فیلسوفان فلسفه «هنر زندگی»
همواره گفته میشود فلسفه مجموعهای از قواعد نظری است و کاری به جنبههای عملی زندگی ندارد، حتی اگر به جنبههای عملی زندگی روزمره هم بپردازد. چون گفته میشود فلسفه تأثیر چندانی بر زندگی کسانی که کار فلسفی میکنند ندارد. از اینرو، همواره این سؤال مطرح میشود که چرا عمدتا زندگی فلاسفه بازتابی از اعتقادات و کار فلسفی آنان نیست؟ کتابها و مقالات بسیاری در پاسخ به این سؤال و نسبت فلسفه با عمل نوشته شده است. در این زمینه، نشر نگاه به تازگی یکی از آثار الکساندر نهاماس، فیلسوف و پژوهشگر یونانی- آمریکایی، را با ترجمه بابک تختی منتشر کرده است. پیشتر نیز از نهاماس کتاب «نیچه: زندگی به منزله ادبیات» به همت نشر مرکز به فارسی ترجمه شده و علاقهمندانی را به خود جذب کرد. او در کتاب «هنر زندگی» میکوشد فضایی باز کند برای گونهای دیگر از فلسفهورزی. در نظر او دو دسته فیلسوف داریم: برخی تمایل دارند به سؤالهای کلی و مهم پاسخ دهند، سؤالهایی درباره اخلاق و سرشت زندگی خوب، بیآنکه باور داشته باشند جوابشان ممکن است آنها را به چه آدمی بدل کند. در مقابل، برخی دیگر معتقدند اگر باورهای کلی به شیوهای صحیح سازمان یابد و در زندگی
روزمره اعمال شود، انسانی موجه، شاید انسانی بسیار شایسته، انسانی فراموشنشدنی و در همین گستره احترامبرانگیز پدید میآید. او معتقد است در شیوه نظری محض، مهمترین نکته، پاسخ درست به این سؤالهاست. وقتی نظریه بر زندگی تأثیر میگذارد، البته که درستی دیدگاه مهم است، اما این نکته هم اهمیت دارد که چه کسی و چگونه آدمی در نتیجه پذیرش این عقاید ساخته میشود. او تأکید دارد اينکه با پذیرش برخی نظریهها به چه آدمی بدل شویم مسئلهای صرفا زندگینامهای نیست، بلکه به گونهای بسیار مهمتر، دستاوردی ادبی و فلسفی است. او این مسائل را از یک سو دستاوردهایی فلسفی میداند، چون محتوا و ماهیت آدمی که در این روند پدید میآید، حاصل دیدگاههای آن فرد نسبت به مسائلی است که به طور سنتی مسائل فلسفی شناخته میشوند، نه مسائل صرفا مورد علاقه آن فیلسوف. از سوی دیگر، این مسائل را دستاوردی ادبی میداند، چون پیوند این عقاید فلسفی صرفا ارتباط منطقی درونی و نظاممند نیست، بلکه به طور کاملا بنیادین سبکی است.
نهاماس معتقد است فلسفه در طول زمان و در نتیجه تحولات بسیار پیچیده تاریخی به مجموعهای از قواعد نظری تبدیل شده است. او این «واقعیت» را «ماهیت» فلسفه نظری میداند که بر یک واقعیت تاریخی دلالت دارد: «فلسفه در گستره حافظه و دانش اغلب فیلسوفان به عنوان قواعد نظری به کار میرفته است». چه فلسفه را صرفا قواعد نظری بدانیم و چه «در واقع» مجموعهای از قواعد عملی، هر دو به یک اندازه خطاست. در نظر نهاماس، فلسفه از یونان باستان تا بتپرستی کهن بیش از مجموعهای از قواعد نظری بود. او حتی تأکید دارد وقتی ارسطو فلسفه را در کتاب دهم و آخر اخلاق نیکوماخوس «نظریه» میخواند، قصدش این بود که نشان دهد زندگی بر مبنای فعالیت نظری یا همان زندگی فلسفی بهترین نوع زندگی انسانی است و کسی نمیتواند به این زندگی برسد، مگر آنکه نخست اندیشههای فلسفی را بیاموزد، و از این رهگذر کسانی که به زندگی نظری میپردازند، شخصیت خودشان هم متأثر از آن است. در نظر نویسنده، نظریه و عمل بر یکدیگر تأثیر میگذارند: «آدمها فیلسوف میشوند چون میتوانند و میخواهند بهترین انسان باشند و به بهترین شیوه ممکن زندگی کنند. اینکه به چه اعتقاد داریم و چطور زندگی
میکنیم تأثیر مستقیم بر یکدیگر دارد». از این منظر، او به دو مفهوم از فلسفه اشاره میکند: یکی تا حد امکان از سبک و ویژگیهای شخصی پرهیز میکند و هدفش محو شخصیت خاص فیلسوف است که به سؤالات فلسفی پاسخ میدهد، چون معتقد است آنچه اهمیت دارد کیفیت پاسخهاست و نه سرشت شخصی که آنها را ارائه میکند. و دومی سبک و رفتار خاص فیلسوف را در نظر میگیرد، چون خواننده هرگز نباید فراموش کند افکاری که در برابرش است متعلق به شخص خاصی است و نه هیچکس دیگر و برای همین سبک ادبی خودآگاهانه در این آثار برگزیده شده است. به همین دلیل فیلسوفان مدرن که در این کتاب بررسی میشوند، یعنی مونتنی، نیچه و فوکو، کاملا و به طوری گسترده به دانشکدههای ادبیات، تاریخ یا تبارشناسی تعلق دارند و نه به آثار معتبر سنتی فلسفه تحلیلی چنانکه تاکنون شناخته میشود. همچنین اضافه میکند که برای فلاسفه نظری شخصیتپردازی کاری ادبی به حساب میآید، و اگر به فلسفه بهگونهای غیرشخصی فکر کنیم، سخت بتوان چنین نویسندگانی را در زمره فلاسفه دانست؛ کسانی چون پاسکال، شوپنهاور، کیرکگور، امرسون، ثورو و دیگران.
از اینرو، نهاماس در این کتاب به فلسفه و فلاسفه «هنر زندگی» میپردازد که خویشتن را کلیتی ساختنی در نظر میگیرند نه واحدی ازپیشموجود. مسئله اصلی فلاسفه هنر زندگی بیان مدل زندگی مورد نظر خود آنهاست، یعنی آنها با تأمل در مشکلات ساختن زندگی فلسفی در آثارشان زندگیای را میسازند که خود آثارشان نیز عنصر سازنده آن زندگی به حساب میآید. از اینرو، فلسفه هنر زندگی با سقراط شروع شد. چون آیرونی سقراط در دریافت او از هنر زندگی بسیار اهمیت دارد. نیمه اول کتاب به بررسی وجوه مختلف این موضوع اختصاص دارد. نهاماس فصل اول را با کمی فاصله از موضوع اصلی و با استفاده توماس مان از آیرونی در کتاب «کوه جادو» آغاز میکند و سپس به افلاطون میرسد. در فصل دوم به ساختار آیرونی در سقراط میپردازد که دیگر طرفهای گفتوگوهای سقراط را هدف گرفته است. فصل سوم نشان میدهد که هدف سقراط اساسا فردی است و به خاطر خودش دنبال شناخت فضیلت است، چون به نظرش برای خوشبختی ضروری است. در فصل چهارم حاصل کار مونتنی را در «جستارها» و بهخصوص «جستار درباب سیماشناسی» بررسی میکند که آنچه از خود ارائه میدهد متکی بر سقراط است. در فصل پنجم درگیری نیچه با سقراط
را در سراسر زندگیاش بررسی میکند. در فصل ششم به آخرین سخنرانیهای فوکو در کلژدوفرانس میپردازد. او در این سخنرانیها این دیدگاه نیچه را نمیپذیرد که گفته بود آخرین حرفهای سقراط در فایدون حاکی از این است که او همیشه زندگی را بیماری میدانست. در مجموع میتوان گفت نهاماس در کتاب حاضر در پرتو تببین راهی جدید برای فلسفهورزی و نسبت فلسفه و زندگی عملی به فلسفه «هنر زندگی» میرسد و رفتار سایر فیلسوفان را با فیلسوف «هنر زندگی» یعنی سقراط بررسی میکند.
همواره گفته میشود فلسفه مجموعهای از قواعد نظری است و کاری به جنبههای عملی زندگی ندارد، حتی اگر به جنبههای عملی زندگی روزمره هم بپردازد. چون گفته میشود فلسفه تأثیر چندانی بر زندگی کسانی که کار فلسفی میکنند ندارد. از اینرو، همواره این سؤال مطرح میشود که چرا عمدتا زندگی فلاسفه بازتابی از اعتقادات و کار فلسفی آنان نیست؟ کتابها و مقالات بسیاری در پاسخ به این سؤال و نسبت فلسفه با عمل نوشته شده است. در این زمینه، نشر نگاه به تازگی یکی از آثار الکساندر نهاماس، فیلسوف و پژوهشگر یونانی- آمریکایی، را با ترجمه بابک تختی منتشر کرده است. پیشتر نیز از نهاماس کتاب «نیچه: زندگی به منزله ادبیات» به همت نشر مرکز به فارسی ترجمه شده و علاقهمندانی را به خود جذب کرد. او در کتاب «هنر زندگی» میکوشد فضایی باز کند برای گونهای دیگر از فلسفهورزی. در نظر او دو دسته فیلسوف داریم: برخی تمایل دارند به سؤالهای کلی و مهم پاسخ دهند، سؤالهایی درباره اخلاق و سرشت زندگی خوب، بیآنکه باور داشته باشند جوابشان ممکن است آنها را به چه آدمی بدل کند. در مقابل، برخی دیگر معتقدند اگر باورهای کلی به شیوهای صحیح سازمان یابد و در زندگی
روزمره اعمال شود، انسانی موجه، شاید انسانی بسیار شایسته، انسانی فراموشنشدنی و در همین گستره احترامبرانگیز پدید میآید. او معتقد است در شیوه نظری محض، مهمترین نکته، پاسخ درست به این سؤالهاست. وقتی نظریه بر زندگی تأثیر میگذارد، البته که درستی دیدگاه مهم است، اما این نکته هم اهمیت دارد که چه کسی و چگونه آدمی در نتیجه پذیرش این عقاید ساخته میشود. او تأکید دارد اينکه با پذیرش برخی نظریهها به چه آدمی بدل شویم مسئلهای صرفا زندگینامهای نیست، بلکه به گونهای بسیار مهمتر، دستاوردی ادبی و فلسفی است. او این مسائل را از یک سو دستاوردهایی فلسفی میداند، چون محتوا و ماهیت آدمی که در این روند پدید میآید، حاصل دیدگاههای آن فرد نسبت به مسائلی است که به طور سنتی مسائل فلسفی شناخته میشوند، نه مسائل صرفا مورد علاقه آن فیلسوف. از سوی دیگر، این مسائل را دستاوردی ادبی میداند، چون پیوند این عقاید فلسفی صرفا ارتباط منطقی درونی و نظاممند نیست، بلکه به طور کاملا بنیادین سبکی است.
نهاماس معتقد است فلسفه در طول زمان و در نتیجه تحولات بسیار پیچیده تاریخی به مجموعهای از قواعد نظری تبدیل شده است. او این «واقعیت» را «ماهیت» فلسفه نظری میداند که بر یک واقعیت تاریخی دلالت دارد: «فلسفه در گستره حافظه و دانش اغلب فیلسوفان به عنوان قواعد نظری به کار میرفته است». چه فلسفه را صرفا قواعد نظری بدانیم و چه «در واقع» مجموعهای از قواعد عملی، هر دو به یک اندازه خطاست. در نظر نهاماس، فلسفه از یونان باستان تا بتپرستی کهن بیش از مجموعهای از قواعد نظری بود. او حتی تأکید دارد وقتی ارسطو فلسفه را در کتاب دهم و آخر اخلاق نیکوماخوس «نظریه» میخواند، قصدش این بود که نشان دهد زندگی بر مبنای فعالیت نظری یا همان زندگی فلسفی بهترین نوع زندگی انسانی است و کسی نمیتواند به این زندگی برسد، مگر آنکه نخست اندیشههای فلسفی را بیاموزد، و از این رهگذر کسانی که به زندگی نظری میپردازند، شخصیت خودشان هم متأثر از آن است. در نظر نویسنده، نظریه و عمل بر یکدیگر تأثیر میگذارند: «آدمها فیلسوف میشوند چون میتوانند و میخواهند بهترین انسان باشند و به بهترین شیوه ممکن زندگی کنند. اینکه به چه اعتقاد داریم و چطور زندگی
میکنیم تأثیر مستقیم بر یکدیگر دارد». از این منظر، او به دو مفهوم از فلسفه اشاره میکند: یکی تا حد امکان از سبک و ویژگیهای شخصی پرهیز میکند و هدفش محو شخصیت خاص فیلسوف است که به سؤالات فلسفی پاسخ میدهد، چون معتقد است آنچه اهمیت دارد کیفیت پاسخهاست و نه سرشت شخصی که آنها را ارائه میکند. و دومی سبک و رفتار خاص فیلسوف را در نظر میگیرد، چون خواننده هرگز نباید فراموش کند افکاری که در برابرش است متعلق به شخص خاصی است و نه هیچکس دیگر و برای همین سبک ادبی خودآگاهانه در این آثار برگزیده شده است. به همین دلیل فیلسوفان مدرن که در این کتاب بررسی میشوند، یعنی مونتنی، نیچه و فوکو، کاملا و به طوری گسترده به دانشکدههای ادبیات، تاریخ یا تبارشناسی تعلق دارند و نه به آثار معتبر سنتی فلسفه تحلیلی چنانکه تاکنون شناخته میشود. همچنین اضافه میکند که برای فلاسفه نظری شخصیتپردازی کاری ادبی به حساب میآید، و اگر به فلسفه بهگونهای غیرشخصی فکر کنیم، سخت بتوان چنین نویسندگانی را در زمره فلاسفه دانست؛ کسانی چون پاسکال، شوپنهاور، کیرکگور، امرسون، ثورو و دیگران.
از اینرو، نهاماس در این کتاب به فلسفه و فلاسفه «هنر زندگی» میپردازد که خویشتن را کلیتی ساختنی در نظر میگیرند نه واحدی ازپیشموجود. مسئله اصلی فلاسفه هنر زندگی بیان مدل زندگی مورد نظر خود آنهاست، یعنی آنها با تأمل در مشکلات ساختن زندگی فلسفی در آثارشان زندگیای را میسازند که خود آثارشان نیز عنصر سازنده آن زندگی به حساب میآید. از اینرو، فلسفه هنر زندگی با سقراط شروع شد. چون آیرونی سقراط در دریافت او از هنر زندگی بسیار اهمیت دارد. نیمه اول کتاب به بررسی وجوه مختلف این موضوع اختصاص دارد. نهاماس فصل اول را با کمی فاصله از موضوع اصلی و با استفاده توماس مان از آیرونی در کتاب «کوه جادو» آغاز میکند و سپس به افلاطون میرسد. در فصل دوم به ساختار آیرونی در سقراط میپردازد که دیگر طرفهای گفتوگوهای سقراط را هدف گرفته است. فصل سوم نشان میدهد که هدف سقراط اساسا فردی است و به خاطر خودش دنبال شناخت فضیلت است، چون به نظرش برای خوشبختی ضروری است. در فصل چهارم حاصل کار مونتنی را در «جستارها» و بهخصوص «جستار درباب سیماشناسی» بررسی میکند که آنچه از خود ارائه میدهد متکی بر سقراط است. در فصل پنجم درگیری نیچه با سقراط
را در سراسر زندگیاش بررسی میکند. در فصل ششم به آخرین سخنرانیهای فوکو در کلژدوفرانس میپردازد. او در این سخنرانیها این دیدگاه نیچه را نمیپذیرد که گفته بود آخرین حرفهای سقراط در فایدون حاکی از این است که او همیشه زندگی را بیماری میدانست. در مجموع میتوان گفت نهاماس در کتاب حاضر در پرتو تببین راهی جدید برای فلسفهورزی و نسبت فلسفه و زندگی عملی به فلسفه «هنر زندگی» میرسد و رفتار سایر فیلسوفان را با فیلسوف «هنر زندگی» یعنی سقراط بررسی میکند.