زرهها را زمین بگذاریم؛ مرهمی بر تن ملتهب جامعه
وقتی از صلح حرف میزنیم، معمولا نگاهمان به افقهای دور است؛ به میزهای مذاکره در ژنو، به قطعنامههای سازمان ملل و به تیترهای درشت روزنامهها درباره آتشبس و توافق. اما صلح پیش از آنکه کنش سیاسی باشد، وضعیتی فیزیولوژیک است. صلح پیش از آنکه در تفاهمنامهها و توافقنامهها امضا شود، باید در بدن انسانها میسر شود. واقعیت این است که در جوامع درگیر بحران، صلح نه در ساختمانهای سیاسی، بلکه در شانههای منقبض، فکهای گرهخورده و ضربانهای تندی که بالا میروند، مفقود شده است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
علی بزمآمون-معمار و پژوهشگر حوزه مطالعات فرهنگی: وقتی از صلح حرف میزنیم، معمولا نگاهمان به افقهای دور است؛ به میزهای مذاکره در ژنو، به قطعنامههای سازمان ملل و به تیترهای درشت روزنامهها درباره آتشبس و توافق. اما صلح پیش از آنکه کنش سیاسی باشد، وضعیتی فیزیولوژیک است. صلح پیش از آنکه در تفاهمنامهها و توافقنامهها امضا شود، باید در بدن انسانها میسر شود. واقعیت این است که در جوامع درگیر بحران، صلح نه در ساختمانهای سیاسی، بلکه در شانههای منقبض، فکهای گرهخورده و ضربانهای تندی که بالا میروند، مفقود شده است.
تعلیق بدن
روانکاوی کلاسیک، بهویژه در آرای کسانی چون ویلهلم رایش، به ما میآموزد تجربیات اجتماعی و فشارهای روانی مستقیما در عضلات ما رسوب میکنند. رایش از مفهومی به نام «زره تنی» (Body Armor) سخن میگوید. او معتقد بود اضطرابهای مداوم و سرکوبهای محیطی باعث میشوند بدن برای محافظت از خود، نوعی سفتی و انقباض دائمی ایجاد کند. این زره، در ابتدا ابزاری برای بقاست، اما بهتدریج به بخشی از شخصیت ما تبدیل میشود. در جامعهای که با بیثباتی مزمن دستوپنجه نرم کند، این زره تنی دیگر یک استعاره نیست؛ یک واقعیت بیولوژیک است. ما بدنهایی داریم که در وضعیت «آمادهباش دائمی» (Hypervigilance) زندگی میکنند. بدنی که همیشه منتظر یک خبر بد، یک نوسان ناگهانی یا یک برخورد تند است، هرگز نمیتواند معنای واقعی صلح را درک کند. برای چنین بدنی، صلح صرفا یک «وقفه کوتاه میان دو استرس» است، نه یک کیفیت پایدار برای زیستن.
مثال عینی: درگیری در صف یا ترافیک
بیایید به یک صحنه تکراری در زندگی روزمرهمان نگاه کنیم. تصور کنید در ترافیک یا صف نانوایی، کسی ناخواسته آینه ماشین شما را میشکند یا جایتان را اشغال میکند. در یک وضعیت عادی، این اتفاق یک «خطای ساده» است که با یک عذرخواهی حل میشود، اما چرا در فضای فعلی روزگار ما، این اتفاق کوچک ناگهان به خشم انفجاری تبدیل و فریادهای بلند گاه به درگیری فیزیکی ختم میشود؟ پاسخ در «روانتنی» (Psychosomatic) آن لحظه نهفته است. فردی که فریاد میزند، خشمش فقط متعلق به آن لحظه نیست. او بدنی دارد که از ساعتها قبل یا شاید از ماهها قبل، در وضعیت آمادهباش بوده است. ظرفیت عاطفی او مانند ظرفی است که لبریز شده و یک حادثه کوچک، فقط قطره آخری است که باعث سرریزشدن میشود. وقتی بدن در وضعیت جنگی است، مغز پیچیدهترین مسائل را هم به شکل «تهدید» میبیند. در چنین شرایطی، دیگری نه یک شهروند هموطن، بلکه یک مهاجم و رقیب درک میشود که باید او را عقب راند. صلح در این نقطه میمیرد، چون بدنها توان مکثی برای صبر را از دست دادهاند.
سیاست عواطف و بدن جمعی
در مطالعات فرهنگی مدرن، متفکرانی چون برایان مسومی از مفهوم «سیاست عواطف» (Politics of Affect) سخن میگویند. حرف اصلی آنها این است که قدرت و سیاست فقط از طریق قوانین بر ما حکومت نمیکنند، بلکه از طریق «تولید اتمسفر» عمل میکنند. وقتی فضای عمومی سرشار از عدم قطعیت باشد، این اتمسفر مانند یک جریان الکتریسیته در بدنهای ما میچرخد. ما فقط با «خبر» ملتهب نمیشویم؛ ما با «لحن» جامعه ملتهب میشویم. وقتی زبان رسانهها، سرعت زندگی شهری و ریتم تعاملات اجتماعی تند و پرخاشگرانه باشد، بدن جمعی جامعه دچار نوعی «آریتمی» یا بدآهنگی میشود. در چنین فضایی، صلح پیش از هرچیز به تغییر در کیفیت زیست روزمره نیاز دارد؛ به آرامترشدن زبان عمومی، به کندترشدن ریتم واکنشها و به نوعی «آرامسازی اتمسفر» اجتماعی. ما به فضاهایی احتیاج داریم که در آن بدنها مجبور نباشند مدام زره بپوشند و بتوانند برای لحظهای از وضعیت آمادهباش بیرون بیایند.
صلح به مثابه یک «کنش بدنی»
نتیجه جدی است: صلح را نباید صرفا یک مفهوم انتزاعی یا اخلاقی بدانیم. صلح یک مهارت است که باید در سطح روزمره تمرین شود. صلح یعنی بازگرداندن «امنیت» به سیستم عصبی جامعه؛ جامعهای که در آن آدمها از روبهروشدن با نگاه یکدیگر میترسند یا در آن هر تماس چشمی ممکن است به یک سوءتفاهم منجر شود. جامعهای که در سطح سلولی با جنگ درگیر است. برای رسیدن به صلح، ما به چیزی فراتر از توافقهای سیاسی نیاز داریم؛ ما به «فرهنگ مراقبت» نیاز داریم. صلح از جایی آغاز میشود که ما یاد بگیریم چگونه فشار را از روی بدنهای یکدیگر برداریم. صلح در لحن آرام یک راننده، در صبوری یک کارمند و در ظرفیت یک شهروند برای «نشنیدهگرفتن تندی دیگری» متولد میشود. اینها کنشهایی بدنی هستند. وقتی من در برابر پرخاش دیگری سکوت میکنم یا با لبخند پاسخ میدهم، در واقع دارم به سیستم عصبی او پیام میدهم که «لازم نیست در حالت آمادهباش باشی؛ من تهدید نیستم». باید بپذیریم که ما بدنهایی خسته داریم؛ بدنهایی که زیر بار تنشهای مداوم، پیر و فرسوده شدهاند. اگر قرار است برای آیندهای بهتر بنویسیم، باید از حق بدن برای آرامش دفاع کنیم. صلح واقعی زمانی رخ میدهد که بدن شهروند از وضعیت «سنگرگرفتن» خارج شود. صلح همان لحظهای است که زره تن اندکی شل میشود و امکان دیدار دوباره انسان با انسان فراهم میآید. تا زمانی که ما در سطح زندگی روزمره، در خیابانها و در خانههایمان به بازتولید تنش و اضطراب مشغولیم، هیچ معاهده سیاسیای نمیتواند به ما صلح هدیه بدهد. صلح از لحظهای آغاز میشود که آگاهانه تصمیم بگیریم زرههایمان را زمین بگذاریم و به دیگری نه به عنوان یک «سوژه تهدیدآمیز»، بلکه به عنوان بدنی که مانند ما خسته و مشتاق آرامش است نگاه کنیم.