|

گفت‌وگو با احمد میرزا، به مناسبت برگزاری نمایشگاه نقاشی «دقیقه نود» در گالری «راوی هنر»

واگویه‌های فرش در نقاشی

فرانک آرتا

سال‌هاست كه هنرمندان نسل جوان تمايل دارند در هنر نقاشي با نگاه به گذشته طرحي نو دراندازند و ضمن بازگشت به سنت‌هاي نقاشي ايراني‌، ‌همگام با دنياي امروزي‌، ‌به هنر معاصر غنا بخشند. ازجمله اين كارها، پاگذاشتن «فرش» به بوم نقاشي است‌. هنرمند اين آثار احمد ميرزازاده معروف به احمد ميرزا است كه با او گفت‌وگویی كرده‌ايم كه مي‌خوانيد.
‌رویکرد جدیدی در کارتان وجود دارد که همانا خطفرش و خط‌آینه است. چگونه به این فضا رسیدید؟
من در تهران به دنیا آمدم؛ در محله عودلاجان و امامزاده یحیی، حدفاصل چهارراه سیروس و چهارراه سرچشمه، محله‌ای قدیمی که کهن‌‌ترین درخت چنار تهران در آنجاست و 900 سال دارد و در این حال و هوا بزرگ شدم.
به ‌واسطه خویشاوندی‌ای که با صادق تبریزی، نقاش فقید مکتب سقاخانه داشتم، از کودکی این نقاشی‌ها و این فضا را می‌دیدم. کارهای تبریزی و هم‌دوره‌ای‌های ایشان که خالقان مکتب «سقاخانه» بودند، از جنس مُهر، طلسم، نقاشی‌های قاجار، قهوه‌خانه‌ای، چاپ سنگی و پشت شیشه بود. با اینها بزرگ شدم. بعد از اینکه دیپلم گرفتم، به گالری استاد تبریزی رفت و آمد کردم، در ساختمان نگارخانه واقع در خیابان سمیه. آنجا به‌صورت جدی شروع به طراحی و نقاشی کردم.
‌ به‌نوعی شاگردی آقای تبریزی را کردید؟
بله. شاگری محض، بر مبنای سیستم استاد و شاگردی. به‌طوری‌که من قلم و پالت رنگ ایشان را می‌شستم.
‌یعنی جدا از اینکه دایی و خواهرزاده بودید،‌ رابطه کاری‌تان شکل گرفت؟
دقیقا. این افتخار را داشتم که جزء سه شاگرد اصلی ایشان باشم.
‌ دو نفر دیگر چه کسانی هستند؟
مهرداد فلاح که پسرخاله‌ام است و میثم حسینی که ایشان در همدان زندگی می‌کنند و به دلایلی نتوانست این مسیر را ادامه دهد. ما دو نفر جزء فعال‌ترین‌ها و پیگیرترین شاگردان ایشان بودیم و تا امروز کار می‌کنیم. من در 17سالگی در سال 1380 کارم را شروع کردم و در سال 83، اولین نمایشگاهم را برپا کردم. نمایشگاه نقاشیخط در فرهنگسرای سرو یا بانو. حدود 20، 25 کار کوچک بود با ابعاد 20 ×30، 70 ×50 و 50 ×50. یادم است آن زمان، کارهای کوچک را پنج هزار تومان قیمت‌گذاری کرده بودند و کارهای بزرگ را 50 هزار تومان!
‌چند سال‌ داشتید؟
آن موقع 19 سالم بود.
‌ خیلی جوان بودید!
بله. (می‌خندد) جوانان هم‌سن ما، دنبال کارهای دیگر می‌رفتند مثل دانشگاه و کار دولتی و... .
‌ یا مثلا معتاد می‌شدند!
(می‌خندد) تعدادی از دوستان و هم‌کلاسی‌ها، معتاد و خلافکار شدند. در محله ما از این مسائل کم نبود!
‌ محله پرخطری بود؟
ما هم اعتیاد پیدا کردیم منتها از جنس هنر و نقاشی. حالا هم باورم نمی‌شود که 20 سال از شروع نقاشی من گذشته. امروز به مسیری که آمده‌ام، نگاه می‌کنم. آن‌قدر شیفته هنرهای ایرانی بودم که سعی کردم تمام هنرهای ایرانی را در حد بضاعتم یاد بگیرم.
‌ زمانی که آقای تبریزی شما را به‌عنوان یک شاگرد پذیرفتند، نگاه ایشان به عملکرد شما چه بود؟ چه توصیه‌هایی می‌کردند؟
صادق تبریزی برخلاف کارها و آثارش که لطیف و زیبا بود، استاد بسیار سخت‌گیری بود. شاید به‌ همین ‌دلیل، شاگردان خیلی کمی داشت. کسی پیش ایشان دوام نمی‌آورد. یادم است اولین جلسه‌هایی که پیش ایشان به‌صورت جدی نقاشی یاد می‌گرفتم، سرِ قلم‌گیری‌ها یا دورگیری‌ها به‌قدری سخت‌گیری می‌کرد که دو، سه روز بی‌وقفه آن‌قدر قلم‌گیری ‌کردم که دستم از کار افتاد! گفتم دیگر نمی‌توانم ادامه دهم، دستم خشک شد. می‌گفت نه، این خوب نیست، مدام باید این کار را تکرار کنید! آن‌قدر در آن سه، چهار روز، این کار را کردم تا توانستم بالاخره قلم‌گیری را درست انجام دهم. بعدها آموزشی که به من می‌داد، غیرمستقیم بود. می‌توانم بگویم که من کار را از ایشان می‌دزدیدم.
‌ همیشه همین است دیگر. یعنی اگر رابطه شاگرد و استادی باشد، باید تلمذ کرد. شاگرد باید سیر و سلوک کند تا به فوت کوزه‌گری استاد پی ببرد.
اشاره خوبی داشتید به تلمذکردن در محضر استاد به شیوه استاد و شاگرد. بهترین هنرمندان ایران بر همین اساس آموزش دیدند، حتی سقاخانه‌ای‌ها. اگر هم تحصیلات دانشگاهی داشتند، باز چنین بود.
‌ به این دلیل که اگر هم تحت تأثیر تحصیلات دانشگاهی باشند، هنر غرب را خوانده بودند. هنر غرب هم توسط کمال‌الملک وارد ایران شد که 500 سال عقب تر از خود غرب بود. یعنی نقاشان پیشگام ایرانی که خودشان مُبدع بودند، باید از صفر شروع می‌کردند تا نقاشی را بومی و ایرانی کنند.
این نکته فنی و دقیق را در آثار و احوال نقاشان «سقاخانه » هم می‌بینیم. آنها شدیدا پرکار بودند. این پرکاربودن آنها، به‌نوعی تلاش‌شان برای ایرانی‌کردن آن چیزی بود که که توسط نسل قبلشان، مثل نسل اول نقاشان نوگرا مانند استادان جوادی‌پور و اسفندیاری وارد ایران شده بود. هرچند آنها در نقاشی ایرانی نوسنت‌گرا بودند. عده‌ای اعتقاد دارند «سقاخانه» مهم‌ترین و بهترین مکتب در خاورمیانه است. البته منتقدانی هم دارد. ولی در مجموع، این افراد تلاش و کوشش زیادی کردند. هرکدام بخشی از هنرهای ایرانی و سنتی ما را به نقاشی آوردند و مدرنش کردند. من هم همین مسیر را رفتم، یعنی شیفته همین آثار بودم. چه آثار نقاشان سقاخانه‌، چه آثاری که این نقاشان از آنها الهام گرفتند مثل نقاشی پشت شیشه، چاپ سنگی، کاشی‌‌کاری‌ها، معماری ایرانی اسلامی، کتاب‌آرایی، مینیاتور و... . من دست‌کم شش، هفت سال نقاشی قهوه‌خانه‌ای کار ‌کردم.
‌ نزد چه کسی؟
زنده‌یاد استاد محمد فراهانی که شاگرد حسین قوللر‌آغاسی بودند. دوره‌ای هم پیش احمد خلیلی کار می‌کردم. احمد خلیلی جزء نقاشان قهوه‌خانه‌ای بود که صورت‌سازی او قاجاری بود. به‌قدری صورت‌ها را زیبا می‌کشید که اگر شمایل‌های من در نقاشی قهوه‌خانه‌ای مقداری خوب است، تحت تأثیر ایشان بوده است.
‌ به اصطلاح به آن «کله» می‌گفتند و در نقاشی قهوه‌خانه مهم است.
بله، شمایل یا سر، به همین دلیل شمایل‌نگاری یا صورتگری اصطلاح مرسوم بود.
‌ آقای فراهانی به اینها شمایل نمی‌گفت، اصطلاحا «کله» می‌گفت.
محمد فراهانی به محمد درویش یا محمد بچه‌درویش معروف بود. ایشان می‌گفت ما برای دراویش، پرده درویشی کار می‌کردیم. آنها دوست داشتند شمایل‌های اصلی یا به‌ قول امروزی‌ها شخصیت قهرمان داستان، کله ‌گنده‌ای داشته باشد. این خلاف قاعده بود. درست است که در نقاشی قهوه‌خانه‌ای اغراق می‌شود یا در پرسپکتیو مقامی، کاراکترهای اصلی بزرگ‌تر دیده می‌شوند، ولی به‌قول شما، تأکید روی این کله‌های گنده بود. من غرق این نقاشی شدم و یک دوره هفت، هشت‌ساله در کنار نقاشیخط، سعی می‌کردم این نقاشی را هم دنبال کنم.
‌ حسن آموزش آن برای شما چه بود؟
حسنش این بود که به‌هرحال این زیبایی‌شناسی در گذشته ما، در هنرهای سنتی بود که متأسفانه در دانشگاه‌های ما -هیچ‌وقت به درستی- به آن پرداخته نشده است. یک‌سری هنرمند داریم که به دانشگاه رفته، مینیاتور خوانده‌اند. یک‌سری هم داریم که نقاشی غربی خوانده‌اند. این دو اصلا با هم، هیچ رفاقت و هماهنگی ندارند. ولی با اینکه نگاهم به‌ واسطه نقاشان سقاخانه مدرن بود، اما هنرهای قدیم و سنتی را هم عمیق دنبال می‌کردم. تأثیرش در کارهای من به جایی رسید که سال گذشته ایده خط‌فرش را رونمایی کردیم. فرش به‌صورت حروف بُرش‌خورده و در جوار نقاشی آمد.
‌ حالا چرا فرش؟
دیدم هنرهای سنتی ما به ‌واسطه هجوم مدرنیته، دچار دستخوش و تغییر اساسی و خیلی جاها هم نابود شدند! نمونه‌اش فرش است. یک زمان این فرش، زیر پای ما بود. بعد از سال‌ها این فرش، هنر موزه‌ای شد!
‌ البته در سنت ما، نگاه استراتژیک به فرش وجود دارد. به‌عنوان یک گنج، مانند طلا به آن نگاه می‌کردند. در جهیزیه هر دختر، یک فرش باید وجود داشته و جزء وسایل کلیدی در زندگی به حساب می‌آمد. قالی «پازیریک» قدیمی‌ترین فرش جهان است که متعلق به ایران است؛ بنابراین
فرش‌بافی هنری قدیمی ایرانی است .حالا چطور شد که وارد تابلوهای شما شد اما شرحه‌شرحه. چرا؟
من فرش‌ها را سلاخی کردم، به ناچار. چون دیدم آنجایی که اینها قبلا بودند و با ما حرف می‌زدند، خالی است. پیش خود گفتم شاید فرش‌ها روی تابلو بیایند، اینجا بتوانند حرف خود را بزنند، فریاد کنند، از گذشته باشکوهی که داشتند بگویند و دوباره دیده شوند و اعتراض ‌کنند. دیگر جنبه کاربردی خودشان را از دست داده‌اند. اینجا بیانگر حرف تازه‌ای هستند، همراه با اعتراض به دنیای امروز. شما خیلی خوب به این اشاره کردید. جالب است که وقتی به نمایشگاه آمدید، سریع سراغ فرش‌ها رفتید و گفتید خط‌فرش ایده‌ تازه‌ای است چرا اینها اینطور شده‌اند؟ چرا تکه‌پاره؟ حقیقت این است که این ایده، بر اساس همان نگاه من به هنرهای قدیمی و سنتی بود که الان جایگاه‌شان کجاست؟ فرش الان جایگاه خود را از دست داده است. یک زمان صادر می‌شد... .
‌یک زمانی، بانک صنعت و معدن بود که مردم فرش را مانند طلا، به‌عنوان پشتوانه مالی، آنجا امانت می‌گذاشتند.
دقیقا. الان این فرش کجاست؟ یا پارکت‌های پلاستیکی شده‌اند یا فرش ماشینی و موکت! شاید باورتان ‌نشود، حتی این فرش‌های معیوب را با اینکه پاره شده و بید‌خورده بودند، دلم نیامد برش بزنم! از 10 فرشی که خریدم، فکر کنم چهار تخته آن را نگه داشتم، بقیه را که دیگر واقعا قابل استفاده نبود، مجبور شدم سلاخی کنم.
‌ یعنی حتی قابل رفوشدن نبود؟
نه، قابل رفوشدن نبود. البته هزینه مرمت آنها خیلی زیاد بود. ممکن است چند میلیون هزینه تعمیر آن شود. ولی همان بید‌خورده و پاره، روی زمین که هست، بسیار زیباست.
‌ اصلا خودش کار هنری است، یک اثر هنری غیر قابل تکرار.
دقیقا. قرار است این خط‌فرش‌ها را ادامه دهم. در گالری «شکوه» به دلیل زمان و موقعیت نامناسب این نمایشگاه، متأسفانه این مجموعه دیده نشد.
‌ مگر دقیقا چه زمانی بود؟
20 دی 1399. ماجراهای اجتماعی و سیاسی کشور به شیوع کرونا گره خورد و باعث شد این نمایشگاه اصلا دیده نشود.
‌ در برخی کارها آینه‌کاری کرده‌اید. آینه‌کاری هم سنتی قدیمی ماست.
در محله ما، خانه‌های نقلی وجود دارد که تقریبا حیاط کوچکی دارند. یک اتاق دارد که آینه‌کاری شده است. باورتان نمی‌شود، شکوه این آینه‌کاری در جای کوچک، آن‌قدر زیبا و جذاب است. من همه اینها را دیدم. در خط‌نقاشی‌ها یا نقاشیخط‌هایی که ما کار می‌کنیم، جای آینه در آنها خالی است. تکه آینه‌ها را به شکل حروف درآوردم و روی بوم قرار دادم که برای مخاطب جذاب است؛ چون در حافظه تاریخی تصویری ما ایرانی‌ها فرش، کاشی‌کاری و آینه‌کاری حک شده است.
‌ در کمپوزیسیون کارها، این آینه‌ها و فرش‌ها فرم منحنی دارند، در حالی که می‌توانستید خطوط شکسته و تیز داشته باشید. چرا؟
این انحنا، فرم پیچش، چرخش یا اسپیرال در واقع بیانگر تحول خیلی شدید گذشته ماست که رو به مدرنیته‌ای می‌رویم که نمی‌دانم عاقبت آن کجاست! این دفرمه‌شدن حروف به شکل پیچشی، کاملا در مورد تغییر و تحولات جهان ما و سنت‌های ماست.
‌ گویی کره زمین، کهکشان یا سیاه‌چاله‌ای می‌بینیم .
خوانش شما، خوانش جدیدی بود که تاکنون از کسی نشنیده بودم. می‌توان تعبیر و تفاسیر متفاوتی از این آثار داشت.
‌ در عین حال شاهد پیروی از سبک صادق تبریزی در دیگر کارهایتان هستیم مثل کارهای انواع حروف در تابلوها. این کارهای کلاسیک شماست.
این کارها، تحت تأثیر نقاشی‌های زیرلاکی است. من از آن تکنیک استفاده کردم. یعنی لاک را روی نقاشی آوردم، جنبه کاربردی ندارد. چون می‌دانید که لاک را روی نقاشی‌های قدیمی، مثل این جعبه می‌آوردند که رنگ بر اثر این اصطکاک و دستمالی‌شدن، محفوظ بماند و از بین نرود. دیدم چقدر این حال و هوای خوبی پیدا می‌کند. تکنیک لاکی را در این آثار آوردم، یا کار دیگری که شما گفتید خیلی کلاسیک و سنتی است.
‌ چیزی که در این نقاشی‌ها وجود دارد، ترکیب‌بندی جالب رنگ‌هاست. مثلا سبز را کنار زرد، قهوه‌ای و نارنجی و زرد را در کنار هم جای دادید. به هارمونی چشم‌نوازی رسیدید، در جایی هم انگار نور خورشید را می‌بینیم.
شما در مورد کارها ریزبین و نکته‌سنج هستید. اولا کارها خیلی تنوع دارد. شما به نوعی، فریب این تنوع را نخوردید. هر کاری را در جایگاه خودش، عمیق بررسی کردید. حتی به گذشته و پیشینه آن هم اشاره کردید.
‌ در خلوت خود، بیشتر چه کارهایی می‌کنید؟
مطالعه می‌کنم، طراحی می‌کنم، اتود می‌زنم. ایده‌هایم را می‌نویسم. ایده‌های زیادی به ذهنم می‌آید که بعد از مدتی که زمان می‌گذرد، ایده‌هایی را که یادداشت شده، مطالعه می‌کنم تا ببینم کدامش بهتر بوده است؛ چون بعضی‌هایشان در لحظه می‌آیند. آدم نمی‌تواند قضاوت کند که خوب است یا نه. مطالعه می‌کنم که ایده‌های من را قبلا کسی اجرا نکرده باشد و من ناخواسته، ایده یک نفر را به‌عنوان هنرمند که حتی ممکن است در جای دیگری از دنیا اجرا شده باشد، اجرا نکنم. تا آنجا که بتوانم، مطالعه و جست‌وجو می‌کنم، تحقیق می‌کنم. گاهی ایده‌هایم را با دوستان نزدیک یا با استادان در میان می‌گذارم که اگر ایده‌ خوبی بود، آن را پیاده کنم.
‌ برایم جالب است که اسم اصلی شما، احمد میرزازاده است اما با عنوان «احمد میرزا» امضا می‌کنید. چرا؟
دو، سه دلیل دارد. اولین دلیلش این بود که فامیلی من طولانی است. تلفظ این فامیلی برای خیلی‌ها سخت بود. می‌گفتند میرزاده یا میرزایی. از طرفی، محله ما جزء محله‌های لاکچری تهران قدیم بوده مثلا مدرسه ما، مدرسه شاپور غلامرضا، دقیقا روبه‌روی سرای کاظمی است. بالاترش امامزاده یحیی است و از آن طرف، خانه‌های اعیان و اشراف. بالاتر می‌آیید، محله سرتخت که بالاتر از خانه ما می‌شود، شاید به فاصله 200، 300 متر. حمام قوام‌السلطنه، حمام معروفی که باقرخان و ستارخان وقتی از تبریز می‌آیند، آنجا به حمام می‌روند، یعنی نزدیک مجلس است. بالای چهارراه سرچشمه، بالای خانه ما، مجلس است و مسجد سپهسالار. در پایین به سمت بازار می‌رود و شمس‌العماره. تمام تهران قدیم و آن دوران باشکوه فرهنگی هنری ما که از قاجار به این محل سرایت می‌کند، در آنجا بوده است. من هم شیفته این فرهنگ بودم و همچنان هم هستم. به همین دلیل، اسم «احمد میرزا» این‌طور شکل گرفت.
‌ از هنرمندان نسل جدید، کدام‌یک از کارهایشان را بیشتر می‌پسندید؟
در میان هنرمندان جدید، انگشت‌شمار می‌بینم کسانی که کارشان خوب است و موفق بوده‌اند. اما هنرمندانی را می‌بینم که فکر می‌کنم آینده خوبی خواهند داشت، به‌ دلیل رفتار حرفه‌ای و شخصیت‌شان. امیدوارم به‌زودی هنر ایران جایگاه خود را پیدا کند و این جو کپی‌‌کاری‌ها و ابتذالی که در هنر ما وجود دارد از بین برود. منتقدانی بیایند که قلم‌شان صداقت داشته باشد. بنویسند، نقد کنند، کمک کنند که این جریان ابتذال، این سیاه‌چاله، از بین برود.
‌ متأسفانه کپی‌کاری، سرقت‌های هنری و زدوبند آفت هنر ما شده!
کسی یک‌شبه از خوشنویسی یا نقاشی وارد نقاشیخط شده و می‌خواهد کار مدرن کند! در حالی که اصلا نمی‌داند مدرنیته چیست و دوران مدرن از کجا شروع می‌شود. بماند که الان هنرمند معاصر نداریم. بیشتر هنرمندان یا سنتی هستند یا مدرن یا با خودشان درگیر هستند! شما به کپی‌کاری هم اشاره کردید که بیداد می‌کند. واقعا ما در هنر جهان، هیچ سهمی نداریم. حقیقت امر این است. ما دیپلماسی هنری نداریم. هنر دنیا را اصلا نشناخته‌ایم. فقط می‌خواهیم ادا درآوریم. یک بازار داخلی داریم. عده‌ای هم سعی می‌کنند هنرمندان قدیمی ما را در هنر بین‌المللی معرفی کنند. تا حدودی در مارکت موفق بوده‌اند اما حقیقت امر این است که ما جایگاهی در هنر جهانی نداریم. چون هنر دنیا الان، معاصر یا پست‌مدرن است. ولی ما یا درگیر هنرهای سنتی هستیم که صنایع دستی می‌شود. آنها خودشان را هنرمند می‌دانند. خوشنویسان، مینیاتوریست‌ها، خیلی‌ها خودشان را هنرمند می‌دانند. اما حقیقت این است که مینیاتور در 400 سال پیش هنر بود.
‌ به نظر شما باید امروزی شوند؟
یا باید مدرن شوند یا به زبانی برسند که این بیان بتواند مخاطب امروز را راضی کند. چرا مردم دیگر از هنرهای سنتی زده شده‌اند؟ چون نتوانسته با مخاطب امروزی ارتباط برقرار کند. ولی امیدوارم هنرمندانی بیایند که بتوانند دوران سنت را با مدرنیته آشتی دهند و بیان معاصر داشته باشند.
سال‌هاست كه هنرمندان نسل جوان تمايل دارند در هنر نقاشي با نگاه به گذشته طرحي نو دراندازند و ضمن بازگشت به سنت‌هاي نقاشي ايراني‌، ‌همگام با دنياي امروزي‌، ‌به هنر معاصر غنا بخشند. ازجمله اين كارها، پاگذاشتن «فرش» به بوم نقاشي است‌. هنرمند اين آثار احمد ميرزازاده معروف به احمد ميرزا است كه با او گفت‌وگویی كرده‌ايم كه مي‌خوانيد.
‌رویکرد جدیدی در کارتان وجود دارد که همانا خطفرش و خط‌آینه است. چگونه به این فضا رسیدید؟
من در تهران به دنیا آمدم؛ در محله عودلاجان و امامزاده یحیی، حدفاصل چهارراه سیروس و چهارراه سرچشمه، محله‌ای قدیمی که کهن‌‌ترین درخت چنار تهران در آنجاست و 900 سال دارد و در این حال و هوا بزرگ شدم.
به ‌واسطه خویشاوندی‌ای که با صادق تبریزی، نقاش فقید مکتب سقاخانه داشتم، از کودکی این نقاشی‌ها و این فضا را می‌دیدم. کارهای تبریزی و هم‌دوره‌ای‌های ایشان که خالقان مکتب «سقاخانه» بودند، از جنس مُهر، طلسم، نقاشی‌های قاجار، قهوه‌خانه‌ای، چاپ سنگی و پشت شیشه بود. با اینها بزرگ شدم. بعد از اینکه دیپلم گرفتم، به گالری استاد تبریزی رفت و آمد کردم، در ساختمان نگارخانه واقع در خیابان سمیه. آنجا به‌صورت جدی شروع به طراحی و نقاشی کردم.
‌ به‌نوعی شاگردی آقای تبریزی را کردید؟
بله. شاگری محض، بر مبنای سیستم استاد و شاگردی. به‌طوری‌که من قلم و پالت رنگ ایشان را می‌شستم.
‌یعنی جدا از اینکه دایی و خواهرزاده بودید،‌ رابطه کاری‌تان شکل گرفت؟
دقیقا. این افتخار را داشتم که جزء سه شاگرد اصلی ایشان باشم.
‌ دو نفر دیگر چه کسانی هستند؟
مهرداد فلاح که پسرخاله‌ام است و میثم حسینی که ایشان در همدان زندگی می‌کنند و به دلایلی نتوانست این مسیر را ادامه دهد. ما دو نفر جزء فعال‌ترین‌ها و پیگیرترین شاگردان ایشان بودیم و تا امروز کار می‌کنیم. من در 17سالگی در سال 1380 کارم را شروع کردم و در سال 83، اولین نمایشگاهم را برپا کردم. نمایشگاه نقاشیخط در فرهنگسرای سرو یا بانو. حدود 20، 25 کار کوچک بود با ابعاد 20 ×30، 70 ×50 و 50 ×50. یادم است آن زمان، کارهای کوچک را پنج هزار تومان قیمت‌گذاری کرده بودند و کارهای بزرگ را 50 هزار تومان!
‌چند سال‌ داشتید؟
آن موقع 19 سالم بود.
‌ خیلی جوان بودید!
بله. (می‌خندد) جوانان هم‌سن ما، دنبال کارهای دیگر می‌رفتند مثل دانشگاه و کار دولتی و... .
‌ یا مثلا معتاد می‌شدند!
(می‌خندد) تعدادی از دوستان و هم‌کلاسی‌ها، معتاد و خلافکار شدند. در محله ما از این مسائل کم نبود!
‌ محله پرخطری بود؟
ما هم اعتیاد پیدا کردیم منتها از جنس هنر و نقاشی. حالا هم باورم نمی‌شود که 20 سال از شروع نقاشی من گذشته. امروز به مسیری که آمده‌ام، نگاه می‌کنم. آن‌قدر شیفته هنرهای ایرانی بودم که سعی کردم تمام هنرهای ایرانی را در حد بضاعتم یاد بگیرم.
‌ زمانی که آقای تبریزی شما را به‌عنوان یک شاگرد پذیرفتند، نگاه ایشان به عملکرد شما چه بود؟ چه توصیه‌هایی می‌کردند؟
صادق تبریزی برخلاف کارها و آثارش که لطیف و زیبا بود، استاد بسیار سخت‌گیری بود. شاید به‌ همین ‌دلیل، شاگردان خیلی کمی داشت. کسی پیش ایشان دوام نمی‌آورد. یادم است اولین جلسه‌هایی که پیش ایشان به‌صورت جدی نقاشی یاد می‌گرفتم، سرِ قلم‌گیری‌ها یا دورگیری‌ها به‌قدری سخت‌گیری می‌کرد که دو، سه روز بی‌وقفه آن‌قدر قلم‌گیری ‌کردم که دستم از کار افتاد! گفتم دیگر نمی‌توانم ادامه دهم، دستم خشک شد. می‌گفت نه، این خوب نیست، مدام باید این کار را تکرار کنید! آن‌قدر در آن سه، چهار روز، این کار را کردم تا توانستم بالاخره قلم‌گیری را درست انجام دهم. بعدها آموزشی که به من می‌داد، غیرمستقیم بود. می‌توانم بگویم که من کار را از ایشان می‌دزدیدم.
‌ همیشه همین است دیگر. یعنی اگر رابطه شاگرد و استادی باشد، باید تلمذ کرد. شاگرد باید سیر و سلوک کند تا به فوت کوزه‌گری استاد پی ببرد.
اشاره خوبی داشتید به تلمذکردن در محضر استاد به شیوه استاد و شاگرد. بهترین هنرمندان ایران بر همین اساس آموزش دیدند، حتی سقاخانه‌ای‌ها. اگر هم تحصیلات دانشگاهی داشتند، باز چنین بود.
‌ به این دلیل که اگر هم تحت تأثیر تحصیلات دانشگاهی باشند، هنر غرب را خوانده بودند. هنر غرب هم توسط کمال‌الملک وارد ایران شد که 500 سال عقب تر از خود غرب بود. یعنی نقاشان پیشگام ایرانی که خودشان مُبدع بودند، باید از صفر شروع می‌کردند تا نقاشی را بومی و ایرانی کنند.
این نکته فنی و دقیق را در آثار و احوال نقاشان «سقاخانه » هم می‌بینیم. آنها شدیدا پرکار بودند. این پرکاربودن آنها، به‌نوعی تلاش‌شان برای ایرانی‌کردن آن چیزی بود که که توسط نسل قبلشان، مثل نسل اول نقاشان نوگرا مانند استادان جوادی‌پور و اسفندیاری وارد ایران شده بود. هرچند آنها در نقاشی ایرانی نوسنت‌گرا بودند. عده‌ای اعتقاد دارند «سقاخانه» مهم‌ترین و بهترین مکتب در خاورمیانه است. البته منتقدانی هم دارد. ولی در مجموع، این افراد تلاش و کوشش زیادی کردند. هرکدام بخشی از هنرهای ایرانی و سنتی ما را به نقاشی آوردند و مدرنش کردند. من هم همین مسیر را رفتم، یعنی شیفته همین آثار بودم. چه آثار نقاشان سقاخانه‌، چه آثاری که این نقاشان از آنها الهام گرفتند مثل نقاشی پشت شیشه، چاپ سنگی، کاشی‌‌کاری‌ها، معماری ایرانی اسلامی، کتاب‌آرایی، مینیاتور و... . من دست‌کم شش، هفت سال نقاشی قهوه‌خانه‌ای کار ‌کردم.
‌ نزد چه کسی؟
زنده‌یاد استاد محمد فراهانی که شاگرد حسین قوللر‌آغاسی بودند. دوره‌ای هم پیش احمد خلیلی کار می‌کردم. احمد خلیلی جزء نقاشان قهوه‌خانه‌ای بود که صورت‌سازی او قاجاری بود. به‌قدری صورت‌ها را زیبا می‌کشید که اگر شمایل‌های من در نقاشی قهوه‌خانه‌ای مقداری خوب است، تحت تأثیر ایشان بوده است.
‌ به اصطلاح به آن «کله» می‌گفتند و در نقاشی قهوه‌خانه مهم است.
بله، شمایل یا سر، به همین دلیل شمایل‌نگاری یا صورتگری اصطلاح مرسوم بود.
‌ آقای فراهانی به اینها شمایل نمی‌گفت، اصطلاحا «کله» می‌گفت.
محمد فراهانی به محمد درویش یا محمد بچه‌درویش معروف بود. ایشان می‌گفت ما برای دراویش، پرده درویشی کار می‌کردیم. آنها دوست داشتند شمایل‌های اصلی یا به‌ قول امروزی‌ها شخصیت قهرمان داستان، کله ‌گنده‌ای داشته باشد. این خلاف قاعده بود. درست است که در نقاشی قهوه‌خانه‌ای اغراق می‌شود یا در پرسپکتیو مقامی، کاراکترهای اصلی بزرگ‌تر دیده می‌شوند، ولی به‌قول شما، تأکید روی این کله‌های گنده بود. من غرق این نقاشی شدم و یک دوره هفت، هشت‌ساله در کنار نقاشیخط، سعی می‌کردم این نقاشی را هم دنبال کنم.
‌ حسن آموزش آن برای شما چه بود؟
حسنش این بود که به‌هرحال این زیبایی‌شناسی در گذشته ما، در هنرهای سنتی بود که متأسفانه در دانشگاه‌های ما -هیچ‌وقت به درستی- به آن پرداخته نشده است. یک‌سری هنرمند داریم که به دانشگاه رفته، مینیاتور خوانده‌اند. یک‌سری هم داریم که نقاشی غربی خوانده‌اند. این دو اصلا با هم، هیچ رفاقت و هماهنگی ندارند. ولی با اینکه نگاهم به‌ واسطه نقاشان سقاخانه مدرن بود، اما هنرهای قدیم و سنتی را هم عمیق دنبال می‌کردم. تأثیرش در کارهای من به جایی رسید که سال گذشته ایده خط‌فرش را رونمایی کردیم. فرش به‌صورت حروف بُرش‌خورده و در جوار نقاشی آمد.
‌ حالا چرا فرش؟
دیدم هنرهای سنتی ما به ‌واسطه هجوم مدرنیته، دچار دستخوش و تغییر اساسی و خیلی جاها هم نابود شدند! نمونه‌اش فرش است. یک زمان این فرش، زیر پای ما بود. بعد از سال‌ها این فرش، هنر موزه‌ای شد!
‌ البته در سنت ما، نگاه استراتژیک به فرش وجود دارد. به‌عنوان یک گنج، مانند طلا به آن نگاه می‌کردند. در جهیزیه هر دختر، یک فرش باید وجود داشته و جزء وسایل کلیدی در زندگی به حساب می‌آمد. قالی «پازیریک» قدیمی‌ترین فرش جهان است که متعلق به ایران است؛ بنابراین
فرش‌بافی هنری قدیمی ایرانی است .حالا چطور شد که وارد تابلوهای شما شد اما شرحه‌شرحه. چرا؟
من فرش‌ها را سلاخی کردم، به ناچار. چون دیدم آنجایی که اینها قبلا بودند و با ما حرف می‌زدند، خالی است. پیش خود گفتم شاید فرش‌ها روی تابلو بیایند، اینجا بتوانند حرف خود را بزنند، فریاد کنند، از گذشته باشکوهی که داشتند بگویند و دوباره دیده شوند و اعتراض ‌کنند. دیگر جنبه کاربردی خودشان را از دست داده‌اند. اینجا بیانگر حرف تازه‌ای هستند، همراه با اعتراض به دنیای امروز. شما خیلی خوب به این اشاره کردید. جالب است که وقتی به نمایشگاه آمدید، سریع سراغ فرش‌ها رفتید و گفتید خط‌فرش ایده‌ تازه‌ای است چرا اینها اینطور شده‌اند؟ چرا تکه‌پاره؟ حقیقت این است که این ایده، بر اساس همان نگاه من به هنرهای قدیمی و سنتی بود که الان جایگاه‌شان کجاست؟ فرش الان جایگاه خود را از دست داده است. یک زمان صادر می‌شد... .
‌یک زمانی، بانک صنعت و معدن بود که مردم فرش را مانند طلا، به‌عنوان پشتوانه مالی، آنجا امانت می‌گذاشتند.
دقیقا. الان این فرش کجاست؟ یا پارکت‌های پلاستیکی شده‌اند یا فرش ماشینی و موکت! شاید باورتان ‌نشود، حتی این فرش‌های معیوب را با اینکه پاره شده و بید‌خورده بودند، دلم نیامد برش بزنم! از 10 فرشی که خریدم، فکر کنم چهار تخته آن را نگه داشتم، بقیه را که دیگر واقعا قابل استفاده نبود، مجبور شدم سلاخی کنم.
‌ یعنی حتی قابل رفوشدن نبود؟
نه، قابل رفوشدن نبود. البته هزینه مرمت آنها خیلی زیاد بود. ممکن است چند میلیون هزینه تعمیر آن شود. ولی همان بید‌خورده و پاره، روی زمین که هست، بسیار زیباست.
‌ اصلا خودش کار هنری است، یک اثر هنری غیر قابل تکرار.
دقیقا. قرار است این خط‌فرش‌ها را ادامه دهم. در گالری «شکوه» به دلیل زمان و موقعیت نامناسب این نمایشگاه، متأسفانه این مجموعه دیده نشد.
‌ مگر دقیقا چه زمانی بود؟
20 دی 1399. ماجراهای اجتماعی و سیاسی کشور به شیوع کرونا گره خورد و باعث شد این نمایشگاه اصلا دیده نشود.
‌ در برخی کارها آینه‌کاری کرده‌اید. آینه‌کاری هم سنتی قدیمی ماست.
در محله ما، خانه‌های نقلی وجود دارد که تقریبا حیاط کوچکی دارند. یک اتاق دارد که آینه‌کاری شده است. باورتان نمی‌شود، شکوه این آینه‌کاری در جای کوچک، آن‌قدر زیبا و جذاب است. من همه اینها را دیدم. در خط‌نقاشی‌ها یا نقاشیخط‌هایی که ما کار می‌کنیم، جای آینه در آنها خالی است. تکه آینه‌ها را به شکل حروف درآوردم و روی بوم قرار دادم که برای مخاطب جذاب است؛ چون در حافظه تاریخی تصویری ما ایرانی‌ها فرش، کاشی‌کاری و آینه‌کاری حک شده است.
‌ در کمپوزیسیون کارها، این آینه‌ها و فرش‌ها فرم منحنی دارند، در حالی که می‌توانستید خطوط شکسته و تیز داشته باشید. چرا؟
این انحنا، فرم پیچش، چرخش یا اسپیرال در واقع بیانگر تحول خیلی شدید گذشته ماست که رو به مدرنیته‌ای می‌رویم که نمی‌دانم عاقبت آن کجاست! این دفرمه‌شدن حروف به شکل پیچشی، کاملا در مورد تغییر و تحولات جهان ما و سنت‌های ماست.
‌ گویی کره زمین، کهکشان یا سیاه‌چاله‌ای می‌بینیم .
خوانش شما، خوانش جدیدی بود که تاکنون از کسی نشنیده بودم. می‌توان تعبیر و تفاسیر متفاوتی از این آثار داشت.
‌ در عین حال شاهد پیروی از سبک صادق تبریزی در دیگر کارهایتان هستیم مثل کارهای انواع حروف در تابلوها. این کارهای کلاسیک شماست.
این کارها، تحت تأثیر نقاشی‌های زیرلاکی است. من از آن تکنیک استفاده کردم. یعنی لاک را روی نقاشی آوردم، جنبه کاربردی ندارد. چون می‌دانید که لاک را روی نقاشی‌های قدیمی، مثل این جعبه می‌آوردند که رنگ بر اثر این اصطکاک و دستمالی‌شدن، محفوظ بماند و از بین نرود. دیدم چقدر این حال و هوای خوبی پیدا می‌کند. تکنیک لاکی را در این آثار آوردم، یا کار دیگری که شما گفتید خیلی کلاسیک و سنتی است.
‌ چیزی که در این نقاشی‌ها وجود دارد، ترکیب‌بندی جالب رنگ‌هاست. مثلا سبز را کنار زرد، قهوه‌ای و نارنجی و زرد را در کنار هم جای دادید. به هارمونی چشم‌نوازی رسیدید، در جایی هم انگار نور خورشید را می‌بینیم.
شما در مورد کارها ریزبین و نکته‌سنج هستید. اولا کارها خیلی تنوع دارد. شما به نوعی، فریب این تنوع را نخوردید. هر کاری را در جایگاه خودش، عمیق بررسی کردید. حتی به گذشته و پیشینه آن هم اشاره کردید.
‌ در خلوت خود، بیشتر چه کارهایی می‌کنید؟
مطالعه می‌کنم، طراحی می‌کنم، اتود می‌زنم. ایده‌هایم را می‌نویسم. ایده‌های زیادی به ذهنم می‌آید که بعد از مدتی که زمان می‌گذرد، ایده‌هایی را که یادداشت شده، مطالعه می‌کنم تا ببینم کدامش بهتر بوده است؛ چون بعضی‌هایشان در لحظه می‌آیند. آدم نمی‌تواند قضاوت کند که خوب است یا نه. مطالعه می‌کنم که ایده‌های من را قبلا کسی اجرا نکرده باشد و من ناخواسته، ایده یک نفر را به‌عنوان هنرمند که حتی ممکن است در جای دیگری از دنیا اجرا شده باشد، اجرا نکنم. تا آنجا که بتوانم، مطالعه و جست‌وجو می‌کنم، تحقیق می‌کنم. گاهی ایده‌هایم را با دوستان نزدیک یا با استادان در میان می‌گذارم که اگر ایده‌ خوبی بود، آن را پیاده کنم.
‌ برایم جالب است که اسم اصلی شما، احمد میرزازاده است اما با عنوان «احمد میرزا» امضا می‌کنید. چرا؟
دو، سه دلیل دارد. اولین دلیلش این بود که فامیلی من طولانی است. تلفظ این فامیلی برای خیلی‌ها سخت بود. می‌گفتند میرزاده یا میرزایی. از طرفی، محله ما جزء محله‌های لاکچری تهران قدیم بوده مثلا مدرسه ما، مدرسه شاپور غلامرضا، دقیقا روبه‌روی سرای کاظمی است. بالاترش امامزاده یحیی است و از آن طرف، خانه‌های اعیان و اشراف. بالاتر می‌آیید، محله سرتخت که بالاتر از خانه ما می‌شود، شاید به فاصله 200، 300 متر. حمام قوام‌السلطنه، حمام معروفی که باقرخان و ستارخان وقتی از تبریز می‌آیند، آنجا به حمام می‌روند، یعنی نزدیک مجلس است. بالای چهارراه سرچشمه، بالای خانه ما، مجلس است و مسجد سپهسالار. در پایین به سمت بازار می‌رود و شمس‌العماره. تمام تهران قدیم و آن دوران باشکوه فرهنگی هنری ما که از قاجار به این محل سرایت می‌کند، در آنجا بوده است. من هم شیفته این فرهنگ بودم و همچنان هم هستم. به همین دلیل، اسم «احمد میرزا» این‌طور شکل گرفت.
‌ از هنرمندان نسل جدید، کدام‌یک از کارهایشان را بیشتر می‌پسندید؟
در میان هنرمندان جدید، انگشت‌شمار می‌بینم کسانی که کارشان خوب است و موفق بوده‌اند. اما هنرمندانی را می‌بینم که فکر می‌کنم آینده خوبی خواهند داشت، به‌ دلیل رفتار حرفه‌ای و شخصیت‌شان. امیدوارم به‌زودی هنر ایران جایگاه خود را پیدا کند و این جو کپی‌‌کاری‌ها و ابتذالی که در هنر ما وجود دارد از بین برود. منتقدانی بیایند که قلم‌شان صداقت داشته باشد. بنویسند، نقد کنند، کمک کنند که این جریان ابتذال، این سیاه‌چاله، از بین برود.
‌ متأسفانه کپی‌کاری، سرقت‌های هنری و زدوبند آفت هنر ما شده!
کسی یک‌شبه از خوشنویسی یا نقاشی وارد نقاشیخط شده و می‌خواهد کار مدرن کند! در حالی که اصلا نمی‌داند مدرنیته چیست و دوران مدرن از کجا شروع می‌شود. بماند که الان هنرمند معاصر نداریم. بیشتر هنرمندان یا سنتی هستند یا مدرن یا با خودشان درگیر هستند! شما به کپی‌کاری هم اشاره کردید که بیداد می‌کند. واقعا ما در هنر جهان، هیچ سهمی نداریم. حقیقت امر این است. ما دیپلماسی هنری نداریم. هنر دنیا را اصلا نشناخته‌ایم. فقط می‌خواهیم ادا درآوریم. یک بازار داخلی داریم. عده‌ای هم سعی می‌کنند هنرمندان قدیمی ما را در هنر بین‌المللی معرفی کنند. تا حدودی در مارکت موفق بوده‌اند اما حقیقت امر این است که ما جایگاهی در هنر جهانی نداریم. چون هنر دنیا الان، معاصر یا پست‌مدرن است. ولی ما یا درگیر هنرهای سنتی هستیم که صنایع دستی می‌شود. آنها خودشان را هنرمند می‌دانند. خوشنویسان، مینیاتوریست‌ها، خیلی‌ها خودشان را هنرمند می‌دانند. اما حقیقت این است که مینیاتور در 400 سال پیش هنر بود.
‌ به نظر شما باید امروزی شوند؟
یا باید مدرن شوند یا به زبانی برسند که این بیان بتواند مخاطب امروز را راضی کند. چرا مردم دیگر از هنرهای سنتی زده شده‌اند؟ چون نتوانسته با مخاطب امروزی ارتباط برقرار کند. ولی امیدوارم هنرمندانی بیایند که بتوانند دوران سنت را با مدرنیته آشتی دهند و بیان معاصر داشته باشند.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.