|

گفت‌وگو با مژده دقیقی به مناسبت انتشار ترجمه «ظلمت در نیمروز» آرتور کوستلر:

دست‌هایی که پاک نمی‌شوند

علی شروقی . عكس‌ها:آیدین رهبر، شرق

دست‌هایی که پاک نمی‌شوند
در زمینه رمان سیاسی، «ظلمت در نیمروز» آرتور کوستلر جایگاهی ویژه دارد؛ رمانی که از آن به عنوان یکی از تاثیرگذارترین رمان‌های سیاسی قرن بیستم یاد شده است. کوستلر در این رمان، بدون اشاره مستقیم اما با ارایه نشانه‌هایی که از روی آنها به‌راحتی می‌توان منظور نویسنده را دریافت، به تصفیه‌های استالینی و سرنوشت انقلابیون نسل اول انقلاب روسیه پرداخته است. انتخاب روباشف به عنوان چهره مرکزی رمان، از سوی کوستلر، انتخابی است هوشمندانه. او از انقلابیون نسل اول و از مغضوبان کنونی است. روباشف به واسطه جایگاه و موقعیت‌های مختلفی که در آنها قرار می‌گیرد، به کانونی بدل می‌شود که تیپ‌های دیگر مرتبط با انقلاب روسیه، حول او گرد می‌آیند. در طول رمان، روباشف با انواع این تیپ‌ها روبه‌رو می‌شود و از خلال چنین مواجهه‌ای است که تصویری از آدم‌های یک دوران و ماهیت خود آن دوران به دست داده می‌شود. اما آنچه ظلمت در نیمروز را همچنان خواندنی می‌کند، تعلق آن به یک دوران مشخص نیست که اگر چنین بود، امروزه بعد از گذشت این همه سال، خواندن این رمان دیگر لطفی نمی‌داشت. اهمیت ظلمت در نیمروز در این است که نویسنده در آن از خلال تامل در یک واقعه تاریخی خاص، به تامل در وضعیت‌هایی دست می‌زند که انسان در تمام ادوار تاریخی و البته در هر دوره به نحوی و برحسب شرایط همان دوران، با آنها مواجه می‌شود؛ وضعیت‌هایی که می‌توان از آنها با عنوان وضعیت‌های تکرارپذیر یاد کرد و یکی از این وضعیت‌ها، تردید در همه آن اصل‌هایی است که زمانی خدشه‌ناپذیر قلمداد می‌شده است. روباشف مردد است، اما مساله این است که تردید لزوما مقدمه عصیان نیست. آنچه کوستلر با شخصیت‌پردازی موفق رمان خود و قراردادن این شخصیت‌ها در موقعیتی حساس و بحرانی بر آن تاکید می‌کند این است که همواره نمی‌توان با تردید در اصول پیشین به‌راحتی علیه آنها عصیان کرد، به‌ویژه آن هنگام که باورداشتن به آن اصول، شخص را به سمت اعمالی رانده است که پاک‌کردن رد آنها از تاریخ و وجدان شخص عمل‌کننده کار ساده‌ای نیست، ضمن اینکه رسوخ آن اصول در جان فرد وفادار چنان عمیق و سایه قدرت وابسته به آن اصول بر سر این فرد، چنان سنگین است که او در مرحله اول، به جای تمرد دست به توجیه می‌زند تا بلکه از تردید نجات یابد و به وضعیت پایدار پیشین باز گردد. اگر روباشف پس از محاکمه‌شدن از جانب خودی‌ها دست به عصیانی قهرمانانه می‌زد، طبیعتا رمان، به اثری سطحی و شعاری و یک بیانیه صرف علیه حکومت شوروی و حکومت‌های مانند آن تنزل پیدا می‌کرد. اما چنین نشده و همین یکی از عواملی است که ظلمت در نیمروز را به اثری هنوز هم خواندنی بدل می‌کند. از طرفی ظلمت در نیمروز نه گزارشی از ظواهر یک رخداد تاریخی، که برشی عمودی به عمق و ساخت‌های برسازنده این رخداد، از طریق ادبیات و ادبی‌کردن امر تاریخی است. از ظلمت در نیمروز تاکنون ترجمه‌های متعددی منتشر شده است. تازه‌ترین این ترجمه‌ها، ترجمه «مژده دقیقی» از این رمان است که اخیرا از طرف «نشر ماهی» منتشر شده. آنچه می‌خوانید گفت‌وگویی است با مژده دقیقی به مناسبت انتشار این ترجمه.

با توجه به اینکه بیشتر آثار نویسندگان روز دنیا را ترجمه می‌کنید، چه شد که این‌بار سراغ رمان «ظلمت در نیمروز» کوستلر رفتید؟
یکی از دلایلش شرایط دشوار مجوزدادن به آثار ادبی جدید بود و اینکه به عنوان مترجم نمی‌دانستم اگر طرف داستان و رمان معاصر روم چه چیزی را می‌توانم ترجمه کنم. چون ضوابط ممیزی خیلی مبهم بود و هنوز هم هست و من هم عادت ندارم کتابی را ترجمه کنم و بگذارم توی کشو. دلیل دیگرش پیشنهاد ناشر بود. من این رمان را قبلا خوانده بودم ولی وقتی قرار شد ترجمه‌اش کنم و آن را دوباره و دقیق‌تر خواندم، از ظرافت‌هایش خیلی خوشم آمد و احساس کردم رمانی است که با خواننده خیلی خوب ارتباط برقرار خواهد کرد.
جایی از مقدمه کتاب، اشاره کرده‌اید که متن آلمانی کتاب، زمانی که کوستلر در زندان بوده گم شده و آنچه از آن مانده، ترجمه انگلیسی آن بوده که زیر نظر خود کوستلر انجام شده. آیا مبنای شما هم همین ترجمه بود؟
بله. آن متن آلمانی هیچ وقت پیدا نشد و «ظلمت در نیمروز» بعدها از روی همین ترجمه انگلیسی به آلمانی ترجمه شد. زمانی که فرانسه اشغال شد، ترجمه انگلیسی و فرانسه رمان انجام شده بود. ترجمه فرانسه را به ناشر دادند و ترجمه انگلیسی دست دفنی هاردی - مترجم انگلیسی رمان - ماند. وقتی کوستلر را به‌عنوان عنصر نامطلوب به زندان انداختند دستنوشته آلمانی‌ رمان گم شد اما دفنی هاردی ترجمه انگلیسی را نجات داد. وقتی هم که کوستلر دوباره و این‌بار در انگلستان بازداشت شد، دفنی هاردی خیلی برای انتشار این ترجمه تلاش کرد و بالاخره هم کتاب منتشر شد و شاید یکی از دلایل آزادشدن کوستلر انتشار همین رمان بود.
ظلمت در نیمروز، در فاصله‌ای نزدیک به تصفیه‌های استالینی نوشته شده. آیا این رمان، اولین رمان سیاسی است که در آن به تصفیه‌های استالینی پرداخته شده؟
نمی‌دانم ظلمت در نیمروز اولین رمان با این مضمون بوده یا نه. ولی یکی از تاثیرگذارترین رمان‌هایی بود که با این مضمون نوشته شد. یک دلیل این تاثیرگذاری هم شاید این باشد که با زندگی و اندیشه سیاسی کوستلر آمیخته است و در واقع برآمده از تجربه زیسته او است. کوستلر در آن دوران از انگشت‌شمار کسانی بود که جرات کرد برخلاف کمونیسم مستقر در اتحاد جماهیر شوروی صحبت کند و بنویسد. ظلمت در نیمروز زمانی منتشر شد که اندیشه چپ در اروپا محبوبیت زیادی داشت و شناکردن خلاف جریان این تفکر کار دشواری بود. مخصوصا که شوروی هم در مقابل منتقدانش بیکار نمی‌نشست. اما کوستلر از معدود آدم‌هایی بود که این تعهد را احساس کرد که علاوه بر کناره‌گیری از حزب کمونیست، به تاوان تبلیغاتی که برای بلشویک‌ها کرده بود، روشنگری کند و مانع از آن شود که عده‌ای به چنین آرمانی که مظهرش حکومت شوروی بود گرایش پیدا کنند.
با اینکه سال‌ها از آنچه ظلمت در نیمروز در ظاهری‌ترین لایه‌اش به آن اشاره دارد، می‌گذرد به نظر شما چرا این رمان هنوز ملموس و خواندنی است و با خواندنش چنین احساسی نداریم که دوره‌اش گذشته؟
یک دلیلش این است که آن واقعیت تاریخی که کوستلر به آن می‌پردازد آنقدر در قرن بیستم عمده و تاثیر‌گذار بوده که حتی کسانی که در آن دوره هنوز به دنیا نیامده بودند چیزی درباره‌اش شنیده‌اند. ضمن اینکه دیکتاتورها در همه‌جا و همه دوران‌ها خصوصیات مشابهی دارند. این را هم فراموش نکنید که کوستلر در شناخت روانشناختی شخصیت‌های رمانش بسیار موفق است و شیوه تفکر آنها را خیلی خوب به خواننده نشان می‌دهد.
ظاهرا یکی از ترجمه‌های قبلی ظلمت در نیمروز هم در دهه 60 بهانه‌ای شده بود برای یکسری بحث‌ها در مطبوعات ایران؟
بله، در سال‌های 60 که هنوز حنای کمونیسم اینقدر در جامعه ما بی‌رنگ نشده بود، آقای «دریابندری» نقدی درباره کوستلر و ظلمت در نیمروز نوشت که باعث واکنش‌هایی شد و بحثی درگرفت که به نوعی به واکاوی جنبش چپ منجر شد. آقای دریابندری در مقاله‌اش به ضعف‌های شخصیت کوستلر اشاره کرده و ظلمت در نیمروز را کتاب بی‌ارزش قلمداد کرده بود. ولی خب دوستان، مرعوب شهرت آقای دریابندری نشدند و مطلبی در پاسخ به نقد ایشان نوشتند. این بحث ادامه پیدا کرد و خیلی هم در آن دوره سروصدا به راه انداخت. مثلا آقای دریابندری مدعی بود که ظلمت در نیمروز کتاب بی‌ارزشی است که سفارت آمریکا هزینه‌های ترجمه‌ و انتشارش را تامین کرده است. البته شاید سفارت آمریکا در دوران جنگ سرد چنین کاری کرده باشد ولی مطمئنا سفارت شوروی هم بیکار ننشسته بود. به هر حال، این بحث‌ها مختص آن دوره بوده؛ الان ما می‌توانیم در فضای کاملا متفاوتی به این رمان نگاه کنیم چون آن
بحث‌ها دیگر برای ما مطرح نیست.
یک نقطه قوت رمان هم این است که واقعه تاریخی و سیاسی باعث نشده که ادبیات و رمان‌بودن کار از دست برود و اتفاقا همین وجه ادبی کار و تخیل نویسنده است که باعث می‌شود رمان، از مستندات تاریخی فراتر برود و به نقطه‌های تاریک تاریخ سرک بکشد.
بله، چون دست رمان‌نویس باز است و می‌تواند چند حادثه و شخصیت تاریخی را با هم ادغام کند. مثلا کوستلر در ظلمت در نیمروز شخصیت و دیدگاه‌های خودش را با یکی دو نفر از محکومان دادگاه‌های استالینی ادغام کرده است. همان‌طور که گفتم تجربه زیسته کوستلر در این رمان نقش خیلی مهمی دارد. علاوه بر تجربه عضویت در حزب کمونیست، مدتی را هم در زندان فاشیست‌های اسپانیا گذرانده و در ظلمت در نیمروز خیلی خوب از این تجربه استفاده کرده است. او خاطرات روزهای زندانش را در کتابی با نام «گفت‌وگو با مرگ» منتشر کرده است و می‌توانید بعضی از صحنه‌ها و فضاهای این کتاب را در ظلمت در نیمروز پیدا کنید. برخی از توصیف‌های کوستلر در خاطراتش هنگام ترجمه ظلمت در نیمروز در تجسم برخی صحنه‌ها به کارم آمد.
بسیاری از رمان‌های سیاسی که در فضای زندان می‌گذرد درباره زندانیانی است که از بنیان مخالف یک حکومت هستند و برای همین وجهی قهرمانانه یافته‌اند. اما در ظلمت در نیمروز این خودی‌ها هستند که یکدیگر را محاکمه می‌کنند. روباشف خودش از سران انقلاب بوده و حالا مغضوب شده و همین، شخصیت او و رابطه بازجو و زندانی را پیچیده‌تر می‌کند.
روباشف نه قهرمان است نه ضدقهرمان. در عین حال که از اقدامات شماره یک و کادر رهبری حزب انتقاد می‌کند، خودش را هم در آنچه اتفاق افتاده مقصر می‌داند و نمی‌خواهد گناه را فقط به گردن دیگران بیندازد. او یک زندانی عادی نیست. از آغاز حکومت با این گروه همراه بوده و خودش هم تا حدی مسبب این اوضاع است و به قول معروف، دستش آلوده است. برای همین، حتی زمانی که راهش از سران حزب جدا می‌شود، باز هم نمی‌تواند همه تقصیر را به گردن دیگران بیندازد.
برای همین هم در یادداشت‌هایش سعی می‌کند کار شماره یک را تئوریزه و توجیه کند. انگار هنوز خودش را زیر سایه حزب و شماره یک می‌داند...
زمامداران شوروی و طرفداران آنها معتقد بودند تا زمانی که انقلاب سوسیالیستی به پیروزی کامل نرسیده، نمی‌توان همه کم‌وکاستی‌های جامعه را از بین برد و به این ترتیب همه عیب‌ها و خطاها را برای خودشان توجیه می‌کردند.
فقط آخر رمان و آن لحظه‌ای که مرگ روباشف مسجل می‌شود با جسارت بیشتری به خودش اعتراف می‌کند که از بیخ و بن اشتباه کرده. یعنی در لحظه‌ای که دیگر امیدی به نجات ندارد.
البته روباشف از اول هم می‌داند که اعدام می‌شود، چون دیگران هم به همین سرنوشت دچار شده‌اند. حتی ایوانف هم که بازجوی اول روباشف است، سرنوشتی جز این ندارد. اما مساله این است که چرا روباشف، با اینکه می‌داند سرنوشتش اعدام است، باز هم در دادگاه طغیان نمی‌کند و به خواست محاکمه‌کنندگانش تن می‌دهد. شاید احساس می‌کند حرف‌زدن برای جمعیتی که شاهد محاکمه‌اش هستند بی‌فایده است و حرفی ندارد که به آنها بزند.
آنها که به دلیل سیاست‌های شوروی از حزب کمونیست بریدند، دو دسته بودند؛ یکی آنهایی که به آرمان چپ وفادار ماندند و منتقد شیوه اجرای آن در شوروی بودند و یکی هم آنها که کلا از تفکر چپ بریدند. کوستلر به نظرتان جزو کدام دسته است؟
نمی‌توانیم بگوییم کوستلر بعد از بریدن از کمونیسم به دامان سرمایه‌داری پناه برده است، چون تا پایان عمر، منتقد سرمایه‌داری ماند. ولی دیگر سرسپرده کمونیسم نبود، یعنی منتظر نبود که نظام کمونیستی ایده‌آلی در جایی دیگر شکل بگیرد. فکر می‌کنم کوستلر به این نتیجه رسیده بود که فردیت و تفکر فردی از هر ایدئولوژی‌ای مهم‌تر است. از نوشته‌هایش می‌توان نتیجه گرفت که به این باور رسیده بود که خرد جمعی مطلق و بی‌نقصی وجود ندارد که بتوانید سرنوشت خود را به آن بسپارید.
ولی در عین حال آدم با خواندن ظلمت در نیمروز احساس نمی‌کند که کوستلر معتقد است در نظام‌های سرمایه‌داری، اوضاع ایده‌آل است. انگار همچنان یک آرمان تحقق‌نیافته را پس ذهنش دارد...
کوستلر به طور کلی ذهن منتقدی دارد که باعث می‌شود هیچ چیز را دربست نپذیرد. برای همین هم هست که ایمانش به حزب کمونیست ترک برمی‌دارد و کم‌کم راهش را از آن جدا می‌کند. ولی خیلی‌ها تا آخر در صفوف حزب ماندند و بعضی‌ها هنوز هم به آرمان کمونیسم وفادارند. خیلی آسان است که شما چارچوبی را بپذیرید و خارج از این چارچوب اصلا فکر نکنید و خودتان را به زحمت نیندازید. ولی این شخصیت‌های شورشی و پرتلاش با ذهن‌‌های خلاق هستند که بالاخره واقعیت را تغییر می‌دهند.
یکی از دغدغه‌های اصلی کوستلر در ظلمت در نیمروز بحث هدف و وسیله است. آخرش هم روباشف با خودش فکر می‌کند که شاید روزگاری کسانی بیایند که برای تغییر جهان به پاک‌بودن وسیله باور داشته باشند و آن وقت این نشود که اکنون هست.
بله، نمونه‌اش ماموریت‌هایی است که روباشف به عنوان نماینده و فرستاده حکومت شوراها در کشورهای دیگر انجام داده است. در این ماموریت‌ها اغلب باید عده‌ای را در راه هدف، یعنی همان رسیدن به جامعه سوسیالیستی بی‌طبقه، سربه‌نیست می‌کرده. بحث «هدف وسیله را توجیه می‌کند» در چنین صحنه‌هایی برای خواننده مصداق پیدا می‌کند و دیگر تنها یک جمله نیست؛ جنایتی است که اتفاق افتاده و روباشف نه یک‌بار که بارها، بر اساس همین اصل، عده‌ای را قربانی کرده است.
در صحبت‌هایتان به شخصیت‌پردازی خوب رمان اشاره کردید. در ظلمت در نیمروز شخصیت‌پردازی آنقدر قوی است که حتی زندانی 402 که هیچ وقت دیده نمی‌شود، برای خودش یک شخصیت کامل است و شخصیتش با همان حرف‌زدن با الفبای مورس ساخته می‌شود. یا ریپ ون وینکل که یک شخصیت فرعی خیلی خوب است.
بله، ریپ ون وینکل شخصیت جالبی است و طنز تراژیکی هم در شخصیتش هست که خیلی خوب از کار درآمده. آدمی است که یک عمر در راه آرمانش، یعنی برقراری نظام کمونیستی، حبس کشیده و حالا که آمده وسط این نظام آرمانی، اثری از آن نمی‌بیند تا حدی که گمان می‌کند او را سوار قطار اشتباهی کرده‌‌اند و از جای دیگری سر در آورده. خودش را هم گرفته‌اند و انداخته‌اند زندان. شخصیت ریپ ون وینکل تجسم مبالغه‌آمیز و طنزگونه حوادث رمان و فضای پرآشوب و مضحکی است که به‌وجود آمده و انقلابی که به کاریکاتوری از خودش بدل شده است.
یک نکته دیگر در رمان، حضور زیرزمینی فرهنگی است که قرار بوده با استقرار نظام کمونیستی از بین برود اما گویا همچنان در پنهان‌ترین لایه‌های وجود آدم‌ها به حیات خودش ادامه می‌دهد.
جریان‌های فرهنگی همیشه مسیر خودشان را طی می‌کنند. شاید بتوان با سیاست‌ و قانون موانعی در مسیر این جریان‌های فرهنگی به‌وجود آورد و تا حدی آنها را منحرف کرد، ولی بعید است به‌کلی از بین بروند. حکومت شوروی حکومت مسلطی بود که نظام زندگی مردمش را به‌کلی عوض کرد، مذهبشان را از آنها گرفت، ساختار خانواده را تغییر داد، نظام مالکیت را عوض کرد و به یک معنی کل جامعه را دگرگون کرد. ولی بعد از فروپاشی شوروی، می‌بینیم که جریان‌های فرهنگی، با وجود به‌هم‌ریختگی و ویرانی، دوباره ظاهر شده‌اند.
خود روباشف که ذوب در کمونیسم است، جاهایی نتوانسته از گذشته‌اش جدا شود و بخشی از تقابل اینها هم با این نسل جدیدتر مثل گلتکین که بازجوی دوم او است و گذشته‌اش هم توی همین دوره استقرار کمونیسم شکل گرفته همین است. یعنی روباشف با تضادهای عمیقی درگیر است که گلتکین اصلا با آنها درگیر نیست.
علت رفتار روباشف برای خیلی از خواننده‌ها مجهول است. درک نمی‌کنند چرا روباشف، با وجود آنکه منتقد سرسخت حکومت است و سیاست‌هایش را دیگر قبول ندارد، هیچ اقدام جدی علیه آن نمی‌کند؛ حتی در مورد اعتراف به گناهِ نکرده هم با خودش درگیر است. اما نباید فراموش کرد که شخصیت روباشف سیاه‌وسفید نیست؛ شخصیتی است پیچیده که هنوز نشانه‌هایی از آرمانگرایی در آن وجود دارد و جنایت‌ها روی وجدانش سنگینی می‌کند. در مقابل، شخصیت گلتکین که متعلق به نسل‌های بعد است، بعد از انقلاب شکل گرفته و به ارزش‌های انسانی و آرمانی نسل‌های قبل اعتقادی ندارد. بی‌چون‌وچرا پذیرفته که وسیله رسیدن به هدف حکومت باشد، حالا این هدف هرچه می‌خواهد باشد. البته در این میان جاه‌طلبی‌های خودش را هم دارد. ولی روباشف تا پایان نمی‌تواند تصمیم بگیرد که باید به آغوش حزب برگردد یا با آن مبارزه کند.
اتفاقا این درگیری، شخصیت روباشف را جالب‌تر کرده است. اگر تصمیمی قاطع می‌گرفت و مبارزه می‌کرد شخصیتش خیلی شعاری و تک‌بعدی می‌شد. به هر حال ایدئولوژی حزب خیلی عمیق در روباشف نفوذ کرده و حالا نمی‌تواند راحت بیاید و بگوید از فردا دیگر نیستم و آن ایدئولوژی را به آسانی از بیخ‌وبن زیر سوال ببرد.
هم ایدئولوژی حاکم تا اعماق وجودش نفوذ کرده و هم دست آلوده‌ای دارد، چون خودش هم زمانی در جنایت‌های حزب شرکت داشته. نمی‌شود با این‌همه جنایت همراه باشی و از یک‌جایی پشیمان شوی و خودت را کنار بکشی، روباشف خیلی خوب می‌داند که باید تاوان اعمالش را بدهد.
در زمینه رمان سیاسی، «ظلمت در نیمروز» آرتور کوستلر جایگاهی ویژه دارد؛ رمانی که از آن به عنوان یکی از تاثیرگذارترین رمان‌های سیاسی قرن بیستم یاد شده است. کوستلر در این رمان، بدون اشاره مستقیم اما با ارایه نشانه‌هایی که از روی آنها به‌راحتی می‌توان منظور نویسنده را دریافت، به تصفیه‌های استالینی و سرنوشت انقلابیون نسل اول انقلاب روسیه پرداخته است. انتخاب روباشف به عنوان چهره مرکزی رمان، از سوی کوستلر، انتخابی است هوشمندانه. او از انقلابیون نسل اول و از مغضوبان کنونی است. روباشف به واسطه جایگاه و موقعیت‌های مختلفی که در آنها قرار می‌گیرد، به کانونی بدل می‌شود که تیپ‌های دیگر مرتبط با انقلاب روسیه، حول او گرد می‌آیند. در طول رمان، روباشف با انواع این تیپ‌ها روبه‌رو می‌شود و از خلال چنین مواجهه‌ای است که تصویری از آدم‌های یک دوران و ماهیت خود آن دوران به دست داده می‌شود. اما آنچه ظلمت در نیمروز را همچنان خواندنی می‌کند، تعلق آن به یک دوران مشخص نیست که اگر چنین بود، امروزه بعد از گذشت این همه سال، خواندن این رمان دیگر لطفی نمی‌داشت. اهمیت ظلمت در نیمروز در این است که نویسنده در آن از خلال تامل در یک واقعه تاریخی خاص، به تامل در وضعیت‌هایی دست می‌زند که انسان در تمام ادوار تاریخی و البته در هر دوره به نحوی و برحسب شرایط همان دوران، با آنها مواجه می‌شود؛ وضعیت‌هایی که می‌توان از آنها با عنوان وضعیت‌های تکرارپذیر یاد کرد و یکی از این وضعیت‌ها، تردید در همه آن اصل‌هایی است که زمانی خدشه‌ناپذیر قلمداد می‌شده است. روباشف مردد است، اما مساله این است که تردید لزوما مقدمه عصیان نیست. آنچه کوستلر با شخصیت‌پردازی موفق رمان خود و قراردادن این شخصیت‌ها در موقعیتی حساس و بحرانی بر آن تاکید می‌کند این است که همواره نمی‌توان با تردید در اصول پیشین به‌راحتی علیه آنها عصیان کرد، به‌ویژه آن هنگام که باورداشتن به آن اصول، شخص را به سمت اعمالی رانده است که پاک‌کردن رد آنها از تاریخ و وجدان شخص عمل‌کننده کار ساده‌ای نیست، ضمن اینکه رسوخ آن اصول در جان فرد وفادار چنان عمیق و سایه قدرت وابسته به آن اصول بر سر این فرد، چنان سنگین است که او در مرحله اول، به جای تمرد دست به توجیه می‌زند تا بلکه از تردید نجات یابد و به وضعیت پایدار پیشین باز گردد. اگر روباشف پس از محاکمه‌شدن از جانب خودی‌ها دست به عصیانی قهرمانانه می‌زد، طبیعتا رمان، به اثری سطحی و شعاری و یک بیانیه صرف علیه حکومت شوروی و حکومت‌های مانند آن تنزل پیدا می‌کرد. اما چنین نشده و همین یکی از عواملی است که ظلمت در نیمروز را به اثری هنوز هم خواندنی بدل می‌کند. از طرفی ظلمت در نیمروز نه گزارشی از ظواهر یک رخداد تاریخی، که برشی عمودی به عمق و ساخت‌های برسازنده این رخداد، از طریق ادبیات و ادبی‌کردن امر تاریخی است. از ظلمت در نیمروز تاکنون ترجمه‌های متعددی منتشر شده است. تازه‌ترین این ترجمه‌ها، ترجمه «مژده دقیقی» از این رمان است که اخیرا از طرف «نشر ماهی» منتشر شده. آنچه می‌خوانید گفت‌وگویی است با مژده دقیقی به مناسبت انتشار این ترجمه.

با توجه به اینکه بیشتر آثار نویسندگان روز دنیا را ترجمه می‌کنید، چه شد که این‌بار سراغ رمان «ظلمت در نیمروز» کوستلر رفتید؟
یکی از دلایلش شرایط دشوار مجوزدادن به آثار ادبی جدید بود و اینکه به عنوان مترجم نمی‌دانستم اگر طرف داستان و رمان معاصر روم چه چیزی را می‌توانم ترجمه کنم. چون ضوابط ممیزی خیلی مبهم بود و هنوز هم هست و من هم عادت ندارم کتابی را ترجمه کنم و بگذارم توی کشو. دلیل دیگرش پیشنهاد ناشر بود. من این رمان را قبلا خوانده بودم ولی وقتی قرار شد ترجمه‌اش کنم و آن را دوباره و دقیق‌تر خواندم، از ظرافت‌هایش خیلی خوشم آمد و احساس کردم رمانی است که با خواننده خیلی خوب ارتباط برقرار خواهد کرد.
جایی از مقدمه کتاب، اشاره کرده‌اید که متن آلمانی کتاب، زمانی که کوستلر در زندان بوده گم شده و آنچه از آن مانده، ترجمه انگلیسی آن بوده که زیر نظر خود کوستلر انجام شده. آیا مبنای شما هم همین ترجمه بود؟
بله. آن متن آلمانی هیچ وقت پیدا نشد و «ظلمت در نیمروز» بعدها از روی همین ترجمه انگلیسی به آلمانی ترجمه شد. زمانی که فرانسه اشغال شد، ترجمه انگلیسی و فرانسه رمان انجام شده بود. ترجمه فرانسه را به ناشر دادند و ترجمه انگلیسی دست دفنی هاردی - مترجم انگلیسی رمان - ماند. وقتی کوستلر را به‌عنوان عنصر نامطلوب به زندان انداختند دستنوشته آلمانی‌ رمان گم شد اما دفنی هاردی ترجمه انگلیسی را نجات داد. وقتی هم که کوستلر دوباره و این‌بار در انگلستان بازداشت شد، دفنی هاردی خیلی برای انتشار این ترجمه تلاش کرد و بالاخره هم کتاب منتشر شد و شاید یکی از دلایل آزادشدن کوستلر انتشار همین رمان بود.
ظلمت در نیمروز، در فاصله‌ای نزدیک به تصفیه‌های استالینی نوشته شده. آیا این رمان، اولین رمان سیاسی است که در آن به تصفیه‌های استالینی پرداخته شده؟
نمی‌دانم ظلمت در نیمروز اولین رمان با این مضمون بوده یا نه. ولی یکی از تاثیرگذارترین رمان‌هایی بود که با این مضمون نوشته شد. یک دلیل این تاثیرگذاری هم شاید این باشد که با زندگی و اندیشه سیاسی کوستلر آمیخته است و در واقع برآمده از تجربه زیسته او است. کوستلر در آن دوران از انگشت‌شمار کسانی بود که جرات کرد برخلاف کمونیسم مستقر در اتحاد جماهیر شوروی صحبت کند و بنویسد. ظلمت در نیمروز زمانی منتشر شد که اندیشه چپ در اروپا محبوبیت زیادی داشت و شناکردن خلاف جریان این تفکر کار دشواری بود. مخصوصا که شوروی هم در مقابل منتقدانش بیکار نمی‌نشست. اما کوستلر از معدود آدم‌هایی بود که این تعهد را احساس کرد که علاوه بر کناره‌گیری از حزب کمونیست، به تاوان تبلیغاتی که برای بلشویک‌ها کرده بود، روشنگری کند و مانع از آن شود که عده‌ای به چنین آرمانی که مظهرش حکومت شوروی بود گرایش پیدا کنند.
با اینکه سال‌ها از آنچه ظلمت در نیمروز در ظاهری‌ترین لایه‌اش به آن اشاره دارد، می‌گذرد به نظر شما چرا این رمان هنوز ملموس و خواندنی است و با خواندنش چنین احساسی نداریم که دوره‌اش گذشته؟
یک دلیلش این است که آن واقعیت تاریخی که کوستلر به آن می‌پردازد آنقدر در قرن بیستم عمده و تاثیر‌گذار بوده که حتی کسانی که در آن دوره هنوز به دنیا نیامده بودند چیزی درباره‌اش شنیده‌اند. ضمن اینکه دیکتاتورها در همه‌جا و همه دوران‌ها خصوصیات مشابهی دارند. این را هم فراموش نکنید که کوستلر در شناخت روانشناختی شخصیت‌های رمانش بسیار موفق است و شیوه تفکر آنها را خیلی خوب به خواننده نشان می‌دهد.
ظاهرا یکی از ترجمه‌های قبلی ظلمت در نیمروز هم در دهه 60 بهانه‌ای شده بود برای یکسری بحث‌ها در مطبوعات ایران؟
بله، در سال‌های 60 که هنوز حنای کمونیسم اینقدر در جامعه ما بی‌رنگ نشده بود، آقای «دریابندری» نقدی درباره کوستلر و ظلمت در نیمروز نوشت که باعث واکنش‌هایی شد و بحثی درگرفت که به نوعی به واکاوی جنبش چپ منجر شد. آقای دریابندری در مقاله‌اش به ضعف‌های شخصیت کوستلر اشاره کرده و ظلمت در نیمروز را کتاب بی‌ارزش قلمداد کرده بود. ولی خب دوستان، مرعوب شهرت آقای دریابندری نشدند و مطلبی در پاسخ به نقد ایشان نوشتند. این بحث ادامه پیدا کرد و خیلی هم در آن دوره سروصدا به راه انداخت. مثلا آقای دریابندری مدعی بود که ظلمت در نیمروز کتاب بی‌ارزشی است که سفارت آمریکا هزینه‌های ترجمه‌ و انتشارش را تامین کرده است. البته شاید سفارت آمریکا در دوران جنگ سرد چنین کاری کرده باشد ولی مطمئنا سفارت شوروی هم بیکار ننشسته بود. به هر حال، این بحث‌ها مختص آن دوره بوده؛ الان ما می‌توانیم در فضای کاملا متفاوتی به این رمان نگاه کنیم چون آن
بحث‌ها دیگر برای ما مطرح نیست.
یک نقطه قوت رمان هم این است که واقعه تاریخی و سیاسی باعث نشده که ادبیات و رمان‌بودن کار از دست برود و اتفاقا همین وجه ادبی کار و تخیل نویسنده است که باعث می‌شود رمان، از مستندات تاریخی فراتر برود و به نقطه‌های تاریک تاریخ سرک بکشد.
بله، چون دست رمان‌نویس باز است و می‌تواند چند حادثه و شخصیت تاریخی را با هم ادغام کند. مثلا کوستلر در ظلمت در نیمروز شخصیت و دیدگاه‌های خودش را با یکی دو نفر از محکومان دادگاه‌های استالینی ادغام کرده است. همان‌طور که گفتم تجربه زیسته کوستلر در این رمان نقش خیلی مهمی دارد. علاوه بر تجربه عضویت در حزب کمونیست، مدتی را هم در زندان فاشیست‌های اسپانیا گذرانده و در ظلمت در نیمروز خیلی خوب از این تجربه استفاده کرده است. او خاطرات روزهای زندانش را در کتابی با نام «گفت‌وگو با مرگ» منتشر کرده است و می‌توانید بعضی از صحنه‌ها و فضاهای این کتاب را در ظلمت در نیمروز پیدا کنید. برخی از توصیف‌های کوستلر در خاطراتش هنگام ترجمه ظلمت در نیمروز در تجسم برخی صحنه‌ها به کارم آمد.
بسیاری از رمان‌های سیاسی که در فضای زندان می‌گذرد درباره زندانیانی است که از بنیان مخالف یک حکومت هستند و برای همین وجهی قهرمانانه یافته‌اند. اما در ظلمت در نیمروز این خودی‌ها هستند که یکدیگر را محاکمه می‌کنند. روباشف خودش از سران انقلاب بوده و حالا مغضوب شده و همین، شخصیت او و رابطه بازجو و زندانی را پیچیده‌تر می‌کند.
روباشف نه قهرمان است نه ضدقهرمان. در عین حال که از اقدامات شماره یک و کادر رهبری حزب انتقاد می‌کند، خودش را هم در آنچه اتفاق افتاده مقصر می‌داند و نمی‌خواهد گناه را فقط به گردن دیگران بیندازد. او یک زندانی عادی نیست. از آغاز حکومت با این گروه همراه بوده و خودش هم تا حدی مسبب این اوضاع است و به قول معروف، دستش آلوده است. برای همین، حتی زمانی که راهش از سران حزب جدا می‌شود، باز هم نمی‌تواند همه تقصیر را به گردن دیگران بیندازد.
برای همین هم در یادداشت‌هایش سعی می‌کند کار شماره یک را تئوریزه و توجیه کند. انگار هنوز خودش را زیر سایه حزب و شماره یک می‌داند...
زمامداران شوروی و طرفداران آنها معتقد بودند تا زمانی که انقلاب سوسیالیستی به پیروزی کامل نرسیده، نمی‌توان همه کم‌وکاستی‌های جامعه را از بین برد و به این ترتیب همه عیب‌ها و خطاها را برای خودشان توجیه می‌کردند.
فقط آخر رمان و آن لحظه‌ای که مرگ روباشف مسجل می‌شود با جسارت بیشتری به خودش اعتراف می‌کند که از بیخ و بن اشتباه کرده. یعنی در لحظه‌ای که دیگر امیدی به نجات ندارد.
البته روباشف از اول هم می‌داند که اعدام می‌شود، چون دیگران هم به همین سرنوشت دچار شده‌اند. حتی ایوانف هم که بازجوی اول روباشف است، سرنوشتی جز این ندارد. اما مساله این است که چرا روباشف، با اینکه می‌داند سرنوشتش اعدام است، باز هم در دادگاه طغیان نمی‌کند و به خواست محاکمه‌کنندگانش تن می‌دهد. شاید احساس می‌کند حرف‌زدن برای جمعیتی که شاهد محاکمه‌اش هستند بی‌فایده است و حرفی ندارد که به آنها بزند.
آنها که به دلیل سیاست‌های شوروی از حزب کمونیست بریدند، دو دسته بودند؛ یکی آنهایی که به آرمان چپ وفادار ماندند و منتقد شیوه اجرای آن در شوروی بودند و یکی هم آنها که کلا از تفکر چپ بریدند. کوستلر به نظرتان جزو کدام دسته است؟
نمی‌توانیم بگوییم کوستلر بعد از بریدن از کمونیسم به دامان سرمایه‌داری پناه برده است، چون تا پایان عمر، منتقد سرمایه‌داری ماند. ولی دیگر سرسپرده کمونیسم نبود، یعنی منتظر نبود که نظام کمونیستی ایده‌آلی در جایی دیگر شکل بگیرد. فکر می‌کنم کوستلر به این نتیجه رسیده بود که فردیت و تفکر فردی از هر ایدئولوژی‌ای مهم‌تر است. از نوشته‌هایش می‌توان نتیجه گرفت که به این باور رسیده بود که خرد جمعی مطلق و بی‌نقصی وجود ندارد که بتوانید سرنوشت خود را به آن بسپارید.
ولی در عین حال آدم با خواندن ظلمت در نیمروز احساس نمی‌کند که کوستلر معتقد است در نظام‌های سرمایه‌داری، اوضاع ایده‌آل است. انگار همچنان یک آرمان تحقق‌نیافته را پس ذهنش دارد...
کوستلر به طور کلی ذهن منتقدی دارد که باعث می‌شود هیچ چیز را دربست نپذیرد. برای همین هم هست که ایمانش به حزب کمونیست ترک برمی‌دارد و کم‌کم راهش را از آن جدا می‌کند. ولی خیلی‌ها تا آخر در صفوف حزب ماندند و بعضی‌ها هنوز هم به آرمان کمونیسم وفادارند. خیلی آسان است که شما چارچوبی را بپذیرید و خارج از این چارچوب اصلا فکر نکنید و خودتان را به زحمت نیندازید. ولی این شخصیت‌های شورشی و پرتلاش با ذهن‌‌های خلاق هستند که بالاخره واقعیت را تغییر می‌دهند.
یکی از دغدغه‌های اصلی کوستلر در ظلمت در نیمروز بحث هدف و وسیله است. آخرش هم روباشف با خودش فکر می‌کند که شاید روزگاری کسانی بیایند که برای تغییر جهان به پاک‌بودن وسیله باور داشته باشند و آن وقت این نشود که اکنون هست.
بله، نمونه‌اش ماموریت‌هایی است که روباشف به عنوان نماینده و فرستاده حکومت شوراها در کشورهای دیگر انجام داده است. در این ماموریت‌ها اغلب باید عده‌ای را در راه هدف، یعنی همان رسیدن به جامعه سوسیالیستی بی‌طبقه، سربه‌نیست می‌کرده. بحث «هدف وسیله را توجیه می‌کند» در چنین صحنه‌هایی برای خواننده مصداق پیدا می‌کند و دیگر تنها یک جمله نیست؛ جنایتی است که اتفاق افتاده و روباشف نه یک‌بار که بارها، بر اساس همین اصل، عده‌ای را قربانی کرده است.
در صحبت‌هایتان به شخصیت‌پردازی خوب رمان اشاره کردید. در ظلمت در نیمروز شخصیت‌پردازی آنقدر قوی است که حتی زندانی 402 که هیچ وقت دیده نمی‌شود، برای خودش یک شخصیت کامل است و شخصیتش با همان حرف‌زدن با الفبای مورس ساخته می‌شود. یا ریپ ون وینکل که یک شخصیت فرعی خیلی خوب است.
بله، ریپ ون وینکل شخصیت جالبی است و طنز تراژیکی هم در شخصیتش هست که خیلی خوب از کار درآمده. آدمی است که یک عمر در راه آرمانش، یعنی برقراری نظام کمونیستی، حبس کشیده و حالا که آمده وسط این نظام آرمانی، اثری از آن نمی‌بیند تا حدی که گمان می‌کند او را سوار قطار اشتباهی کرده‌‌اند و از جای دیگری سر در آورده. خودش را هم گرفته‌اند و انداخته‌اند زندان. شخصیت ریپ ون وینکل تجسم مبالغه‌آمیز و طنزگونه حوادث رمان و فضای پرآشوب و مضحکی است که به‌وجود آمده و انقلابی که به کاریکاتوری از خودش بدل شده است.
یک نکته دیگر در رمان، حضور زیرزمینی فرهنگی است که قرار بوده با استقرار نظام کمونیستی از بین برود اما گویا همچنان در پنهان‌ترین لایه‌های وجود آدم‌ها به حیات خودش ادامه می‌دهد.
جریان‌های فرهنگی همیشه مسیر خودشان را طی می‌کنند. شاید بتوان با سیاست‌ و قانون موانعی در مسیر این جریان‌های فرهنگی به‌وجود آورد و تا حدی آنها را منحرف کرد، ولی بعید است به‌کلی از بین بروند. حکومت شوروی حکومت مسلطی بود که نظام زندگی مردمش را به‌کلی عوض کرد، مذهبشان را از آنها گرفت، ساختار خانواده را تغییر داد، نظام مالکیت را عوض کرد و به یک معنی کل جامعه را دگرگون کرد. ولی بعد از فروپاشی شوروی، می‌بینیم که جریان‌های فرهنگی، با وجود به‌هم‌ریختگی و ویرانی، دوباره ظاهر شده‌اند.
خود روباشف که ذوب در کمونیسم است، جاهایی نتوانسته از گذشته‌اش جدا شود و بخشی از تقابل اینها هم با این نسل جدیدتر مثل گلتکین که بازجوی دوم او است و گذشته‌اش هم توی همین دوره استقرار کمونیسم شکل گرفته همین است. یعنی روباشف با تضادهای عمیقی درگیر است که گلتکین اصلا با آنها درگیر نیست.
علت رفتار روباشف برای خیلی از خواننده‌ها مجهول است. درک نمی‌کنند چرا روباشف، با وجود آنکه منتقد سرسخت حکومت است و سیاست‌هایش را دیگر قبول ندارد، هیچ اقدام جدی علیه آن نمی‌کند؛ حتی در مورد اعتراف به گناهِ نکرده هم با خودش درگیر است. اما نباید فراموش کرد که شخصیت روباشف سیاه‌وسفید نیست؛ شخصیتی است پیچیده که هنوز نشانه‌هایی از آرمانگرایی در آن وجود دارد و جنایت‌ها روی وجدانش سنگینی می‌کند. در مقابل، شخصیت گلتکین که متعلق به نسل‌های بعد است، بعد از انقلاب شکل گرفته و به ارزش‌های انسانی و آرمانی نسل‌های قبل اعتقادی ندارد. بی‌چون‌وچرا پذیرفته که وسیله رسیدن به هدف حکومت باشد، حالا این هدف هرچه می‌خواهد باشد. البته در این میان جاه‌طلبی‌های خودش را هم دارد. ولی روباشف تا پایان نمی‌تواند تصمیم بگیرد که باید به آغوش حزب برگردد یا با آن مبارزه کند.
اتفاقا این درگیری، شخصیت روباشف را جالب‌تر کرده است. اگر تصمیمی قاطع می‌گرفت و مبارزه می‌کرد شخصیتش خیلی شعاری و تک‌بعدی می‌شد. به هر حال ایدئولوژی حزب خیلی عمیق در روباشف نفوذ کرده و حالا نمی‌تواند راحت بیاید و بگوید از فردا دیگر نیستم و آن ایدئولوژی را به آسانی از بیخ‌وبن زیر سوال ببرد.
هم ایدئولوژی حاکم تا اعماق وجودش نفوذ کرده و هم دست آلوده‌ای دارد، چون خودش هم زمانی در جنایت‌های حزب شرکت داشته. نمی‌شود با این‌همه جنایت همراه باشی و از یک‌جایی پشیمان شوی و خودت را کنار بکشی، روباشف خیلی خوب می‌داند که باید تاوان اعمالش را بدهد.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.