|

دویدن ماراتن و رنجی که می‌بریم*

محمدحسین آجرلو

محمدعلی بهمنی جایی گفته که روزی از سر دوستی، حسین منزوی را نصیحت کردم که کمی به فکر خودت باش. منزوی پاسخ داد: «بهمنی‌جان! نیم‌قرن دیگر یا شاید حتی زودتر، هیچ‌کس نمی‌داند من و تو چگونه زندگی کردیم. سیر بودیم یا گرسنه. تنها شعر ما می‌ماند و شعر من از تو
بهتر است».
چند ماه پیش یک دوست قدیمی که با معیارهای امروز جامعه بسیار موفق‌تر از من است، نصیحتم کرد: «کمی به فکر خودت و آینده‌ات باش. کارت شده یا دویدن در خیابان یا بالارفتن از کوه و سنگ». خودمان را با بهمنی و منزوی مقایسه نمی‌کنم اما در پاسخ آن دوست گفتم: «آینده من همین امروز است که در آن زندگی می‌کنم». حتی نامی که نیم‌قرن دیگر از من باقی بماند هم برایم مهم نیست. من در همین لحظه زندگی می‌کنم، با لذتی که به آن مشغولم.
دویدن و کوهنوردی حالی است که به آن مشغولم؛ لذتی دردآور. شاید عجیب و مسخره به نظر برسد که تفریح یک نفر با درد و سختی همراه باشد. دنیا پر از آدم‌های غیرعادی با عادت‌های غریب است؛ من هم یکی از آنها. هاروکی موراکامی در آغاز کتاب «از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» مانترا یا ذکر یک دونده معروف ماراتن را نقل می‌کند. این دونده در طول دویدن با خود می‌گوید: «درد اجباری است، رنج‌کشیدن اختیاری است». آدم‌هایی مثل من تصمیم گرفته‌اند در یک دنیای پر از درد، یک رنج اختیاری را هم تحمل کنند. رسیدن به خط پایان یک مسابقه ماراتن یکی از کارهای رنج‌آوری است که هفته پیش انجام دادم.
دویدن کار دشواری است. هرچه بیشتر بدوید، درد بیشتری در پاهای خود احساس می‌کنید. بدن شما مرتب از مغز می‌خواهد این کار بیهوده را تمام کند. کار به جایی می‌رسد که هرچه درد و مشکل دیگر در زندگی دارید فراموش می‌کنید؛ چون حالا درد اصلی را در پاهای خود دارید. می‌گویند دویدن واقعی زمانی است که فراموش کنید مشغول دویدن هستید. این شاید همان حالت غرقگی یا Getting flow باشد. زمانی که از جهان اطراف خود می‌برید و حتی گذر زمان را هم متوجه نمی‌شوید. دویدن ماراتن چنین حالی دارد. شاید در اوایل راه هر قدم و متر را بشمارید ولی از یک‌ جایی دیگر حتی متوجه نمی‌شوید که کِی یک کیلومتر دیگر دویده‌اید.
پیش از این یک بار به صورت شخصی و در خیابان‌های تهران، دویدن مصافت 42 کیلومتر و 197 متری ماراتن را تجربه کرده بودم اما چند ماه پیش تصمیم گرفتم که در یک مسابقه هم شرکت کنم. از روزی که در ماراتن استانبول ثبت‌نام کردم تا لحظه‌ای که به خط پایان آن رسیدم، اتفاقات رنج‌آور زیادی برایم رخ داد. مصدومیت پاهایم فقط بخشی از رنجی بود که با آن درگیر بودم. مصدومیت‌هایی که باعث شد در چند ماه اخیر حتی راه‌رفتن هم برایم بسیار مشکل شود؛ با این وجود دویدن در ماراتن استانبول یکی از شیرین‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام شد.
جاهایی در طول مسیر زیبای این مسابقه، احساس می‌کردم این شهر فقط در اختیار من است تا در آن بدوم. خیابان‌های بدون ماشین، زیباتر از حالت عادی بود و من هم که فاصله زیادی با دوندگان پیش و پس از خودم داشتم، هم باید منت پاهایم را می‌کشیدم که به دویدن ادامه دهند و هم به تمام رنجی که در این راه کشیده‌ام فکر می‌کردم. خیلی‌ها در این روزها از من پرسیده‌اند که در این مسابقه چندم شدم. نه من و نه بیشتر شرکت‌کنندگان در مسابقه پاسخ این سؤال را نمی‌دانیم؛ چون همه‌ چیز در طول مسیر خلاصه شده است. ما رنج‌کشیدن را انتخاب کرده‌ایم تا دست‌کم برای چند ساعت «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی»** را فراموش کنیم.
*برگرفته از نام یک مجموعه داستان جلال آل‌احمد
**نام رمانی از میلان کوندرا

محمدعلی بهمنی جایی گفته که روزی از سر دوستی، حسین منزوی را نصیحت کردم که کمی به فکر خودت باش. منزوی پاسخ داد: «بهمنی‌جان! نیم‌قرن دیگر یا شاید حتی زودتر، هیچ‌کس نمی‌داند من و تو چگونه زندگی کردیم. سیر بودیم یا گرسنه. تنها شعر ما می‌ماند و شعر من از تو
بهتر است».
چند ماه پیش یک دوست قدیمی که با معیارهای امروز جامعه بسیار موفق‌تر از من است، نصیحتم کرد: «کمی به فکر خودت و آینده‌ات باش. کارت شده یا دویدن در خیابان یا بالارفتن از کوه و سنگ». خودمان را با بهمنی و منزوی مقایسه نمی‌کنم اما در پاسخ آن دوست گفتم: «آینده من همین امروز است که در آن زندگی می‌کنم». حتی نامی که نیم‌قرن دیگر از من باقی بماند هم برایم مهم نیست. من در همین لحظه زندگی می‌کنم، با لذتی که به آن مشغولم.
دویدن و کوهنوردی حالی است که به آن مشغولم؛ لذتی دردآور. شاید عجیب و مسخره به نظر برسد که تفریح یک نفر با درد و سختی همراه باشد. دنیا پر از آدم‌های غیرعادی با عادت‌های غریب است؛ من هم یکی از آنها. هاروکی موراکامی در آغاز کتاب «از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» مانترا یا ذکر یک دونده معروف ماراتن را نقل می‌کند. این دونده در طول دویدن با خود می‌گوید: «درد اجباری است، رنج‌کشیدن اختیاری است». آدم‌هایی مثل من تصمیم گرفته‌اند در یک دنیای پر از درد، یک رنج اختیاری را هم تحمل کنند. رسیدن به خط پایان یک مسابقه ماراتن یکی از کارهای رنج‌آوری است که هفته پیش انجام دادم.
دویدن کار دشواری است. هرچه بیشتر بدوید، درد بیشتری در پاهای خود احساس می‌کنید. بدن شما مرتب از مغز می‌خواهد این کار بیهوده را تمام کند. کار به جایی می‌رسد که هرچه درد و مشکل دیگر در زندگی دارید فراموش می‌کنید؛ چون حالا درد اصلی را در پاهای خود دارید. می‌گویند دویدن واقعی زمانی است که فراموش کنید مشغول دویدن هستید. این شاید همان حالت غرقگی یا Getting flow باشد. زمانی که از جهان اطراف خود می‌برید و حتی گذر زمان را هم متوجه نمی‌شوید. دویدن ماراتن چنین حالی دارد. شاید در اوایل راه هر قدم و متر را بشمارید ولی از یک‌ جایی دیگر حتی متوجه نمی‌شوید که کِی یک کیلومتر دیگر دویده‌اید.
پیش از این یک بار به صورت شخصی و در خیابان‌های تهران، دویدن مصافت 42 کیلومتر و 197 متری ماراتن را تجربه کرده بودم اما چند ماه پیش تصمیم گرفتم که در یک مسابقه هم شرکت کنم. از روزی که در ماراتن استانبول ثبت‌نام کردم تا لحظه‌ای که به خط پایان آن رسیدم، اتفاقات رنج‌آور زیادی برایم رخ داد. مصدومیت پاهایم فقط بخشی از رنجی بود که با آن درگیر بودم. مصدومیت‌هایی که باعث شد در چند ماه اخیر حتی راه‌رفتن هم برایم بسیار مشکل شود؛ با این وجود دویدن در ماراتن استانبول یکی از شیرین‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام شد.
جاهایی در طول مسیر زیبای این مسابقه، احساس می‌کردم این شهر فقط در اختیار من است تا در آن بدوم. خیابان‌های بدون ماشین، زیباتر از حالت عادی بود و من هم که فاصله زیادی با دوندگان پیش و پس از خودم داشتم، هم باید منت پاهایم را می‌کشیدم که به دویدن ادامه دهند و هم به تمام رنجی که در این راه کشیده‌ام فکر می‌کردم. خیلی‌ها در این روزها از من پرسیده‌اند که در این مسابقه چندم شدم. نه من و نه بیشتر شرکت‌کنندگان در مسابقه پاسخ این سؤال را نمی‌دانیم؛ چون همه‌ چیز در طول مسیر خلاصه شده است. ما رنج‌کشیدن را انتخاب کرده‌ایم تا دست‌کم برای چند ساعت «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی»** را فراموش کنیم.
*برگرفته از نام یک مجموعه داستان جلال آل‌احمد
**نام رمانی از میلان کوندرا

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.