اندیشیدن به سبک گذشتگان (عقل و عشق)
مجیدرضا مقنیپور.عضو هیئت علمی دانشگاه شیراز
در سالهای تحصیل در شیراز، در نزدیکی خوابگاه ما دکه کتابفروشی کوچکی بود که جوانی خوزستانی به نام عبدالله آن را اداره میکرد. عبدالله رفتارهای خاصی داشت که او را از همنسلان خود تا حد زیادی متمایز میکرد. گوشهگیر و غیراجتماعی بود و در بیشتر مواقع در حال خواندن اشعاری از مولانا و حافظ با آوازی نهچندان خوش بود. هرگاه که به دکه او سری میزدیم، میدانستیم که برای شروع مکالمه باید منتظر اتمام شعر و آوازش باشیم. در کسبش نیز بیشتر از آنکه فکر درآمد باشد، فکر آرامش خود بود و رضایت دیگران؛ بهطوریکه چندین بار خود شاهد بودم که مشتریانی را از خرید فلان کتابی به خاطر گرانبودن و همسازنبودن با روحیه، منصرف کرد. چگونگی اعتدال دخل و خرج او و گذران زندگیاش تا به امروز هم برای من معمایی است. هرگاه به خاطر این نوع رفتارش از او سؤالی میکردیم، با سکوت، بهگونهای به ما خیره میشد که اسبی به نعلبندش!. در بین دوستان همخوابگاهی هرکس او را به صفتی مزین میکرد و تفسیری از نوع رفتارش داشت؛ یکی میگفت از بس کتاب خوانده خُل شده؛ یکی او را عاشقی شکستخورده میدانست و دیگری هم او را کاهل و بیخیال میپنداشت؛ اما از همه صفاتی که به لطف دوستان، عبداللهِ کتابفروش به آن مزین شد، صفت «اهل دل» بیشتر در خاطرم مانده است و اکنون که به آن روزها میاندیشم، میبینم که بیشتر زیبنده آن جوان سبزهروی خوزستانی بود. اهل دلی که راه و رسم او متفاوت بود با ما اهل عقل. این روزها که به غیر از بحث فراگیرِ کرونا، صحبت از عزیزانی مانند مولانا و حافظ و شجریان است، نمیدانم چرا بیاختیار همراه با این نامهای بزرگ، تصویر عبداللهِ «اهل دل» پیش چشمانم هویدا میشود. ماه مهر، مصادف با بزرگداشت مولانا و حافظ، دو شاعر و عارف بزرگ این جغرافیای فرهنگی است. این دو بهعنوان اندیشمندانی که عمیقترین محتواهای شناختی خویش را با ظریفترین شیوهها بیان داشتهاند، همواره نزد دوستداران اندیشه، عرفان و ادبیات جایگاهی رفیع داشته و دارند. دراینمیان از مضامین شاخص در ادبیات عرفانی ما که اتفاقا در آثار مولانا و حافظ نیز بارها دیده شده است، دوگانه «عقل» و «عشق» و تقابل ابدی آنها با یکدیگر است؛ دو مفهومی که به نظر در عرصه ادبیات عرفانی آشتیناپذیرند و جدال این دو، کهنالگویی مهم در شکلدهی بسیاری از مضامین در آثار شاعران و عارفان بوده است:
«عقل» گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست/ «عشق» گوید راه هست و رفتهام من بارها (مولــوی)
حریم «عشق» را درگــه بسی بالاتر از «عقل» است/ کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد (حافظ)
برداشتها و تفاسیر بسیاری از این دوگانه و تقابل ارائه شده است و هر پژوهندهای برمبنای نوع دیدگاه و پیشینه شناختی خود به کشف رمز این تقابل پرداخته است. در این مجال قصد ندارم به محتواهای عمیق و عرفانی این واژگان بپردازم که نه در حد سواد و معرفت حقیر است، نه حوصله خوانندگان؛ اما به نظر میرسد بتوان ارتباطی میان عقل و عشق با شیوهها و آداب معرفتی انسان برقرار کرد و این مفاهیم را با پویهها و مراحل شناختی انسان از خود و پیرامونش قیاس کرد. از اسطوره، فلسفه و علم بهعنوان سه مرحله شناختی انسان در طول حیاتش یاد میشود. ابزار فلسفه و علم برای شناخت، «عقل» است که از دورهای بهعنوان ابزار غالب شناختی او درآمد و ابزار و روش اسطوره برای شناخت، «حس»؛ اسطوره در حسِ بیواسطه قرار دارد و ناگفته پیداست که ادراک و شناخت اسطوره از خود و جهان پیرامونش کاملا متفاوت از فلسفه و علم است. همانگونه که کاسیرر نیز شکلها و شیوههای شناختی انسان را در طول حیات فرهنگیاش، از یکدیگر متمایز کرده و برای هریک ویژگیها و الگوهایی را برشمرده است و بر این نکته تأکید داشته که این شکلهای شناختی قابل تبدیل به یکدیگر نیستند و بهنوعی، جدال و
تقابلی ابدی با هم دارند. به نظر میرسد این شناخت و ادراک حسی (در مقابل ادراک عقلی)، تنها مسئلهای مربوط به انسان گذشته نیست و کموبیش در وجود انسان امروز نیز مشاهده میشود. حال ممکن است در بسیاری شناخت و ادراک عقلانی غالب باشد و در یکی مانند عبداللهِ کتابفروشِ ما، حس بر عقل غلبه کند؛ اما اینکه کدام راه، مسیر برتری است، از سنخ سؤالهای «از کجا آمدهام؟» و «آمدنم بهر چه بود؟» است که سؤال سهل است و جواب سخت و حتی نامیسّر. آنچه مسلم است، به گواه ابیات مولانا و حافظ، مسیر ادراک و شناختِ حسی که در ادبیات و عرفان ما به «عشق» تعبیر شده و پیروان این مسیر «اهل دل» خوانده میشوند، مسیر دشوارتر و درعینحال خوشایندتری بوده است:
عقل تا تدبیر و اندیشـه کند / رفته باشد عشق تا هفتم سما
و این دشواری در زمان سیطره عقلانیت دوچندان میشود و اهل دل بهای سنگینی برای برگزیدن این مسیر پرداخت میکنند که کمترینش جنون است:
آزمودم عقـل دوراندیش را / بعد از این دیوانه سازم خویش را.
در سالهای تحصیل در شیراز، در نزدیکی خوابگاه ما دکه کتابفروشی کوچکی بود که جوانی خوزستانی به نام عبدالله آن را اداره میکرد. عبدالله رفتارهای خاصی داشت که او را از همنسلان خود تا حد زیادی متمایز میکرد. گوشهگیر و غیراجتماعی بود و در بیشتر مواقع در حال خواندن اشعاری از مولانا و حافظ با آوازی نهچندان خوش بود. هرگاه که به دکه او سری میزدیم، میدانستیم که برای شروع مکالمه باید منتظر اتمام شعر و آوازش باشیم. در کسبش نیز بیشتر از آنکه فکر درآمد باشد، فکر آرامش خود بود و رضایت دیگران؛ بهطوریکه چندین بار خود شاهد بودم که مشتریانی را از خرید فلان کتابی به خاطر گرانبودن و همسازنبودن با روحیه، منصرف کرد. چگونگی اعتدال دخل و خرج او و گذران زندگیاش تا به امروز هم برای من معمایی است. هرگاه به خاطر این نوع رفتارش از او سؤالی میکردیم، با سکوت، بهگونهای به ما خیره میشد که اسبی به نعلبندش!. در بین دوستان همخوابگاهی هرکس او را به صفتی مزین میکرد و تفسیری از نوع رفتارش داشت؛ یکی میگفت از بس کتاب خوانده خُل شده؛ یکی او را عاشقی شکستخورده میدانست و دیگری هم او را کاهل و بیخیال میپنداشت؛ اما از همه صفاتی که به لطف دوستان، عبداللهِ کتابفروش به آن مزین شد، صفت «اهل دل» بیشتر در خاطرم مانده است و اکنون که به آن روزها میاندیشم، میبینم که بیشتر زیبنده آن جوان سبزهروی خوزستانی بود. اهل دلی که راه و رسم او متفاوت بود با ما اهل عقل. این روزها که به غیر از بحث فراگیرِ کرونا، صحبت از عزیزانی مانند مولانا و حافظ و شجریان است، نمیدانم چرا بیاختیار همراه با این نامهای بزرگ، تصویر عبداللهِ «اهل دل» پیش چشمانم هویدا میشود. ماه مهر، مصادف با بزرگداشت مولانا و حافظ، دو شاعر و عارف بزرگ این جغرافیای فرهنگی است. این دو بهعنوان اندیشمندانی که عمیقترین محتواهای شناختی خویش را با ظریفترین شیوهها بیان داشتهاند، همواره نزد دوستداران اندیشه، عرفان و ادبیات جایگاهی رفیع داشته و دارند. دراینمیان از مضامین شاخص در ادبیات عرفانی ما که اتفاقا در آثار مولانا و حافظ نیز بارها دیده شده است، دوگانه «عقل» و «عشق» و تقابل ابدی آنها با یکدیگر است؛ دو مفهومی که به نظر در عرصه ادبیات عرفانی آشتیناپذیرند و جدال این دو، کهنالگویی مهم در شکلدهی بسیاری از مضامین در آثار شاعران و عارفان بوده است:
«عقل» گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست/ «عشق» گوید راه هست و رفتهام من بارها (مولــوی)
حریم «عشق» را درگــه بسی بالاتر از «عقل» است/ کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد (حافظ)
برداشتها و تفاسیر بسیاری از این دوگانه و تقابل ارائه شده است و هر پژوهندهای برمبنای نوع دیدگاه و پیشینه شناختی خود به کشف رمز این تقابل پرداخته است. در این مجال قصد ندارم به محتواهای عمیق و عرفانی این واژگان بپردازم که نه در حد سواد و معرفت حقیر است، نه حوصله خوانندگان؛ اما به نظر میرسد بتوان ارتباطی میان عقل و عشق با شیوهها و آداب معرفتی انسان برقرار کرد و این مفاهیم را با پویهها و مراحل شناختی انسان از خود و پیرامونش قیاس کرد. از اسطوره، فلسفه و علم بهعنوان سه مرحله شناختی انسان در طول حیاتش یاد میشود. ابزار فلسفه و علم برای شناخت، «عقل» است که از دورهای بهعنوان ابزار غالب شناختی او درآمد و ابزار و روش اسطوره برای شناخت، «حس»؛ اسطوره در حسِ بیواسطه قرار دارد و ناگفته پیداست که ادراک و شناخت اسطوره از خود و جهان پیرامونش کاملا متفاوت از فلسفه و علم است. همانگونه که کاسیرر نیز شکلها و شیوههای شناختی انسان را در طول حیات فرهنگیاش، از یکدیگر متمایز کرده و برای هریک ویژگیها و الگوهایی را برشمرده است و بر این نکته تأکید داشته که این شکلهای شناختی قابل تبدیل به یکدیگر نیستند و بهنوعی، جدال و
تقابلی ابدی با هم دارند. به نظر میرسد این شناخت و ادراک حسی (در مقابل ادراک عقلی)، تنها مسئلهای مربوط به انسان گذشته نیست و کموبیش در وجود انسان امروز نیز مشاهده میشود. حال ممکن است در بسیاری شناخت و ادراک عقلانی غالب باشد و در یکی مانند عبداللهِ کتابفروشِ ما، حس بر عقل غلبه کند؛ اما اینکه کدام راه، مسیر برتری است، از سنخ سؤالهای «از کجا آمدهام؟» و «آمدنم بهر چه بود؟» است که سؤال سهل است و جواب سخت و حتی نامیسّر. آنچه مسلم است، به گواه ابیات مولانا و حافظ، مسیر ادراک و شناختِ حسی که در ادبیات و عرفان ما به «عشق» تعبیر شده و پیروان این مسیر «اهل دل» خوانده میشوند، مسیر دشوارتر و درعینحال خوشایندتری بوده است:
عقل تا تدبیر و اندیشـه کند / رفته باشد عشق تا هفتم سما
و این دشواری در زمان سیطره عقلانیت دوچندان میشود و اهل دل بهای سنگینی برای برگزیدن این مسیر پرداخت میکنند که کمترینش جنون است:
آزمودم عقـل دوراندیش را / بعد از این دیوانه سازم خویش را.