مفهوم ایران در دوره میانه
نگین یاوری، استاد تاریخ دانشگاه کلمبیا و محقق دانشگاه لایپزیک، در ادامه نشستهای «ایده ایران» از سلسلهنشستهای «مسئله ایران» در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی سخنرانی کرد که در ادامه گزیدهای از آن را به نقل از سایت پژوهشگاه میخوانید:
پیامبر اسلام در سال ۶۳۲ میلادی درگذشت؛ سالی که یزدگرد سوم (۶۳۲-۵۱) آخرین پادشاه ساسانی به تخت نشست. پنجاه سال بعد جغرافیای سیاسی و اجتماعی خاورمیانه و سرزمینهای مجاور آن از لونی دیگر بود. فتوحات اعراب نقشه سیاسی، مذهبی، فرهنگی و اجتماعی منطقه را که قرنهای متمادی در سلطه نفوذ ایران قرار داشت، دگرگون کرده بود. سپاه ساسانیان در آزمون مقابله با جنگجویان عرب شکست خورده بود و شهرها و ایالات مختلف ایران هریک جداگانه راهی برای پایداری در برابر سپاهیان عرب در پیش گرفته بودند. اگر بخواهیم تاریخ ایران را از قرن اول تا سوم هجری، فراتر از این وقایعنگاریها و روایتهای توصیفی بررسی کنیم، ناگزیر باید به ملاحظات متعدد تاریخنگارانه توجه کنیم. چگونه و در کجا میتوانیم حوزه اطلاق مفهوم ایران و کسانی را که این مفهوم در طی قرون در مورد آنها قابل اطلاق بوده مشخص و تعریف کنیم؟ مفهومی قابل اطلاق به یک واحد فرهنگی مشخص و قابل تعریف که چگونگی و حدود آن را متون تاریخی مورد مطالعه و روشی که در بررسی این متون به کار میگیریم، مشخص میکنند. اگر از اطلاعات قلیل باستانشناسی صرفنظر کنیم، بخش اعظم دانش ما از ایران پیش از روی کارآمدن
ساسانیان - هخامنشیان، سلوکیان و پارتیان - از منابع یونانی است. یونانیان قرنهای طولانی بزرگترین رقیب سیاسی ایران بودهاند و بهندرت نوشتهای مبتنی بر اطلاع کافی و حسن نظر درباره این دشمن دیرین از آنان به جای مانده؛ نکتهای که در مورد سرزمینهای شرقی ایران که یونانیان بسیار کم میشناختند، بیشتر صدق میکند.
تاریخ ساسانیان و بنیامیه را مورخان عباسی در قرون سوم و چهارم هجری نوشتهاند. به سخن دیگر، اگرچه عجیب به نظر میرسد، اما مفهوم ایران به عنوان یک واحد قومی/ملی/زبانی که در گذر از هزارهها، بهرغم مصائب بیرون از شمار، سلطه درازمدت اقوام بیگانه و جنبشهای نیرومند مذهبی، پابرجا مانده، برساخته دوران اسلامی تاریخ است. این فرضیه که مسلمانان و اعراب همه منابع و مآخذ موجود درباره فرهنگ ایران پیش از اسلام را نابود کردهاند، دیگر اعتباری ندارد. مفهوم ایران بهعنوان یک واحد ملی و حکومتی که بر مرزهای مشخصی فرمان میراند، در همین کتابها و نوشتهها که منبع و مأخذ مطالب آنها شناختهشده نیست، شکل میگیرد. رسالههای تاریخی و سیاسی قرون میانه با آراستن و گسترشدادن گذشته تاریخی ایران به نقد جامعه اسلامی روزگار خود پرداختهاند و همین گذشته تاریخی است که در این مقاله مورد نظر است. اگرچه در سالهای اخیر بررسیهای درخشانی درباره تاریخ ایران در قرون میانه منتشر شده، اما اینکه چرا و چگونه مسلمانان قرون میانه، ایرانیان و غیرایرانیان، برای شناختن امروز خود این اصطلاحات و مفاهیم را درباره دیروز به کار گرفتهاند، آنچنانکه باید مورد
نظر قرار نگرفته است. آثار مورخان دیروز را درست مثل تاریخنگاران امروز، نمیتوان به سالشمار ساده رویدادهای تاریخی فروکاست: همه این مورخان در موقعیتهای پراهمیت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی قرار داشتند و پیش از آنکه نوشتن را آغاز کنند، طرحی کلی از کتاب خود در ذهن داشتهاند. در تاریخنگاری پیشامدرن، فرم از محتوا، همچنان که رویداد از معنا، جدا نیست و غرض از ذکر رویدادهای تاریخی بیشتر از ردیفکردن آنها در کنار یکدیگر، انتقال معانی نهفته در آنها به آیندگان است.
هدف این بررسی نه تنظیم فهرست ایرانیان برگزیدهای است که نام آنها در تذکرههای آن دوران بهکرات آمده است و نه جستوجوی رگههایی از مفهوم هویت ملی و بومی از طریق کاویدن نوشتههای مؤلفانی که یا نام ایرانی دارند یا از ایالات و شهرهای ایران برخاستهاند. برجستهترین وجه هویت ایرانی در دوران پیشامدرن، همانطور که برخی از پژوهندگان تاریخ اسلام اشاره کردهاند، فرارفتن آن است از مرزها و پیوندهای بومی و سرزمینی. گشودهبودن به اندیشهها و آیینهای تازه و جستوجوی دانش در سرزمینهای دور، شبیه به آنچه پس از فتوحات اسکندر در یونان روی داد، مهمترین هدیه ایران پیش از اسلام به تمدن اسلامی بود. یکی از عمدهترین پرسشهایی که صاحبنظران علم سیاست در اسلام قرون میانه با آن روبهرو بودند، تجزیه قدرت سیاسی و افول خلافت عباسی بود. بهرهگیری ساسانیان از مفهوم ایران بهمعنای یک واحد سیاسی، مذهبی و فرهنگی و پیوند آیین زرتشت با سنن آریایی که مفهوم ایرانشهر نقطه اوج آن بود، از نظر مورخان مسلمان قرون میانه توفیق بزرگی بود. ایرانشهر در نوشتههای زرتشتی بهجامانده از دوران اسلامی به صورتهای مختلف منعکس است و به سرزمینی اشاره میکند که
مردمان آن به فرمان پادشاه و دین گردن مینهند؛ مفهومی که در استقرار تمرکز سیاسی ساسانیان و یکپارچه کردن سرزمینهای شرقی و غربی ایران نقش بزرگی بازی کرده است.
مسلمانان همه آنچه را از فرهنگ ساسانی با هدفهایشان سازگارتر بود، برگزیدند و انگارهای آفریدند که بخشی از آنهم بومی مینمود و سرچشمه آموزههای اخلاقی و سنتهای سیاسی شد. بر اساس این انگاره برساخته از فرمانروایی ساسانیان، پادشاهی نیک به اداره هوشمندانه امور کشور یا جنگ و کشورگشایی محدود نمیشد، بلکه اخلاق و فرهنگ از مؤلفههای عمده آن بود؛ مؤلفهای که به تحکیم قدرت سلطنت بسنده نمیکرد بلکه به فرمانروا و حکومت او مشروعیت میداد و به حفظ این مشروعیت پایبند بود. مشروعیت قدرت شاه نهتنها مستلزم خردمندی و حمایت او از دانش و علم بود، بلکه توانایی مشارکت در مباحثات و مناظرات فکری و سیاسی و نظارت بر سیر تحولی آن را نیز ضروری میکرد. دادگری، یا کلید پایداری پادشاهی نیز مفهومی چندوجهی و بقای سلطنت در گرو آن بود. پادشاه به صرف تشویق مردم به خواندن کتابهای دینی دادگر تلقی نمیشد بلکه باید در مباحثات مذهبی حضور مییافت و به مدعیان خودخوانده ایمانِ راستین اذن مداخله نمیداد. بهاینترتیب فرمانروایی استوار بر عدل در گرو خرد و بیداردلی پادشاه بود. شاه باید نهتنها در قبال دسیسههای سیاسی، اعمال نفوذ مشاوران سودجو و
بدعتگذاران آگاهی و هشیاری نشان میداد بلکه باید با فضل و دانش کافی در مباحثات سیاسی و مذهبی فعالانه مشارکت میکرد.
صاحبنظران حوزه سیاست، در غیاب فضای مذهبی بسامان، حکومت متمرکز باثبات و استوار و همچنین پریشانی و بیرسمی عرصه خلافت عباسی، دورانی را به یاد میآوردند که در آن پادشاهان آراسته به خرد، با هشیاری و بیداردلی فرمان میراندند و فضا بر گفتوگو و مبادلات فکری برگشوده بود. خطرات ظلم و بیدادگری را هشدار میدادند، لزوم حفظ حرمت اخلاقی مسلمانان و حفاظت از آنان را در برابر مهاجمان وحشی بیرحم یادآور میشدند و بر ثبات و سامان کار دین و دولت پای میفشردند. پشتوانه فکری و چارچوب زبانی این طرح، بیش از هرچیز دیگر، مرهون تاریخ فکری و فرهنگی ایران بود.
نگین یاوری، استاد تاریخ دانشگاه کلمبیا و محقق دانشگاه لایپزیک، در ادامه نشستهای «ایده ایران» از سلسلهنشستهای «مسئله ایران» در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی سخنرانی کرد که در ادامه گزیدهای از آن را به نقل از سایت پژوهشگاه میخوانید:
پیامبر اسلام در سال ۶۳۲ میلادی درگذشت؛ سالی که یزدگرد سوم (۶۳۲-۵۱) آخرین پادشاه ساسانی به تخت نشست. پنجاه سال بعد جغرافیای سیاسی و اجتماعی خاورمیانه و سرزمینهای مجاور آن از لونی دیگر بود. فتوحات اعراب نقشه سیاسی، مذهبی، فرهنگی و اجتماعی منطقه را که قرنهای متمادی در سلطه نفوذ ایران قرار داشت، دگرگون کرده بود. سپاه ساسانیان در آزمون مقابله با جنگجویان عرب شکست خورده بود و شهرها و ایالات مختلف ایران هریک جداگانه راهی برای پایداری در برابر سپاهیان عرب در پیش گرفته بودند. اگر بخواهیم تاریخ ایران را از قرن اول تا سوم هجری، فراتر از این وقایعنگاریها و روایتهای توصیفی بررسی کنیم، ناگزیر باید به ملاحظات متعدد تاریخنگارانه توجه کنیم. چگونه و در کجا میتوانیم حوزه اطلاق مفهوم ایران و کسانی را که این مفهوم در طی قرون در مورد آنها قابل اطلاق بوده مشخص و تعریف کنیم؟ مفهومی قابل اطلاق به یک واحد فرهنگی مشخص و قابل تعریف که چگونگی و حدود آن را متون تاریخی مورد مطالعه و روشی که در بررسی این متون به کار میگیریم، مشخص میکنند. اگر از اطلاعات قلیل باستانشناسی صرفنظر کنیم، بخش اعظم دانش ما از ایران پیش از روی کارآمدن
ساسانیان - هخامنشیان، سلوکیان و پارتیان - از منابع یونانی است. یونانیان قرنهای طولانی بزرگترین رقیب سیاسی ایران بودهاند و بهندرت نوشتهای مبتنی بر اطلاع کافی و حسن نظر درباره این دشمن دیرین از آنان به جای مانده؛ نکتهای که در مورد سرزمینهای شرقی ایران که یونانیان بسیار کم میشناختند، بیشتر صدق میکند.
تاریخ ساسانیان و بنیامیه را مورخان عباسی در قرون سوم و چهارم هجری نوشتهاند. به سخن دیگر، اگرچه عجیب به نظر میرسد، اما مفهوم ایران به عنوان یک واحد قومی/ملی/زبانی که در گذر از هزارهها، بهرغم مصائب بیرون از شمار، سلطه درازمدت اقوام بیگانه و جنبشهای نیرومند مذهبی، پابرجا مانده، برساخته دوران اسلامی تاریخ است. این فرضیه که مسلمانان و اعراب همه منابع و مآخذ موجود درباره فرهنگ ایران پیش از اسلام را نابود کردهاند، دیگر اعتباری ندارد. مفهوم ایران بهعنوان یک واحد ملی و حکومتی که بر مرزهای مشخصی فرمان میراند، در همین کتابها و نوشتهها که منبع و مأخذ مطالب آنها شناختهشده نیست، شکل میگیرد. رسالههای تاریخی و سیاسی قرون میانه با آراستن و گسترشدادن گذشته تاریخی ایران به نقد جامعه اسلامی روزگار خود پرداختهاند و همین گذشته تاریخی است که در این مقاله مورد نظر است. اگرچه در سالهای اخیر بررسیهای درخشانی درباره تاریخ ایران در قرون میانه منتشر شده، اما اینکه چرا و چگونه مسلمانان قرون میانه، ایرانیان و غیرایرانیان، برای شناختن امروز خود این اصطلاحات و مفاهیم را درباره دیروز به کار گرفتهاند، آنچنانکه باید مورد
نظر قرار نگرفته است. آثار مورخان دیروز را درست مثل تاریخنگاران امروز، نمیتوان به سالشمار ساده رویدادهای تاریخی فروکاست: همه این مورخان در موقعیتهای پراهمیت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی قرار داشتند و پیش از آنکه نوشتن را آغاز کنند، طرحی کلی از کتاب خود در ذهن داشتهاند. در تاریخنگاری پیشامدرن، فرم از محتوا، همچنان که رویداد از معنا، جدا نیست و غرض از ذکر رویدادهای تاریخی بیشتر از ردیفکردن آنها در کنار یکدیگر، انتقال معانی نهفته در آنها به آیندگان است.
هدف این بررسی نه تنظیم فهرست ایرانیان برگزیدهای است که نام آنها در تذکرههای آن دوران بهکرات آمده است و نه جستوجوی رگههایی از مفهوم هویت ملی و بومی از طریق کاویدن نوشتههای مؤلفانی که یا نام ایرانی دارند یا از ایالات و شهرهای ایران برخاستهاند. برجستهترین وجه هویت ایرانی در دوران پیشامدرن، همانطور که برخی از پژوهندگان تاریخ اسلام اشاره کردهاند، فرارفتن آن است از مرزها و پیوندهای بومی و سرزمینی. گشودهبودن به اندیشهها و آیینهای تازه و جستوجوی دانش در سرزمینهای دور، شبیه به آنچه پس از فتوحات اسکندر در یونان روی داد، مهمترین هدیه ایران پیش از اسلام به تمدن اسلامی بود. یکی از عمدهترین پرسشهایی که صاحبنظران علم سیاست در اسلام قرون میانه با آن روبهرو بودند، تجزیه قدرت سیاسی و افول خلافت عباسی بود. بهرهگیری ساسانیان از مفهوم ایران بهمعنای یک واحد سیاسی، مذهبی و فرهنگی و پیوند آیین زرتشت با سنن آریایی که مفهوم ایرانشهر نقطه اوج آن بود، از نظر مورخان مسلمان قرون میانه توفیق بزرگی بود. ایرانشهر در نوشتههای زرتشتی بهجامانده از دوران اسلامی به صورتهای مختلف منعکس است و به سرزمینی اشاره میکند که
مردمان آن به فرمان پادشاه و دین گردن مینهند؛ مفهومی که در استقرار تمرکز سیاسی ساسانیان و یکپارچه کردن سرزمینهای شرقی و غربی ایران نقش بزرگی بازی کرده است.
مسلمانان همه آنچه را از فرهنگ ساسانی با هدفهایشان سازگارتر بود، برگزیدند و انگارهای آفریدند که بخشی از آنهم بومی مینمود و سرچشمه آموزههای اخلاقی و سنتهای سیاسی شد. بر اساس این انگاره برساخته از فرمانروایی ساسانیان، پادشاهی نیک به اداره هوشمندانه امور کشور یا جنگ و کشورگشایی محدود نمیشد، بلکه اخلاق و فرهنگ از مؤلفههای عمده آن بود؛ مؤلفهای که به تحکیم قدرت سلطنت بسنده نمیکرد بلکه به فرمانروا و حکومت او مشروعیت میداد و به حفظ این مشروعیت پایبند بود. مشروعیت قدرت شاه نهتنها مستلزم خردمندی و حمایت او از دانش و علم بود، بلکه توانایی مشارکت در مباحثات و مناظرات فکری و سیاسی و نظارت بر سیر تحولی آن را نیز ضروری میکرد. دادگری، یا کلید پایداری پادشاهی نیز مفهومی چندوجهی و بقای سلطنت در گرو آن بود. پادشاه به صرف تشویق مردم به خواندن کتابهای دینی دادگر تلقی نمیشد بلکه باید در مباحثات مذهبی حضور مییافت و به مدعیان خودخوانده ایمانِ راستین اذن مداخله نمیداد. بهاینترتیب فرمانروایی استوار بر عدل در گرو خرد و بیداردلی پادشاه بود. شاه باید نهتنها در قبال دسیسههای سیاسی، اعمال نفوذ مشاوران سودجو و
بدعتگذاران آگاهی و هشیاری نشان میداد بلکه باید با فضل و دانش کافی در مباحثات سیاسی و مذهبی فعالانه مشارکت میکرد.
صاحبنظران حوزه سیاست، در غیاب فضای مذهبی بسامان، حکومت متمرکز باثبات و استوار و همچنین پریشانی و بیرسمی عرصه خلافت عباسی، دورانی را به یاد میآوردند که در آن پادشاهان آراسته به خرد، با هشیاری و بیداردلی فرمان میراندند و فضا بر گفتوگو و مبادلات فکری برگشوده بود. خطرات ظلم و بیدادگری را هشدار میدادند، لزوم حفظ حرمت اخلاقی مسلمانان و حفاظت از آنان را در برابر مهاجمان وحشی بیرحم یادآور میشدند و بر ثبات و سامان کار دین و دولت پای میفشردند. پشتوانه فکری و چارچوب زبانی این طرح، بیش از هرچیز دیگر، مرهون تاریخ فکری و فرهنگی ایران بود.