نگاهی به داستان «اوندینه» فریدریش دلامت فوکه با ترجمه محمود حدادی
در سوگ جهان بیچشمانداز
هیپریون در نخستین نامهاش به بلارمین مینویسد فراموش کن که انسانها هم هستند و به جایی برگرد که از دامنش رفتی: به آغوش طبیعت، طبیعت آرام و بیتناوب و تغییر. واقعیت جهان موجود هیپریون را دلزده و رنجور کرده و او که گویی در حال خفهشدن در این جهان است، مینویسد: «خوشا به حال آن مرد که وطنی شکوفا، شادی و دلگرمیاش میبخشد! من که انگاری در منجلابم میاندازند، انگاری که درِ تابوت را به رویم میبندند هرباره که به خودم بازم میآورند. و هرگاه کسی یونانی صدایم میزند، حالی مییابم، پنداری که با قلاده سگ راه گلویم را میبندند».
به گزارش گروه رسانهای شرق،
پیام حیدرقزوینی: هیپریون در نخستین نامهاش به بلارمین مینویسد فراموش کن که انسانها هم هستند و به جایی برگرد که از دامنش رفتی: به آغوش طبیعت، طبیعت آرام و بیتناوب و تغییر. واقعیت جهان موجود هیپریون را دلزده و رنجور کرده و او که گویی در حال خفهشدن در این جهان است، مینویسد: «خوشا به حال آن مرد که وطنی شکوفا، شادی و دلگرمیاش میبخشد! من که انگاری در منجلابم میاندازند، انگاری که درِ تابوت را به رویم میبندند هرباره که به خودم بازم میآورند. و هرگاه کسی یونانی صدایم میزند، حالی مییابم، پنداری که با قلاده سگ راه گلویم را میبندند».
«هیپریونِ» فریدریش هلدرلین را شاعرانهترین رمان آلمانی نامیدهاند که طبیعت، انقلاب و سیاست حضوری پررنگ در آن دارند. این رمان نیز مانند «رنجهای ورتر جوان» گوته مجموعهای از نامههاست. نامههایی از جوانی یونانی با نام هیپریون خطاب به دوست آلمانیاش بلارمین. نامههایی که البته بدون پاسخاند و نیز رویدادی را پیش نمیبرند. این نامهها حاصل دلسردی و شکست هیپریون از تحقق آرمانهای اجتماعیاش و حاصل دوران انزوای اوست. محمود حدادی در متنی که به پایان ترجمهاش از «هیپریون» ضمیمه کرده، درباره این شکست و انزوا نوشته است: «برپایی رابطهای هماهنگ میان زندگی شخصی و اجتماعی، و زدودن بیگانگی انسان با خود و طبیعت، یعنی آن آرزوهایی که باید با تحقق خود به آرمانشهر هیپریون واقعیت ببخشند، در برخورد با ساختارهای پراعوجاج اخلاقی-اجتماعی روزگار او فرجامی نمییابند و این شکست هیپریون را وامیدارد که خلوص هویت خود را به ناگزیر در گوشهنشینی و انزوا حفظ کند. از این سرخوردگیاش در احیای مدنیت عتیق یونانی و شکلدادنِ دوباره به یک زندگی سزاوار و خودآگاه انسانی است که هیپریون، قهرمان داستان، در نامههایش به بلارمین مینویسد و به این ترتیب قطعه به قطعه و با زبانی شاعرانه به داستان گلایهآمیزی شکل میبخشد که بستر بیان اندیشههای تعالیجویانه خود او، یا به عبارتی هلدرلین قرار میگیرند». «هیپریون» سرشار از آرمانها و ایدههایی در ستایش یونان باستان، همینطور در ستایش از طبیعت و نیز آزادی و فردیت برخاسته از انقلاب فرانسه است.
هلدرلین به نسلی تعلق دارد که در سوگ زندگی میکنند و لوکاچ میگوید ستایش رمانتیک شور و هیجان و اشتیاق رمانتیک به دوران رنسانس از همین سوگ سرچشمه میگیرد؛ از جستوجوی ناامیدانه الگوهای شور و هیجان برای مواجهه با دنیای کنونی که حقیر و بیچشمانداز شده است. بسیاری از مضامین رمانتیکها، مثل وحدت با طبیعت و بازگشت به جهان پیشاسرمایهداری در رمان «هیپریون» وجود دارد. با ازمیانرفتن معنا در جهان سرمایهداری که مبتنی بر ارزش مبادله و شیءوارگی و سلطه پول است و در شرایطی که انسان حس میکند ارزشمندترین چیزها را باخته یا با ارزشهایی ازخودبیگانه روبهرو است، بازگشت به گذشته توسط رمانتیکها ستایش میشود. برای هلدرلین نیز یونان باستان همان جایی است که انسان و طبیعت به وحدت میرسند.
فریدریش دلامت فوکه را هم میتوان متعلق به همان نسلی دانست که به تعبیر لوکاچ در سوگ زندگی میکردند. فوکه (۱۷۷۷–۱۸۴۳) از تبار اشراف پروتستان فرانسوی بود و خود افسر ارتش پروس بود و در جنگهای ضد ناپلئون شرکت داشت. آثار او هدفی روشن را دنبال میکردند: بیدارکردن سنتهای ملی از طریق آرمانهای شوالیهگری قرون وسطی برای برانگیختن هویت ملی آلمانی در دوران ناپلئون.
محمود حدادی که اخیرا اثر مشهور فوکه با عنوان «اوندینه» را هم به فارسی برگردانده، در یادداشت ابتدایی کتاب نوشته که نگرش فوکه از اشرافیت مقید به سنت نقش گرفته است: سربرداشتن نظام سرمایهداری صنعتی، رقابت خونین کشورهای پیشرو در صنعت، خاصه انگلستان و فرانسه بر سر تقسیم استعماری جهان نیز اشغال پانزدهساله خاک آلمان به دست ارتش ناپلئونی، میل گریز از اکنون به گذشتهای در ظاهر صلحآمیزتر را در دل فوکه بیدار کرد و زمینهساز گرایش او به مکتب رمانتیک شد که درونمایههای گذشتهگرای آن، واکنشی است به آشوبهای چندگانه زمانه شاعر.
فوکه همعصر هلدرلین و تحت تأثیر او و بهخصوص رمان «هیپریون» بود و درواقع به واسطه آشنایی با این رمان بود که رؤیاهایش به سوی واقعیتی والا و به سوی یونان باستان کشیده شد. فوکه نیز همچون هلدرلین معتقد بود زندگی انسان نه یک مسیر مستقیم و ساده بلکه شامل گذرگاههایی دشوار است و باید از مسیری سراسر پیچیده
به سوی کمال رفت. در «هیپریون»، قهرمان از وحدت نخستین با طبیعت، به تجربه ناکامی و گسست میرسد و در نهایت به رابطهای با واسطه با جهان دست مییابد. در «اوندینه» نیز اوندینه از قلمرو طبیعت محض بیرون میآید، روح مییابد، رنج میکشد و در نهایت به سرچشمه بازمیگردد. همچنین هر دو آنها در پی احضار اسطوره و به تعبیری پیوند اسطوره کهن با زمان حال بودند. «اوندینه» و «هیپریون» با وجود همه تفاوتهایشان در سبک و محتوا و نوع جهانبینی، از نظر توجه به الگوهای بنیادین رمانتیسم به هم شباهت دارند. در «هیپریون»، آرزوی رسیدن به وحدتی که ناهماهنگیهای جهان را از میان بردارد وجود دارد. «اوندینه» نیز تجسم همین اشتیاق است: موجودی که از قلمرو طبیعت برمیخیزد تا به روح و کمال انسانی برسد. هر دو اثر در پی آشتیدادن امر جزئی با امر مطلق هستند، هرچند با نتایج متفاوت. با این حال، «هیپریون» درونمایهای فلسفیتر دارد و سرشار از انتقاد سیاسی و اجتماعی است اما «اوندینه» بیشتر در قلمرو جهان افسانه و جادو باقی میماند.
فوکه از مشهورترین و محبوبترین نویسندگان مکتب رمانتیک آلمان بود و از میان آثار متعددش «اوندینه» را میتوان مهمترین اثرش نامید. این کتاب اولین بار در 1811 منتشر شد و با ستایش گوته روبهرو شد و در نویسندگان و شاعران نسل بعدی هم بیش از همه با استقبال هاینریش هاینه مواجه شد و همچنان منبع الهام بسیاری از شاعران و نویسندگان آلمانی است.
«اوندینه» نمونهای برجسته از افسانه هنری و یکی از محبوبترین آثار ادبیات رمانتیک آلمان به شمار میرود. این اثر در اوج دوره رمانتیسم آلمان نوشته شد و پیوندی است میان داستانهای شوالیهگری قرون وسطی، اسطورههای طبیعت و معنای رستگاری مسیحی. حدادی در بخشی از یادداشت ابتدایی کتاب درباره تلقی نویسندگان مکتب رمانتیک درباره بازگشت به طبیعت نوشته است: «دنجگوشه طبیعتی خالی از حضور انسان نزد پیروان این مکتب نه آرمان، بلکه حیطهای خالی برای فرار از ناسازیهای اجتماعی سرمایهداری بود، نظام نوخاستهای که هنوز به هیچ درکی از حرمت زمین و حق مردم وابسته به کار نرسیده بود». آنها در پی دنیای گمشدهای هستند که برخلاف تجسم دروغین یگانگی بورژوازی است.
اوندینه موجودی میان طبیعت محض و روح محض است. او نه کاملا موجودی طبیعی است و نه صاحب روح کامل انسانی. او از طریق عشق به شوالیه هولدبراند روح به دست میآورد و از این طریق به فناناپذیری میرسد. اما این روحیافتن، همزمان به معنای تحمل رنجهای زمینی است. این ساختار، آرزوی محوری رمانتیکها را نشان میدهد: اشتیاق به آشتی طبیعت و روح و بهایی که باید برای آن پرداخت. در یادداشت ابتدایی ترجمه فارسی «اوندینه» درباره مضمون آشتی با طبیعت یا بازگشت به طبیعت از قول ماری لوئیز کاشنیس آمده است: «همه موجودات افسانهای یک نقطه مشترک دارند، و آن دگردیسی آنها در طی زمان بوده است. گذار آنها از عمق تاریک عناصر بنیادین طبیعت به عرصه روشن ادبیات هومری، از چنبره نیروهای سازنده و ویرانگر طبیعت به ساحت اندیشه انسان که مقهور سرنوشت است و با این حال بر اساس اراده خود عمل میکند. چنین گذاری راهجستن از تاریکی به روشنایی کنشی آزادیبخش، اما همزمان خطرناک است. خاستگاه آن زهدان غارهاست و مقصدش جاودانگی ناب، یعنی اندیشه. شگفتا که در مقابل شوقِ به درآمدن و رهایی، شوقی دیگر هم سر برمیدارد: شوق بازگشت به خاستگاه و یگانهشدن با طبیعت. به لطف این شوق خدایان و خاکیان با یکدیگر پیوند مییابند و عطش دانستن رازهای زمین حتی در جان خدایان میرود... در رمزگشایی از این رابطه دوسویه، این رهایی پرشکوه و فاجعهبار روح آدمی از طبیعت نخستین، شاید بتوان نیت ناآگاه هر آن بازخوانی اسطوره را دریافت».
«اوندینه» را میتوان داستان عشق میان موجودی از طبیعت و یک انسان دانست که در آن اشتیاق به روح، رنج را به ارمغان میآورد و ناتوانی انسان در پذیرش آنچه غیرزمینی است، به فاجعه میانجامد. این اثر نمونهای کامل از رمانتیسم آلمانی است؛ هم در فرم، هم در درونمایه و هم در زمینه تاریخی. اوندینه را میتوان نماینده قلمرو طبیعت دانست، در حالی که هولدبراند نماینده دنیای انسانی و تمدن است. پیوند آنها بهمثابه تلاش برای آشتیدادن این دو جهان است، اما این تلاش به شکست میانجامد. اوندینه به معنای موج آب است و در اسطورههای آلمانی یک پری دریایی است با مقام ایزدی و در ادبیات عامیانه پریای محبوب و در برخی روایتها برخوردار از صورتی سحرآمیز.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.