«چپ ووک نیست» بهروایت یوسف اباذری و پرویز صداقت
بازار اخلاق ندارد
چپ همواره رو به سوی آینده دارد و بهرغمِ تجربۀ ناکامیهای تاریخیاش، امید خود را به تحقق یا ابداع آیندهای متفاوت از دست نداده است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
اما سر برآوردنِ سیاستهای هویتی، که مانعی بر سر راه شکلگیری ائتلافهای سیاسی حول مفهوم بنیادینِ «طبقه» میشد، و از طرف دیگر، نظریههای پساساختارگرایانه در باب سوژه، حقیقت و روندهای اجتماعی، چپ را به نوعی رویکرد محافظهکارانه منتسب کرد که گویی از درگیری انضمامی با مسائل روز جهان طفره میرود و به نیروی محافظهکاری بدل شده که توانِ تحلیل درست از وضعیت را ندارد و در عین حال به مبارزههایی معطوف به مسائل جنسیتی و نژادی و هویتی تقلیل پیدا کرده است. سوزان نیمن در کتاب «چپ ووک نیست» این انگاره را رد میکند و نشان میدهد در دنیایی که هر روز مرز میان عدالتخواهی و ایدئولوژی تیرهتر میشود، ووکبودن الزاما بهمعنای چپگرایی نیست. فراتر از آن، نیمن تأکید میکند که جنبشِ ووک، با آنکه از احساسات چپگرایانهای همچون دفاع از ستمدیدگان و مقابله با تبعیض نیرو میگیرد، در بنیادهای فلسفیاش ریشههای محافظهکارانه دارد و این تناقضی است که با سه اصل بنیادی چپ یعنی جهانشمولی، تمایز میان عدالت و قدرت، و ایمان به امکانِ پیشرفت جور درنمیآید. در نشستی که روز چهارشنبه، 11 شهریور ماه، به همتِ نشر برج با همکاری کتابفروشی دی برگزار شد، یوسف اباذری، پرویز صداقت و شیرین کریمی مترجمِ کتاب درباره کتاب «چپ ووک نیست» و نسبت بحثهای آن با وضعیت امروز ما به سخنرانی پرداختند.
نیمن بهمثابه فیلسوف اخلاق
شیرین کریمی، مترجمِ کتاب ابتدا به معرفیِ سوزان نیمن و اندیشههای او پرداخت: اینکه نیمن پیش از هر عنوان دیگری فیلسوف اخلاق است و تحلیلهایش مستقیم از بنیانهای اخلاقی و ارزشهای جهانشمول سرچشمه میگیرد. دغدغۀ او در این کتاب فراتر از بحث نظری صرف است و در واقع مواجههای عمیق با بحرانهای سیاسی و اجتماعی امروز دارد. کتاب «چپ ووک نیست» نیز برآیندِ طبیعی و منطقیِ یک مسیر فکریِ سی ساله است که از دلِ فلسفۀ اخلاق، مواجهه با تاریخ، و خرد عصر روشنگری میگذرد. کریمی از مواجهه نیمن با تاریخ میگوید که یکی از بنیانهای فکری او در سه دهه گذشته بوده است؛ دغدغهای که او آن را بهطور مشخص در دو کتاب تأثیرگذار خود یعنی «آتش زیر خاکستر: یادداشتهای یهودی از برلین» (۱۹۹۲) و «درسگرفتن از آلمانیها: مواجهه با نژاد و خاطره شر» (۲۰۱۹) پیگیری کرده است. «بنیان فکریِ این دو کتاب، مواجهه با حافظۀ تاریخی، مسئولیت اخلاقی و چگونگیِ مواجهه یک جامعه با بارِ جنایات گذشته است، نیمن در این آثار با بررسی تطبیقی میان نحوه مواجهه آلمان با جنایات هولوکاست و نحوه برخورد ایالات متحده با تاریخ نژادپرستی و ستم بر بومیان و سیاهان، استدلال میکند که بلوغ اخلاقی ملتها در گروی پذیرش مسئولیت اخلاقی و فرارنکردن از بارِ جنایات تاریخیشان است و ما باید از تجربۀ آلمانیها در بهرسمیتشناختن خطاهایشان درس بگیریم. اما تناقض و جنجال بزرگ زمانی شکل گرفت که در سالهای اخیر و در پی جنایات اسرائیل در غزه، نیمن بهعنوان یک فیلسوف اخلاق به موضعگیری سیاستمداران آلمانی تاخت و نشان داد چگونه همان چارچوبی که روزی برای مواجهه با گذشته ساخته شده بود، امروزه در سیاست رسمی آلمان به ابزاری برای سرکوب وجدان جمعی و جلوگیری از هرگونه نقدِ جنایات جاری تبدیل شده است». چرخشی که بهگفتۀ کریمی پیوند عمیقی با تذکرات او در کتاب «چپ ووک نیست» دارد، چراکه از نظر نیمن تقلیلدادن سیاست به هویتهای قبیلهای و جزماندیشیهای قبیلهای، دقیقا همان عاملی است که مانع از اجرای یک اخلاق جهانشمول و دفاع عینی از عدالت میشود. کریمی ابزار نظری و فلسفی نیمن برای مواجهه با تاریخ را بازگشت به سنت روشنگری بهویژه میراث اخلاقی کانت میداند. نیمن سال ۱۹۹۴ در کتاب «یکپارچگی خرد: بازخوانی کانت» استدلال کرد که بدون پذیرش اصول عقلانیِ جهانشمول، هرگونه تلاش برای صحبتکردن از عدالت یا برابری بیمعنا شده و سیاست به میدان نبرد منافع قبیلهای یا اردوگاهی بدل میشود. نیمن از موضع یک کانتی متعهد به روشنگری مباحثش را ادامه داد و بعد در کتاب «شر در اندیشه مدرن» (۲۰۰۲) روایت کرد که چطور فیلسوفان عصر روشنگری پس از فاجعه زلزله ۱۷۵۵ لیسبون، شر را از مشیت الهی جدا کردند و مسئولیت فهم و کاهش رنج را بر دوش انسانِ مدرن گذاشتند. بهگفتۀ شیرین کریمی، نیمن از این بستر استفاده میکند تا نشان دهد تقلیلدادن شرارت به برچسبهای هویتی و ساختارهای تغییرناپذیر در جریانهای امروزی، در واقع سلب مسئولیتِ اخلاقی از فاعل انسانی است. او تاریخ فلسفۀ مدرن را از زلزلۀ لیسبون تا فاجعۀ آشویتس، بر محور مفهوم «شر» بازنویسی میکند. تز اصلیِ نیمن این است که مسئلۀ بنیادینِ فلسفه، فهمِ شر و یافتنِ راهی برای حفظ امید و معنا در جهان است. مترجمِ «چپ ووک نیست» در آخر تأکید میکند که نیمن باور دارد که «دفاع از آزادی و حقوق انسانها، زمانی اثرگذار است که بر پایه همهشمولیِ اخلاقی و خردورزی استوار باشد، نه بر پایه نوستالژیهای اقتدارگرایانه یا سیاستهای هویتیِ تقلیلگرایانه. این کتاب به ما نشان میدهد چگونه میتوان به آینده و امکانِ پیشرفت امیدوار بود، اما در دام افسانهسازیهای تاریخی یا تقلیلگراییِ عقیدتی نیفتاد».
ووک؛ حذف رادیکالیسم چپ
پرویز صداقت، پژوهشگر اقتصاد، در ابتدای سخنانش میکوشد تا تصویری از مفهوم «ووک» ارائه دهد. او میگوید: «نگاه ووک حذف رادیکالیسم چپ است. نقد ووک، نقدی است که رادیکالیسم را از چپ میگیرد، اما با هیاهوی بسیار و فریادهای رادیکال. این برداشت من از ووک است. اما پیام اصلی کتاب سوزان نیمن این است که چپ باید به سنتهای خودش برگردد. سنتهای چپ در روشنگری و انقلاب فرانسه شکل گرفته است. سه ایده اصلیِ آزادی و برابری و همبستگی که زاده انقلاب کبیر فرانسه است، ایدههای راهنمای چپ از بدو امر تا امروز بودهاند و باید باشند. کنارگذاشتن این ایدهها بیشترین ضربه را به گفتمان چپ زده است». صداقت البته یادآوری میکند که لیبرالیسمِ واقعی یا لیبرالیسمِ متعهد به لیبرالیسم واقعی نیز بر این ایدهها تأکید دارد؛ اما نگاه چپ، نگاهی رادیکالتر و ریشهایتر و درستتر برای تحقق این ایدههاست.
«اگر آزادی و برابری در نزد لیبرالها، آزادی از دخالت خودسر یا قیود و زنجیرهایی است که از طرف فئودالیسم و مناسبات پیشاسرمایهداری بر دستان جامعه بسته شده، و اگر برابری، برابری صوری در برابر قانون است؛ برای یک چپ، آزادی علاوه بر آزادی، و برابری علاوه بر برابری در برابر قانون، آزادی از زنجیرهای نامرئیای هم هست که باعث شده جامعهای نابرابر داشته باشیم. به این ترتیب که گروهی از افراد صاحبان وسایل تولید باشند و بخش اعظم افراد، چیزی بهجز نیروی کار خودشان برای فروش نداشته باشند. بنابراین نگاه چپ، رادیکال است و برابری را صرفا برابری در برابر قانون نمیداند، بلکه رهایی از هر شکل سلطه در عرصههای اقتصاد و سیاست میداند». صداقت میگوید این اصول پایهای چپ همواره مورد تأکید بوده و جنبش چپ از قرن نوزدهم بر مبنای این اصول، مبارزات و دستاوردهای زیادی داشته است. بسیاری از اموری که امروز بدیهی فرض میکنیم، حاصل مبارزات سوسیالیستی و چپ بوده، و از آن جمله صداقت به حق رأی همگان، برابری زن و مرد، هشت ساعت کار روزانه، تأمین اجتماعی، منع کار کودکان و حقوق برابر اشاره میکند و البته تذکر میدهد که لیبرالیسم بسیاری از این امور را پای خودش میگذارد، در حالی که حاصل مبارزات جنبش کارگری و جنبش چپ از بدو شکلگیری جنبش مدرن چپ در قرن نوزدهم تا امروز بوده است.
با این حال، ماجرا از دهه 1980 به بعد تغییر میکند و بهگفتۀ صداقت «ما شاهد عقبنشینیهایی از طرف جریانهای چپ بودیم و میتوانیم ریشههای آن را در بحران مارکسیسم از دهه 1970 جستوجو کنیم که تبلور آن را در ایدههای پساساختارگرایانه و پسامدرنیستی میبینیم که از دهه 1980 به بعد گسترش پیدا کرد و جاذبه زیادی داشت و تا به امروز هم در قالب انواع ایدئولوژیهای پسااستعمارگرایانه و غیره گسترش پیدا کرده است». صداقت میگوید «این سخن بدان معنا نیست که این ایدهها، بینشها و بصیرتهایی ندارند که به ما در درک بهتر جهان معاصر کمک کنند. اما وقتی این ایدهها، جهانشمولی و امکان رهایی را کنار میگذارند، راهی برای گذار از بنبستهای موجود جامعه امروز ما ارائه نمیدهند. بهعنوان مثال سیاست هویت را در نظر بگیرید که بسیار مهم است و باید تأکید کرد که تنها ستمی که در جوامع سرمایهداری وجود دارد، ستم ناشی از استثمار نیست، یعنی فقط این ستم نیست که کارگران نیروی کار خودشان را میفروشند و آنچه دریافت میکنند صرفا کفاف بازتولید زندگیشان را در شرایط عادی میدهد و سود بسیار بیشتری از حاصل کار آنها به دست صاحبان ابزار تولید و سرمایه میرسد. ما انواع ستمهای دیگر هم در جامعه داریم، ازجمله ستم قومیتی، ستم جنسیتی و...، اما مسئله این است که چطور باید با این ستمها برخورد کنیم؟ بهرسمیتشناختن این ستمها و تلاش برای حذف آنها درست است، اما محدودشدن به این ستمها و دیدن آن تصویر کلیتری که این ستمها در پیوند با اقتصاد سرمایهداری اشکالِ تازهتری میگیرند؛ مسئلهای است که به ما کمک میکند دید فراگیر را داشته باشیم».
پرویز صداقت به عقبنشینی جنبشهای مردمی در دورهای اشاره میکند که سیاست هویت، در مجموعههای گفتمانی و جنبشهای اجتماعی، وزن بسیار بیشتری پیدا کرد و این مطالبات هویتی، پیوندش را با مطالبات ضدسیستمی و ضدسرمایهداری از دست داد و به این ترتیب، از دهه 1980 شاهد عقبنشینی گسترده جنبشهای مردمی بودیم. صداقت میگوید «خود این سیاستها که نیمن از آن با عنوان قبیلهگرایی یاد میکند، در جاهایی آسیبهای جدی ایجاد کرده است. برای مثال میتوان به سیاستهای مرتبط با هویت اتنیکی (قومی) یاد کرد. بازشناسی حقوق اتنیکها امری بدیهی است، اما سیاستهای هویتی وقتی ابزاری برای ایجاد شکاف بین گروههای مختلف فرودستان شود، به خدمت استمرار نظم ناعادلانه موجود درمیآید و به حذف انواع ستمهایی که با آن مواجه هستیم، منجر نمیشود. از دهه 1980 به بعد، سیاستهای هویتی اتنیکی به فجایعی در آفریقا منجر شدند. در مواردی شاهد نسلکشی بودیم. مسابقه اینکه کدام اتنیک قربانیتر است، خطرناک است. افراط در بحث از ستم اتنیکی و ندیدن آن در ارتباط با سایر ستمهایی که گروههای مختلف ستمدیده با آن مواجهند، تأثیر زیادی در بازتولید نظام غیرعادلانه دارد و صدمات جدی زده است. در ایران هم چنین است». صداقت در اینجا روی جنبش فمینیستی تأکید میکند و معتقد است: «موجهای اول و دوم فمینیسم دستاوردهای درخشانی داشت، اما در موج سوم فمینیسم یک عقبنشینی گسترده میبینیم. آنچه نانسی فریزر همدستی فمینیسم با نئولیبرالیسم مینامد، در جنبش فمینیستی دهه 1980 و بهویژه 1990 به بعد، تا امروز مشهود است. یعنی فمینیسم جریان اصلی در دو سه دهه اخیر، مجموعه ایدههایی را دنبال کرده که تمرکزشان بر یک سلسله خواستههای بهحق و درست است؛ مثلا در مورد شایستهسالاری، برابری حقوق، اعمال حاکمیت زن بر بدنش و...، اما فمینیسم پیوند اینها را با مبارزات وسیعتر ضدسیستمی از دست داده و به طور مستقل و منفرد از سایر جنبشهای اجتماعی، اهداف خود را دنبال میکند. این امر حفظ دستاوردهای این جنبشها را در درازمدت دچار مشکل میکند، چون سایر جنبشهای اجتماعی با آنها احساس همدلی نمیکنند، و از همه مهمتر جنبشهایی که عدالت اجتماعی را در عرصه اقتصادی دنبال میکنند». پرویز صداقت به بحث نانسی فریزر اشاره میکند که باور دارد بهرسمیتشناختن هویت زنانه و بحث بازتوزیع (مناسبات اقتصادی) هر دو باید مورد توجه قرار بگیرد تا بتواند با سایر جنبشهای اجتماعی در پیوند قرار بگیرد و دستاوردهای پایداری داشته باشد. او همچنین به جنبش «می تو» اشاره میکند که در ایران نیز از آسیبهای جهانی در امان نمانده و حتی بهمراتب بیشتر آسیب دیده است: «مسلم است که جنبش می تو، حقی را مطرح کرده و مسائل دائمی و روزمره زنان را اطلاعرسانی میکند که نیمی از جامعه هستند. اما می تو، به هنرپیشهها، خوانندهها، ورزشکارها و سلبریتیها محدود شده است. گویی انبوه میلیونها زن فرودست، این مسئله را ندارند. از 2017 که جنبش می تو در غرب آغاز شد، تمرکز آن بر هنرپیشههای هالیوود و سلبریتیها بوده است. در ایران هم تمرکز آن بر روشنفکران و سلبریتیها بوده، در حالی که زنانی که در کارگاههای کوچک و واحدهای کوچک صنعتی و خدماتی کار میکنند یا کسانی که کار مراقبت خانگی میکنند یا پرستاران و معلمان و بسیاری دیگر از زنان به طور دائم با این مسئله مواجه هستند، اما اصلا مورد توجه قرار نمیگیرند. فقط هنرپیشه، سلبریتی، فلان نقاش و غیره. البته این هم لازم است، اما کافی نیست. چرا ارتباط می تو با روابط قدرت دیده نمیشود. این تمرکز بر سیاستهای هویتی، رادیکالیسم را از گفتمان چپ میگیرد».
صداقت به نقد نیمن از میشل فوکو هم اشاره میکند و میگوید: «من البته متخصص آثار و اندیشههای فوکو نیستم، اما تا جایی که خواندم و میدانم فوکو بینشها و بصیرتهای جدیدی درباره ساختارهای ستم و سرکوب ارائه میدهد. اگر کار نظری را مانند آلتوسر، استاد فوکو، به صورت یک کار مولد و خلاق در نظر بگیریم، وقتی فوکو هیچگونه عاملیتی برای تغییر نمیبیند، کار کسی را که دستور کار تغییر را دنبال میکند و به دنبال پیداکردن عاملیتهای اجتماعی برای تغییر است، دشوار میکند. من در مقایسه با بدبینی مفرط فوکو، مثلا گرامشی یا لوکاچ را ترجیح میدهم. لوکاچ، «تاریخ و آگاهی طبقاتی» را بعد از شکست انقلاب شوروی و مجارستان و در روزهای اوج شکست نوشت، اما در سرتاسر کتاب، در پی پیداکردن عاملیت اجتماعی برای تغییر بود. گرامشی نیز چنین است. او همیشه به این تعبیر رومن رولان، «بدبینی ذهن و خوشبینی اراده»، پایبند بود. اگر ما خوشبینی نداشته باشیم، نمیتوانیم کاری بکنیم. نیمن نیز تأکید میکند که باید امیدی به پیشرفت باشد تا عاملیتی در جهت تغییر عمل کند. اینکه بگوییم بشریت بهطور دائم به زوال رفته، افراط است. خیلی پیشرفتها اتفاق افتاده، خیلی پسرفتها هم در این سه دهه رخ داده که برخی به دلیل فقدان گفتمان جامع و فراگیر و جهانشمول از طرف چپ بوده است».
صداقت به کتاب «عصر نهایتها» اریک هابسبام اشاره میکند که در تقسیمبندی قرن بیستم، دورهای را میان 1914 تا 1945 تحت عنوان «عصر فاجعه» میخواند و میگوید «امروز هم متأسفانه شاهد تکرار همان ویژگیهای عصر فاجعه هستیم و به همین دلیل من این دوره را دومین عصر فاجعه میخوانم. ما در ایران در یکی از کانونهای اصلی فاجعه جدیدی قرار گرفتهایم که در دنیا در حال وقوع است، لشکرکشیهای امپریالیستی و جنگها را میبینیم، نسلکشی غزه را دیدیم. در این شرایط شاهد یک هجوم مستمر و پیوسته اندیشه راست در ایران از دو دهه پیش تا امروز هستیم. در برابر این هجوم راست، چپ نیازمند آن است که گفتمان خودش را داشته باشد؛ گفتمانی مبتنی بر اصولی که نیمن در کتابش بر آن تأکید میکند، یعنی آزادی، برابری و همبستگی بین گروههای مختلف اجتماعی».
فوکو و سرکوب عدالت
یوسف اباذری، جامعهشناس، با تعریف مفهوم «ووک» از دیدگاه سوزان نیمن آغاز میکند و این مفهوم را با تجربه معاصر ما پیوند میدهد. او برای مثال به تبریک کلینتون به جورجیا ملونی برای نخستوزیریاش اشاره میکند: «کلینتون مدعی است که لیبرال است، اما جورجیا ملونی فاشیست است. نیمن معتقد است که این ووک است، زیرا علیالاصول یک لیبرالی که با فاشیسم مخالف است، نباید پیروزی یک فاشیست را در انتخابات تبریک بگوید، اما تبریک میگوید، زیرا یک هویت زنانه در کار است. ترجیح هویت زنانه به هویت سیاسی از نظر نیمن مسئلهای اساسی است».
نمونه دیگری که اباذری به آن اشاره میکند و ازقضا مبتلابه این روزهای ما نیز هست، شعار «چپ هرگز نفهمید» است که این اواخر هم در فضای مجازی خیلی مطرح شده. اباذری میگوید: «این شعار هم یک هویتی برای چپ قائل است و میگوید که نفهمید. در حالی که افراد اندکی که با چپ آشنا هستند میدانند که برای خواندن همان فصل اول «کاپیتالِ» مارکس، باید خیلی فهم داشت تا از پس همان فصل برآمد. اما این جمله گفته شده، بر آن تأکید میشود و مبدل به شعار میشود!». اباذری به سه اصل بنیادی اشاره میکند که نیمن در کتابش بر آنها تأکید دارد: «جهانشمول بودن، تمایز میان عدالت و قدرت و باور به امکان پیشرفت. در مورد جهانشمولگرایی، باید به جمله مشهوری از مارکس اشاره کرد که میگفت «شهروند جهان» است. الان از هر کسی بپرسید میگوید من ترکم، لرم، فارسم و... یعنی کمتر کسی میگوید من شهروند جهان هستم. افراد بیشتر ترجیح میدهند هویت محلی خودشان را بگویند. نمیخواهم بگویم این کار غلط است یا زیر فشار صورت گرفته. هر کسی بالاخره هویت خودش را دارد، من هم دارم، چه بخواهم و چه نخواهم. منتها اینکه بگویم «من شهروند جهان هستم» یک افقی میخواهد که این افق الان وجود دارد. یعنی ووک آمده و این افق را محدود کرده است. نیمن در بحث جهانشمولگرایی، از ایمانوئل کانت نام میبرد و محق هم هست. کانت در احکام اخلاقیاش میگوید جوری رفتار کن که بتوانی آن را به یک اصل عام بدل کنی. نه به این علت که بورژوایی یا کردی یا ترکی یا ویتنامی هستی، بلکه به این علت که انسان هستی. اگر توانستی قاعده عملت را به یک قاعده عام بدل کنی، اخلاقی عمل کردهای، در غیر این صورت اخلاقی نیست. نیمن به ایده جهانشمولبودن کانت باور دارد. درباره عدالت و قدرت هم همینطور است. نیمن میگوید من نمیتوانم بگویم این عدالتی است که من دارم، یا دین من دارد و عدالت دین شما چیز دیگری است. یا نمیتوانم بگویم عدالت مسیحی با عدالت اسلامی فرق میکند. از دید نیمن، عدالت مفهوم عامی دارد که با قدرت در رابطه است. در نتیجه اینکه کسی بگوید تعریف عدالت از نظر من این است، درست نیست. اصل دیگر، امکان پیشرفت است که یکی از مسئلهدارترین بحثهای نیمن است که بیشتر آن را در معنای بهبود اخلاقی استفاده میکند؛ یعنی ما میتوانیم بر مشکلات غلبه کنیم و اتفاقا به دو اصل پیشین وفادار باشیم و بفهمیم اعمالی که در گذشته یا در دنیای دیگری، طبیعی فرض میشد، چنین نبودهاند. مثلا از شکنجه صحبت میکند و میگوید در زمانه دیدرو و ولتر -که از آنها بهعنوان چپ یاد میکند- به هر حال میپذیرفتند که یک آدم محکوم به اعدام، نهفقط اعدام شود، بلکه تا پیش از اعدام، اذیت و شکنجه هم بشود. شبیه همین را فوکو در «مراقبت و تنبیه» نشان میدهد. نیمن میگوید الان وضعیت بهبود پیدا کرده است. نیمن معتقد است دیدرو و ولتر انسانهای درخشانی بودند و در راه روشنگری بسیار کوشیدند، اما این نوع اخلاقیات و برخورد در آن زمان امری «طبیعی» محسوب میشد. بنابراین نیمن این بهبود را امکان پیشرفت میخواند».
اباذری به فمینیسم هم اشاره میکند؛ اینکه دیدرو و ولتر در عصر روشنگری، چندان به مسئله زنان اهمیت نمیدادند و در واقع اولین بار با جنبش سوسیالیستی در قرن نوزدهم به حقوق زنان توجه و گفته شد که زنان همپای مردان هستند. اباذری درباره انتقاد سوزان نیمن از دو چهره شاخص کارل اشمیت، میشل فوکو و نیز نقد روانشناسی تکاملی نیز میگوید: «کارل اشمیت فیلسوف فاشیستی بود که بسیاری از چپها هم بعدا به آن اقبال پیدا کردند. اشمیت واضع این عبارت مشهور در عالم سیاست است که سیاست تشخیص دوست و دشمن است. الان هم این مسئله را بسیار تکرار میکنند. آمریکا دشمن [وجودی] ما است، یا ما باید باشیم یا آمریکا. این لفظ کارل اشمیت است که اینجا تکرار شده. در برابر کارل اشمیت که به دوست و دشمن معتقد بود، هابرماس معتقد بود که بر مبنای گفتوگوی ارتباطی یا کنش ارتباطی میتوانیم مسائل را حل کنیم. برخلاف پستمدرنها که میگفتند این یک رتوریک یا فن بلاغی است، هابرماس میگفت در حرفهای من ادعای حقیقت هست و من باید این ادعای به حقیقت را با دیگری در میان بگذارم و با او بحث کنم. در نتیجه سیاست را فن جدل و بحث میدانست، از نوعی که ارسطو هم به آن معتقد بود. بنابراین هابرماس با مطرحشدن مجدد کارل اشمیت مخالف بود. نیمن هم درباره اشمیت نظر هابرماس را دارد. وقتی شما راجع به عدالت و قدرت صحبت میکنید، کارل اشمیت میگوید حق با قدرت است. حق با کسی است که وضعیت فوقالعاده را تعیین میکند. در نتیجه عدالت را هم در همان چارچوب معنا میکند. اشمیت معتقد بود که جنبش نازیسم عادلانه است، زیرا حق مردم آلمان را ادا میکند. چهره دیگری که نیمن از او سخن میگوید، میشل فوکو است. به فوکو هم در جامعهشناسی و هم در فلسفه بسیار توجه میشود. اما ماجرای فوکو از یک جهت دشوار است، زیرا کتابهای درخشانی نوشته و بحثهای درخشانی دارد. فوکو در هر جایی که قدرت حضور داشته، بحث کرده است. از نظر او قدرت در همهجا حضور دارد، فوکو هم حاضر است و بهسختی مو را از ماست بیرون میکشد و نشان میدهد که قدرت چگونه اعمال میشود و هنجار و ناهنجار میسازد. یکی از دلایلی که کار فوکو گرفت این بود که به دقت نشان میداد در یک دیسکورس، قدرت چطور دخالت میکند و بهنجار را از نابهنجار، خوب را از بد، صالح را از غیرصالح جدا میکند و اتفاقا سرکوب میکند. فوکو خودش معتقد بود که طرفدار مظلومین و مطرودین است. مطرحشدن فوکو در برهه عجیبوغریبی از تاریخ رخ میدهد؛ دوره زوال دولتهای سوسیالیستی به دلایل مختلف. فوکو ضددولت بود. از نظر او دولت آن داور اعظمی بود که تعیین میکرد چه کسی صالح است و چه کسی صالح نیست. یکی از دلایلی که مسئله فوکو در مملکت ما خیلی مهم است، همین است. بنابراین اگر بخواهیم دنیا و وضعیت خودمان را با فوکو بسنجیم، میبینیم که چقدر فوکو مؤثر است. اما آنطور که نیمن میگوید، آنچه فوکو ندید، مسئله عدالت بود. هرجا صحبت عدالت کنید، فوکو حاضر و آماده نشسته تا از درونش یک استثمار جدید یا یک هنجار جدیدِ سرکوب پیدا کند. نیمن میگوید فوکو به این ترتیب رابطه بین عدالت و قدرت را آشوبزده کرد و از بین برد. یکی از دلایلی که نمیتوانیم در دنیای پستمدرن از عدالت صحبت کنیم، این است که به محض اینکه بگویم چه چیزی عادلانه است، فوکو یا فوکوییها میگویند این مقدمه سرکوب تازهای تحت عنوان عدالت است. نیمن معتقد است که اغتشاش بین دو مفهوم قدرت و عدالت، ضربه بسیار زیادی هم به چپ و هم به بشریت زد. از زمان افلاطون همواره مسئله عدالت از مهمترین مسائل فلسفی بود، اما فوکو این مسئله را حلوفصل و نابود کرد. سومین دشمن نیمن، روانشناسی تکاملی است که متکی بر همان نظریه ژن خودخواه داوکینز است؛ اینکه هر فردی ژنی دارد که تعیین میکند چه کسی هست و چه کسی نیست، و به این ترتیب امکان تغییر را در فرد از بین برد. از نظر نیمن، جمع اشمیت و فوکو و روانشناسی تکاملی، هم جهانشمولی را از بین برد، هم رابطه بین قدرت و عدالت را مخدوش کرد و هم امکان پیشرفت را از بین برد».
اباذری معتقد است یکی از عناصر ووک این است که تاریخ را نادیده میگیرد و به نقد هابرماس درباره فوکو اشاره میکند: «هابرماس میگوید فوکو بهعنوان یک باستانشناس یا تبارشناس میتواند لحظهای از تاریخ را انتخاب کند و بگوید چه مظالمی در آن اتفاق افتاده. هابرماس مانند نیمن به نوعی بلوغ معتقد است؛ اینکه ما تاریخ بشر داریم، تاریخی که از جایی شروع شده و به جایی ختم شده. در خود روشنگری هم میتوان نشان داد که جاهایی عدالت و آزادی و جهانشمولی رعایت نشده. این حرف هابرماس بسیار مهم است. یکی از عناصر ووک این است که از تاریخ غفلت میکند. در واقع تمام این وقایعی که از آن حرف میزنیم، در متن تاریخ اتفاق افتاده. این تاریخ، تاریخ تکاملی یا هگلی نیست که بگوییم حتما به سمت آزادی حرکت میکند، اما در متن تاریخ میتوانم بگویم آیا امکان پیشرفت هست یا نیست. حرفهایی هم که راجع به مصدق میزنند، از همین جنس است. میگویند «مصدق نفت را ملی کرد»، در حالی که نکرد. تمام حرف این است که مصدق نتوانست نفت را ملی کند. این حرفها چطور ساخته میشود؟ یک نشانه پاولوفی ساخته میشود و تاریخزدوده در دهان این و آن میافتد». اباذری در اینجا بحثهایش را با دو مفهوم «دیفرنس» (تفاوت) و «آیدنتیتی» (اینهمانی) پیوند میدهد تا نشان دهد تأکید بر مفهوم «دیفرنس» از سوی پساساختارگراها چه پیامدهایی دارد: «هگل یک مفهوم دیفرنس (تفاوت) و یک «identity» (اینهمانی) دارد که هر دو مهم است. در «دیالکتیک خدایگان و بنده» نشان میدهد که در همنوایی این دو، دست آخر، فهم یا تحولی در آگاهی برده رخ میدهد. اگر فقط بر دیفرنس تأکید کنیم، یعنی جهانی هست که بهطور مطلق بر دیفرنس استوار است. من با ترک فرق دارم، ترک با کُرد فرق دارد، من با آمریکایی فرق دارم و... یکی از اتفاقات دهشتباری که در این مملکت رخ داده و همه در آن مقصرند -از نظریهپردازان جمهوری اسلامی گرفته تا نظریهپردازان مطالعات پسااستعماری و ایرانپرستان و ایرانشهریها- این است که ایران استثناست. یعنی ایران جزئی از تاریخ جهانی نیست. اگر منظور یکسری تفاوتهاست، بالاخره همه کشورها یکسری تفاوتهایی با بقیه دارند. اما بالاخره همه در متن تاریخ جهانی حرکت میکنند». اباذری معتقد است این استثناگرایی اغلب روی یک عنصر فرهنگی تأکید میکند و بهجای تحلیل کلیت جوامع که ازقضا اقتصاد سیاسی یکی از مهمترین عناصرش بود، به تحلیل فرهنگ تبدیل شد. و از مطرحشدن مسئله سقط جنین در آمریکا و فرانسه مثال میآورد. «وقتی نیکسون فکر کرد با این سیاستهای اقتصادی که ما در پیش گرفتهاند، رأی کارگرهای سفید را از دست میدهند، مسئله زنان را مطرح کرد که همچنان یکی از مهمترین مسائل آمریکاست. همچنین مسئله سقط جنین در فرانسه که آنی ارنو، نویسنده فرانسوی در کتاب مهم خود نشان میدهد در فرانسه یک زن برای سقط جنین چه زجرهایی میکشد».
نمونه دیگری که اباذری مطرح میکند، مسئله سیاهان است: «نژادپرستی در آمریکا از مسائلی است که هرگز حل نشده است. چیزی که پدید آمده، یکسری سلبریتی سیاه است که آنها را بهعنوان آزادی سیاهان علم کردهاند. در همین سال 2020 مسئله قتل جورج فلوید و جنبش «جان سیاهان هم ارزش دارد» پدید آمد که هنوز هم حل نشده است. اقتصاددانهایشان هم معتقدند که این مسئله باید حلنشده باقی بماند». از نظر اباذری، بزرگشدن این نوع مسائل مترادف است با طفرهرفتن از یکی از مهمترین عوامل یعنی اقتصاد سیاسی؛ در حالی که به باور او «اقتصاد سیاسی یعنی ایدئولوژی، ادبیات و کلیت ابعاد زندگی آدمها. وقتی شما آن را حذف میکنید، تحلیل اینها را حذف میکنید. اتفاقی که در آمریکا افتاد، شروع این ماجرا بود. فوکو هم همین کار را در فرانسه کرد. زامورا در مجموعه عظیمی که راجع زیستسیاست فوکو و نئولیبرالیسم منتشر کرده، نشان میدهد که چطور فوکو از طریق برنارد آنری لوی و دیگران، ماجرای گولاگ را علم کردند و اتحاد بین چپ از هم گسیخت. هدفش هم کاملا روشن بود، سیاست دولتی باید از بین برود. میخواست این ماجرای عدالتبازی و دولتبازی از بین برود». اما چرا فوکو به سمت نئولیبرالیسم رفت؟ اباذری در پاسخ به این پرسش از خود فوکو وام میگیرد که معتقد بود بازار اخلاق ندارد، اما دولت اخلاق دارد. «یکی از دلایلی که فوکو اینهمه به هایک و نئولیبرالیسم و اردولیبرالیسم که جفت اینها بود چسبید، این بود که بازار اخلاق ندارد. از نظر فوکو چیزی که وجود دارد، قدرت است و زوری که قدرت اعمال میکند، فقط همین. یعنی با فوکو مسئله «طبقه» حذف شد و واژه «عاملیت» پدید آمد. عاملیت زمانی مطرح شد که واژه آگاهی (consiousness) از بین رفت. قبل از آن، همه از آگاهی یا ناآگاهی سخن میگفتند، الان از عامل حرف میزنند!». با این اوصاف، چرا راست در ایجاد ووک و در فضای مجازی موفق بوده است؟
یوسف اباذری به کتاب «اقتصاد خشم» از اریک لونرگان و مارک بلیث ارجاع میدهد که مؤلفانش معتقدند طبقه متوسط در همه جهان رو به زوال است، منتها طبق استثناگرایی، هر کسی فکر میکند فقط خودش رو به زوال است. این کتاب نشان میدهد سیاست ریاضتی در هیچجا جز ضربهزدن به طبقات فرودست نتوانسته کاری از پیش ببرد و از اینرو معتقدند این وضعیت باعث شده مردم خشمگین شده، به خیابان بیایند، اما هیچ دردی را درمان نکردند. در نتیجه در فضای مجازی این خشم، بهصورت دشنام و رفتارها و گفتارهای خشن خود را نشان میدهد. اباذری از «مطلوبیت نهایی» (marginal utility) نیز سخن میگوید؛ اینکه اساس مطلوبیت نهایی بر کمیابی است. منابع کمیاب است و آدمها بر مبنای میل (desire) که انتهایی ندارد، اقتصاد را پیش میبرند. «من هزار میل بیپایان دارم که سیستمهای اجتماعی و اقتصادی به آنها دامن میزنند و منابع همیشه کم است. این اقتصادی که برخی معتقدند علمی است، بر میل استوار است و این میل بیانتهاست و کمیابی ناگزیر است. اما ماجرا این نیست که در بیرون چیزی کمیاب است، بلکه میلهای ما پایانی ندارد. اینکه میگویند ما فردگرا هستیم و به فرد اهمیت میدهیم، منظور همین است. یعنی من به میل تو اهمیت میدهم، اما در عین حال میگویم این میل برآوردهشدنی نیست. کینز بین نیازهای اساسی و امیال تفاوت میگذارد و معتقد است وظیفه اقتصاد در وهله اول برآوردن نیازهای اساسی یعنی مسکن، شغل، درمان و آموزش است. اما وقتی میل نامحدود است، باید چه کنم؟ باید رقابت کنم. میگویند اقتصاد ایرانی رقابتی نیست و رانتی است، در حالی که خودشان میدانند چه کسی رانت میگیرد. فلسفه اینکه اقتصاد رقابتی نیست، یعنی اینکه من باید دنبال میل خودم باشم و با میل دیگری رقابت کنم. فقط رقابت میتواند اقتصاد را پیش براند!». اباذری همچنین به برداشت نیمن از «دیالکتیک روشنگری» هورکهایمر و آدورنو اشاره میکند و معتقد است نیمن درک درستی از آن ندارد: «از نظر من نیمن در برخوردش با آدورنو و هورکهایمر اشتباه میکند. من میپذیرم که بهبود اخلاقی رخ داده است، اما حرف آدورنو و هورکهایمر این است که روشنگری همهچیز را به فکت و رابطه ریاضی و امر تکنولوژیک مبدل میکند و این جای کلیت جامعه را میگیرد. بنابراین اشاره آنها به همین کارهایی است که «مطلوبیت نهایی»ها میکنند. سنجش فکتها، مقولهبندی و این ادعا که تکنولوژی حلال مشکلات است. ایراد آدورنو و هورکهایمر به روشنگری این است».
از نظر اباذری، حرف باورمندان به «مطلوبیت نهایی» این است که من زمانی به توسعه میرسم که «اثرات جانبی» (Externality) را حذف کنم. «این حرف عجماوغلو و داگلاس نورث است که همه چیز را خصوصی کنیم. یعنی ایده توسعه یا پیشرفت ایشان این است که برای اینکه جلوی اثرات جانبی را بگیریم، باید تمام عناصر طبیعت را خصوصی کنیم».
این ایده از دید اباذری، زمانی تبدیل به ووک شد که یکی از سرمایهداران سیلیکونولی آن را نظریهپردازی کرد و به کار گرفت. او که تئولوگ و متأله است و الهیاتش را از رنه ژیرار فیلسوف فرانسوی کاتولیک گرفته، به آرزوی تقلیدی باور داشت. اینکه بشر چیزهایی را آرزو میکند که دیگران آرزو میکنند، یعنی آرزوها تقلیدی است. و این از نظر اباذری، کاملا با مکتب «مطلوبیت نهایی» سازگار است. اباذری میگوید «جامعهای را تصور کنید که همه آرزوهای دیگران را آرزو کنند. اینجاست که چپ به نفهم بدل میشود. جامعه برای اینکه از این آشوب نجات پیدا کند، دنبال این میگردد که یک نفر را قربانی کند و بر مبنای قربانیکردن او به یک وحدتی برسد. مهمترین بلاگردانی که در جامعه غربی وجود داشته، مسیح است. یعنی بر مبنای قربانیکردن مسیح است که جامعه مسیحیت به اینجا رسیده است». به این ترتیب، عصر جدید را عصر آشوب دانستند، عصری که یک اتوریتهای باید بیاید تا جلوی این آشوب را بگیرد و اینجاست که به گفته اباذری پای الهیات و دجال به میان میآید. در این تلقی، هوش مصنوعی ابزاری در دست حاکم است تا بتواند جلوی دجال را بگیرد و ستایش تکنولوژی بهعنوان مطلوبیت نهایی از اینجا نشئت میگیرد.
اباذری میگوید «استیو بنن بهراحتی میگوید دجال مسلمانها هستند و حتی دجال ایرانیها هستند! البته ایران باستانیها فکر کنند که آنها مستثنا هستند!». اباذری در پایان سخنرانیاش، بحث ووک را به مبحث بسیار حیاتی این روزها ربط میدهد و میگوید: «این ماجرا که ترامپ یک احمقی است که حرفش را نمیفهمد، شوخی است. نه اینکه نیست، اما مسئله این نیست. مسئله سرمایهداریِ به خنس خوردهای است که معتقد است تکنولوژی تا آن اندازه میتواند پیش برود که مواد اولیه را هم تولید کند. حتی گفتهاند دجال طرفداران محیط زیست هستند و آنها را هم بینصیب نگذاشتند. منتها بزرگترین دجال فعلی جهان، چین است. به ایران آمده بودند که تکلیف آن را دوروزه مشخص کنند و بعد به دجال اصلی برسند. بنابراین ماجرا سر ترامپ نیست؛ ماجرا بر سر هیئت حاکمهای است که یک تئولوژی و الهیات را به هایتک وصل کرده. چرا در ایران راجع به ایلان ماسک جوری حرف میزنند که گویی منجی عالم بشریت است. حرف ایلان ماسک این است که اگر زمین نابود شد، شما را به مریخ میبرم! اینجاست که فردریک جیمسون گفته بود اینها به نابودی کره زمین معتقدند، اما به نابودی سرمایهداری رضایت نمیدهند. یا چامسکی گفته بود این اکیپ جنایتکارترین گنگسترهای تاریخ هستند. منظورم این است که ما بههیچوجه با یک مسئله ساده مواجه نیستیم. زمانی که ترامپ در دوره اول از برجام بیرون رفت، من در دانشگاه تهران یک سخنرانی داشتم و آنجا گفتم از زعمای قوم خواهش میکنم که بروید، با این آدم صحبت کنید و این ماجرا را حل کنید. این آدم فاشیست است و باید مسئله را با او حل کرد. اگر آن موقع رفته بودند، چون او در لجاجت با اوباما این کار را کرده بود، ممکن بود بتوانند به نتیجه برسانند. الان هم حرفم این است که زندگی نَود میلیون آدم را بابت کَلکَل با کسی که فکر میکنید دیوانه است، به باد فنا ندهید. الان مسئله این آدم نیست. یک هیئت حاکمه بحرانزدهای آن پشت است که به تئولوژی و تکنولوژی اتکا دارد و مذهب عجیبوغریبی ساخته است. فکر نکنید آمریکا جایی سکولار است و ما با یک دیوانه خانمباز سکولار مواجه هستیم که اگر به او حمله کنیم، میترسد و کنار میکشد. ما با یک سرمایهداری بحرانزده مواجه هستیم که ایدئولوژی ساخته و اگر این برود، یکی دیگر میآید. حتی میگویند اینها بنا ندارند دولت را تحویل دموکراتها بدهند. بنابراین سخن من به هیئت حاکمه این است که اگر میتوانید استخوانی برای این پرت کنید، پرت کنید و سرنوشتِ نود میلیون را به جنگ با او گره نزنید. ماجرا نوعی اقتصاد، فلسفه و الهیات است؛ چراکه ماجرا یک طبقه حاکمه است که در جهان هم متحدینی دارد».
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.