نگاهی به معادلات سیاست خارجی در گفتوگوی «شرق» با مهدی ذاکریان:
نیازمند گفتوگوهای جدی، مستقیم و واقعی هستیم
استاد دانشگاه و تحلیلگر ارشد حوزه بینالملل گفت: آنچه امروز بیش از هر چیز مورد نیاز است، گفتوگوهای جدی، مستقیم و واقعی است. مدلی که در آن کشوری ثالث صرفا پیامها را میان دو طرف جابهجا کند، نمیتواند جایگزین یک مذاکره واقعی باشد. اینکه اسلامآباد، دوحه یا هر پایتخت دیگری پیام ببرد و پیام بیاورد، بیش از آنکه در خدمت حل ریشهای اختلافات باشد، معمولا در چارچوب تأمین منافع همان میانجیها و متحدان منطقهای آنها تعریف میشود.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
با توجه به تحولات و معادلاتی که در شرایط کنونی شکل گرفته است، برخی تحلیلگران بر این باورند که فضای سیاست خارجی ایران و آمریکا بیش از هر زمان دیگری به یک تصمیم سیاسی در بالاترین سطح نیاز دارد و دستیابی به یک تفاهم اولیه را در گرو امضای دونالد ترامپ میدانند. در مقابل، گروهی دیگر با استناد به پیچیدگیهای فزاینده منطقهای، شکافهای عمیق راهبردی و روندهای جاری، چشمانداز روشنی برای توافق یا حتی شکلگیری یک تفاهم ابتدایی میان تهران و واشینگتن متصور نیستند. از نگاه آنان، اختلافات موجود به مراتب فراتر از آن است که با یک تصمیم یا امضای سیاسی برطرف شود.
در چنین شرایطی، این پرسش اساسی مطرح میشود که ارزیابی از وضعیت کنونی چیست؟ آیا واقعا دو طرف تنها یک امضا تا رسیدن به تفاهم فاصله دارند، یا آنچه امروز مشاهده میشود، نشانه استمرار و تعمیق اختلافاتی است که همچنان مانع از دستیابی به یک توافق پایدار و معنادار خواهد بود؟ پاسخ به این پرسش و سوالاتی از این دست، محور گفتوگویی با مهدی ذاکریان، استاد دانشگاه و تحلیلگر ارشد حوزه بینالملل، است که در ادامه میخوانید.
***
*با توجه به تحولات و معادلاتی که در شرایط کنونی شکل گرفته است، برخی معتقدند فضای سیاست خارجی تنها به یک امضا و مشخصا امضای دونالد ترامپ برای دستیابی به یک تفاهم اولیه نیاز دارد. در مقابل، گروهی دیگر با توجه به روندهای پیش رو، چشمانداز مثبتی برای حصول توافق و حتی تفاهم اولیه بین تهران و واشینگتن متصور نیستند. ارزیابی شما از وضعیت کنونی چیست؟ آیا واقعا تنها یک امضا تا رسیدن به تفاهم فاصله داریم؟
من تنها میتوانم این نکته را عرض کنم که آنچه امروز از دسترس دور به نظر میرسد، تأمین منافع ملی ایران است. به بیان دیگر، ما با تحقق منافع ملی کشور فاصله قابل توجهی داریم.
*یعنی شما دارید توپ بلاتکلیفی امروز در سیاست خارجی را در زمین خودمان میاندازید؟
پیش از آغاز جنگ نیز بارها مطرح کرده بودم که آقای ترامپ در پی آن است که یا ایران را به تسلیم وادار کند یا زمینه را برای وقوع جنگ فراهم سازد؛ یعنی از ابتدا دو گزینه «جنگ» یا «تسلیم کامل ایران» را دنبال میکرد. اکنون اما باید گفت که ایالات متحده و اسرائیل هر دو مسیر را به طور همزمان در پیش گرفتهاند؛ هم جنگ را دنبال کردهاند و هم هدف تسلیم کامل ایران را. از این منظر، تعللی که از سوی ترامپ مشاهده میشود، به موضوعی بازمیگردد که همواره در ذهن او یک اولویت ثابت و دائمی بوده است و آن، امنیت اسرائیل است. در واقع، این تنها نقطه اشتراکی است که میان دموکراتها و جمهوریخواهان نوعی اجماع درباره آن وجود دارد. افزون بر این، بسیاری از بازیگران مهم نظام بینالملل از چین و روسیه گرفته تا اروپا و حتی کشورهای منطقه، نهتنها مخالفتی جدی با این موضوع ندارند، بلکه در مواردی بر اهمیت آن نیز تاکید میکنند که امنیت اسرائیل باید مورد توجه قرار گیرد.
از همین رو، اگر از یک سو میبینید که ترامپ از توافق سخن میگوید و این تصور را ترویج میکند که دستیابی به توافق بهزودی امکانپذیر است، از سوی دیگر هنگامی که با بازیگران اصلی منطقه، از جمله ترکیه، امارات، عربستان سعودی و کویت، بهصورت همزمان گفتوگو میکند، از آنان میخواهد که روند نهاییسازی «پیمان ابراهیم» را نیز پیش ببرند. حتی در مواضع رسانهای خود نیز مطرح میکند که اگر ایران به این پیمان بپیوندد، اتفاقی شگفتانگیز رقم خواهد خورد.
بنابراین، این تعللها و دست نگه داشتنها را باید در چارچوب این ملاحظه تحلیل کرد که ترامپ تا چه اندازه میتواند امنیت و بقای اسرائیل را نیز تضمین کند و آن را به دستاوردی کامل در جنگی که آغاز شده و نیز در توافقی که از منظر او نوعی تسلیمنامه تلقی میشود، تبدیل سازد. به همین دلیل، هر چند اکنون از توافق سخن میگوید، اما ممکن است پس از نهایی شدن آن، چنین روایت کند که توانسته است سایر مؤلفههای مورد نظر خود را نیز از ایران اخذ کند و به تعبیر خودش، فرآیند تسلیم را تکمیل سازد.
*اگر معتقدید دولت ترامپ همزمان دو هدفِ «تسلیم ایران» و «جنگ» را دنبال میکرده است، آیا میتوان نتیجه گرفت که جنگ اخیر اساسا اجتنابناپذیر بوده است؟ همچنین اگر در آینده نیز درگیری جدیدی رخ دهد، آیا آن را باید مستقل از رفتار ایران در مذاکرات و صرفنظر از نوع عملکرد تهران در گذشته و حال ارزیابی کرد؟
بله. ببینید ایران در جنگ تحمیلی با عراق تا زمان آزادسازی خرمشهر، با یک برنامهریزی و عملکرد موفق پیش رفت؛ زیرا بر این اصل تاکید داشت که تجاوز و توسل به زور محکوم است و در برابر آن، دفاع مشروع حق هر کشور محسوب میشود. همین رویکرد سبب شد ایران دستاوردهای مهمی کسب کند. در شرایط کنونی نیز اگر ایران بتواند سیاست خارجی خود را بر محور منافع ملی بازتعریف کند، نخستین گام آن بازگشت به مردم و دلجویی در قبال بیمهریها، فشارها در حوزههای مختلف، از مسائل معیشتی گرفته تا برخورد با اعتراضات سیاسی است که طی سالهای گذشته رخ داده است. به بیان دیگر، کشور نیازمند آشتی ملی و تقویت انسجام اجتماعی است. گام دوم، توجه به مطالبات و خواستههای مردم در حوزههای راهبردی کشور است. برای نمونه، تنگه هرمز از پیش از انقلاب تاکنون یکی از مهمترین مزیتهای ژئوپلیتیکی و راهبردی ایران بوده است. پرسش این است که چگونه میتوان بیشترین بهره را از این موقعیت استراتژیک به نفع مردم ایران به دست آورد؟ یک رویکرد آن است که بر مبنای تقابل عمل شود؛ یعنی تهدید به بستن تنگه یا استفاده از ابزارهای نظامی. اما رویکرد دیگر، همکاری و مشارکت سازنده است. در این نگاه، ایران میتواند با ایفای نقش در تامین امنیت و ثبات منطقهای و بینالمللی، از مزایای این موقعیت راهبردی بهرهمند شود. جامعه بینالمللی نیز باید توجه داشته باشد که ناامنی در منطقه، زیان مشترکی برای همه کشورها به همراه دارد و آثار آن محدود به یک کشور یا یک منطقه خاص نخواهد بود. در نتیجه، اگر ایران با تکیه بر مردم، توجه به اولویتهای ملی و بهرهگیری از ظرفیتهای راهبردی خود حرکت کند، میتواند پس از جنگ اخیر تصویری تازه، سازنده و مثبت از خود به جامعه بینالمللی ارائه دهد؛ تصویری که بر همکاری، ثبات و تأمین منافع ملی ایرانیان استوار باشد.
*ولی اکنون کشور در وضعیتی میان جنگ و صلح قرار دارد؛ شرایطی که میتوان آن را نوعی وضعیت اضطراری توصیف کرد. در چنین فضایی، آیا فرصت و امکان لازم برای تحقق آشتی ملی، اصلاحات داخلی و اقداماتی که به آنها اشاره کردید وجود دارد؟ زیرا به نظر میرسد این تحولات معمولا در شرایط باثبات و در دورههای صلح پایدار امکان تحقق بیشتری دارند.
برداشت تصمیمگیران دو طرف نیز تا حد زیادی همین است؛ یعنی آنها معتقدند که شرایط کنونی از ثبات و آمادگی لازم برای پرداختن به مسائل بنیادین برخوردار نیست. از این رو، تلاش میکنند توافقات خود را نه بر مبنای اهداف ایجابی، بلکه بر پایه موارد سلبی و آنچه نمیخواهند، تنظیم کنند. به عبارت دیگر، آمریکاییها بر آنچه نمیخواهند تاکید میکنند و ایرانیها نیز بر مواردی که مطلوبشان نیست. در نتیجه، طرفین میکوشند بر محور «نخواستنها» به تفاهم برسند. برای مثال، ایران نمیخواهد در وضعیت محاصره قرار گیرد و آمریکا نیز نمیخواهد تنگه هرمز بسته شود. بنابراین ممکن است توافقی شکل گیرد که بر اساس آن، تنگه هرمز باز بماند و همزمان فشارها و محاصره کاهش یابد.
اما تجربه نشان میدهد توافقهایی که صرفا بر پایه رفع نگرانیهای متقابل و نه بر اساس اهداف مشترک و پایدار شکل میگیرند، معمولا موقتی و شکننده هستند. در عین حال، نگرانی اصلی اینجاست که آمریکا در همین چارچوب نیز مطالباتی فراتر را دنبال میکند. یکی از این مطالبات آن است که ایران در موقعیتی ضعیف و وابسته قرار گیرد؛ موقعیتی که امکان کنش مستقل و قدرتمند را از دست بدهد. به بیان دیگر، این نگرانی وجود دارد که هر زمان آمریکا یا اسرائیل اراده کنند، بتوانند بار دیگر منطقه را وارد بحران کنند یا دست به اقدام نظامی بزنند؛ در حالی که ایران هنوز فرصت نیافته باشد مشکلات اقتصادی، وضعیت معیشتی و انسجام ملی را ترمیم کند. این دقیقا همان خطری است که میتواند برای ایران بسیار پرهزینه باشد. ایران با آسیبهای جدی ناشی از جنگ و فشارهای اقتصادی مواجه است. خسارت به بخشهای صنعتی، افزایش بیکاری، فشارهای معیشتی، تورم و نگرانی نسبت به آینده، همگی میتوانند زمینهساز افزایش نارضایتی اجتماعی شوند. بنابراین، اگر بخواهیم وضعیت داخلی دو کشور را نیز در محاسبات خود لحاظ کنیم، باید بپذیریم که شرایط دو طرف یکسان نیست.
*اگر روند تحولات را از مقطع تهدید به حمله به تأسیسات انرژی ایران تا برقراری آتشبس و سپس آغاز گفتوگوهای اسلامآباد دنبال کنیم، به نظر میرسد مسیر قابل توجهی طی شده است. در مقطعی گفته میشد هدف، دستیابی به یک توافق جامع است؛ اما اکنون سخن از «تفاهم اولیه» به میان میآید و به نظر میرسد مسائل اصلی به مراحل بعدی موکول شدهاند. آیا میتوان گفت که طرفین در حال بازگشت گامبهگام به نقطه آغاز هستند و عملا با نوعی توافق دو مرحلهای مواجه شدهایم؟
اگر آمریکاییها به این جمعبندی میرسیدند که ایران آماده پذیرش کامل خواستههای آنان است، طبعا به دنبال یک توافق جامع میرفتند؛ توافقی که از منظر آنان به معنای تسلیم کامل ایران در حوزههای مختلف، از جمله برنامه هستهای و سایر مسائل مربوط به تنگه هرمز و... در چنین شرایطی، آنها میتوانستند مدعی شوند جنگی را آغاز کردهاند که به یک پیروزی کامل منتهی شده است. اما هنگامی که پس از جنگ مشخص میشود توافق مورد نظر بر مبنای خواستههای حداکثری و تسلیم مطلق طرف مقابل تنظیم نخواهد شد و کشوری که مورد حمله بوده همچنان خواهان دریافت امتیازاتی است، طرف آغازکننده جنگ ناگزیر به بازگشت به نقاط مشترک و حداقلی میشود؛ یعنی همان مواردی که دو طرف فعلا بر سر آنها اختلاف بنیادین ندارند. اینکه چرا از ایده «توافق جامع» به سمت یک تفاهم محدودتر حرکت میشود، به این دلیل است که کشوری که جنگ را آغاز کرده، آتشبس را اعلام کرده و در ابتدا از توافق جامع سخن گفته است، به این نتیجه میرسد که اگر نظام سیاسی طرف مقابل را در وضعیت کنونی رها کند، به مرور زمان ضعفها و ناتوانیهای آن افزایش خواهد یافت و نه توانمندیهایش.
حتی اگر توافقی نیز حاصل شود و آن توافق از استحکام قابل توجهی برخوردار باشد، به محض آنکه قدرت هژمون احساس کند روند همکاریها یا جهتگیریهای طرف مقابل با خواستههایش فاصله گرفته است، مجددا فشارها آغاز خواهد شد. این موضوع صرفا درباره ایران صدق نمیکند، بلکه در مورد بسیاری از کشورها نیز قابل مشاهده است.
برای نمونه، روابط اروپا و آمریکا را در نظر بگیرید. دشوار است بتوان روابطی نزدیکتر از این اتحاد سنتی را در نظام بینالملل یافت؛ اتحادهایی که حتی در قالب ساختارهایی مانند سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) نیز نهادینه شدهاند. با این حال، هر جا که تبعیت کامل از قدرت مسلط شکل نگیرد، فشارها و تهدیدها نیز ظاهر میشوند. نمونه دیگر، روابط اقتصادی آمریکا و چین است. چین یکی از بزرگترین شرکای تجاری ایالات متحده محسوب میشود؛ اما هر گاه واشینگتن احساس کند که منافع چین در حال افزایش به شکلی است که میتواند به زیان موقعیت هژمونیک آمریکا تمام شود، موضوع تعرفههای سنگین تجاری و سایر ابزارهای فشار مطرح میشود. در مقابل، چین نیز معمولا تلاش میکند این تنشها را با خویشتنداری مدیریت کند. بنابراین، هنگامی که یک قدرت هژمون با متحدان سنتی و شرکای بزرگ اقتصادی خود چنین رفتاری دارد، نمیتوان انتظار داشت کشوری مانند ایران که دو بار هدف حمله قرار گرفته و اکنون صرفا بر سر برخی «نخواستنهای مشترک» به تفاهم رسیده است، از چنین فشارهایی مصون بماند.
از این منظر، تفاوت میان فضای مذاکرات گذشته و شرایط امروز را باید در چارچوب واقعیتهای سیاست بینالملل تحلیل کرد. متأسفانه در داخل ایران نیز گاه افرادی وجود دارند که این واقعیتها را نادیده میگیرند و بر اساس نوعی خوشبینی یا تصور پیروزی مطلق، این گزارهها را تکرار میکنند که چون ایران پیروز شده است، باید هم غرامت دریافت کند، هم امتیازات ویژه در حوزه تنگه هرمز به دست آورد و هم تمامی مطالبات خود را به طور همزمان محقق سازد. البته مطرح کردن خواستههای گسترده در مذاکرات، یکی از فنون شناختهشده مذاکره است و میتواند در مقاطعی کاربرد داشته باشد، اما خطر زمانی پدید میآید که این رویکرد جایگزین درک واقعیتهای موجود شود و تصمیمگیریها بر پایه تصورات غیرواقعبینانه صورت گیرد. دوری از واقعیت ممکن است به جای آنکه زمینه موفقیت در مذاکره را فراهم کند، شرایطی ایجاد کند که حتی امتیازات و فرصتهای موجود نیز از دست بروند. این همان خطری است که باید نسبت به آن هوشیار بود.
*وقتی شما معتقدید که آمریکا همزمان دو هدفِ «جنگ» و «تسلیم» را دنبال میکند، این پرسش مطرح میشود که اگر خودتان در جایگاه تصمیمگیران ایران بودید، چه راهکاری را در پیش میگرفتید؟ از سوی دیگر، به نظر میرسد «تسلیم» نه برای افکار عمومی، نه برای ساختار سیاسی و نه برای جامعه ایران گزینهای قابل پذیرش نیست. در چنین شرایطی چه باید کرد؟
به نظر من، آنچه امروز بیش از هر چیز مورد نیاز است، گفتوگوهای جدی، مستقیم و واقعی است. مدلی که در آن کشوری ثالث صرفا پیامها را میان دو طرف جابهجا کند، نمیتواند جایگزین یک مذاکره واقعی باشد. اینکه اسلامآباد، دوحه یا هر پایتخت دیگری پیام ببرد و پیام بیاورد، بیش از آنکه در خدمت حل ریشهای اختلافات باشد، معمولا در چارچوب تأمین منافع همان میانجیها و متحدان منطقهای آنها تعریف میشود. از این منظر، مذاکره واقعی آن است که نمایندگان حداکثری مردم ایران بتوانند در برابر طرفهای درگیر بنشینند و همه موارد اختلاف را بهصورت شفاف فهرست کرده و درباره آنها گفتوگو کنند. بنابراین معتقدم شیوه مذاکرات فعلی با آنچه میتوان یک مذاکره واقعی نامید، فاصله دارد. حتی نمیتوان انتظار داشت که این روند به دستاوردی در حد برجام منتهی شود. دلیل تأکید من بر این است که دونالد ترامپ به دنبال نوعی تسلیم است. در توافق برجام، ایران تسلیم نشده بود. ایران حق غنیسازی در سطح مشخصی را حفظ کرده بود، امکان نگهداری مقدار معینی از ذخایر هستهای را داشت، برخی تأسیسات حفظ شده بودند و در نهایت نیز مسیر خروج تدریجی پرونده ایران از شورای امنیت و رفع تحریمها پیشبینی شده بود. اما در شرایط فعلی، آنچه مطرح میشود بیش از آنکه یک توافق جامع و متوازن باشد، نوعی معامله محدود است که در آن بخشی از محدودیتها کاهش مییابد و در مقابل، برخی فشارها نیز برداشته میشود.
*ولی شرایط امروز به گونهای است که حتی برجام نیز برای بخشی از تصمیمگیران به یک آرزو تبدیل شده است؛ توافقی که زمانی مورد انتقاد قرار میگرفت، اما اکنون مطلوب به نظر میرسد. ارزیابی شما چیست؟
به نظر من، نهتنها برجام برای برخی به یک آرزو تبدیل شده، بلکه حتی توانایی متقاعد کردن جامعه بینالمللی برای حمایت از مواضع ایران نیز امروز به امری دشوار و مطلوب تبدیل شده است. واقعیت این است که در جریان جنگ، توسل به زور از سوی ایران صورت نگرفت، بلکه از سوی آمریکا و اسرائیل اعمال شد. با این حال، نهتنها قطعنامهای علیه متجاوزان صادر نشد، بلکه حتی پیشنویس جدیای نیز در شورای امنیت مطرح نشد. از این رو، موضوع تنها برجام نیست؛ بلکه توانایی اقناع جامعه بینالمللی و ایجاد اجماع جهانی نیز خود به مسئلهای مهم تبدیل شده است.