|

آزادی در هجوم تمدن

وقتی بخشی از وقت خود را برای مطالعه اثری ادبی، به خواندن رمان پُل هاردینگ، «آن بهشت دیگر» اختصاص می‌دهید، به‌سادگی از مقدمه آن عبور نکنید. سه چیز است که در این مقدمه به کار می‌آید و ایده‌ اصلی این نگاه نیز از همان‌جا شکل گرفته است و به مرور و با خواندن داستان، پخته و پخته‌تر شده است. نخست اینکه سرگذشت پُل هاردینگ به دورانی از مکاشفات ختم می‌شود. مکاشفاتی که او را دچار تحولی ناگهانی می‌کند تا جایی که در مصاحبه‌ای می‌گوید «آدم‌هایی که به نظرش سرشان به تنشان می‌ارزد یا جذاب‌اند همگی اعتقادات عمیق مذهبی دارند».

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

امیرمحمد دهقان:  وقتی بخشی از وقت خود را برای مطالعه اثری ادبی، به خواندن رمان پُل هاردینگ، «آن بهشت دیگر» اختصاص می‌دهید، به‌سادگی از مقدمه آن عبور نکنید. سه چیز است که در این مقدمه به کار می‌آید و ایده‌ اصلی این نگاه نیز از همان‌جا شکل گرفته است و به مرور و با خواندن داستان، پخته و پخته‌تر شده است. نخست اینکه سرگذشت پُل هاردینگ به دورانی از مکاشفات ختم می‌شود. مکاشفاتی که او را دچار تحولی ناگهانی می‌کند تا جایی که در مصاحبه‌ای می‌گوید «آدم‌هایی که به نظرش سرشان به تنشان می‌ارزد یا جذاب‌اند همگی اعتقادات عمیق مذهبی دارند». هاردینگ بخشی از عمر خود را به مطالعه در الهیات و به‌ویژه الهیات دیالکتیکی پرداخته است. دوم اینکه بنا نهاده‌شدن ایده‌ اصلی رمان بر باور مذهبی «عدن» را درمی‌یابید. عدن، در این رمان، همان جزیره سیب است و آدم و حوا، دو نژاد تیره و روشن که در هم می‌آمیزند. آمیزش‌ها در این جزیره، بدون آنکه هنوز درکی از تفاوت آمیزش اعضای یک خانواده با یکدیگر داشته باشد، به‌مرور، نسل‌های بعدی را شکل داده است. ساکنان جزیره سیب، انسان‌هایی ناکامل، جایزالخطا و گناهکارند که به مقاومتی آرام در برابر گفتمان علم و تمدن آغاز قرن بیستم می‌پردازند. سومین نکته هم اتصال وقایع رمان به وقایع تاریخی مربوط به جزیره مالاگا است که به ما نشان می‌دهد بخش‌هایی از تاریخ هرگز به‌درستی بازنمایی نشده است و تاریخی که پیش روی ما قرار دارد، لزوما تمامی تاریخ نیست؛ بلکه بخشی از تاریخ است که ما باید می‌دانسته‌ایم. مسئله اساسی ساکنان جزیره‌ سیب وقتی شکل می‌گیرد که متیو دایموند، کشیش تنها و سرگشته‌ای که برای نجات و آموزش به جزیره می‌آید در میانه مواجهه با صلابت، پاکی و به‌ویژه نبوغ ساکنان این جزیره، تحت تأثیر باورهای علم‌زده آن دوران خصوصا باور به اصلاح نژادی، قانع می‌شود که جامعه محدودشده در جزیره‌ سیب، محکوم به فناست و اختلاط نژادی آنها را به انحطاط رسانده است. او در یادداشت‌های شخصی خود این‌گونه تناقض درونش را نشان می‌دهد: «بی‌شک همه‌ مردان برادران من‌اند و همه‌ زنان خواهرانم، و همگی ارواحی از یک خانواده‌ایم، به‌رغم همه‌ این‌ها، هروقت نزدیک یک کاکاسیاهم، حس انزجاری غریزی و غیرارادی در من جای می‌گیرد». این، اعترافی صادقانه و بزرگ به وضعیت درونی انسانِ آغاز قرن بیستم به اختلاف رنگ‌ها و نژادها و تحمل اختلاط ژنتیکی آنهاست. همین وضعیت سبب می‌شود که پلی ناخواسته برای ورود مأموران دولت به جزیره ایجاد شود؛ پلی که در همان بدو ایجاد، ریشه‌های پشیمانی و تردید را با خود می‌آورد اما دیگر ساخته شده است.

از قدرت‌های اصلی نثر هاردینگ در تمام رمان، توصیف‌های شگفت‌انگیز او از طبیعت و دخیل‌کردن طبیعت در روایت است، تا جایی که حتی خرس هم راوی این روایت می‌شود. قدرت دیگر او ارجاع فراوان و این‌همانی پنهان در میان رخدادهای زندگی انسان‌های آن دوران با کلان‌روایت‌های دینی است. تسلط هاردینگ به شیوه پرداخت رمان هم آن‌جایی ستودنی می‌شود که با وجود آنکه مواجهه علم، تمدن و قدرت با ساکنان جزیره را وصف می‌کند اما قضاوتی بر اهالی علم و تمدن نیز ندارد. اصلاح نژاد، جنبشی بود که برای برای بهبود ترکیب ژنی انسان شکل گرفت. این ایده بلندپروازانه که ما آن را به نام «اوژنیسم» می‌شناسیم، احتمالا برای نخستین‌بار توسط فرانسیس گالتون، پسرعموی داروین، بر سر زبان‌ها افتاد. این واژه در ریشه یونانی خود در معنای «تولید نیکو» است و بر اساس آن ایده‌ تولید انسان‌های «به‌زاد» شکل گرفته است. به عقیده‌ گالتون، استعداد و شخصیت با وراثت تعیین می‌شود و می‌توان با ازدواج‌های حساب‌شده در طول چندین نسل پیاپی، نژادی بسیار بااستعداد از انسان را تولید کرد. نکته مهم این است که گالتون می‌خواست مفهوم اصلاح نژادی را همچون «دینی جدید» در وجدان ملی جای دهد. مطابق تفکر او «آنچه را طبیعت، کورکورانه، آهسته و بی‌رحمانه انجام می‌دهد، انسان می‌تواند با تدبیر، سریع و مهربانانه انجام دهد... به نظر من بهبود این سرمایه عالی‌ترین هدفی است که باید به شیوه‌ای معقول به دنبالش باشیم». دانستن این تاریخچه از ایده‌ اصلاح نژاد به ما این لذت را می‌دهد که ارتباطی میان هر سه نکته‌ای که از مقدمه رمان فهمیدیم و ایده اصلی رمان پیدا کنیم. اصلاح نژادی در ادامه تفکرات داروینی و توسط یکی از اعضای خانواده‌ او مطرح می‌شود. نقش نهاد دین و مباحث مربوط به الهیات در تقابل با این ایده یا حداقل نگاه تردیدآمیز به آن اهمیت پیدا می‌کند. تأکید گالتون بر کور بودن طبیعت و آهستگی و بی‌رحمی آن نیز در فرم و نثرِ به کار گرفته‌شده از سوی پُل هاردینگ بازنمایی شده است. گویی هاردینگ می‌خواهد به گالتون اثبات کند که طبیعت آن‌قدرها هم که گالتون می‌گوید کور و بی‌رحم نیست و گاهی رحمِ یک خرس از رحم تمدن و علم انسانی بیشتر خواهد بود.

اندیشه گالتون به‌مرور به آمریکا رسید و در سال 1910، چارلز داونپورت، زیست‌شناسی که سرسختانه مدافع اصلاح نژادی بود، دفتری را به همین منظور در بندر کولد اسپرینگ در لانگ آیلند افتتاح کرد. به‌گفته خودِ داونپورت «هدف این پروژه تهیه فهرستی از نمونه‌های فراوان ویژگی‌های موروثی نامطلوب پروتوپلاسم انسانی است که در سراسر کشور پراکنده است». جالب است که در همین زمان، در آلمان، کسی که ایده‌ اصلاح نژادی در آمریکا را ستایش می‌کند کسی نیست جز نویسنده «نبرد من». آدولف هیتلر در همین کتاب است که می‌گوید «این خواسته که مانع از تولید مثل افراد معیوبی شویم که افراد معیوبی همچون خود را تولید می‌کنند خواسته روشن‌ترین خرد است و اگر به‌صورت نظام‌مند اجرا شود، انسانی‌ترین اقدام نوع بشر است». حتی قانون عقیم‌سازی‌ای که هیتلر برای اصلاح نژادی صادر کرد مورد ستایش آمریکایی‌ها قرار گرفت. هیتلر بالاخره برنامه اصلاح نژادی را از قانون فراتر برد و به قتل و نسل‌کشی رسید. همان هیتلرِ نابغه نقاش. حالا در آن «بهشتِ دیگر»، عیتان هانی هم نابغه و نقاش است. او تنها کسی است که برای پرورش استعدادش مبارزه چندانی برای اصلاح نژاد در جزیره‌اش ندارد، اما جزیره‌ او و ساکنانش، در صحنه‌هایی درخشان و تراژدیک، به خاک و خونی کشیده می‌شوند که یادآور قتل‌ها و نسل‌کشی‌های بشری است. اکنون که شاید ترغیب شده باشید تا پرداختِ خاص پُل هاردینگ از داستان جزیره‌ سیب و مبارزه پنهان ساکنان آن جزیره با هجوم تمدن را بخوانید، شاید بد نباشد به طرفداری از هاردینگ و روایتش مؤخره این متن را با استدلالی از هابرماس بنویسم. با وجود اینکه ریشه‌های اصلاح نژادی در آمریکا و آلمان به‌وضوح پیداست، یورگن هابرماس، فیلسوف برجسته آلمانی با آن مخالف است. به عقیده‌ هابرماس «ما آزادی خود را با ارجاع به چیزی تجربه می‌کنیم که ذاتا از حوزه اختیار ما بیرون است و برای اینکه خود را آزاد بدانیم، باید بتوانیم ریشه‌های خود را به آغازی ارجاع دهیم که خارج از دسترس انسان قرار دارد». در واقع به نظر هابرماس، ما نمی‌توانیم آزاد باشیم مگر آنکه ریشه در جایی داشته باشیم که در دستان خودمان نبوده است. شگفت اینکه به عقیده‌ هابرماس «این آغاز از چیز دیگری همچون خدا یا طبیعت برمی‌خیزد و در اختیار فرد دیگری نیست». کودکی که در شرایط دستکاری‌شده به دنیا می‌آید، برخلاف کودکی که در شرایطی مشروط و غیرشخصی و احتمالی زاده شده، مدیون و تابع فرد دیگری مثل پدر یا مادر خود است و به این ترتیب، او، دیگر آزاد نیست. یک بار دیگر رمان پُل هاردینگ را مرور کنید. ساکنان جزیره‌ سیب، وابسته و متأثر و درهم‌تنیده با طبیعت‌اند. حتی نبوغشان را در تنیدگی با طبیعت بروز می‌دهند. در زاد و ولد و تولید نسل هیچ قاعده‌ای ندارند. ساکنان «آن بهشت دیگر»، در برابر هجوم تمدن، در آزادی کامل، به نقطه پایان می‌رسند.

 

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.