، جزنی و ضیاظریفی و رفقایش تشکیل میشد. اولی، به مبارزه مسلحانه شهری اعتقاد داشت، دومی به کار فرهنگی متمایل بود و سومی به مبارزه در روستا و کوهستان میل میکرد. تا پیش از سال ۱۳۴۹، چریکهای فدایی در قالب سازمان اعلام موجودیت نکرده بودند و میخواستند با یک حرکت انقلابی اعلام حضور سیاسی کنند و موجودیت خود را به رخ بکشند. واقعه سیاهکل، رویدادی بود در جهت این استراتژی اما در واقع تراژدیای بود ناشی از یک خطای محاسباتی. حمله به پاسگاه سیاهکل منجر به مداخله مردم بومی شد. متعاقب آن نیروی نظامی شاه کل منطقه را پوشش داد و نتیجتا کار با دستگیری و قتل و اعدام ختم شد. چریکها گمان میکردند همانطور که کاسترو با جمعی اندک از رفقایش به کوههای سیرا ماسترا حملهور شد، دهقانها را بسیج کرد و رژیم باتیستا را برانداخت، میتوانند دستکم با تبلیغ مسلحانه ذهن جوانان را به خود جلب کنند».
به گزارش «مشق نو» او ادامه داد: «اگر چریکها تاریخ روسیه را خوانده بودند، میدانستند که تزار نیکلای بعد از انقلاب فوریه با همکاری پیوتر استولیپین دست به اصلاحات ارضی زد. اصلاحاتی که بعد از آن، دهقانها دلگرم شدند و به تزار روی خوش نشان دادند. در همان زمان، لنین جزوهای منتشر کرد و نوشت شرایط انقلابی دیگر مهیا نیست و بعید است بتوان موژیکها را با خود همراه کرد و نتیجه گرفت، باید صبر پیشه کرد. این صبر تا سال ۱۹۱۷ به طول انجامید تا انقلاب بلشویکی پیروز شد. هرچند در این فاصله، میان بلشویکها هم اختلافات زیادی پدید آمد».
او با اشاره به دهههای 30 و 40 چنین آورد: «به ایران برگردم. اواخر دهه ۱۳۳۰ و اوایل دهه ۱۳۴۰ پروژه اصلاحات ارضی ایران به دست شاه و علی امینی کلید خورد؛ 10 سال پیش از حمله به پاسگاه سیاهکل. یعنی چریکها میتوانستند با مرور تجربه روسیه، آموزههای لنین و پیامدهای اصلاحات ارضی ایران شکست مبارزه چریکی دهقانی را پیشبینی کنند و بر مشی کاستریستی خط بطلان بکشند. آن واقعه به شکست انجامید؛ اما آثار این سنخ مبارزه کمابیش به جا ماند. مثلا من و همنسلانم، زمانیکه به کوهنوردیهای دو، سه روزه میرفتیم، سعی داشتیم از مسیرهایی برویم تا با پاسگاهها تلاقی نداشته باشیم. هرساله نیز در دانشگاه در سالگرد نوزدهم بهمن برای گرامیداشت این روز شعار «اتحاد، مبارزه، پیروزی» سر داده میشد. حکومت نیز بهرهبرداری خاص خود را از آن واقعه داشت و سالهای پایانی عمر سلطنت، گارد دانشگاه به همراه ژاندارمها و ایادی ساواک در کوهستانهای اطراف تهران گروههای کوهنورد را لتوپار میکردند تا بساط کوهنوردی را برچینند».
این فعال و تحلیلگر سیاسی درباره واقعه آمل هم اشاره کرد: «اگر واقعه سیاهکل تراژدی بود، بعد از انقلاب همین واقعه به صورتی رمانتیک تکرار شد. عدهای از جوانان کنفدراسیون -که در خارج درس خوانده بودند- بعد از انقلاب به ایران برگشتند و گروهی را تحت عنوان اتحادیه کمونیستهای ایران تشکیل دادند؛ گروهی که گرایشهای فکری ناروشنی داشت و از مائوئیست و تروتسکیست تا طرفداران کارلوس ماریلا و رژی دبره را در بر میگرفت. آنها ناگهان تصمیم گرفتند همان مسیر سیاهکل را این بار در مازندران بپیمایند؛ بنابراین به جنگلهای مازندران رفتند. شبی، تلویزیون میدیدم و دیدم امام خمینی میگوید جبهه ملی مرتد است. امام ضمنا نامی هم از اتحادیه کمونیستها آورد که آنها نیز همنوا با جبهه ملی شدهاند. من تعجب کردم امامی که اساسا نام گروهها و سازمانها را به خاطر نمیسپرد، چگونه بین همه این گروهها از اتحادیه کمونیستها نام برده است؟ با محسن رضایی تماس گرفتم و پرسیدم قصه نامبردن امام از اتحادیه کمونیستها چه بود؟ گفت: هرچه اطلاعیه درباره قصاص منتشر شده بود، پیش امام بردیم. اعلامیه آنها روی همه بود. امام آن را دیده و همان هم به خاطرش مانده
بود. گویا امام فکر کرده بود همه کمونیستها علیه قصاص متحد شدهاند».
او افزود: «با فاصله کمی، نورالدین کیانوری جلسه پرسش و پاسخ گذاشت و قسم و آیه آورد که اتحادیهای در کار نیست و توضیح داد «اتحادیه کمونیستهای ایران» یک گروه کوچک مائوئیستی هستند. روزنامه «کار»، (ارگان فدائیان خلق اکثریت) هم این مسئله را تیتر کرد و درباره اتحادیه نوشت: «نه کمونیست است، نه اتحادیه، یک گروهک مائوئیست است». (کار، ش ۱۱۵، ۳ تیر ۱۳۶۰). اینها به این خاطر بود که مبادا گمان برود همه چپها یکی شدهاند. بعد از این اتفاق اتحادیه کمونیستها اطلاعیه دیگری صادر کرد و نوشت رژیم دشمن واقعی خود را شناخته است و متوجه شده آن ما هستیم که میتوانیم سرنگونش کنیم».