|

سرو آزاد باستان‌شناسی ایران

به یاد اسماعیل خان یغمایی

من نیز مانند هر دانشجوی باستان‌شناسی در همان اوایل دوره لیسانس، از روایات شفاهی که بین باستان‌شناسان سینه به سینه منتقل می‌شد خیلی زود دریافتم که به‌قول نیوتن: ما بر شانه‌های غول‌ها ایستاده‌ایم. اسامی بزرگان و پیش‌کسوتان باستان‌شناسی ایران با سرگذشت‌ها و دستاوردهای بزرگ، هر شنونده‌ای را مجذوب خود می‌کرد. در این میان اما اسماعیل یغمایی شخصیتی غریب بود.

همایون خوش‌اقبال:  من نیز مانند هر دانشجوی باستان‌شناسی در همان اوایل دوره لیسانس، از روایات شفاهی که بین باستان‌شناسان سینه به سینه منتقل می‌شد خیلی زود دریافتم که به‌قول نیوتن: ما بر شانه‌های غول‌ها ایستاده‌ایم. اسامی بزرگان و پیش‌کسوتان باستان‌شناسی ایران با سرگذشت‌ها و دستاوردهای بزرگ، هر شنونده‌ای را مجذوب خود می‌کرد. در این میان اما اسماعیل یغمایی شخصیتی غریب بود. او کسی بود که به بهای ازدست‌دادن شغلش از اصول اخلاقی خود نگذشت، نه مشکلات مالی ناشی از این انتخاب و نه بیماری همسر و فرزند و نه ازدست‌دادن آنها او را از پای درنیاورده بود و خستگی‌ناپذیر به کار و تلاش برای خدمت به ایران و میراث فرهنگی آن ادامه داده بود. شگفتا و بزرگ‌مردا!

بعدها زمانی که با جمعی از دوستان دانشجو در انجمن علمی دانشجویان باستان‌شناسی دانشگاه تهران مشغول فعالیت شدیم، تصمیم گرفتیم از بزرگان باستان‌شناسی ایران دعوت کنیم، از تجربیاتشان بشنویم و به سهم خود از آنها تقدیر کنیم. در این میان اما دستیابی به یغمایی تقریبا غیرممکن بود. چون او سال‌ها بود که در هیچ مجمع باستان‌شناسی حاضر نشده بود و از هزار فرسخی جایی که احتمال داشت مسئولی در آن باشد عبور نکرده بود. یغمایی دل‌آزرده و قدرندیده بود. بعدها که بیشتر با او آشنا شدم، متوجه شدم دلخوری او از باستان‌شناسان ایرانی نبود. دلخوری او حتی به‌خاطر تمام بلاهایی که سرش آورده بودند نیز نبود و در صحبت‌هایمان به یاد ندارم از زاویه دید شخصی به مسئله پرداخته باشد. تمام ناراحتی او از تخریب سیستماتیک ایران و میراث فرهنگی آن بود.

اما مگر می‌شد از مفاخر باستان‌شناسی ایران دعوت کرد و از کنار نام بزرگ اسماعیل یغمایی گذشت؟ با افراد زیادی صحبت کردم و درنهایت یک همکار و دوست مشترک قبول کرد واسطه شود و با او صحبت کند که اگر اجازه داد شماره‌اش را به ما بدهد تا با او تلفنی صحبت کنیم. نمی‌دانم در مکالمه بین آنها چه گذشت اما روز بعد شماره را داشتم. حوالی ساعت یک‌ونیم بعدازظهر بود که دل را به دریا زدم و تماس گرفتم. بعد از چند بوق کوتاه صدایی از آن طرف خط گفت: «الو، بفرمایید». خودش بود، همان صدایی بود که در مستند دکتر نگهبان شنیده بودم وقتی با درد و اشتیاق از استادش یاد می‌کرد. صدای اسماعیل یغمایی بود. با هر زحمتی بود خودم را جمع و جور و پس از سلام و احوال‌پرسی خودم را معرفی کردم. بلافاصله رفتم سراغ اصل مطلب: «استاد، غرض از مزاحمت اینکه می‌خواستم اگر افتخار داشته باشیم در دانشگاه تهران در خدمت شما باشیم. ما تعدادی دانشجو هستیم که به هیچ‌جا وصل نیستیم و در قیدوبندی هم نیستیم و صرفا می‌خواهیم از نزدیک شما را ببینیم و از شما بشنویم. تریبون در اختیار شماست و دانشگاه تهران خانه شماست. تشریف بیاورید و درباره هر موضوعی که دوست دارید صحبت کنید. من کتاب‌ اخیرتان (گیسوان هزارساله) را خوانده‌ام. اخیرا هم آقای ارد عطارپور را دعوت کردیم و تشریف آوردند و مستند «پرنیان» را برای دانشجویان با حضور ایشان پخش کردیم و درباره شما بسیار صحبت شد. بچه‌ها مشتاق هستند خودتان را ببینند و بیشتر از خودتان بشنوند. راستی من اصالتا اهل روستایی در نزدیکی دامغانم و بزرگ‌شده سمنان. اسکلت معروف زنی را که حین زایمان مرده، در موزه سمنان دیده‌ام». به اینجا که رسیدم، متوجه شدم دارم زیاده‌روی می‌کنم و عملا دارم به هر ریسمانی چنگ می‌زنم و فکر می‌کنم او هم متوجه استیصالم شد و کمکم کرد تا کمی از آن وضعیت اسف‌بار دربیایم. با صدایی ملایم پرسید: «عطارپور هم آمده بود برای پخش مستند؟ چطور پیدایش کردید؟». با هیجانی که باز هم احتمالا بیش از حد بود گفتم: «بله‌بله تشریف آوردند. نمی‌دانم کار خاصی نکردیم، اسم شما را که آوردیم و گفتیم به این مستند علاقه‌مندیم گفتند می‌آیند...».

کمی دیگر درباره باستان‌شناسی و کاوش‌هایش صحبت کردیم و جایی میانه صحبت‌هایمان گفت: «آقای خوش‌اقبال، اجازه بدهید من بروم سیگارم را بیاورم، الان برمی‌گردم». خوشحال شدم، نشانه خوبی بود، انگار صحبتمان گل‌انداخته بود. «بله خواهش می‌کنم حتما. بفرمایید». چند ثانیه بعد دوباره پشت خط بود. نمی‌دانم شاید نیم‌ساعت دیگر صحبت کردیم. پای صحبت او که می‌نشستی، دیگر متوجه گذر زمان نمی‌شدی اما صدایش هنوز توی گوشم هست وقتی که آرام و شمرده گفت: «بسیار خب می‌آیم». کاملا روی ابرها بودم. بدون هیچ صحبت اضافه‌ای روز و ساعت را با او هماهنگ کردم و خداحافظی کردیم. بلافاصله با ناشر کتابش تماس گرفتم و خواهش کردم هر تعداد نسخه که می‌توانند برای روز نشست بیاورند. و 10 بار تأکید کردم که خود استاد هم می‌آیند.

بالاخره روز نشست فرارسید. در طبقه چهارم دانشکده ادبیات، جلوی سالن کمال کتاب‌ها را چیده بودیم و منتظرش بودیم. چنانچه انتظار می‌رفت استقبال خوبی شده بود و سالن تقریبا پر شده بود. سر وقت آمد. با ظاهر و لباسی ساده. آزاده‌تر از آن بود که بخواهد توجهی به خود جلب کند یا در قیدوبند چیزی باشد. یکی دو ساعت برای دانشجویان صحبت کرد. از خاطره‌اش از دکتر نگهبان، کاوش‌های باستان‌شناسی و کتابی که اخیرا در دست داشت و مشغول نوشتن آن بود (کتیبه خون) گفت. در تمام مدت سخنرانی، هیچ اشاره‌ای به اصل و نسب والای خانوادگی‌اش نکرد. نیازی هم به این کار نداشت. او خود اسماعیل یغمایی بود، سرو آزاد باستان‌شناسی ایران. برنامه که تمام شد، یک بشقاب کوچک میناکاری را که از پیش تهیه کرده بودم به او تقدیم کردم (بعدا به این هدیه برخواهم گشت) و از سالن خارج شدیم. تمام کتاب‌هایی را که ناشر آورده بود، همان‌جا جلوی درِ سالن کمال، سرپا و با حوصله تمام امضا کرد و به دانشجویان داد. من هم کتابی را جلو بردم و خواهش کردم امضا کند. خجالت کشید و گفت: «آخه اینکه درست نیست شما خودتان کتاب را خریده‌اید. درستش این بود که من به شما هدیه می‌دادم. وقتی خودتان خریده‌اید دیگر چه امضایی؟». از شرمندگی او شرمنده شده بودم و گفتم: «نه استاد این کتاب را ناشر هم به‌زور دارد، من می‌دانم که حتما خودتان هم دیگر بیشتر از یک نسخه در منزل ندارید. همین‌ که امضا کنید بهترین هدیه است». خندید و با روان‌نویسش زمزمه‌کنان این جمله را در صفحه اول نوشت: «این کتاب را خود آقای همایون خان خوش‌اقبال خریده (از آقای افتخارزاده) و بمن فرمودند امضاء کن. چشم. این هم امضاء. اسماعیل یغمایی. ۸ اسفندماه/ ۹۶ - دانشگاه تهران». 

چند سال گذشت و دیگر فقط دورادور از او خبر داشتم. یک روز مطلع شدم که یک جمع کوچک از میراث‌دوستان دامغان به تهران آمده‌اند و قرار است به خانه‌اش بروند و با او دیدن کنند. من هم از فرصت استفاده و خودم را دعوت کردم! همان خانه‌ای بود که در مستند «پرنیان» دیده بودم. در همان نگاه اول می‌شد فهمید که صاحبش عاشق ایران است. خانه در نهایت سادگی بود. تمام وسایلی که در آن بود حال و هوای صنایع دستی ایران را داشت و بوی اصالت می‌داد. چیزی که بیش از همه جلب توجه می‌کرد، کتابخانه او بود و میز ساده کارش که مقابل آن قرار داشت. جایی که یغمایی بیشتر حوالی آن زندگی می‌کرد. همان‌جایی که تمام کتاب‌های باستان‌شناسی و خاطراتش را می‌نوشت. چند کاغذ دست‌نویس هم به خط خودش روی میز به چشم می‌خورد.

 

همان‌طورکه گفتم سال‌ها گذشته بود و من احتمالا بزرگ‌تر شده بودم و شباهتی به آن دانشجوی سال اول ارشد که او می‌شناخت نداشتم. دعوت هم که نداشتم پس تعجبی نداشت اگر من را نشناسد. یکی از دوستان خواست من را معرفی کند و تازه شروع کرده بود که «ایشان از دانشگاه تهران هستند و باستان‌شناس‌اند که یغمایی صحبتش را قطع کرد؛ دانشگاه تهران؟ با دست به یک قاب چوبی که بشقاب میناکاری کوچکی درون آن بود و به دیوار پذیرایی نصب شده بود اشاره کرد و گفت: «آن بشقاب را آقای خوش‌اقبال به من دادند، او هم دانشگاه تهران است. می‌شناسیدش؟».

خشکم زده بود. برای چند ثانیه همان‌طور به بشقاب خیره شده بودم. باورم نمی‌شد. مگر می‌شود آن‌قدر مهربان بود که هدیه ناقابل یک دانشجو را که فقط یک بار دیده‌ای، سال‌ها روی دیوار پذیرایی خانه‌ات نگه‌ داری و به هرکسی که از در می‌آید نشان دهی؟ داشتم از خجالت می‌مردم که چرا در این چند سال به خودش زنگ نزده بودم و خبرش را نگرفته بودم. چاره‌ای نبود باید خودم را معرفی می‌کردم. یادم نیست دقیقا چه گفتم اما منظورم را رساندم که من همان دانشجو هستم. به گرمی استقبال کرد و راستش دیگر اصلا یادم نیست تا آخر آن جلسه چه گفتیم و چه گذشت چون تمام مدت در خودم بودم و به روحیه عجیب او فکر‌ می‌کردم.

حالا بعد از تقریبا ۱۰ سال از اولین ملاقاتمان هر وقت به او فکر می‌کنم جدای از همه وجوه اعجاب‌انگیز شخصیتش، به یاد مهربانی، فروتنی و صمیمیت بی‌نظیر او می‌افتم و بی‌اختیار لبخندی بر لبم می‌نشیند.

اسماعیل‌خان یغمایی رفت، چنانچه همه خواهند رفت، اما از او همیشه به نیکی یاد خواهد شد. دانشجویان باستان‌شناسی که در آینده خواهند آمد همچنان داستان‌های اسطوره‌ای مردی را خواهند شنید که آزاده و شریف زیست و به دست‌بوسی هیچ کس نرفت و هیچ‌چیز در زندگی نتوانست او را متوقف کند. شگفت‌تر اینکه او با همه این ویژگی‌های اساطیری و روحیه جنگنده و خستگی‌ناپذیر، دلی به وسعت اقیانوس‌ها و زلالی آب داشت.

یادش گرامی و روانش شاد.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.