|

تمام‌کردن؛ فضیلت فراموش‌شده حکمرانی

روایتی از بارگاه شمس و پایان یک پروژه معلق

پانزدهم مهر، هنگامی که درهای بارگاه شمس تبریزی در خوی گشوده شد، فقط بنایی فرهنگی افتتاح نشد؛ یک تعلیق به پایان رسید. پروژه‌ای که سال‌ها میان تصمیم و اجرا، اعتبار و کمبود، مرکز و استان و امید و فرسودگی در رفت‌وآمد بود، سرانجام از جهان وعده‌ها بیرون آمد و به واقعیت پیوست. درباره اهمیت شمس، نسبت او با مولانا، جایگاهش در عرفان ایرانی و معنای بارگاه او برای خوی و ایران باید جداگانه نوشت؛ اما اهمیت دیگر این افتتاح، در فرایندی است که پروژه را به سرانجام رساند؛ فرایندی که می‌توان آن را نمونه‌ای موفق، هرچند محدود، از حکمرانی اجرائی دانست.

روزبه کردونی سیاست‌پژوه

پانزدهم مهر، هنگامی که درهای بارگاه شمس تبریزی در خوی گشوده شد، فقط بنایی فرهنگی افتتاح نشد؛ یک تعلیق به پایان رسید. پروژه‌ای که سال‌ها میان تصمیم و اجرا، اعتبار و کمبود، مرکز و استان و امید و فرسودگی در رفت‌وآمد بود، سرانجام از جهان وعده‌ها بیرون آمد و به واقعیت پیوست. درباره اهمیت شمس، نسبت او با مولانا، جایگاهش در عرفان ایرانی و معنای بارگاه او برای خوی و ایران باید جداگانه نوشت؛ اما اهمیت دیگر این افتتاح، در فرایندی است که پروژه را به سرانجام رساند؛ فرایندی که می‌توان آن را نمونه‌ای موفق، هرچند محدود، از حکمرانی اجرائی دانست.
پرسش این است: چگونه در روزگار جنگ، تحریم و کمبود منابع، پروژه‌ای متوقف دوباره به حرکت درآمد و به پایان رسید؟

 


تعلیق چگونه ساخته می‌شود؟
پروژه‌های عمومی معمولا به یک دلیل شکست نمی‌خورند؛ آنها به‌ تدریج در شبکه‌ای از گسست‌ها گرفتار می‌شوند: تصمیم گرفته می‌شود، اما منابع نمی‌رسد؛ اعتبار تأمین می‌شود، اما دستگاه‌ها هماهنگ نیستند؛ مرکز دستور می‌دهد، اما استان اختیار ندارد؛ مدیران تغییر می‌کنند و اولویت‌ها جابه‌جا می‌شوند؛ جامعه محلی کنار می‌ماند و در نهایت هیچ‌کس مسئول نتیجه نیست. تعلیق فقط متوقف‌شدن کارگاه نیست؛ وضعیتی است که در آن تصمیم وجود دارد، اما عمل نمی‌کند؛ بودجه هست، اما نتیجه تولید نمی‌شود؛ مدیر هست، اما مسئولیت میان میزها می‌چرخد. همه می‌توانند توضیح دهند چرا کار انجام نشده است، اما کسی نمی‌تواند بگوید چه زمانی انجام خواهد شد. در ادبیات سیاست‌گذاری، فاصله میان تصمیم و نتیجه را «شکاف اجرا» می‌نامند. بسیاری از سیاست‌ها و پروژه‌ها نه به این دلیل که ضرورت ندارند یا نادرست طراحی شده‌اند، بلکه چون از این شکاف عبور نمی‌کنند، شکست می‌خورند. بارگاه شمس نیز سال‌ها با همین مسئله روبه‌رو بود. اهمیت مرحله نهایی پروژه در این است که این فاصله، دست‌کم در یک تجربه مشخص‌ بسته شد.


هفت مؤلفه در برابر هفت گسست
در مرحله نهایی بارگاه شمس، هفت مؤلفه بر هفت گسست رایج در اجرای پروژه‌های عمومی چیره شدند: تعهد سیاسی و سیاستی بر بی‌تصمیمی، انسجام افقی بر پراکندگی نهادی، پیوستگی عمودی بر فاصله مرکز و میدان، تعلق استانی و محلی بر مسئولیت‌گریزی، همراهی جامعه فرهنگی و حوزه عمومی بر انزوای اجتماعی تصمیم، مدیریت میدانی بر شکاف اجرا‌ و انضباط منابع و زمان بر فرسایش و تعویق. نخستین حلقه، شکل‌گیری اراده‌ای بود که از اعلام حمایت فراتر رفت. در رویکرد سیدرضا صالحی‌امیری، هویت ایران در میراث فرهنگی نهفته است و در این چارچوب، بارگاه شمس نه به‌عنوان یک پروژه عمرانی بلکه یا در پروژه را به اولویت اجرائی وزارت میراث‌ فرهنگی تبدیل کرد و هماهنگی‌ها را تا حصول نتیجه ادامه داد؛ سازمان برنامه اجازه نداد نگاه صرفا عددی و بودجه‌ای، اهمیت فرهنگی پروژه را به حاشیه ببرد؛ و مدیریت استان ظرفیت مدیریت محلی را برای تکمیل آن به میدان آورد. اهمیت نقش سازمان برنامه فقط در تأمین اعتبار نبود؛ نکته مهم‌تر این بود که فرهنگ تنها در جدول اعداد و هزینه‌ها دیده نشد. بودجه وقتی از معنا جدا شود، صرفا سازوکاری برای توزیع کمیابی‌هاست؛ اما حکمرانی ناگزیر است بداند هر عدد از کدام ارزش عمومی، حافظه تاریخی یا سرمایه نمادین حفاظت می‌کند. ترکیب وزیر دستاورد‌محور، رئیس سازمان برنامه‌ای که فرهنگ را فقط با عدد نسنجید و استانداری که پروژه را با نگاه ملی دنبال کرد، تعهد سیاسی را به ظرفیت اجرائی تبدیل کرد.


وقتی مرکز و میدان از هم جدا نیستند
توافق مدیران عالی شرط لازم بود ولی کافی نبود. تصمیم باید از تهران به ارومیه، از ارومیه به خوی و از خوی به کارگاه می‌رسید؛ بی‌آنکه در پیچ‌وخم سلسله‌مراتب اداری، معنا و فوریت خود را از دست بدهد. یکی از ضعف‌های مزمن بوروکراسی، جدایی مرکز از میدان است. مرکز قدرت تصمیم‌گیری دارد، اما از جزئیات اجرا دور است؛ میدان مسئله را می‌شناسد، اما همیشه اختیار یا منابع حل آن را ندارد. حکمرانی زمانی مؤثر می‌شود که این دو سطح به یکدیگر متصل شوند. در بارگاه شمس، وزارتخانه، سازمان برنامه‌ و بودجه، استانداری، اداره‌ کل میراث‌ فرهنگی، مدیریت شهرستان و کارگاه، دوایر جداگانه‌ای نبودند؛ حلقه‌های یک زنجیره اجرائی شدند. مدیران میانی نیز وظیفه خود را به انتقال نامه و گزارش محدود نکردند.
تصمیم در مسیر میان مرکز و میدان گم نشد
در سطح استان و خوی نیز پروژه فقط یک تکلیف ابلاغی باقی نماند. نوعی تعلق شکل گرفت؛ چیزی فراتر از انجام وظیفه اداری. استانداری، مدیران محلی و عوامل اجرائی، خود را در برابر نتیجه مسئول دانستند. تفاوت میان اجرای حداقلی یک بخش‌نامه و کوشش برای تحقق یک هدف، از لحظه‌ای آغاز می‌شود که «پروژه آنها» به «مسئله ما» تبدیل می‌شود.


دولت تنها نبود
بارگاه شمس را نمی‌توان فقط محصول تصمیم دولت دانست. پیش از رسیدن کارگاه به مرحله پایانی، پژوهشگرانی نظیر استاد محمدعلی موحد هرکدام در تثبیت جایگاه‌مزار، معرفی شمس و شکل‌گیری ایده بارگاه سهمی داشتند. روزنامه «شرق» با انتشار کتاب اسرارشمس، بنیاد شمس و مولانا، پژوهشگران، رسانه‌ها، فعالان فرهنگی و کنشگران مدنی نیز اجازه ندادند پروژه در خلأ اجتماعی باقی بماند. دولت مرحله نهایی پروژه را به سرانجام رساند، اما جامعه فرهنگی به آن معنا، حافظه و پشتوانه داد. این نکته‌ای مهم در سیاست‌گذاری فرهنگی است: دولت می‌تواند بنا بسازد، بودجه تخصیص دهد و کارگاه را اداره کند، اما بدون مشارکت جامعه فرهنگی نمی‌تواند برای آن بنا معنا تولید کند. فرهنگ از بالا ساخته نمی‌شود؛ در نقطه تلاقی تصمیم دولت، دانش نخبگان و تعلق جامعه محلی پدید می‌آید. اگر یکی از این سه غایب باشد، ممکن است ساختمان باقی بماند، اما نهاد فرهنگی شکل نمی‌گیرد.

 

زمان، بخشی از سیاست است

در دو ماه پایانی، مدیریت پروژه به حلقه اتصال مدیران ملی، مسئولان استانی و کارگاه تبدیل شد. حضور مستمر در میدان، هماهنگی روزانه نیروهای فنی و حل سریع مسائل اجازه نداد مشکلات کوچک به توقف‌هایی تازه تبدیل شوند. ظرفیت کارگاه نیز به‌طور محسوسی افزایش یافت. بنا بر گزارش عوامل پروژه، در برخی مقاطع حدود ۱۴۰ نفر در گروه‌های مختلف اجرائی فعالیت کردند؛ معماران، استادکاران، بناها، مرمتگران و نیروهایی که با فشردگی بسیار کار کردند تا زمان ازدست‌رفته جبران شود. اما عامل تعیین‌کننده دیگر، اعلام یک تاریخ بود: پانزدهم مهر. در پروژه‌های معلق، زمان معمولا نامحدود است، موعدها جابه‌جا می‌شوند، «به‌زودی» جای تاریخ را می‌گیرد و تأخیر به امری عادی تبدیل می‌شود. تعیین موعد قطعی، زمان را به بخشی از سیاست تبدیل کرد. هر دستگاه می‌دانست چه کاری را باید تا چه روزی انجام دهد و هر تأخیر، صاحب مسئولیت می‌شد. پانزدهم مهر خط پایان روشنی بود که همه فعالیت‌ها را با یک زمان مشترک تنظیم کرد. وعده دیگر عبارتی برای آینده نامعلوم نبود؛ تعهدی بود که می‌شد تحقق آن را سنجید.


تجربه‌ای که نباید در مراسم‌ پایان یابد
افتتاح بارگاه شمس پایان یک پروژه بود، اما می‌تواند آغاز یک یادگیری نهادی باشد. مسئله اصلی این نیست که از یک موفقیت تعریف کنیم؛ مهم آن است که بفهمیم این موفقیت چگونه ساخته شد و کدام اجزای آن قابلیت تکرار دارند. این تجربه نشان داد موفقیت محصول یک فرمان، یک مدیر یا یک ردیف بودجه نیست؛ زمانی ساخته می‌شود که اراده سیاسی، بوروکراسی ملی، مدیریت استانی، مدیران محلی، جامعه فرهنگی و نیروهای حاضر در میدان در یک جهت قرار گیرند. افتتاح این مجموعه را می‌توان نشانه‌ای از این رویکرد در دولت مسعود پزشکیان دانست که بحران نباید به توقف زندگی فرهنگی کشور بینجامد. حفظ ایران فقط دفاع از مرزهای جغرافیایی نیست؛ پاسداری از معنا، حافظه، فرهنگ و امید به ساختن نیز بخشی از دفاع از ایران است.


نکته پایانی
همان‌گونه که رئیس‌جمهور پزشکیان تأکید کردند، افتتاح این مجموعه در روزگار جنگ، تحریم و تهدید، معنایی فراتر از یک رویداد فرهنگی دارد. دشمنان ایران ممکن است زیرساخت‌ها و زندگی مردم ما را هدف قرار دهند و با فشار و تحریم برای این ملت دشواری بیافرینند، اما نمی‌توانند اراده ایرانیان را در ساختن آینده، پاسداری از هویت و زنده نگه‌داشتن میراث خود درهم بشکنند.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.