نگاهی از درون به جشنواره هنرهای تجسمی
12سالگی
12سالگی عمرِ آدمها با خانهای كه 12 سال از پروانه ساختش گذشته و رفاقتی كه 12 سال از اولین ملاقاتش میگذرد، تفاوت دارد. مثلا پسربچههای 12ساله، هنوز مرد نشدهاند؛ اما خانهای كه بیش از 10 سال از عمرش گذشته، كلید و پریزهایش لق میشوند و دیگر سقفش سفید نیست.
دوده بخاری كدرش میكند و دستکم دو دست نقاشی و دستیكشیدن به سر و رویش را میطلبد.
موجودات 12ساله، شبیه هم نیستند.
مثلا همین «جشنواره» شبیه پسربچههایی است كه از یك سو با كوچكتر از خودش بازی نمیكند و از طرفی دیگر، زورش به بزرگترها نمیرسد! از سویی، سر و شكل گرفته و از سویی كفشهای سابق، برایش كوچك شده است. قد و قامت جدید، كفش نوتر و بزرگتر و محكمتر میخواهد. سال پیش، «جشنواره» فكر كرد بزرگتر شده و باید تغییر كند. رفقای بیشتر، همبازیهای بیشتر و زمین بزرگتر.
هنرهای تجسمی، خانوادهاش بزرگ است و جمعشدنشان زیر یك سقف، حیاط و ایوان بزرگ میخواهد. زمینی كه جا برای همگان باشد. هنر ِایران، زیاد به خود جشنواره دیده است. خیلی زیاد... ؛ اما جشنوارههایی كه دو، سه دهه از عمرشان گذشته باشد، كماند، آن هم عمدتا مربوط است به اهالی تئاتر و سینما و موسیقی. وقتی قصه میرسد به هنرهای تجسمی- با چنین عمر و قدمتی- دیگر یا اصلا جشنواره نداریم یا كم داریم و سؤال مهم اینكه مگر عمر نقاشی و خوشنویسی و سرامیك، كمتر است از سینما؟ واضح است كه كمتر نیست. نه در این مرز و بوم و نه در اقصا نقاط كره خاكی.
به همین خاطر است كه عمر شناسنامهای برخی بیینالها و جایزههای هنر (در معنای خاص آن هنرهای تجسمی) 116ساله است! خیال میكنم باید دوباره برگردیم و روایت همه این سالها را از نو بخوانیم و مرور كنیم. اینكه چرا هر وقت و هر كس خواست كاری در عرصه هنر انجام دهد، اولین چیز، جشنواره به ذهنش رسید. تركیبی سهضلعی از فراخوان و داوران و برندگان و سال بعد یا دو سال بعد، تمام شد و راستی چقدر داریم از این جشنوارههای سه، چهارساله كه هرگز پایشان به مدرسه نرسید!
میدانید چرا؟
لابد به خاطر آنكه سالهای بعد اراده كافی برای جشنگرفتن آن هنر باقی نمانده بود. لابد به خاطر اینكه از چهار نفر تصمیمگیرنده و برگزاركننده، بینشان انشقاق افتاد و هر چهار نفر فكر كردند نظر خودشان درستتر است و برای همین رفتند و چهار جشنواره دیگر به دنیا آوردند و برای هركدام اسمی گذاشتند و شناسنامه جداگانه گرفتند.
شاید به خاطر اینكه آن سال كه جشنواره متولد شد، یك نفر، خرج و مخارجش را برعهده گرفت و سال بعد، كسی حضانتش را قبول نكرد.
شاید به خاطر اینكه فكر كردیم عمر جشنواره شبیه گلهای پامچال است كه یك ماه قبل ِنوروز جوانه میزند، زرد و سرخیاش را هدیه میكند و بعد عید، گلدان میماند و خاكی تكیده و خشک.
شاید به این خاطر كه فكر نكردیم بذری كه دیگران كاشتند، هر سال و هر روز مراقبت میخواهد و قرار است درخت گردو شود و سالهای سال، میوه دهد و سایه بگستراند.
جشنواره تجسمی فجر هم از این قاعده مستثنا نیست. با تمام نوجوانی و امیدش به آینده، حالا و در 12سالگی میخواهد روی پای خود بایستد و آیندهاش را انتخاب كند و مسیرش را ادامه دهد و این انتخاب، ساده نیست.
هركدام از اتفاقاتی كه سال ٩٨ در فضای عمومی جامعه افتاد و گاهی فقط نیش و كنایه و تمسخرها كافی بود تا او را از ادامه راه باز دارد و او را پی كار و باری دیگر بفرستد؛ اما انگار این جوان پر از سؤال و سودای هنر، باز هم تاب آورد.
برخاست و خاك لباسهایش را تكاند و بند كفشهایش را سفتتر كرد. گفته بود 12سالگی عمر آدمها با خانهای كه 12 سال از پروانه ساختش گذشته و رفاقتی كه 12 سال از اولین ملاقاتش میگذرد، تفاوت دارد.
رفقایی كه 12 سال از دوستیشان میگذرد، دیگر دوست نیستند، خویشاند، برادرند، كوهاند برای تكیهكردن. جشنواره هنرهای تجسمی 12ساله، اگر قهر و كنایه داشت، آشتی هم داشت. رفاقت هم داشت و تصویر دوستانی كه تاب افتادن رفقایشان و زمینخوردن هنر را نداشتند، قاب كرد.
جشنواره تمام شد، تكتك تابلوها را آوردند پایین و برگرداندند به خالقش؛ ولی تصویر آن «رفاقت» ماند روی دیوار دوازدهم. شاید برای همیشه.
12سالگی عمرِ آدمها با خانهای كه 12 سال از پروانه ساختش گذشته و رفاقتی كه 12 سال از اولین ملاقاتش میگذرد، تفاوت دارد. مثلا پسربچههای 12ساله، هنوز مرد نشدهاند؛ اما خانهای كه بیش از 10 سال از عمرش گذشته، كلید و پریزهایش لق میشوند و دیگر سقفش سفید نیست.
دوده بخاری كدرش میكند و دستکم دو دست نقاشی و دستیكشیدن به سر و رویش را میطلبد.
موجودات 12ساله، شبیه هم نیستند.
مثلا همین «جشنواره» شبیه پسربچههایی است كه از یك سو با كوچكتر از خودش بازی نمیكند و از طرفی دیگر، زورش به بزرگترها نمیرسد! از سویی، سر و شكل گرفته و از سویی كفشهای سابق، برایش كوچك شده است. قد و قامت جدید، كفش نوتر و بزرگتر و محكمتر میخواهد. سال پیش، «جشنواره» فكر كرد بزرگتر شده و باید تغییر كند. رفقای بیشتر، همبازیهای بیشتر و زمین بزرگتر.
هنرهای تجسمی، خانوادهاش بزرگ است و جمعشدنشان زیر یك سقف، حیاط و ایوان بزرگ میخواهد. زمینی كه جا برای همگان باشد. هنر ِایران، زیاد به خود جشنواره دیده است. خیلی زیاد... ؛ اما جشنوارههایی كه دو، سه دهه از عمرشان گذشته باشد، كماند، آن هم عمدتا مربوط است به اهالی تئاتر و سینما و موسیقی. وقتی قصه میرسد به هنرهای تجسمی- با چنین عمر و قدمتی- دیگر یا اصلا جشنواره نداریم یا كم داریم و سؤال مهم اینكه مگر عمر نقاشی و خوشنویسی و سرامیك، كمتر است از سینما؟ واضح است كه كمتر نیست. نه در این مرز و بوم و نه در اقصا نقاط كره خاكی.
به همین خاطر است كه عمر شناسنامهای برخی بیینالها و جایزههای هنر (در معنای خاص آن هنرهای تجسمی) 116ساله است! خیال میكنم باید دوباره برگردیم و روایت همه این سالها را از نو بخوانیم و مرور كنیم. اینكه چرا هر وقت و هر كس خواست كاری در عرصه هنر انجام دهد، اولین چیز، جشنواره به ذهنش رسید. تركیبی سهضلعی از فراخوان و داوران و برندگان و سال بعد یا دو سال بعد، تمام شد و راستی چقدر داریم از این جشنوارههای سه، چهارساله كه هرگز پایشان به مدرسه نرسید!
میدانید چرا؟
لابد به خاطر آنكه سالهای بعد اراده كافی برای جشنگرفتن آن هنر باقی نمانده بود. لابد به خاطر اینكه از چهار نفر تصمیمگیرنده و برگزاركننده، بینشان انشقاق افتاد و هر چهار نفر فكر كردند نظر خودشان درستتر است و برای همین رفتند و چهار جشنواره دیگر به دنیا آوردند و برای هركدام اسمی گذاشتند و شناسنامه جداگانه گرفتند.
شاید به خاطر اینكه آن سال كه جشنواره متولد شد، یك نفر، خرج و مخارجش را برعهده گرفت و سال بعد، كسی حضانتش را قبول نكرد.
شاید به خاطر اینكه فكر كردیم عمر جشنواره شبیه گلهای پامچال است كه یك ماه قبل ِنوروز جوانه میزند، زرد و سرخیاش را هدیه میكند و بعد عید، گلدان میماند و خاكی تكیده و خشک.
شاید به این خاطر كه فكر نكردیم بذری كه دیگران كاشتند، هر سال و هر روز مراقبت میخواهد و قرار است درخت گردو شود و سالهای سال، میوه دهد و سایه بگستراند.
جشنواره تجسمی فجر هم از این قاعده مستثنا نیست. با تمام نوجوانی و امیدش به آینده، حالا و در 12سالگی میخواهد روی پای خود بایستد و آیندهاش را انتخاب كند و مسیرش را ادامه دهد و این انتخاب، ساده نیست.
هركدام از اتفاقاتی كه سال ٩٨ در فضای عمومی جامعه افتاد و گاهی فقط نیش و كنایه و تمسخرها كافی بود تا او را از ادامه راه باز دارد و او را پی كار و باری دیگر بفرستد؛ اما انگار این جوان پر از سؤال و سودای هنر، باز هم تاب آورد.
برخاست و خاك لباسهایش را تكاند و بند كفشهایش را سفتتر كرد. گفته بود 12سالگی عمر آدمها با خانهای كه 12 سال از پروانه ساختش گذشته و رفاقتی كه 12 سال از اولین ملاقاتش میگذرد، تفاوت دارد.
رفقایی كه 12 سال از دوستیشان میگذرد، دیگر دوست نیستند، خویشاند، برادرند، كوهاند برای تكیهكردن. جشنواره هنرهای تجسمی 12ساله، اگر قهر و كنایه داشت، آشتی هم داشت. رفاقت هم داشت و تصویر دوستانی كه تاب افتادن رفقایشان و زمینخوردن هنر را نداشتند، قاب كرد.
جشنواره تمام شد، تكتك تابلوها را آوردند پایین و برگرداندند به خالقش؛ ولی تصویر آن «رفاقت» ماند روی دیوار دوازدهم. شاید برای همیشه.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.