تابآوری در بحران
یکی از پرسشهای بنیادی جامعه این است که چه کسی قادر است دست به عمل بزند و دقیقتر آن که «توان عمل» دارد. جامعه به معنای واقعی در چنان وضعیت ویژهای قرار دارد که بعید است با نظریهپردازی کاری از پیش برود.
یکی از پرسشهای بنیادی جامعه این است که چه کسی قادر است دست به عمل بزند و دقیقتر آن که «توان عمل» دارد. جامعه به معنای واقعی در چنان وضعیت ویژهای قرار دارد که بعید است با نظریهپردازی کاری از پیش برود.
آنچه همه در ظاهر و باطن به آن اعتقاد دارند، این است که باید دست به عمل زد. این عملگرایی بدون پشتوانه نظری نشانگر روحیه ضدتئوریک است که در میان آحاد مردم و بیش از همه در میان طبقه متوسط، دولت، نخبگان و احزاب سیاسی هویداست. برآیند این رویکرد، نفرت و خشونت کلامی نسبت به نظریهپردازان و روشنفکران حاضر و غایب است. جامعه کنونی ایران به شکل اغراقآمیزی چنان با این طیفهای مختلف به زبان خصومت سخن میگوید که انگار در پی آن است تا آنان را قربانی مصیبتهای خود کند. این رویه در تاریخ ایران سابقه داشته است که مردم برای عبور از بحرانها دست به خشونت زده و بسیاری را قربانی کردهاند. یکی از رعبانگیزترین این قربانیان، الکساندر سرگییویچ گریبایدف، سفیرکبیر روسیه در تهران است.
مردم خشمگین از طعم تحقیر شکست و ازدستدادن بخشی از سرزمین خود و غرامت سنگینی که در عهدنامه ترکمانچای به آنان تحمیل شده بود، مترصد فرصتی بودند تا از بار تحقیری که بر دوش آنان سنگینی میکرد، خلاص شوند و این ممکن نبود مگر از طریق یک قربانی؛ گریبایدف، سفیر متکبر روس که ضمن موافقت با پناهندگی دو زن ارمنی مسلمانشده به سفارت روس که از زنان حرمسرای وزیر خارجه فتحعلیشاه بودند، شرایط را برای این مراسم آماده کرد. مردم با شمشیر، چاقو و دشنه به سفارت یورش بردند و بسیاری را به شکل فجیعی به قتل رساندند، ازجمله طراح قرارداد ترکمانچای گریبایدف. این حادثه اگرچه باز ایران را به لحاظ دیپلماتیک با دشواریهای فراوانی روبهرو کرد اما جامعه به زخم شکست و بار تحقیر خود التیام بخشید. آیا اینک این خشونت کلامی که بر سر روشنفکران، نخبگان و دلسوزان این کشور میبارد از همین جنس است؟ این گزاره درست باشد یا نباشد، در یک چیز کمتر میتوان تردید داشت که جامعه واکنش منفی به تئوری و نظریهپردازی روشنفکران دارد. جامعه منتظر عمل است و عمل یا باید از سوی حکومت شکل بگیرد یا از سوی بوروکراتها و نخبگان سیاسی و مردم. اما این شرایط عملزده مستعد ظهور چهرهای اقتدارگراست که بسیاری پیش از این نیز بر آن تأکید کردهاند. اگر دوباره به عقب برگردیم آیا میتوان ادعا کرد از این منظر دکتر مصدق هم یکی از این قربانیان تاریخ است؟ فراموش نکنیم در دوره نخستوزیری مصدق، روشنفکران و نخبگان سیاسی دست بالا را داشتند. جامعه کوچک شهری آن زمان توان آن میزان تضارب آرا را نداشت و این پرگوییها در حرف و نظر سیاسی و حضور جریانهای مخالف، جامعه تازهشهریشده را آشوبناک میکرد. جامعه دوران مصدق بحرانزده بود و باید از این بحران میگذشت. اما این بار دشمنان مردم، برای عبور از بحران، مردم و مصدق را قربانی کردند. فضای دموکراتیک حاصل از نخستوزیری مصدق در بحران دوام نیاورد و حکومت اقتدارگرا دوباره بازگشت. آیا باید از بحرانها به هر قیمتی گذشت؟
پاسخ به این پرسش دشوار است، اما چگونگی عبور از بحران مهمترین مسئله است. دقیقتر، نحوه برساختهشدن «توان عمل» آینده سیاسی ایران را رقم خواهد زد. هر جامعهای نتواند بحرانها را تاب بیاورد و با نظریه و عمل راه برونرفتی از بحران نجوید، ناگزیر است قربانی بدهد؛ یا به دست مردم یا به نیرنگ دشمنان. اینک مهمترین کار عبور از بحران با خرد و تجربه است و باید در این زمینه به روشنفکران و نخبگان اتکا کرد. گاه خشم مردم از جامعه بحرانی، دستاویزی است برای دشمن تا آن را به انقیاد خود درآورند. پایداری در بحران و عبور خردمندان از آن، اولویت کنونی جامعه ایران است؛ جامعهای که تجربههای زیسته متفاوتی در تاریخ خود دارد.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.