روانشناسی اعتراض ایرانیان (5)
روانشناسی اعتراض هر فرد یا جامعه، نوعی تناسب و تقارن شگفت با دیگر جنبههای اخلاقی و رفتاری آن فرد یا جامعه دارد. برای مثال، روانشناسی تقدیر (قدردانی) ما ایرانیان در قبال سرمایههای بزرگ انسانی این سرزمین، تقارنی معکوس و تأسفبار با روانشناسی اعتراض ما در قبال دولت و دولتمردان دارد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
محمدحسن سهامیه: روانشناسی اعتراض هر فرد یا جامعه، نوعی تناسب و تقارن شگفت با دیگر جنبههای اخلاقی و رفتاری آن فرد یا جامعه دارد. برای مثال، روانشناسی تقدیر (قدردانی) ما ایرانیان در قبال سرمایههای بزرگ انسانی این سرزمین، تقارنی معکوس و تأسفبار با روانشناسی اعتراض ما در قبال دولت و دولتمردان دارد.
معمول این است که اندیشمندان، دانشمندان، هنرمندان، شاعران و فلاسفه این سرزمین، تا زمانی که زنده هستند، مورد بیتوجهی یا حتی بیاعتنایی و تحقیر قرار میگیرند، اما پس از مرگشان، چه افراطهایی که در بزرگداشت آنان نمیشود. این پدیده در روانشناسی اجتماعی با مفهومی نزدیک به «ایدئالسازی پسینی» توضیح داده میشود؛ یعنی تمایل به ساختن تصویری پاک و بینقص از فردی که دیگر در میدان رقابت و نقد حضور ندارد. فاصله زمانی، هیجانهای منفی را میکاهد و حافظه جمعی، چهرهای اسطورهای میسازد (Jasper, 2014).
شاید به همین دلیل است که درباره ما گفته میشود آدم خوب از نظر ایرانیان، آدمی است که مرده باشد. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، این نه یک ویژگی ذاتی، بلکه حاصل نوعی الگوی فرهنگی است که در آن، نقد زندگان پرهزینه و ستایش مردگان کمهزینه است.
در مقابل، رویکرد رفتاری ما نسبت به صاحبان قدرت نیز ناموزون است؛ قاعده این است که تا فردی در رأس مدیریت است، موجودی بیعیب به حساب میآید و همین که از قدرت کنار رفت، ناگهان انواع اشکالات و گناهان به او نسبت داده میشود.
در ادبیات علوم سیاسی، این وضعیت به نبود «فرهنگ پاسخگویی مستمر» نسبت داده میشود. هرجا سازوکارهای نظارت عمومی و نقد روزمره فعال نباشد، ارزیابیها به جای آنکه تدریجی و مستمر باشند، به شکل نوسانی و هیجانی بروز میکنند (Tilly, 1978; Davenport, 2007).
این دو ویژگی ناموزون -افراط در ستایش قدرت حاضر و افراط در تقدیس نخبگان درگذشته- در واقع دو روی یک سکه هستند: دشواری نقد بهموقع. پژوهشهای مربوط به «فرهنگ مدنی» نشان میدهد جامعهای که مهارت نقد محترمانه و مستمر را نیاموخته باشد، یا به سکوت میگراید یا به انفجار (Inglehart & Welzel, 2005).
حال آنکه اگر این روانشناسی به حالت متعادل خود بازگردد، کارساز و مکمل خواهد بود: تا زمانی که فردی در رأس قدرت است، باید با نکتهبینی و حساسیت، رفتار مدیریتی او سنجیده و نقد شود، نه با تخریب، بلکه با استدلال، داده و انصاف و هنگامی که از قدرت کنار رفت، با عدالت درباره کارنامهاش داوری شود، نه با کینه و اغراق.
عکس این رویکرد درباره سرمایههای فکری جامعه صادق است؛ اندیشمند زنده، بیش از مرده، نیازمند دیدهشدن، نقدشدن، حمایتشدن و حتی مخالفت محترمانه است. جامعهای که قدر سرمایههای انسانی زنده خود را بداند و قدرت را در زمان حضورش نقد کند، کمتر دچار دوقطبیهای خطرناک میشود. در اینجا بحث «مهارتهای اعتراض مدنی» اهمیت پیدا میکند. اعتراض سالم، چند ویژگی دارد که در پژوهشهای روانشناسی کنش جمعی بر آن تأکید شده است (Klandermans, 1997; van Zomeren et al, 2008):
مسئلهمحور بودن، نه شخصیتمحور بودن.
زمانمند بودن؛ نقد در زمان وقوع خطا، نه
سالها بعد.
استدلالی بودن، نه صرفا هیجانی.
تفکیک فرد از نقش؛ نقد رفتار مدیریتی، نه نفی کرامت انسانی.
پذیرش متقابل نقد؛ همانگونه که اعتراض میکنیم، اعتراضشدن را نیز تحمل کنیم.
اگر این مهارتها در نظام آموزشی، رسانهای و خانوادگی تمرین شود، آن تقارن معکوس به تعادل بدل میشود:
قدرت در زمان قدرت، پاسخگو میشود؛
و سرمایه انسانی در زمان حیات، قدر میبیند.