|

گفت‌وگوی احمد غلامی با مسیح بهار، به مناسبت ترجمۀ سه کتاب از بیونگ‌چول هان

اضطرار خوشبختی

«رژیم اطلاعات» شکلی از سلطه است که در آن اطلاعات و پردازش اطلاعات با الگوریتم‌ها و هوش مصنوعی اثری تعیین‌کننده بر فرایندهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی دارند. بیونگ‌چول هان، متفکر کره‌ای-آلمانی، وقتی از رژیم اطلاعات سخن می‌گوید، درواقع به چرخش بنیادین از «قدرت انضباطی» به «رژیم اطلاعات» در دوران ما می‌پردازد.

اضطرار خوشبختی
احمد غلامی نویسنده و روزنامه‌نگار

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

«رژیم اطلاعات» شکلی از سلطه است که در آن اطلاعات و پردازش اطلاعات با الگوریتم‌ها و هوش مصنوعی اثری تعیین‌کننده بر فرایندهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی دارند. بیونگ‌چول هان، متفکر کره‌ای-آلمانی، وقتی از رژیم اطلاعات سخن می‌گوید، درواقع به چرخش بنیادین از «قدرت انضباطی» به «رژیم اطلاعات» در دوران ما می‌پردازد. او در کتاب «اینفوکراسی: دیجیتالی‌شدن و بحران دموکراسی» نشان می‌دهد که رژیم اطلاعاتی جدید با تسخیر روان و بهره‌کشی از آزادی کار می‌کند. در این وضعیتِ تازه، آزادی صوری با نظارت پنهان پیوندی برقرار می‌کنند که به نوع دیگری از سلطه منجر می‌شود. «نااشیا: شورش زیست‌جهان» کتاب دیگری از بیونگ‌چول هان است که در آن به نقد دگرگونی رابطه انسان با جهان در عصر دیجیتال می‌پردازد و وضعیتی را ترسیم می‌کند که مصرف اطلاعات، جانشینِ تجربه زیسته شده است. این کتاب با نگاهی موشکافانه و انتقادی به پدیده‌های عصر حاضر همچون تلفن هوشمند، سِلفی، هوش مصنوعی و نحوه حضورشان در زندگی ما پرداخته و هشدار می‌دهد که ارتباط مجازی جایگزین رابطه حقیقی شده و ثبت لحظه جای خود زندگی را گرفته است. بیونگ‌چول هان در «جامعۀ تسکینی: درد در عصر حاضر» نیز از مفهومی با عنوان اضطرار خوشبختی سخن می‌گوید که با حذف نظام‌مند درد در ساختار سرمایه‌داری متأخر مرتبط است. در چنین جامعه‌ای رنج نوعی ناکامی شخصی تلقی می‌شود و معنای سیاسی و اجتماعی خود را از دست می‌دهد. از نظر هان این حذف‌شدگیِ سیستماتیک می‌تواند به سِرشدگی و چه‌بسا دستکاری در ارتباط ما با واقعیت منجر شود که امکان هرگونه تجربۀ عمیق و راستین با مقاومت و واقعیت را مختل می‌کند.

 

 اخیرا سه کتاب از بیونگ‌چول هان در انتشارات نگاه با ترجمۀ شما منتشر شده است؛ «اینفوکراسی» و «نااشیا» و «جامعه تسکینی» که هم‌زمان منتشر شده‌اند و عناوین جذابی دارند. نویسنده این کتاب‌ها بیونگ‌چول‌ هان اهل کره جنوبی است، در آلمان درس خوانده و آنجا زندگی می‌کند، اما هنوز علایق و باورهای خودش را به فرهنگ شرق از دست نداده و شاید همین یکی از جذابیت‌های این متفکر باشد که توانسته فرهنگ شرق را با اندیشۀ غرب آشتی بدهد. ویژگی دیگر هان این است که این متفکر می‌تواند خودش را به نسل خوانندگان معاصر که بیشتر با شبکه‌های اجتماعی سروکار دارند نزدیک کند. ابتدا درمورد هان توضیح دهید و اینکه چطور شد که تصمیم گرفتید این سه کتاب را ترجمه کنید. 

بیونگ‌چول هان اصالتا نویسنده و فیلسوف اهل کره جنوبی است، ولی آلمانی‌زبان است و در آلمان زندگی می‌کند و در دانشگاه برلین هم تدریس می‌کند. هان سرگذشت جالبی داشته؛ در خانواده‌ای تحصیل‌‌کرده در سئول متولد می‌شود، در دانشگاه رشته مهندسی متالورژی می‌خواند و بعد برای ادامه تحصیل به آلمان و به دانشگاه فرایبورگ می‌رود؛ همان دانشگاهی که به‌نوعی خانۀ هایدگر بوده است. عشق هان به فلسفه آنجا متبلور می‌شود و در همان سنت تحصیل می‌کند و سال 1996 تزش را با عنوان «قلب هایدگر» منتشر می‌کند که البته به انگلیسی ترجمه نشده است. خصوصیت جالب این متفکر برای ما ایرانی‌ها این است که اگر برای جهان قدیم دو قطب آتن و چین در نظر بگیریم، با اینکه بیونگ‌چول هان بسیار دقیق و در سطح متعالی فلسفه غرب و خصوصا فلسفه قاره‌ای را بررسی می‌کند، ولی ریشه‌هایش را حفظ می‌کند و از همان ابتدا می‌بینید که این ریشه‌ها در تفکر هان نقش بازی می‌کنند. جالب است که هان در حال حاضر پرفروش‌ترین فیلسوف زندۀ آلمان است؛ شاید به دلیل این‌که به زبان راحتی می‌نویسد و بیشتر مردم می‌فهمند. هان در جواب این انتقاد که کتاب‌هایت لاغر است، گفته است می‌خواهم آن‌قدر حرف‌هایم لاغر شود که در هوا حل شود و مردم تنفسش کنند. فکر می‌کنم هان برای مخاطب فارسی‌زبان جالب است، چون ما در فرهنگ خودمان می‌بینیم افرادی که با فرهنگ کلاسیک ایران آشنایی دارند و مقداری فیلسوف‌های غربی را هم تورق می‌کنند، خیلی سریع به این نتیجه می‌رسند که مثلا مولانا همان حرف‌های هایدگر را زده و حافظ همان آرنت است و درباره‌اش هم می‌نویسند. من موافق این نیستم، چون به نظرم حکمت ایرانی بین این دو قطب است. هان این کار را درست انجام داده، یعنی با زبان و سنت خودشان، عناصر حکمت چین را که خیلی حکمت جالبی است و در آن به آن صورت اسطوره و مذهب نمی‌بینید، وارد اندیشه‌اش می‌کند. البته از بوداییسم هم می‌آورد. یکی از مهم‌ترین اندیشه‌هایش این است که انتقادی به فلسفه غرب می‌کند که شما نسبت به مرگ رویکردی قهرمانانه دارید، به سمت مرگ می‌روید و زندگی‌تان را با مرگ معنا می‌کنید. مرگ مسئله خیلی سترگی در اندیشۀ غرب است، ولی در تفکر هان، در ذن و برخی سنت‌های شرق آسیا، پذیرشی آرام‌تر از فناپذیری می‌یابد. این موضوعِ کتاب «مرگ و دگربودگی» است که ترجمه نشده. بیونگ‌چول هان حدود ۳۰ کتاب منتشر کرده که من نُه کتابش را ترجمه کرده‌ام و سه کتاب منتشر شده. سال 2024 هم کتابی به نام «روح امید» منتشر کرده که رویکرد جالبی دارد. تنها کتاب نقد درباره اندیشه بیونگ‌چول هان به زبان انگلیسی، کتابی است به اسم «مقدمۀ انتقادی بر بیونگ‌چول هان» که سه نویسنده دارد: استیون نپر، ایثون استونمن و رابرت وایلی، که نحله‌های مختلف را از کتاب‌های هان درمی‌‌آورند و نقد می‌کنند و من در حال ترجمه این کتاب هستم.

 بسیاری از افرادی که در ایران در حوزه فلسفه کار می‌کنند، معتقدند تفکر هان با فلسفه کلاسیکی که می‌شناسیم و فیلسوفانی مانند هگل و هایدگر تفاوت عمده‌ای دارد؛ به این معنا که یک دستگاه فکری منسجمِ قابل اعتنا در آثار او دیده نمی‌شود و بیش از اینکه نوعی دستگاه فکری اندیشه‌های او را توضیح بدهد، ما با نوعی شاعرانگی و نثر روان مواجهیم که بیشتر به قطعات ادبی شبیه است که می‌تواند بار فلسفی هم داشته باشد. به کتابی اشاره کردید که آثار هان را نقد و بررسی کرده‌اند. نویسندگان این کتاب نگاهشان به هان به‌عنوان یک متفکر معاصر چیست و چه انتقاداتی به او دارند؟

کاملا درست است، هان یک فیلسوف سیستماتیک محسوب نمی‌شود؛ یعنی سیستمی ندارد که تا جایی که توانسته تناقض را در آن از بین برده باشد. هان به‌لحاظ سبک، جستارنویس است و از این جهت بیشتر شبیه نیچه است. نوشته‌هایش کوتاه‌اند و کتاب‌هایش اکثرا کمتر از صد صفحه هستند. هان در زمانه‌ای می‌نویسد که بازۀ توجه افراد، کوتاه است. نپر درباره این مسئله می‌گوید هان کتابی می‌نویسد که دو ساعته تمامش می‌کنید، ولی دو ماه به آن مبتلا می‌شوید. بنابراین ایجازی در سخنان هان هست. در کتاب «مقدمۀ انتقادی بر بیونگ‌چول هان»، منتقدان اندیشه‌های هان را از کتاب‌های مختلفش جمع کرده و در شش محور قرار داده‌اند. در هر محور هم درباره ریشه‌ها و نقدهایی که به اندیشۀ او وارد است صحبت کرده‌اند. هان نسبت به پیشرفت تکنولوژی خوش‌بین نیست و این نقد به او وارد است، چون کسی که اینستاگرام و شبکه اجتماعی را نقد می‌کند و زیر سؤال می‌برد و اثرات مثبت جامعۀ دیجیتال را مطرح می‌کند، باید به خیلی از سؤال‌ها جواب بدهد؛ به هر حال رشد تکنولوژی به پیشرفت‌های بسیاری دامن زده. شاید مهم‌ترین مفهومی که هان در سال 2010 معرفی کرده، در مورد جامعه بهره‌وری و فرسودگی است. می‌گوید شما از وقتی کودک هستید با رسانه‌های زیادی مواجه می‌شوید که آدم‌های موفق را بزرگ می‌کند. دقت کنید شما در عصری هستید که کلان‌روایتی وجود ندارد، لوازم ایمان در حال پاک‌شدن از جامعه است و به آن صورت دیگر قهرمانِ اسطوره‌ای یا حماسی نداریم و قهرمان ما ایلان ماسک می‌شود. تصور کنید بچه‌های ما در مقابل بدنه‌ای از اطلاعات قرار می‌گیرند که همه در ستایش افرادی است که نخبگان موفقیت لیبرال‌-کاپیتالیسم یا سرمایه‌داری متأخر هستند. جامعه نئولیبرال مدام به بچه‌های ما نشان می‌دهد که یک آدم متوسط می‌تواند با تلاش موفق شود و به ایلان ماسک و مارک زاکربرگ تبدیل شود. حالا چطور؟ با اصیل بودن، با خودت بودن، خلاق بودن و تلاش کردن. کم‌کم به تو می‌گوید هیچ چیزی جلودار تو نیست و تنها چیزی که می‌تواند از پیشرفت تو جلوگیری کند خودت هستی! بچه‌های ما با این نگاه بزرگ می‌شوند، اما در مقابلش جهانی است که موفق‌شدن در آن سخت است. مدام کار می‌کند و در عین حال از همه‌جا می‌شنود که تمام درها به روی تو باز است و فقط باید تلاش کنی. ناکام و افسرده می‌شود، دوباره بیشتر کار می‌کند و درنهایت فرسوده می‌شود. بنابراین می‌بینید که افسردگی و اضطراب و فرسودگی بیماری‌های شایع زمانۀ ما است، در صورتی که در گذشته بیماری عفونی و سوءتغذیه شایع بود. هان می‌گوید این بچه برای اینکه بتواند خودش را حفظ کند، برای خودش یک جهان خیالی می‌سازد که در آن جهان، قهرمان خودش است. موفق است، ایلان ماسک و کریستیانو رونالدو است و در آن جهان همه‌چیز با موفقیتِ او همراه است. یک دیوار بین جهان خودش و جهان خارج می‌کشد و اولین کسی که سمت آن دیوار سنگ می‌اندازد، این جهان شروع به لرزیدن می‌کند، چون شیشه‌ای است. این تعریف نارسیسیزم یا خودشیفتگی است. هان درواقع اولین کسی است که صورت‌بندی معاصر و مشخصی از رابطۀ نئولیبرالیسم، خودبهینه‌سازی و خودشیفتگی ارائه می‌کند. در پزشکی آمار داریم که خودشیفتگی از دهه هشتاد به بعد مدام بالا رفته است. این اثر درخشان هان است که جهان را تکان می‌دهد و از آن موقع، این ادبیات نقل محافل اندیشه، فلسفه و حتی روانپزشکی می‌شود. هان این را به سیاست پیوند می‌دهد. اندیشه‌های هان اصولا در آثارش جریان پیدا می‌کنند و شما تظاهرات همان اندیشه را به صور مختلف می‌بینید. هان می‌گوید در عهد قدیم، رژیم حاکم، نمایشی از قدرت برای مردم اجرا می‌کرد. در دوران خیلی قدیم افراد را در ملأعام شلاق می‌زدند، به دار می‌آویختند یا طی مراسمی شکنجه‌اش می‌کردند که فوکو این مقوله را به دقت بررسی کرده است. رژیم‌های قدیم به این نتیجه رسیدند که این کار خیلی بد است و اثر خوبی ندارد. وقتی می‌گوییم بد است، یعنی سرمایه‌داری این حرف را می‌زند. ما در این مسیر جریانِ تطور سیاست و اَشکال سلطه و در کنارش جریان سرمایه را می‌بینیم که مدام عوض می‌شود. ما الان داریم از عهد فئودالیسم صحبت می‌کنیم. خیلی جالب است که از یک زمانی به بعد سرمایه و سیاست به‌صورت طبیعی و ذاتی در کنار هم و شاید آمیخته‌ به هم‌اند، نه اینکه تیمی سرمایه‌دار یک‌جا نشسته باشند و این‌طور فکر کنند و به این نتیجه برسند که چه شکلی از سلطه برای رشدشان بهتر است. قدرت از نمایش عمومی حاکمیت به شبکه‌های انضباطی نهادها تحول یافت و این تحول با نیازهای جامعۀ صنعتی و سرمایه‌داری پیوند خورد. از اواخر قرن شانزدهم تا نیمه‌های قرن بیستم، این اَشکال سلطه را می‌بینید که فوکو به آن «جامعه انضباطی» می‌گوید. اما یک جایی دیدند هرگاه که بین مردم و سیاست‌های سیستم تقابل داریم، به ضرر سرمایه است، رشد نمی‌کنیم. مثالش شوروی است. بنابراین به‌جای اینکه با چماق مردم را بزنیم، هویج را آویزان کنیم. اینجاست که مسئله «فرسودگی» مطرح می‌شود. هان در اینجا دو مفهوم درست می‌کند که یکی «قدرت هوشمند» است. می‌گوید ما چیزی به نام قدرت هوشمند داریم که امر و نهی نمی‌کند. شعار جامعه انضباطی «باید» است و شعار رژیم اطلاعات «تو می‌توانی» است. هان می‌گوید در اینجا آزادی و سلطه منطبق می‌شوند و دیگر لازم نیست فشار انضباطی وارد کنید تا سلطه را داشته باشید. دادن آزادی و این تصور که آن بچه فکر می‌کند می‌تواند ایلان ماسک شود و تمام امکانات جهان مهم نیستند و فقط اوست که اگر کم‌کاری کند ایلان ماسک نمی‌شود، کافی است. این بچه خودش می‌شود زندانی و زندانبان. به تعریف «رژیم اطلاعات» برمی‌گردم که مفهوم خیلی مهمی است و هان در فصل اول «اینفوکراسی» آن را مطرح می‌کند و می‌گوید «منظور من از رژیم اطلاعات شکلی از سلطه است که در آن اطلاعات و پردازش اطلاعات با الگوریتم‌ها و هوش مصنوعی اثری تعیین‌کننده در فرایندهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی دارند». چیزی که ما کم‌کم داریم می‌بینیم. هان مفهوم مهم دیگری هم با عنوان «هویت کالا‌شده» مطرح می‌کند که به این بحث مربوط است. یک‌ جایی سوژه در این جامعه نئولیبرال به این نتیجه می‌رسد که من چطور می‌توانم خودم باشم و اصیل زندگی کنم. رژیم اطلاعات می‌گوید نگران نباش، من اینجا اینستاگرام دارم. در اینستاگرام یک‌سری افراد دارم که بت‌های جدید به نام اینفلوئنسر هستند. هان اینجا یک پاساژ شاهکار دارد که می‌گوید اینفلوئنسرهای یوتیوب و اینستاگرام، قدرت نئولیبرالی را درونی کرده‌اند. اینها به سوژه بدبخت می‌گویند برای اینکه خودت باشی و بتوانی خودت را شکوفا کنی، باید مصرف کنی. یادتان باشد که خودشکوفایی در این دیسپوزیتیف و نظام خوشبختی که سرمایه‌داری متأخر به وجود آورده، بسیار مهم است. بنابراین اینجا به سوژه (فرد) یک امکان می‌دهد که هرچند نمی‌توانی ایلان ماسک شوی ولی می‌توانی عطر ایلان ماسک را بزنی‌ یا می‌توانی ماشین مارک زاکربرگ را داشته باشی. به این ترتیب که یک‌سری اینفلوئنسر خودشان را ورژن‌های اصیل، شکوفاشده، موفق و خوشحال نشان می‌دهند و این را به نمایش می‌گذارند و در کنار این، مصرف را تظاهر می‌کنند. یک نظام سلطه چه چیزی بهتر از این می‌خواهد؟! کار دیگر رژیم اطلاعات، وارونه‌کردن رؤیت‌پذیری است. هان می‌گوید تمام سیستم‌ها رؤیت‌پذیری خودشان را دارند. زمانی شاه در ایوان حرف می‌زند و همه شاه را می‌بینند، این ساختار آمفی‌تئاتریکال است. یا زمانی شما ارتش را برای رژه می‌آورید و مردم ارتش را می‌بینند. ولی در رژیم اطلاعات، رؤیت‌پذیری رو به مردم می‌شود. سیاست‌مدار می‌گوید من اگر دیده شوم مشکل من است، من هدف می‌شوم. این فرصت را به مردم می‌دهد و مردم خودشان را عرضه می‌کنند و دیگر لازم نیست که مراقب آنها باشد. اینجا تبارشناسی دیگری وجود دارد که از گذشته‌ای صحبت می‌کند که یک نفر را باید می‌گذاشتید تا شما را بپاید. جرمی بنتام گفته من یک «سراسربین» می‌سازم که نشسته و دارد همه را نگاه می‌کند. جلوتر که برویم، آدم‌ها باورشان می‌شود که همیشه یکی دارد نگاهشان می‌کند، پس سعی می‌کنند رفتارشان را درست کنند، یعنی انضباطی را که سلطه می‌خواهد در رفتارشان بیاورند. در مرحله بعد، مسئله فرد این است که با اشتیاق خودش را عرضه کند. تمام آن زحمات کنار می‌‌رود. الان خود فرد است که نشان می‌دهد چه فکری می‌کند، چه چیزی می‌پوشد، کجا می‌رود، با چه کسی در ارتباط است. این‌ هم جزء دست‌یافت‌های رژیم اطلاعات است. باز اینجا می‌بینید که آزادی و سلطه، یعنی کنترل و اختیار، یکی می‌شود. جمله‌ای که هان استفاده می‌کند، این است که می‌گوید «اینجا سلطه کامل می‌شود».

 اغلب کارهای هان سیاسی است و این‌طور نیست که «جامعه تسکینی» یا حتی «نااشیا» سیاسی نباشند؛ آنها هم سویه‌های سیاسی دارند و در نهایت می‌خواهند به یک تفکر سیاسی بپردازند. اما شاید از کارهای شاخص سیاسی او همین کتاب «اینفوکراسی» باشد که به‌نوعی مانیفست سیاسی هان یا مانیفستی برای مبارزه است. در این فضای افسردگی و ناامیدی چطور می‌شود مانیفستی برای مبارزه ارائه داد؟

مسئله خیلی مهمی است. هان در بیشتر جستارهایش مشکل را مطرح می‌کند، ولی رها نمی‌کند و در آخر راه‌حل می‌دهد. در بعضی موارد هم این کار را نمی‌کند. به نظر من «اینفوکراسی» بهترین شروع برای کسی است که هان را مطالعه نکرده و زمینه‌های سیاسی، اجتماعی دارد. به نظرم هر کسی که بخواهد در زندگی‌اش در راه دموکراسی مبارزه کند، باید «اینفوکراسی» را بخواند. اگر نخواند، ممکن است با این وضعیت ناامیدکننده مواجه شود که تمام تلاش‌ها، ساعت‌ها و زندگی‌ا‌ش را در مسیری بگذارد که با یک توییت نقش بر آب شود، یعنی آب در هاون بکوبد. اگر شما مفهوم اینفوکراسی را ندانید، اصلا نمی‌دانید می‌خواهید با چه چیزی مبارزه کنید. بنابراین هر کسی که می‌خواهد شکل سلطه جدید را بفهمد، باید بحث اینفوکراسی را بداند. «اینفوکراسی» در چند محور بحث مبارزه را مطرح می‌کند و سویه‌هایی از انقلابی‌گری هم دارد. مثلا در جایی می‌گوید الان به‌جای انقلابیون، مربیان انگیزشی داریم. این کتاب پنج فصل دارد: یکی رژیم اطلاعات که در موردش صحبت کردم. دوم در مورد اینفوکراسی به‌عنوان مرحله بعدی دموکراسی صحبت می‌کند. اگر به عقب برگردیم و بخواهیم هابرماسی نگاه کنیم، شما زمانی دارید که گفتمان کتاب‌محور است. مثالش هم این است که می‌گوید در گفتمان کتاب‌محور، حوصله زیاد است و آدم‌ها وقت می‌گذارند و اگر کسی ادعایی می‌کند، آدم‌ها می‌نشینند می‌خوانند. مثال یک مناظره انتخاباتی بین آبراهام لینکلن و شخصی به نام داگلاس را می‌زند که یک ساعت‌ونیم داگلاس حرف می‌زند، یک ساعت آبراهام لینکلن و دوباره نیم‌ساعت داگلاس صحبت می‌کند. هان می‌گوید چنین ظرفیتی از بین رفته، این گفتمان کتاب‌محور است. عصر بعدی را «مدیاکراسی» می‌نامد که حکومت رسانه است و دو عنصر دارد: «تله‌کراسی» و «تئاترکراسی». تله‌کراسی یعنی رسانه‌ها و دارندگان رسانه، رأی‌دهنده‌ها را کنترل می‌کنند. تئاترکراسی هم عناصر تئاتری هستند که در آن سیاست به رویدادهای از پیش طراحی‌شده‌ای در رسانه‌های جمعی تقلیل می‌یابد. می‌دانید که بزرگ‌ترین مشاور پوتین یک کارگردان تئاتر بوده که ۱۲ سال با او بوده تا قضیه لو می‌رود. رونالد ریگان هم هنرپیشه بوده است. هان می‌گوید مرحله بعد، اینفوکراسی است. در اینفوکراسی جریان اطلاعات است که توده را کنترل می‌کند. بنابراین امکان ندارد که شما این جریان اطلاعات را نشناسید و مبارزه دموکراتیک کنید. لذا فصل اینفوکراسی این ساختار را بررسی می‌کند که چطور جهانی که فکر می‌کردیم قرار است «۱۹۸۴» اورول شود، به «دنیای قشنگ نو» آلدوس هاکسلی تبدیل شد؛ دنیایی که به‌جای آنکه چیزی سرمان بیاید که از آن نفرت داریم، چیزی که دوست داریم سرمان آمد و همین بیچاره‌مان می‌کند. چون در «دنیای قشنگ نو»، همه خوشحال هستند و هیچ رنج و دردی وجود ندارد. دارویی هست که دولت صبح می‌دهد و شما داوطلبانه استفاده می‌کنید، مردم با خوشگذرانی و مصرف و سرگرمی تحمیق می‌شوند و زندگی آنها تحت سلطه اضطرار خوشبختی قرار می‌گیرد و این باعث انحطاط انسان می‌شود. جالب است که هاکسلی این کتاب را قبل از «۱۹۸۴» نوشته است. هان می‌گوید ما با بیرون‌راندن درد و رنج از زندگی‌مان به صورت سیستماتیک‌ و آوردن لذت، در حال تبدیل‌شدن به چنین انسانی هستیم. بنابراین «اینفوکراسی» شکل مهمی از دموکراسی است که همه ‌ما باید آن را بشناسیم. مسئله جالب دیگری که مطرح می‌کند، این است که شما در دوره فئودال رعیت دارید؛ یعنی فرد رعیت است. در دوره مدرن یعنی 1700-1800 در غرب پیشرفته، شهروند دارید. در قرن بیستم، انسان توده را داریم؛ انسانی که هویت ویژه ندارد و مسئولیت هم نمی‌پذیرد. جلوتر که بیاییم، هان می‌گوید ‌شما برای سیستم تبدیل به پروفایل می‌شوید و هدایت پروفایل خیلی راحت‌تر است، چون می‌توانید الگوریتمی هدایتش کنید. کلمه‌ای داریم به اسم میکروتارگتینگ یا هدف‌گذاری خُرد. می‌توانید برای آن پروفایل براساس نگرانی‌های خودش تبلیغات انتخاباتی بفرستید. مثالش هم این است که چطور در ۲۰۱۶ ترامپ توانست با همین روش پیروز شود و «کمبریج آنالیتکا» که یک کمپانی تحلیل داده بریتانیایی است، اعلام کرد بسیار خرسندیم که روش ما در حوزه ارتباطات داده‌محور در پیروزی ترامپ نقشی کلیدی ایفا کرد. همین الان می‌توانید به فیس‌بوک پول بدهید و دیتا بگیرید که بدانید چطور برای مردم تبلیغات درست کنید. هان می‌گوید این عصر فرا رسیده است.

 یکی از شگردها یا هنرهای هان این است که برای هر کتابی که نوشته مفاهیمی را خلق کرده، ازجمله مفهوم «اینفوکراسی» که فکر می‌کنم به‌مثابه رژیم سیاسی سرمایه‌داری اطلاعاتی ابداع خودش بوده است.

ما «جامعه اطلاعات» را داشتیم؛ تئوری‌ای که مربوط به دهه هشتاد است. اما هان اینجا رژیم اطلاعات را کدگذاری کرده و استفاده می‌کند‌ تا این سازوکارها را توضیح دهد. یک قصه قدیمی می‌گوید جامعه‌شناسی همیشه پشت واقعیت حرکت می‌کند. هان هم در بسیاری از فصولی که می‌خواهد وضعیت موجود را نقد کند،‌ مدام واژه درست می‌کند و از استادانش مثل هایدگر و هگل هم یاد می‌گیرد. هر فصل کتاب هان دربردارنده چندین مفهوم است که هان از اینها در تحلیلش استفاده می‌کند.

 شاید به بحث ما خیلی ارتباط نداشته باشد، اما به نظر می‌رسد عصری که هان از آن نام می‌برد و آن را با مفهوم اینفوکراسی تعریف می‌کند، با «عصر سرمایه‌داری نظارتی» شوشانا زوبُف نسبت‌هایی دارد.

زوبُف به نظرم سویه انقلابی‌تری دارد. هان از زوبف در تباین با یکی از مفاهیمی که خودش مطرح می‌کند، نقل می‌کند. من کتاب «عصر سرمایه‌داری نظارتی» زوبف را نخوانده‌ام، فقط درباره‌اش خوانده‌ام. اما هان به آن اشاره می‌کند. کتاب «اینفوکراسی» مبحثی به نام «عقلانیت دیجیتال» دارد که مفهومی در مقابل «عقلانیت محدود» بوده و بحث ساده‌ای است. می‌گوید ذهن آدمی دیزاین نشده که این حجم اطلاعات با این حد پیچیدگی را درک و آنالیز کند و بر طبق آن تصمیم بگیرد، پس عقلانیت محدود است. شما وقتی با نشانه‌های حسی یا خلقی مواجه می‌شوید، دو کار انجام می‌دهید. مثالش این است که شما وقتی برای خریدن صابون جلوی قفسه می‌ایستید، از بین صابون‌ها کدام را انتخاب می‌کنید؟ دو کار ممکن است انجام دهید؛ اول اینکه حس‌تان چه می‌گوید و دوم اینکه ببینید نفر قبلی کدام را برداشته. پس انسان به صورت طبیعی در مواجهه با پیچیدگی جهان امروز این کار را انجام می‌دهد، در نتیجه عقل انسان ناتوان است. این حرف‌هایی است که فرد «داده‌گرا» می‌گوید. مقوله‌ای به نام «دیتاییسم» داریم که هان مطرح می‌کند اما متعلق به هان نیست، الان هم خیلی طرفدار دارد. دیتاییسم می‌گوید شما با استفاده از کلان‌داده، هوش مصنوعی و الگوریتم می‌توانید تمام ابعاد زندگی انسان را بهبود ببخشید و راهگشای کل مشکلات جامعه بشری باشید. اینها دیتاییست یا داده‌گرا هستند. استادی هم به اسم الکس پنتلند دارند که در MIT بوده و لابراتوار دارد و خیلی جدی این مفهوم را دنبال می‌کند. می‌گویند ما اطلاعات همه را در فیس‌بوک داریم، می‌دانیم شما چه می‌خواهید، چه چیزی دوست دارید، همه پروفایل‌ها را داریم، میلیاردها انسان را هم می‌توانیم آنالیز کنیم و برایتان انتخاب می‌کنیم بهترین رهبر کیست، برایتان انتخاب می‌کنیم بهترین ساختار سلطه یا سیستم حکومت یا بهترین سیستم سلامت چیست. ما همه‌چیز را می‌دانیم، الگوریتم هم داریم. هان در «عقلانیت دیجیتال» به این مسئله می‌پردازد‌ و اشاره می‌کند که زوبف نگاه داده‌گرایانه به انسان را قاطعانه رد می‌کند. امسال کتابی به اسم «هوش مصنوعی و فاشیسم نو» از راینر مولهوف (Fascism AI and the New) چاپ شد. اگر می‌خواهید با «تکنوفاشیسم» مبارزه کنید، این فصل مقدمه فعالیت‌های زندگی شما‌ست؛ چون مباحث فلسفی‌ای را مطرح می‌کند که شالوده تئوریک کار شما خواهد بود. هان در «عقلانیت دیجیتال» از محورهای مختلف این عقلانیت را زیر سؤال می‌برد، رفرنسش هم عقلانیت ارتباطی هابرماس است. ‌مقداری ناامیدکننده است، ولی یک جاهایی می‌توانید بفهمید چه راه‌هایی وجود دارد که ما با این تکنوفاشیسمی که به‌زودی می‌‌آید مقابله کنیم. منظورم از تکنوفاشیسم این نیست که حکومت در محورهای سلطه از AI استفاده کند، بحث نوعی AI است که حکومت می‌کند و می‌گوید من بهترین تصمیم را برایتان می‌گیرم. این مباحث خیلی نو است، ولی این کتاب زمانی نوشته شده که ChatGPT (چت جی‌پی‌تی) رونمایی نشده بود، یعنی سال ۲۰۲۲ و هان آن زمان اینها را دیده بود. الان همه با آینده‌ای مواجه خواهیم شد که AI فقط دستیار و کارمند شما نیست، کم‌کم مدیر شما و بعد حاکم شما می‌شود. اتفاقا زوبف می‌گوید «اگر قرار باشد در دهه‌های پیش‌ رو دموکراسی شکوه خود را بازیابد بر ما‌ست که حس خشم و غضبمان را از خسران آنچه از ما گرفته‌اند دوباره برافروزیم... آنچه اینجا در خطر است انتظار انسان درخصوص حاکمیت بر زندگی خویش است و اینکه انسان مؤلف حقیقی تجربه خویش باشد. آنچه در خطر است تجربۀ درونی در خصوص آن چیزی است که ما از طریق آن خواست اراده و فضاهای عمومی برای کنش از طریق آن خواست را شکل می‌دهیم».

 هان نگاه انتقادی به هوش مصنوعی دارد که این را در بیشتر کتاب‌هایش می‌بینیم. او معتقد است هوش مصنوعی نمی‌تواند حس یا تجربه کند و درواقع AI تجربه انسانی مانند درد و رنجی را که انسان از سر می‌گذراند، نمی‌تواند تجربه کرده و حتی به بیانی دیگر فکر کند.

من فکر می‌کنم این دو را باید مکمل هم ببینیم. جمله معروف هان این است که هوش مصنوعی فکر نمی‌کند، محاسبه می‌کند. نپر در مصاحبه‌اش در سال ۲۰۲۶ می‌گوید بهترین شروع کل کارهای هان، کتاب «نااشیا» است. هان در یک فصل کتاب «نااشیا» به هوش مصنوعی پرداخته و بیشتر نقدش به هوش مصنوعی هم هایدگری است. هان حداقل در شش محور هوش مصنوعی را به چالش می‌کشد و معتقد است هوش مصنوعی نمی‌تواند فکر کند، زیرا نمی‌تواند خود را به بلاهت بزند. هان اینجا به دلوز ارجاع می‌دهد که باور دارد «فلسفه با خود را به بلاهت زدن» آغاز می‌شود. بنابراین نه هوش، بلکه یک نوع بلاهت، تفکر را مشخص می‌کند. با خود را «به بلاهت زدن» است که تفکر جرئت می‌کند به ناشناخته‌ها بپردازد. و اساسا از نظر هان «تاریخ فلسفه تاریخ بلاهت‌ها و جهش‌های ابلهانه» است.

می‌خواهم تکرار کنم که هر کس بخواهد در راه دموکراسی مبارزه کند، باید کتاب «اینفوکراسی» را بخواند. آخرین فصل این کتاب، «بحران حقیقت»، به‌خاطر ایرانی‌بودن برای ما خیلی طنین دارد. هان مثل فصل‌های دیگر کتاب، اول مفهومی را با عنوان هیچ‌انگاری نوین مطرح می‌کند و می‌گوید نیهیلیسم جدیدی به وجود آمده که ربطی به اینکه ایمان از بین رفته و عصر مذهب سپری شده ندارد. در این نیهیلیسم جدید، مردم ایمان خود را به حقیقت از دست داده‌اند. دیگر مهم نیست آمریکا باشد یا انگلیس یا شوروی. در حالی که پنجاه سال پیش آدم‌ها ممکن بود برای همین‌ها دست ‌به‌ یقه شوند. هان می‌گوید این ویروس دارد ما را بیچاره می‌کند. از مفهوم دیگری هم استفاده می‌کند که در فارسی فکر کنم «یاوه» (bullshit) ترجمه شده. می‌گوید شما یا راست می‌گویید‌ یا می‌دانید راست چیست و خلافش را می‌گویید و این دروغ‌گفتن است. ولی یادتان باشد وقتی فردی دروغ می‌گوید، مسئولیتش را می‌پذیرد. فردی که دروغ می‌گوید می‌داند راست چیست، پس هنوز به حقیقت ایمان دارد. مثالش آدولف هیتلر است. می‌گوید هیتلر دروغگوی عجیبی بود و دروغ برای اینکه کار کند، باید بزرگ باشد. از «ریشه‌های توتالیتاریسمِ» هانا آرنت نقل می‌کند و می‌گوید هیتلر به حقیقت ایمان داشت، حقیقت را برای اهدافش تغییر می‌داد و بارها در کتاب «نبرد من» راجع به نگهبانان حقیقت و حقیقت‌گویی صحبت کرده است. بعد هیتلر را با ترامپ مقایسه می‌کند و می‌گوید ترامپ چیز دیگری است. ترامپ دروغ نمی‌گوید، راست هم نمی‌گوید، یک چیزی این وسط است. ما ایرانی‌ها هم این را داریم. انگلیسی‌ها به این می‌گویند «bullshit». هان می‌گوید کسی که یاوه می‌گوید پایش نمی‌ایستد. ترامپ می‌گوید امروز می‌زنم، فردا نمی‌زنم، پس‌فردا نابود می‌کنم... اصلا چه اهمیتی دارد، ما یک چیزی گفتیم! هان می‌گوید از بین رفتن روحیه حقیقت‌جویی باعث می‌شود شاکله جامعه به هم بریزد. اینجا به جمله نیچه برمی‌گردد که «حقیقت یک ساخت اجتماعی است که انسجام جامعه را حفظ می‌کند» و این را هابرماس و آرنت هم می‌گویند. هان می‌گوید اگر من و شما و دیگری بر سر حقیقتی با هم اتفاق‌نظر نداشته باشیم، اصلا نمی‌توانیم گفتمان داشته باشیم و عصر این اتفاق در حال سپری‌شدن است. مثلا زمانی کتابی منتشر می‌شود و شما به‌عنوان نظام حاکم خوشت نمی‌آید و سانسورش می‌کنید. این یک دروغ است. اما زمانی کتابی منتشر می‌شود، 10 تا کتاب دیگر هم منتشر می‌شود، هر کدام هم یک چیزی می‌گوید، یکی نصفه می‌گوید، یکی چیزی نمی‌گوید، همه هم با یک عنوان. دیگر اصلا حقیقتی وجود ندارد که بخواهید قلبش کنید. به همین دلیل اسم این فصل «بحران حقیقت» است. هان می‌گوید حقیقت دارد مرجعیتش را از دست می‌دهد و این را یکی از تهدیدهای بزرگ دموکراسی در آینده می‌بیند. اینجا هم به ریشه‌های اخبار جعلی می‌پردازد، هم به ریشه‌های آدرس عوضی یا اطلاعات غلط و هم به مفهومی به‌عنوان خودارجاعی. یعنی وقتی شما حقیقتی نداری که خودت را با آن مقایسه کنی و بفهمی اشتباهی، مرجعت خودت می‌شوی. پدیده‌ای به اسم «حباب فیلتر»، به این معنا که تو جهان را کم‌‌کم فیلتر می‌کنی و فقط چیزهایی را که دوست داری در اکسپلورت می‌بینی‌ و این امر خودارجاعی را تجدید می‌کند. هان مفهوم «قبایل دیجیتال» و «فرقه خویشتن» را هم مطرح می‌کند، یعنی شما کم‌کم در تکرار خودتان به فرقه خودتان می‌رسید. من زمانی که این کتاب را دست گرفتم متوجه شدم چقدر نظام سیاسی و فکر سیاسی اطرافم را نفهمیده‌ام و بعد تازه متوجه شدم روش‌های هم‌چنگ‌شدن با این سیستم چقدر پیچیده‌تر است.

 با این اوصاف، گویا اگر قرار باشد مبارزه‌ای صورت بگیرد دیگر از شکل مبارزه کلاسیک یا شکل آرمانگرای قبلی خبری نیست. و اگر سازوکار اینفوکراسی یا جامعه جدید را درک نکنیم نمی‌توانیم شکلی از مبارزه‌ برای دستیابی به دموکراسی را طراحی کنیم.

هان می‌گوید لایک، خیال هر انقلابی را در نطفه خفه می‌کند. در ۱۹۷۰ و زمان جنگ ویتنام، مردم می‌خواهند در آمریکا اعتراض کنند. در میلواکی و شیکاگو کهنه‌سربازان جنگ ویتنام در خیابان هستند و دارند با پلیس کتک‌کاری می‌کنند. اما در سال ۲۰۱۶، طبق مطالعات هر بار که ترامپ یک چرندی گفته، تعداد کلیک‌ها زیاد شده است. یعنی مردم عصبانی می‌شوند و می‌روند لایک و هیت می‌کنند. هر بار که ترامپ حرف می‌زده یا توییت می‌کرده، کلیک‌ها بیشتر می‌شده. درواقع مبارزه را در قالب کلیک گذاشته‌اند. اتفاقا به این معناست که وقتی شرایط بحرانی می‌شود، نباید اینترنت را ببندی، باید بازش کنی، چون این نیروی جنبشی اعتراضی را هدایت می‌کنی. اینها کارهای رژیم اطلاعات است. پس آن مبارزی که به خیابان می‌‌رفته و چرخه تولید-مصرف کاهش پیدا می‌کرده و سلطه به خطر می‌افتاده، حالا فقط کلیک می‌کند. چه چیزی بهتر از این! با کلیک‌کردنش هم برای تو دیتا تولید می‌کند؛ چون تو می‌دانی کجا می‌رود و می‌توانی بعدا این دیتا را بفروشی. الان اربابان فئودال ما گوگل، آمازون و اینستاگرام هستند. در عین حال هیچ ارتباطی با دیگری برقرار نمی‌شود. به همین دلیل، «دیگری» یکی از مفاهیم بسیار مهم هان است.

 اگر بخواهیم راهکار جدیدی پیدا کنیم، در فضایی که الان به وجود آمده، فضای لایک و اینستاگرام که شکلی از حقیقت از بین رفته و حتی هیچ‌انگاری دیگر هیچ‌انگاری‌ای نیست که نیچه در موردش سخن می‌گفت، چطور می‌توان جریان‌های اجتماعی را به پویایی و تحرک واداشت. منظورم صرفا انقلاب نیست، حتی جریان‌های فرهنگی و فکری را مدنظر دارم. آیا همین سازوکاری که وجود دارد نمی‌تواند ضد خودش عمل کند؟

راستش من جواب جامعی ندارم، ولی می‌دانم هر رویکردی باید خودش را برای درد آماده کند و دست از دردگریزی بردارد؛ دقیقا موضوعی که کتاب «جامعه تسکینی» مطرح می‌کند. حتی دموکراسی تسکینی را مطرح می‌کند. دموکراسی‌ای که مثالش آنگلا مرکل است که می‌گوید یک کاری می‌کنیم که همه راضی باشند! هان جمله زیبایی دارد که می‌گوید «درد، مامای امر نو است». اگر امر نو بخواهید، درد دارد. اگر کسی بخواهد این مورد را درک کند، «جامعه تسکینی» کتاب خوبی است.

 به‌عنوان پایان‌بندی برای بحث اینفوکراسی، باری که عصر جدید بر دوش انسان می‌گذارد بار سنگینی است، ولی بحث‌های خود ما هم به این بار اضافه می‌کند. بالاخره تکلیف بشر امروزی در این شرایط چیست؟ انگار همه مسئولیت‌ها بر گردن انسان افتاده و تنها انسان است که مسئول موفقیت‌ها و عدم موفقیت‌هایش است.

هان کتابی به اسم «جامعه فرسودگی» دارد که در آن کتاب درباره این موضوع صحبت می‌کند که بشر امروز می‌خواهد چند کار را با هم انجام بدهد؛ می‌خواهد هم مبارزه کند، هم بچه بزرگ کند، هم پول سهام و بیت‌کوینش بیشتر شود، هم بتواند محتوا تولید کند و... . هان از مفهومی با عنوان «زمان‌مندی» استفاده می‌کند و می‌گوید ما دیگر هیچ کاری را کامل انجام نمی‌دهیم، درونش نیستیم و حضورمان در آن لحظه کامل نیست. مدام می‌خواهیم چند کار را با هم انجام دهیم و هم‌زمان چندین دستاورد داشته باشیم؛ چون خودمان را در جامعه دستاورد یا جامعه بهره‌وری می‌بینیم. یعنی فکر می‌کنیم ارزش ما به این است که بهره‌وری و دستاورد بیشتری داشته باشیم. و حتی اگر اینها را نداشته باشیم شروع می‌کنیم خودمان را کتک می‌زنیم. شب موقع خواب فکر می‌کنیم چرا من آلمانی یاد نگرفتم، چرا پاسپورت کانادایی نگرفتم، چرا آلفارومئو نخریدم! هر شب باید به خودت جواب بدهی. هان یک بدیل معرفی می‌کند و می‌گوید یک دوستانگی وجود دارد که ما یادمان رفته است. نئولیبرالیسم طوری این دوستانگی را شسته و کنار زده و به‌عنوان عقب‌ماندگی اسم‌گذاری کرده که ما اصلا یادمان رفته پدربزرگ ما صبح می‌رفت چاه می‌کند، ناهارش را می‌خورد، چرت می‌زد، نمازش را می‌خواند، بعد به قهوه‌خانه می‌رفت، قلیانی چاق می‌کرد و طبیعت را نگاه می‌کرد. همین‌طوری زندگی می‌کرد و بعد هم می‌مرد و قرار هم نبود در زندگی‌اش جایزه نوبل بگیرد. این انتظار از او نبود که حتما پاسپورت سوئدی در جیبش باشد. خیلی هم زندگی آرامی داشت. هان عناصر آرامش و دوستانگی را از شرق می‌آورد و می‌گوید فراموش شده‌اند. کنار همه اینها آدم می‌تواند روی یک یا دو کار تمرکز کند. هان در کتاب «جامعه تسکینی» مبحثی به نام «اضطرار خوشبختی» را مطرح می‌کند. این اصرار که ما باید خوشبخت شویم. از نگاه ما، تعریف خوشبختی هم همان چیزی است که دیزنی گفته و در «سیندرلا» دیده‌ایم. هان می‌گوید این اضطرار به وجود آمده و برای اینکه بتوانیم در کنار طبیعت با آرامش زندگی کنیم، انتظارات محدودی داشته باشیم و انسان را با ظرفیت‌های خودش بپذیریم، ابزارها را از ما گرفته است. شما می‌توانید کار سیاسی کنید، با تمام پیچیدگی‌هایش هم کار سیاسی کنید، اما لازم نیست در زندگی‌تان همه کاری انجام بدهید. هان به‌شدت روی آرامش و دوستانگی تکیه می‌کند و کتابی با این مضمون دارد. جذابیت هان این است که یک‌سری بدیل برای درمان معضلاتی دارد که در اینفوکراسی مطرح می‌کند و خیلی از این بدیل‌ها از سنت خود ما می‌آید. هان یک تکه‌چوب از درخت نخلی را که رعدوبرق سوزانده، در کیف پولش نگه می‌دارد. خودش در انتهای کتاب «نااشیا» می‌گوید فکر می‌کنم این تکه‌چوب از من محافظت می‌کند. ما اینها را داشتیم، ولی یک‌ جایی این فرهنگ غربی و نئولیبرالیسم و اضطرار اینکه من باید فالوور زیاد داشته باشم و بدرخشم، آمده و اینها را کنار زده و از ما یک انسان مضطرب، ناآرام، فرسوده، افسرده و گاهی خودشیفته ساخته است.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.