نبرد پهلوانان ایرانی با پولادوند
شیده، یار همیشه یاور پدر، به كردار آتش براى فرونشاندن آتشى كه برپا شده بود به نزد پولادوند شتافت، او را از زبان خویش و از پیام پدر ستایشها كرده، نامه را بدو داده، از رستم و درشتخویىهایش بسیار بگفت و یادآور شد چگونه رستم از ایران به خونخواهى سیاوش آمده با سپاهى كه درندهخو چون پلنگ است و كاموس و خاقان چین و منشور و فرطوس را به بند كشیده و اسیران بسیار گرفته، پیلان و گنجینهها را روانه ایران كرده است. پولادوند با شنیدن این سخنان برانگیخته شد كه خود را پرتوانتر از هر پهلوانی مىدید. فرمان داد كوس بر زنند و سراپرده به هامون کشیده، سپاه خود را فراخواند و با آنان از آنچه در نامه آمده بود و آنچه شیده بر زبان آورده بود، سخنها گفت. سپاه پولادوند با شنیدن آن سخنان به كردار دیو، غریوی سر دادند و پولادوند بر اسبى كوهپیكر بنشست درحالىكه درفشها در پیش و پس او در جنبش بود و سپاهیان سپردار با تركش و كمند در پى وى روان شدند و چون به نزدیك افراسیاب آمدند، سپاه توران آنان را به شادمانى پذیرا شد و همزمان از سراپرده شهریار توران، آواى تبیره برخاست. افراسیاب، پولادوند را در آغوش كشید و با او از یادهاى گذشته سخن گفت و
اینكه او تنها تیمارگر تورانیان است. افراسیاب با دیدن برز و بازوى پولادوند و اندام هیولاوش او نور امیدى در دلش دمیدن گرفت كه او قادر است رستم را از پاى درآورد و دیوار بلند دسترسى او به ایران در برابرش آوار خواهد شد. آنگاه خرامان او را به سراپرده خود برد و با او به رأى و اندیشه نو بنشست. افراسیاب از درنگها و شتابها گفت و از خون سیاوش كه بر زمین ریخته شده بود که از آن خون چه پرخاشها برخاست و از خاقان و منشور و كاموس گفت و هر آنچه رخ داده بود، یك به یك برشمرد و سرانجام یادآور شد: «همه درد و رنج من از یك تن است، همانى كه پلنگینهپوش است كه هیچ سلاحى بر او كارگر نیست، اكنون كه راه دراز بیابان را درنوردیدهاى، زمان آن است روزگار آن هیولا را به پایان برى». پولادوند در اندیشه شد كه با آن یل پلنگسرشت چگونه مبارزه کند، اگر آن یلی که افراسیاب از او سخن میگوید، همان رستمی باشد که در مازندران پهلوانىها كرده، پهلوى دیو سپید را دریده و جگرگاه پولادغندى را بشكافته، او را توان نبرد با آن پهلوان نیست و آهنگ بدكردن با او را ندارد، چاره دیگرى باید كرد تا آنچه را افراسیاب خواهان آن است، واقع شود. آنگاه گفت: «تن و جان من
از آن توست و در چنین ستیزهاى شتاب نباید كرد. چاره كار این است كه تو سپاه توران را به انبوه بر او بتازانى و آنچنان درگیر و آشفتهاش گردانى كه به خویشتن خویش نباشد تا در آن میانه چارهاى سازم، وگرنه با دست، بر و بال او را نمىتوان شكست».
گر آن است رستم كه مازندران / تبه كرد و بستد به گرز گران /بدرّید پهلوى دیو سپید / جگرگاه پولادغندى و بید/ مرا نیست پایاب با جنگ اوى/ نیارم به بدكردن آهنگ اوى/ مگر چاره سازم وگرنى به دست/ بر و بال او را نشاید شكست.
افراسیاب با شنیدن این سخنان شادمان شد و فرمان داد مى ناب آورند و چنگ و رباب بنوازند و چون پولادوند نوشید و به نشاط آمد، به فریاد گفت: «من همانم كه روزگار را بر فریدون و ضحاك و جم دژم گردانیدم و همه پهلوانان از آواز و لشكر گردنفراز من در هراسند». آنگاه لاف گزاف زد: «من آن زابلى را به شمشیر خویش ریزریز خواهم كرد». دگر بامدادان چون خورشید تابان درفش برافراشت و آسمان بنفش پرنیانى، به رنگ زرد درآمد، از درگاه افراسیاب آواى تبیره برخاست و خروش سپاهیان به آسمان برآمد.
پولادوند با سینهاى ستبر و عضلاتی درهم پیچیده و كمندى بر بازو در پیشاپیش سپاه جاى گرفت. دو سپاه رویاروى یكدیگر صف بركشیدند، آنچنان كه هوا به رنگ تازهاى درآمد و بنفش شد و زمین از غبار، رنگ سیاه به خود گرفت. نخست كسى كه پولادوند با او روباروى شد، توس بود؛ آنچنان پرشتاب كمربند توس بگرفت و او را از زین بركند و بر زمین زد كه توس خود باور نداشت اینچنین نقش زمین شده است. گیو چون توس را پایكوب اسب پولادوند دید، شبدیز را به جنبش آورده، بر آن هیولا تاختن گرفت و چون شیر نر با آن دیو برآویخت. پولادوند كمندى بینداخت و سر گیو را به بند كشید. رهام و بیژن مبهوت به آن نیرو و توان مىنگریستند و بر آن شدند تا دست پولادوند را به خم كمند خود بربندند. پولادوند هر دو آنان را با ضربتى بر خاك افكند و دو سپاه به نظاره ایستاده بودند. پولادوند براى فرودست نشاندادن ایرانیان خنجر بركشید و اختر كاویانى را كه پیشاپیش سپاه ایران بود، به دو نیمه كرد. فریاد درد از سپاه ایران برخاست. آنگاه پولادوند به میان سپاه ایران زد و بر فریبرز و گودرز و دیگر پهلوانان زخمى زد. زخمخوردگان آسیمهسر رستم را كه در سراپرده خویش آرام گرفته بود،
فراخواندند كه پولادوند غبارى به آسمان رسانده و بسیار پهلوانان را به زیر كشیده، هراسى عظیم در دلها افكنده است؛ دریاب ما را كه سپاه را سراسر ماتم فراگرفته و از قلب و چپ و راست سپاه تنها ناله است كه برمىخیزد نه سوارى به ستیزه. گودرز اینچنین با خود نالیده: «زود است گیو و رهام به دیگر فرزندان در خاك خفتهام بپیوندند و دریغ است كه فرزندان و نوادگان من در خاك خفته باشند و من پیرانهسر تماشاگر كوچ آنان باشم». گودرز بر آن شده است كه به نبرد آن دیو بشتابد، شاید او خود به دست آن دیو كشته شود كه تاب دیدن این ناكامىها و تلخروزگاریها را ندارد.
خروشى برآمد ز ایران سپاه / نماند ایچ گرد اندر آوردگاه/ فریبرز و گودرز و گردنكشان / گرفتند از آن دیو جنگى نشان/ به زین بر یكى نامدارى نماند/ ز گردان لشكر سوارى نماند/ كه نفكند بر خاك پولادوند/ به گرز و به خنجر به تیر و كمند/ همه رزمگه سر به سر ماتم است/ بدین كار فریادرس رستم است.
خروشى برآمد ز ایران سپاه / نماند ایچ گرد اندر آوردگاه/ فریبرز و گودرز و گردنكشان / گرفتند از آن دیو جنگى نشان/ به زین بر یكى نامدارى نماند/ ز گردان لشكر سوارى نماند/ كه نفكند بر خاك پولادوند/ به گرز و به خنجر به تیر و كمند/ همه رزمگه سر به سر ماتم است/ بدین كار فریادرس رستم است.
شیده، یار همیشه یاور پدر، به كردار آتش براى فرونشاندن آتشى كه برپا شده بود به نزد پولادوند شتافت، او را از زبان خویش و از پیام پدر ستایشها كرده، نامه را بدو داده، از رستم و درشتخویىهایش بسیار بگفت و یادآور شد چگونه رستم از ایران به خونخواهى سیاوش آمده با سپاهى كه درندهخو چون پلنگ است و كاموس و خاقان چین و منشور و فرطوس را به بند كشیده و اسیران بسیار گرفته، پیلان و گنجینهها را روانه ایران كرده است. پولادوند با شنیدن این سخنان برانگیخته شد كه خود را پرتوانتر از هر پهلوانی مىدید. فرمان داد كوس بر زنند و سراپرده به هامون کشیده، سپاه خود را فراخواند و با آنان از آنچه در نامه آمده بود و آنچه شیده بر زبان آورده بود، سخنها گفت. سپاه پولادوند با شنیدن آن سخنان به كردار دیو، غریوی سر دادند و پولادوند بر اسبى كوهپیكر بنشست درحالىكه درفشها در پیش و پس او در جنبش بود و سپاهیان سپردار با تركش و كمند در پى وى روان شدند و چون به نزدیك افراسیاب آمدند، سپاه توران آنان را به شادمانى پذیرا شد و همزمان از سراپرده شهریار توران، آواى تبیره برخاست. افراسیاب، پولادوند را در آغوش كشید و با او از یادهاى گذشته سخن گفت و
اینكه او تنها تیمارگر تورانیان است. افراسیاب با دیدن برز و بازوى پولادوند و اندام هیولاوش او نور امیدى در دلش دمیدن گرفت كه او قادر است رستم را از پاى درآورد و دیوار بلند دسترسى او به ایران در برابرش آوار خواهد شد. آنگاه خرامان او را به سراپرده خود برد و با او به رأى و اندیشه نو بنشست. افراسیاب از درنگها و شتابها گفت و از خون سیاوش كه بر زمین ریخته شده بود که از آن خون چه پرخاشها برخاست و از خاقان و منشور و كاموس گفت و هر آنچه رخ داده بود، یك به یك برشمرد و سرانجام یادآور شد: «همه درد و رنج من از یك تن است، همانى كه پلنگینهپوش است كه هیچ سلاحى بر او كارگر نیست، اكنون كه راه دراز بیابان را درنوردیدهاى، زمان آن است روزگار آن هیولا را به پایان برى». پولادوند در اندیشه شد كه با آن یل پلنگسرشت چگونه مبارزه کند، اگر آن یلی که افراسیاب از او سخن میگوید، همان رستمی باشد که در مازندران پهلوانىها كرده، پهلوى دیو سپید را دریده و جگرگاه پولادغندى را بشكافته، او را توان نبرد با آن پهلوان نیست و آهنگ بدكردن با او را ندارد، چاره دیگرى باید كرد تا آنچه را افراسیاب خواهان آن است، واقع شود. آنگاه گفت: «تن و جان من
از آن توست و در چنین ستیزهاى شتاب نباید كرد. چاره كار این است كه تو سپاه توران را به انبوه بر او بتازانى و آنچنان درگیر و آشفتهاش گردانى كه به خویشتن خویش نباشد تا در آن میانه چارهاى سازم، وگرنه با دست، بر و بال او را نمىتوان شكست».
گر آن است رستم كه مازندران / تبه كرد و بستد به گرز گران /بدرّید پهلوى دیو سپید / جگرگاه پولادغندى و بید/ مرا نیست پایاب با جنگ اوى/ نیارم به بدكردن آهنگ اوى/ مگر چاره سازم وگرنى به دست/ بر و بال او را نشاید شكست.
افراسیاب با شنیدن این سخنان شادمان شد و فرمان داد مى ناب آورند و چنگ و رباب بنوازند و چون پولادوند نوشید و به نشاط آمد، به فریاد گفت: «من همانم كه روزگار را بر فریدون و ضحاك و جم دژم گردانیدم و همه پهلوانان از آواز و لشكر گردنفراز من در هراسند». آنگاه لاف گزاف زد: «من آن زابلى را به شمشیر خویش ریزریز خواهم كرد». دگر بامدادان چون خورشید تابان درفش برافراشت و آسمان بنفش پرنیانى، به رنگ زرد درآمد، از درگاه افراسیاب آواى تبیره برخاست و خروش سپاهیان به آسمان برآمد.
پولادوند با سینهاى ستبر و عضلاتی درهم پیچیده و كمندى بر بازو در پیشاپیش سپاه جاى گرفت. دو سپاه رویاروى یكدیگر صف بركشیدند، آنچنان كه هوا به رنگ تازهاى درآمد و بنفش شد و زمین از غبار، رنگ سیاه به خود گرفت. نخست كسى كه پولادوند با او روباروى شد، توس بود؛ آنچنان پرشتاب كمربند توس بگرفت و او را از زین بركند و بر زمین زد كه توس خود باور نداشت اینچنین نقش زمین شده است. گیو چون توس را پایكوب اسب پولادوند دید، شبدیز را به جنبش آورده، بر آن هیولا تاختن گرفت و چون شیر نر با آن دیو برآویخت. پولادوند كمندى بینداخت و سر گیو را به بند كشید. رهام و بیژن مبهوت به آن نیرو و توان مىنگریستند و بر آن شدند تا دست پولادوند را به خم كمند خود بربندند. پولادوند هر دو آنان را با ضربتى بر خاك افكند و دو سپاه به نظاره ایستاده بودند. پولادوند براى فرودست نشاندادن ایرانیان خنجر بركشید و اختر كاویانى را كه پیشاپیش سپاه ایران بود، به دو نیمه كرد. فریاد درد از سپاه ایران برخاست. آنگاه پولادوند به میان سپاه ایران زد و بر فریبرز و گودرز و دیگر پهلوانان زخمى زد. زخمخوردگان آسیمهسر رستم را كه در سراپرده خویش آرام گرفته بود،
فراخواندند كه پولادوند غبارى به آسمان رسانده و بسیار پهلوانان را به زیر كشیده، هراسى عظیم در دلها افكنده است؛ دریاب ما را كه سپاه را سراسر ماتم فراگرفته و از قلب و چپ و راست سپاه تنها ناله است كه برمىخیزد نه سوارى به ستیزه. گودرز اینچنین با خود نالیده: «زود است گیو و رهام به دیگر فرزندان در خاك خفتهام بپیوندند و دریغ است كه فرزندان و نوادگان من در خاك خفته باشند و من پیرانهسر تماشاگر كوچ آنان باشم». گودرز بر آن شده است كه به نبرد آن دیو بشتابد، شاید او خود به دست آن دیو كشته شود كه تاب دیدن این ناكامىها و تلخروزگاریها را ندارد.
خروشى برآمد ز ایران سپاه / نماند ایچ گرد اندر آوردگاه/ فریبرز و گودرز و گردنكشان / گرفتند از آن دیو جنگى نشان/ به زین بر یكى نامدارى نماند/ ز گردان لشكر سوارى نماند/ كه نفكند بر خاك پولادوند/ به گرز و به خنجر به تیر و كمند/ همه رزمگه سر به سر ماتم است/ بدین كار فریادرس رستم است.
خروشى برآمد ز ایران سپاه / نماند ایچ گرد اندر آوردگاه/ فریبرز و گودرز و گردنكشان / گرفتند از آن دیو جنگى نشان/ به زین بر یكى نامدارى نماند/ ز گردان لشكر سوارى نماند/ كه نفكند بر خاك پولادوند/ به گرز و به خنجر به تیر و كمند/ همه رزمگه سر به سر ماتم است/ بدین كار فریادرس رستم است.