همه چیز دست ما نیست
یک جایی از زندگی آدم خسته میشود از بس خواسته درست زندگی کند. فکر کرده اگر بیشتر دوست بدارد، اگر بیشتر صبر کند، اگر کمتر خطا کند، اگر حواسش را بیشتر جمع کند، آخرش زندگی کوتاه میآید.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
پگاه پاکزاد-روانشناس: یک جایی از زندگی آدم خسته میشود از بس خواسته درست زندگی کند. فکر کرده اگر بیشتر دوست بدارد، اگر بیشتر صبر کند، اگر کمتر خطا کند، اگر حواسش را بیشتر جمع کند، آخرش زندگی کوتاه میآید.
اما زندگی اهل کوتاهآمدن نیست. گاهی هرچه را میتوانی، انجام میدهی و باز چیزی خراب میشود. رابطهای که برای ماندنش جنگیدهای میرود. کاری که برایش سالها جان گذاشتهای، تمام میشود. آدمی که خیال میکردی پناه توست، خودش محتاج پناه میشود و گاهی تمام اینها درست در روزهایی اتفاق میافتد که تو دیگر توان یک مصیبت تازه را نداری. ما خیال میکنیم اگر مراقب باشیم، میتوانیم جلوی اتفاقها را بگیریم؛ نمیتوانیم. دنیا در اتاق ما نمیماند تا از ما اجازه بگیرد. آدمها تصمیم خودشان را دارند. زمان کار خودش را میکند. بیماری از راه خودش میرسد. جنگ میشود. پول بیارزش میشود. کسی میرود. چیزی از دست میرود. و تو میمانی با دستهایی که هنوز برای نگهداشتن، دراز ماندهاند. شاید برای همین است که این روزها اینقدر آدم خسته است. ما فقط با بحران زندگی نمیکنیم، با ترسِ بحران بعدی هم زندگی میکنیم. هنوز یکی تمام نشده، یکی دیگر از راه میرسد. هنوز خاک یک فقدان از روی شانههایمان نریخته، باید برای دیگری آماده باشیم. و بدتر از همه، خودمان را مقصر میکنیم.
میگوییم کاش بیشتر تلاش کرده بودم. کاش زودتر میفهمیدم. کاش جور دیگری رفتار میکردم. شاید بعضی کاشها فقط شکل محترمانه انکارند؛ انکار این حقیقت ساده و تلخ که همه چیز در اختیار ما نیست. تلاش لازم است، اما کافی نیست. گاهی آدم خوب انتخاب میکند و باز شکست میخورد. خوب دوست میدارد و باز تنها میماند. درست میجنگد و باز چیزی را از دست میدهد و این شاید یکی از سختترین سوگهای بزرگسالی باشد: سوگ آن آدمی که فکر میکرد اگر به اندازه کافی خوب باشد، میتواند زندگی را نجات بدهد؛ نمیتواند و فقط میتواند سهم خودش را انجام دهد. بقیهاش را باید با تمام تلخیاش به زندگی سپرد... .
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.