|

گزارش «شرق» از نشست وضعیت مهاجران افغانستانی با همکاری انجمن راحیل و خانه اندیشه‌ورزان

همه چیز زیر سایه نابرابری

زندگی مهاجران افغانستانی در ایران در سایه نابرابری‌های پنهان، قوانین نامنظم و احساس دائمی ناامنی شکل می‌گیرد؛ روزمرگی‌ای که مدام میان بودن و نبودن، دیده شدن و نادیده ماندن در نوسان است. چالش اصلی آنان فقط اقتصادی یا حقوقی نیست؛ مساله، امکان داشتن یک زندگی عادی و «حقِ بودن» در جامعه‌ای است که هنوز با حضورشان آشتی کامل نکرده است.

همه چیز زیر سایه نابرابری

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

بیست‌وچهارمین نشست از سلسله گفت‌وگوهای «وضعیت‌شناسی مهاجرین افغانستانی در ایران» برگزار شد؛ نشستی با حضور پژوهشگران علوم اجتماعی، مریم آشور و المیراسادات علی‌حسینی، که بیش از آنکه به آمار و سیاست‌گذاری بپردازد، «زندگی روزمره مهاجرین» را محور تحلیل قرار داد و المیراسادات علی‌حسینی، انسان‌شناس هم به گره اصلی فهم مهاجرت پرداخت.

در آغاز نشست، رضا عطایی، دبیر برنامه، با مروری بر ۲۳ گفت‌وگوی پیشین، توضیح داد که هدف این مجموعه رسیدن به «صورت‌بندی قابل اتکا» از وضعیت مهاجران افغانستانی در ایران است. به گفته او، این نشست‌ها از منظرهای فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی تلاش کرده‌اند از توصیف خام فراتر بروند و تجربه زیسته مهاجران را در مرکز قرار دهند.

عطایی سه محور اصلی این جلسه را «زیستن و معناسازی»، «نظم اجتماعی و جامعه‌پذیری» و «تعلق» معرفی کرد و پرسش محوری را چنین طرح کرد: «زندگی مهاجرین چه افق‌هایی درباره امکان زیستن کنار دیگری پیش‌روی ما می‌گذارد؟»

روایتی از نابرابری پنهان

مریم آشور، پژوهشگر سیاست‌گذاری اجتماعی، سخن خود را با این پرسش آغاز کرد که چگونه ممکن است فعالان عدالت‌خواه، ناخواسته بخشی از چرخه بازتولید نابرابری شوند. او سپس روایتی از سال‌های کار میدانی‌اش با مهاجران افغانستانی ارائه کرد و مهم‌ترین بخش سخنانش را به داستان «زهرا» اختصاص داد؛ زنی که در کوره‌های آجرپزی محمودآباد زندگی می‌کرد و در نهایت در بحران کرونا جان باخت.

آشور از زندگی پررنج زهرا گفت؛ از بارداری‌های پرخطر، کار طاقت‌فرسا، ترس دائمی از دستگیری و محدودیت‌های قانونی. او تاکید کرد: «زهرا یک فرد نبود؛ یک تاریخ بود. تاریخ فراموش‌شدگی و تاریخ خدمات ناکافی.»

به باور او، مرگ زهرا بازتاب ساختارهایی است که اختیار زنان مهاجر را سلب می‌کند و سیاست‌گذاری اجتماعی، بدون ورود به تجربه زیسته نمی‌تواند مانع تکرار چنین روایت‌هایی شود.

فقدان کنجکاوی؛ گره اصلی فهم مهاجرت

در ادامه، المیراسادات علی‌حسینی، انسان‌شناس، سخنان خود را با نقد «غیاب کنجکاوی» در نگاه سیاست‌گذار آغاز کرد. او خاطره‌ای از مصاحبه شغلی در یک نهاد سیاست‌گذار نقل کرد که تنها پرسش درباره تعداد مهاجران بود؛ نشانه‌ای از اینکه «دانش مهاجرت» در ذهن برخی تصمیم‌گیران صرفا به اعداد تقلیل یافته است. 

علی‌حسینی گفت بخش بزرگی از گفتار رسمی، مهاجر را نه به عنوان سوژه، بلکه به عنوان موضوعی برای توضیح دادن به «ایرانیان» بازنمایی می‌کند؛ گویی مخاطب اصلی همیشه ایرانیِ مدیر و مرد و فارس‌زبان است. او افزود: «در این گفتمان، مهاجر یا قربانی مطلق است یا تهدید؛ و اکثریت واقعی میان این دو قطب دیده نمی‌شوند.»

علی‌حسینی سپس از تجربه زیسته مهاجران به عنوان نقطه‌ای برای فهم ساختارهای پنهان جامعه سخن گفت. به گفته او، مهاجران «زمان خطی شهروندی» را تجربه نمی‌کنند: تولد نامشخص، تحصیل گسسته، کار نامنظم و مسیرهای زندگی پراکنده. همچنین قلمروی ملی برای مهاجران یکپارچه نیست؛ خروج از محله می‌تواند معادل خروج از کشور باشد.

او این وضعیت را نوعی «آستانه‌مندی» توصیف کرد؛ جایی میان چند حاکمیت و چند نظام قاعده‌مند. به همین دلیل، تصویر کلاسیک «حیات برهنه» برای مهاجران افغانستانی در ایران کافی نیست؛ آنان نه کاملا بی‌قانون‌اند و نه دارای یک نظام حقوقی منسجم. در بخش دیگری از نشست بر سیال بودن هویت مهاجران تاکید شد. مثال‌هایی از خانواده‌هایی مطرح شد که برخی کودکان شناسنامه ایرانی داشتند و برخی نداشتند. پرسش این بود که در چنین شرایطی «ایرانی بودن» چه معنایی پیدا می‌کند؟

نمونه‌هایی همچون «خواهرگفتگی» و «برادرگفتگی» در محلات مهاجرنشین و روابطی فراتر از قومیت، مذهب و ملیت به عنوان شواهدی از هویت‌های رابطه‌ای و اخلاقی بیان شد. روایت «سنم» و عقد اخوتی که مادرِ آقای رفیعی برای تضمین آینده او بسته بود، از نمونه‌های برجسته این بخش بود. همچنین به آثار لطیفه ظفر عطایی اشاره شد؛ گلدوزی روی پاسپورت و پول، برای نشان دادن فاصله میان چهره رسمی یک انسان و زندگی واقعی او.

یکی از محورهای مشترک دو سخنران، ضرورت «چهره‌مند کردن» مهاجران بود. به باور آنان، وقتی مهاجر به توده‌ای بی‌شکل تقلیل داده می‌شود- چه قربانی، چه تهدید- راه برای خشونت و افراط باز می‌شود.

اما روایت‌هایی چون «زهرا» یا خانواده «رفیعی» امکان شناخت متقابل را فراهم می‌کند.

در همین‌باره به غیبت ادبیات افغانستان در ایران اشاره شد؛ خلئی که به «فقر شناختی» و ناتوانی در دیدن انسانیت دیگری می‌انجامد.

در ادامه بحث‌های نشست، یکی از حاضران پرسید این گفت‌وگوها چه خروجی‌ای می‌تواند داشته باشد. پاسخ سخنرانان این بود که عدالت قابل اعطا نیست؛ محصول کنش مشترک اجتماعی است. سیاست‌گذاری زمانی تغییر می‌کند که تجربه زیسته، روایت و فشار اجتماعی آن را ممکن کند.

به نقش جامعه مدنی نیز اشاره شد؛ هم در میان ایرانیان و هم در میان مهاجران افغانستانی. به باور سخنرانان، ضعف نهادهای مدنی، مانع تداوم مطالبه‌گری و ایجاد ساختارهای پایدار حمایت شده است.

در بخش پایانی نشست، مخاطبان به نظرات و پرسش‌های خود پرداختند. برخی از آنان تاکید کردند که مشکلات اقتصادی، ظرفیت پذیرش اجتماعی را کاهش می‌دهد. سخنرانان با پذیرش این نکته افزودند که رابطه میان بحران اقتصادی و مهاجرستیزی خطی نیست؛ کشورهای ثروتمند نیز گفتمان‌های مهاجرستیز تولید می‌کنند.

همچنین درباره نقش رسانه در نادیده ماندن روابط روزمره همدلانه میان دو جامعه صحبت شد؛ فقدان روایت مشترک، فاصله‌ها را عمیق‌تر می‌کند.

یکی از حاضران تجربه شخصی‌اش را طرح کرد: اینکه به دلیل ترس از قضاوت، هنگام پرسش از «اهل کجا بودن»، خود را «مشهدی» معرفی کرده است. این مثال نشان داد که مساله مهاجرت در ایران بیش از آنکه حقوقی باشد، به احساس امنیت و امکان «بودن» مربوط می‌شود.

آخرین اخبار جامعه را از طریق این لینک پیگیری کنید.