گریزگاه بازی بحرانخواهان
وقتی نظم وجود دارد، همه چیز معلوم است و سر جای خودش قرار میگیرد؛ هرکس به آسودگی کار خودش را میکند و میتواند به راحتی پیشبینی کند که چهار قدم جلوتر و چهار روز بعد چه خواهد شد و چه خواهد کرد. میتواند خود و پیرامون خود را ببیند و بشناسد. زندگی روان و آسوده بدون التهاب، اضطراب و بلاتکلیفی میگذرد.
وقتی نظم وجود دارد، همه چیز معلوم است و سر جای خودش قرار میگیرد؛ هرکس به آسودگی کار خودش را میکند و میتواند به راحتی پیشبینی کند که چهار قدم جلوتر و چهار روز بعد چه خواهد شد و چه خواهد کرد. میتواند خود و پیرامون خود را ببیند و بشناسد. زندگی روان و آسوده بدون التهاب، اضطراب و بلاتکلیفی میگذرد.
نظم که نباشد، همه چیز نامعلوم است. زندگی به مجهولی بزرگ بدل میشود که یک وجب جلوتر و یک ساعت بعدترش هم معلوم نیست. انگار در اتاقی تاریک ایستادهاید و نمیدانید در آن چه میگذرد. حتی یک شناخت ساده هم نمیتوانید پیدا کنید. سؤالها بیجواب میمانند. زندگی در ترس و نگرانی و اضطراب میگذرد. بلاتکلیفی همه را کلافه میکند.
در میدان مجهولات فقط آدمهای انگشتشماری صاحب زور میدانند چه خبر است و چه خواهد شد. چهبسا همانها هستند که اتاق را تاریک کردهاند تا دیگران ندانند چه میگذرد. خودشان هم با چیزی شبیه دوربین دید در شب همه چیز را میبینند و آنچه به سودشان باشد، دور از چشمان ساکنان اتاق میکنند و میبرند.
همه میدانند کار حقوق برقراری نظم عادلانه است. نظم نباشد عدالت هم نیست. حتی در نظمهای آهنین مستبدانه هم بالاخره رگههایی، ولو کمرنگ و کماثر از عدالت شکل میگیرد.
قانون فقط یکی از عوامل نظم است. وقتی قانون درست نوشته نمیشود و درست هم اجرا نمیشود یعنی یک ستون نظم وجود ندارد یا سخت متزلزل است. اما فقط قانون نیست که نظم میسازد؛ عرفها و رویهها نیز هستند و گاه از قانون هم مهمترند. در اختلال نظم حقوقی عرفها و رویهها هم بیارزش میشوند.
وقتی نه قانون برجاست و نه عرف، ضابطه و حسابوکتابی باقی نمیماند. هر که خواهد گو بیا و هر که خواهد گو برو. فقط یک چیز میماند که بر همه غالب میشود: «زور»؛ هر که زور بیشتری دارد غالبتر میشود.
از کوچه و خیابان گرفته که کسی با مشت و قمه و بازوی کلفت یقه مردم را بگیرد و اموالشان را ببرد تا کسی که پول فراوان دارد و نهفقط کالا که آدمها را از پایین تا بالا میخرد و میفروشد.
در چنین معرکهای، اخلاق هم (که از منابع نظم است) مضمحل میشود. عادت به بیضابطگی و بینظمی خیلی زود به درون آدمها هم رسوخ میکند. آنچه به نام وجدان میشناسیم و قاضی درون ماست، ضعیف و ضعیفتر میشود. میشود داور خوابآلودهای که حواسش به چیزی نیست. داور درون خیلیها هم اصلا استعفا میدهد و میرود و میشوند بیوجدان. هیچ قانون و پلیس و دادگاهی حریف چنین کسانی نیست.
وقتی بحرانهای بزرگ، مانند بحرانهای اقتصادی، بیماریهای واگیر عمومی، نزاعها و شورشها و اعتراضات مردم، جنگ و تجاوز خارجی، جامعه را فرامیگیرد، وضعیت بدتر هم میشود. ضرورت بقا چه در افراد عادی و چه در سطوح دیگر جامعه توجیهی میشود برای تجاوز بیشتر از قواعد و ضوابط نظم.
در همه رژیمهای سیاسی و حقوقی، حتی در کشورهایی که دارای نظم حقوقی کارآمد و پایدارند در بحرانهای بزرگ که جان همه مردم یا امنیت ملی و تمامیت سرزمین در خطر جدی و واقعی است، دولتها استثنائا میتوانند برای نجات جان مردم یا حفظ سرزمین و حاکمیت ملی با اختیارات ویژه از برخی قوانین تخطی کنند. در جوامعی که شرایط متفاوتی نسبت به جوامع پیشگفته دارند، وقتی چنان بحرانهای بزرگی پیش میآید، فقط دولت نیست که برای نجات جانها و سرزمین از اختیارات ویژه بهرهمند میشود. اینجا هم قاعده زور حاکم است. هر دسته و گروهی میخواهد کار خودش را بکند و حرف خودش را به زور پیش ببرد. وضعیت بحرانی که موجب «وضعیت استثنائی» میشود، به حلقه بستهای بدل میشود که در آن هدف اصلی و اولی نه نجات جانها و حراست از سرزمین، بلکه کسب قدرت بیشتر برای غلبه بر رقیب و بالارفتن بیشتر از پلکان فرصت است.
این حلقه بسته جز یک گریزگاه ندارد. آنها که در جایی از ساختار قدرت قرار گرفتهاند و تمایل بیشتری به نجات جان انسانها و سرزمین از مرگ و آتش و خون دارند، به بازی فرصتطلبانه رقبای بحرانخواه وارد نشوند. کار خود را برای خاموشکردن آتش و نجات و خروج از گرداب بحران به انجام رسانند و اجازه ندهند آنان با سوءاستفاده از اختلال نظم همه چیز را خرابتر از آن کنند که هست.