بندیکت اندرسون، انسانی بیسرزمین
جت هیر . ترجمه: سهند ستاری
بندیکت اندرسون بهخاطر کتاب «جماعتهای تصوری» که بیش و پیش از هر مطالعه دیگری در حوزه ناسیونالیسم تأثیرگذار بوده شهرت جهانی دارد. او، برخلاف پژوهشگران پیش از خود که نگاهی منفی به ناسیونالیسم داشتند، آن را یک فرآیند خلاق و ترکیبی میداند که به ما امکان میدهد در برابر بیگانگان احساس همبستگی کنیم. اندرسون در «جماعتهای تصوری» مینویسد: «در عصری که روشنفکران جهانوطن و مترقی (بهخصوص در اروپا؟) بر ویژگی بیمارگون ناسیونالیسم، ریشههایش در ترس و نفرت از دیگری و قرابتهایش با نژادپرستی تاکید دارند، لازم است یادآوری کنیم که ملتها منبع الهام عشقاند؛ عشقی که اغلب عمیقا فداکارانه است. محصولات فرهنگی ناسیونالیسم - همچون شعر، نثر، موسیقی، هنرهای تجسمی - این عشق را بهوضوح در فرمها و سبکهای مختلف نمایش میدهند».
دشوار بتوان ملیت بندیکت اندرسون را تشخیص داد. اندرسون فرزند خانهبهدوش یک مستعمرهنشین امپراتوری بریتانیا بود. در سال 1936 در کونمینگ چین به دنیا آمد، جاییکه پدر انگلیسی- ایرلندیاش برای «گمرگ دریایی چین»، یک کنسرسیوم امپریالیستی جمعآوری مالیات، کار میکرد. خانواده اندرسون در سال 1941 وقتی پای امپراتوری ژاپن به چین رسید، به کالیفرنیا گریختند. اندرسونها در 1945 به ایرلند بازگشتند ولی موقعیتی مبهم در سرزمین آباواجدادیشان داشتند. بااینکه یک رگه خانواده از ناسیونالیستهای ایرلندی ریشهدار بود، بهعنوان یک خانواده انگلیسی- ایرلندی جزء اقلیتهای مرفهی بودند که قدر و منزلت ممتازی داشتند اما در جمع اکثریت کاتولیک مردم پذیرفته نمیشدند.
اندرسونها نه یکدست ایرلندی بودند و نه کاملا انگلیسی. تجربه خانواده در چین به آنها فهمی از لایههای زیرین امپراتوری داده بود. چنانکه پری اندرسون، برادر کوچکتر بندیکت و تاریخنگار سرشناس در جایی گفته تجربه مبارزه پدرشان با فساد در مدیریت استعماری چین تأثیری ماندگار بر فرزندانش داشته است. در سال 1956 بندیکت اندرسون که دانشجوی کمبریج بود، با اعتراضات مربوط به بحران سوئز رادیکال شد و به صف دانشجویان ضدامپریالیستیای پیوست که اغلب مثل او در مستعمرات بریتانیا به دنیا آمده بودند. آنها علیه ناسیونالیستهای بریتانیا مبارزه میکردند که حامی تلاش انگلیس و فرانسه برای تصاحب کانال سوئز بودند. تجربیات اندرسون در کمبریج او را به راه مارکسیسم و پژوهشهای ضداستعماری کشاند.
اندرسون بعد از کمبریج، برای تحصیلات تکمیلی به دانشگاه کورنل رفت و خود را غرق در مطالعه تاریخ اندونزی کرد. با اینکه بیشتر عمر خود را در ایالات متحده گذراند، ولی نمیتوان او را یک آمریکایی دانست. در حقیقت، اگر اندرسون یک سرزمین مادری داشته باشد اندونزی است که نهفقط فکر و ذکرش بلکه خانه و کاشانهاش بود.
تسلط زبانی اندرسون فرابشری بود. پری اندرسون که خود میتواند به همه زبانهای مهم اروپایی بخواند یکبار باحسرت اقرار کرد مرد چندزبانه خانواده برادر بزرگتر اوست: «بندیکت میتواند به هلندی، آلمانی، اسپانیایی، روسی و فرانسه بخواند و کاملا بر زبانهای اندونزی، جاوه، تاگالوگ و تایلندی مسلط است؛ بندیکت میگفت اغلب به اندونزیایی فکر میکنم» (توانایی یادگیری زبان یکی از ویژگیهای خانواده اندرسون بود - ملانی اندرسون انسانشناس و خواهر جوان پری و بندیکت به زبانهای آلبانیایی، یونانی، صربستانی و کرواتی مسلط است). یکی از دوستان اندونزیاییام یکبار با شگفتی گفت بندیکت اندرسون بهقدری با زبان جاوهای راحت است که به این زبان جوک تعریف میکند.
طی سالهای 66-1965 اندونزی گرفتار خشونتی ضدانقلابی بود که منجر به رویکارآمدن دیکتاتور ضدکمونیست مورد حمایت آمریکا، سوهارتو در سال 1967 شد. حدود 600 هزار تا یک میلیون اندونزیایی درنتیجه پاکسازی کشته شدند که بیشترشان حامیان بزرگترین حزب کمونیست اندونزی بودند. آژانس اطلاعات مرکزی آمریکا بهطور فعالانه در انتخاب هدفهای ترور و اعدام با ارتش اندونزی مشارکت میکرد. سیا در سال 1968 سندی را از طبقهبندی محرمانه خارج کرد که این کشتار را «یکی از بدترین قتلعامهای قرن بیستم» نامید.
خشونت کودتای سوهارتو نقطه عطفی کلیدی در زندگی اندرسون بود: «احساس کردم یکی از عزیزانم قاتل از آب درآمده است». او خود را وقف ثبت وقایع حقیقی تاریخ کودتا و مقابله با تبلیغات رژیم سوهارتو کرد. در سال 1966 در دانشگاه کورنل، اندرسون و همدانشگاهیهایش با اسم مستعار «مقاله کرونل» را منتشر کردند که یکی از اسناد کلیدی رسوایی کودتا شد و به طور گسترده در محافل مخالفان حکومت اندونزی دستبهدست میشد. همچنین اندرسون یکی از تنها دو خارجی شاهد محاکمه سودیسمن دبیرکل حزب کمونیست اندونزی در سال 1971 بود که محکوم به اعدام شد. اندرسون بعدها دفاعیات سودیسمن را ترجمه و منتشر کرد؛ برگ مهم دیگری در تاریخ اندونزی.
در سال1972 اندرسون از اندونزی اخراج شد، از کشوری که به آن احساس تعلق داشت. او در سال 1998 پس از سرنگونی رژیم سوهارتو به اندونزی بازگشت. اسکات شرمن در مقالهای درخشان در مجله «لینگوآ فرانکا» بازگشت اندرسون به اندونزی را اینطور توصیف میکند: «در یک هتل لوکس در مرکز شهر جاکارتا، اندرسون 62ساله از دست گرمای طاقتفرسا یک پیراهن و شلوار راحتی پوشیده و مقابل جماعتی 300 نفره از ژنرالها، روزنامهنگاران ارشد، اساتید مسن، دانشجویان سابق و افراد کنجکاو منتظر و ملتهب قرار گرفت. او به زبان اندونزیایی بهشدت از اپوزیسیون سیاسی بهخاطر ترسویی و فراموشی تاریخیشان خصوصا نسبت به قتلعام 66-1965 انتقاد کرد.
اندرسون طی بازگشت به اندونزی دوباره جوان کمونیست چینی را دید که در دادگاه سودیسمن محاکمه شده بود. او فکر میکرد این پسر جوان همراه با سودیسمن کشته شده. معجزه زندهماندن او برای اندرسون به این معنا بود که رژیم سوهارتو همهچیز را نابود نکرده است.
مشهورترین اثر اندرسون «اجتماعات تصوری»، از کوره حوادث تاریخ اندونزی بیرون آمد. چگونه ملتهای متکثری مثل اندونزی متشکل از زبانها و اقوام بسیار متحد میشوند؟ چرا این کشورها گاهی از هم میپاشند؟ چهچیز مردم کشورهای بزرگ را از کشتار یکدیگر وامیدارد و چرا همبستگی ملی گاه شکست میخورد؟ اینها برای اندرسون پرسشهایی انتزاعی نبودند، بلکه حاصل غور در تاریخ اندونزی است.
اگرچه «جماعتهای تصوری» مشهورترین اثر اندرسون است، همه نوشتههای او ارزش خواندن دارد- کمتر اثری درباره تروریسم فراملی پیدا میشود که به اندازه کتاب اندرسون عمیق باشد، کتابی با عنوان «تحتلوای سه بیرق: آنارشیسم و تخیل ضداستعماری» (2005). او که درست بهاندازه کار تحقیقاتیاش با رمان و شعر آشنایی داشت، حامی پروپاقرص فرهنگ جهانی بود و خواستار توجه به ادبیات اندونزی و فیلیپین. بیجهت نبود که در اندونزی از دنیا رفت، جایی که حقیقتا میتوانست آن را وطن بنامد.
منبع: New republic
بندیکت اندرسون بهخاطر کتاب «جماعتهای تصوری» که بیش و پیش از هر مطالعه دیگری در حوزه ناسیونالیسم تأثیرگذار بوده شهرت جهانی دارد. او، برخلاف پژوهشگران پیش از خود که نگاهی منفی به ناسیونالیسم داشتند، آن را یک فرآیند خلاق و ترکیبی میداند که به ما امکان میدهد در برابر بیگانگان احساس همبستگی کنیم. اندرسون در «جماعتهای تصوری» مینویسد: «در عصری که روشنفکران جهانوطن و مترقی (بهخصوص در اروپا؟) بر ویژگی بیمارگون ناسیونالیسم، ریشههایش در ترس و نفرت از دیگری و قرابتهایش با نژادپرستی تاکید دارند، لازم است یادآوری کنیم که ملتها منبع الهام عشقاند؛ عشقی که اغلب عمیقا فداکارانه است. محصولات فرهنگی ناسیونالیسم - همچون شعر، نثر، موسیقی، هنرهای تجسمی - این عشق را بهوضوح در فرمها و سبکهای مختلف نمایش میدهند».
دشوار بتوان ملیت بندیکت اندرسون را تشخیص داد. اندرسون فرزند خانهبهدوش یک مستعمرهنشین امپراتوری بریتانیا بود. در سال 1936 در کونمینگ چین به دنیا آمد، جاییکه پدر انگلیسی- ایرلندیاش برای «گمرگ دریایی چین»، یک کنسرسیوم امپریالیستی جمعآوری مالیات، کار میکرد. خانواده اندرسون در سال 1941 وقتی پای امپراتوری ژاپن به چین رسید، به کالیفرنیا گریختند. اندرسونها در 1945 به ایرلند بازگشتند ولی موقعیتی مبهم در سرزمین آباواجدادیشان داشتند. بااینکه یک رگه خانواده از ناسیونالیستهای ایرلندی ریشهدار بود، بهعنوان یک خانواده انگلیسی- ایرلندی جزء اقلیتهای مرفهی بودند که قدر و منزلت ممتازی داشتند اما در جمع اکثریت کاتولیک مردم پذیرفته نمیشدند.
اندرسونها نه یکدست ایرلندی بودند و نه کاملا انگلیسی. تجربه خانواده در چین به آنها فهمی از لایههای زیرین امپراتوری داده بود. چنانکه پری اندرسون، برادر کوچکتر بندیکت و تاریخنگار سرشناس در جایی گفته تجربه مبارزه پدرشان با فساد در مدیریت استعماری چین تأثیری ماندگار بر فرزندانش داشته است. در سال 1956 بندیکت اندرسون که دانشجوی کمبریج بود، با اعتراضات مربوط به بحران سوئز رادیکال شد و به صف دانشجویان ضدامپریالیستیای پیوست که اغلب مثل او در مستعمرات بریتانیا به دنیا آمده بودند. آنها علیه ناسیونالیستهای بریتانیا مبارزه میکردند که حامی تلاش انگلیس و فرانسه برای تصاحب کانال سوئز بودند. تجربیات اندرسون در کمبریج او را به راه مارکسیسم و پژوهشهای ضداستعماری کشاند.
اندرسون بعد از کمبریج، برای تحصیلات تکمیلی به دانشگاه کورنل رفت و خود را غرق در مطالعه تاریخ اندونزی کرد. با اینکه بیشتر عمر خود را در ایالات متحده گذراند، ولی نمیتوان او را یک آمریکایی دانست. در حقیقت، اگر اندرسون یک سرزمین مادری داشته باشد اندونزی است که نهفقط فکر و ذکرش بلکه خانه و کاشانهاش بود.
تسلط زبانی اندرسون فرابشری بود. پری اندرسون که خود میتواند به همه زبانهای مهم اروپایی بخواند یکبار باحسرت اقرار کرد مرد چندزبانه خانواده برادر بزرگتر اوست: «بندیکت میتواند به هلندی، آلمانی، اسپانیایی، روسی و فرانسه بخواند و کاملا بر زبانهای اندونزی، جاوه، تاگالوگ و تایلندی مسلط است؛ بندیکت میگفت اغلب به اندونزیایی فکر میکنم» (توانایی یادگیری زبان یکی از ویژگیهای خانواده اندرسون بود - ملانی اندرسون انسانشناس و خواهر جوان پری و بندیکت به زبانهای آلبانیایی، یونانی، صربستانی و کرواتی مسلط است). یکی از دوستان اندونزیاییام یکبار با شگفتی گفت بندیکت اندرسون بهقدری با زبان جاوهای راحت است که به این زبان جوک تعریف میکند.
طی سالهای 66-1965 اندونزی گرفتار خشونتی ضدانقلابی بود که منجر به رویکارآمدن دیکتاتور ضدکمونیست مورد حمایت آمریکا، سوهارتو در سال 1967 شد. حدود 600 هزار تا یک میلیون اندونزیایی درنتیجه پاکسازی کشته شدند که بیشترشان حامیان بزرگترین حزب کمونیست اندونزی بودند. آژانس اطلاعات مرکزی آمریکا بهطور فعالانه در انتخاب هدفهای ترور و اعدام با ارتش اندونزی مشارکت میکرد. سیا در سال 1968 سندی را از طبقهبندی محرمانه خارج کرد که این کشتار را «یکی از بدترین قتلعامهای قرن بیستم» نامید.
خشونت کودتای سوهارتو نقطه عطفی کلیدی در زندگی اندرسون بود: «احساس کردم یکی از عزیزانم قاتل از آب درآمده است». او خود را وقف ثبت وقایع حقیقی تاریخ کودتا و مقابله با تبلیغات رژیم سوهارتو کرد. در سال 1966 در دانشگاه کورنل، اندرسون و همدانشگاهیهایش با اسم مستعار «مقاله کرونل» را منتشر کردند که یکی از اسناد کلیدی رسوایی کودتا شد و به طور گسترده در محافل مخالفان حکومت اندونزی دستبهدست میشد. همچنین اندرسون یکی از تنها دو خارجی شاهد محاکمه سودیسمن دبیرکل حزب کمونیست اندونزی در سال 1971 بود که محکوم به اعدام شد. اندرسون بعدها دفاعیات سودیسمن را ترجمه و منتشر کرد؛ برگ مهم دیگری در تاریخ اندونزی.
در سال1972 اندرسون از اندونزی اخراج شد، از کشوری که به آن احساس تعلق داشت. او در سال 1998 پس از سرنگونی رژیم سوهارتو به اندونزی بازگشت. اسکات شرمن در مقالهای درخشان در مجله «لینگوآ فرانکا» بازگشت اندرسون به اندونزی را اینطور توصیف میکند: «در یک هتل لوکس در مرکز شهر جاکارتا، اندرسون 62ساله از دست گرمای طاقتفرسا یک پیراهن و شلوار راحتی پوشیده و مقابل جماعتی 300 نفره از ژنرالها، روزنامهنگاران ارشد، اساتید مسن، دانشجویان سابق و افراد کنجکاو منتظر و ملتهب قرار گرفت. او به زبان اندونزیایی بهشدت از اپوزیسیون سیاسی بهخاطر ترسویی و فراموشی تاریخیشان خصوصا نسبت به قتلعام 66-1965 انتقاد کرد.
اندرسون طی بازگشت به اندونزی دوباره جوان کمونیست چینی را دید که در دادگاه سودیسمن محاکمه شده بود. او فکر میکرد این پسر جوان همراه با سودیسمن کشته شده. معجزه زندهماندن او برای اندرسون به این معنا بود که رژیم سوهارتو همهچیز را نابود نکرده است.
مشهورترین اثر اندرسون «اجتماعات تصوری»، از کوره حوادث تاریخ اندونزی بیرون آمد. چگونه ملتهای متکثری مثل اندونزی متشکل از زبانها و اقوام بسیار متحد میشوند؟ چرا این کشورها گاهی از هم میپاشند؟ چهچیز مردم کشورهای بزرگ را از کشتار یکدیگر وامیدارد و چرا همبستگی ملی گاه شکست میخورد؟ اینها برای اندرسون پرسشهایی انتزاعی نبودند، بلکه حاصل غور در تاریخ اندونزی است.
اگرچه «جماعتهای تصوری» مشهورترین اثر اندرسون است، همه نوشتههای او ارزش خواندن دارد- کمتر اثری درباره تروریسم فراملی پیدا میشود که به اندازه کتاب اندرسون عمیق باشد، کتابی با عنوان «تحتلوای سه بیرق: آنارشیسم و تخیل ضداستعماری» (2005). او که درست بهاندازه کار تحقیقاتیاش با رمان و شعر آشنایی داشت، حامی پروپاقرص فرهنگ جهانی بود و خواستار توجه به ادبیات اندونزی و فیلیپین. بیجهت نبود که در اندونزی از دنیا رفت، جایی که حقیقتا میتوانست آن را وطن بنامد.
منبع: New republic