شکلهای زندگی: تأملی کوتاه در باورهای سیمین دانشور به بهانه چهلمین سال انتشار «به کی سلام کنم؟»
چهل سال بعد از به کی سلام کنم؟
نادر شهريوري (صدقي)
روزگاری میرزا رضای کرمانی، قاتل ناصرالدین شاه را وارد مجلس میکنند: «میرزا رضای کرمانی را آوردند تو مجلس، گوش تا گوش اعیان و ارکان و اشراف نشسته بودند، هی میگفتند میرزا رضا سلام کن، میپرسید: به کی سلام کنم؟».1
حکایت بالا را سیمین دانشور در مجموعه «داستان به کی سلام کنم؟» آورده است، عنوان کتاب نیز از همان حکایت است. «به کی سلام کنم؟» عبارتی قابل تأمل است که میتواند حاوی داستانهای زیادی باشد. به کی سلام کنم؟ میتواند داستان آدمی گوشهگیر باشد که به ناگاه وارد مجلسی ناآشنا میشود و میماند به کی سلام کند. به کی سلام کنم؟ میتواند بیانگر خلقوخوی آدمی باشد که معیار دوستی و خصومتش را با سلامکردن یا نکردن معین میکند. به کی سلام کنم؟ میتواند زندگی کوکبسلطان باشد که ناگهان تنها میشود و به اطراف خود که نگاه میکند، کسی را پیدا نمیکند درددلی کند؛ «خانم مدیر مرده، حاج اسمعیل گم شده، یکییکدانه دخترم نصیب گرگ بیابان شده، گربه مرده، انبر افتاد روی عنکبوت و عنکبوت هم مرد».2 کوکبسلطان دلخور از خود میپرسد که واقعا کی مانده که بهش سلام کنم و به کی سلام کنم؟ میتواند همان ماجرای معروف میرزا رضای کرمانی، قاتل شاه باشد که یکباره او را به مجلس خویشان شاه میبرند و او معذب میماند به کی سلام کند؟
«به کی سلام کنم؟» میتواند خیلی حکایتها باشد و نیز میتواند بیان ادبیاتی باشد که در ایران سیمین دانشور از چهرههای شاخص آن است. دانشور در داستانهایش بیشتر منتظر فرصتی است تا به خوانندگانش سلام دهد. او میخواهد سلامش باعث دوستی و بهانهای برای تجربه دنیایی بهتر شود. لازمه چنین ادبیاتی، خیلی چیزها و ازجمله انعطاف است. داستانهای دانشور انعطاف دارند یا دقیقتر گفته شود، واجد نوعی گشودگیاند؛ این را از ریتم کلی داستان میتوان دریافت. اما انعطافشان صرفا به ریتم منحصر نیست. شخصیتهای داستانی دانشور نیز همینطور با ظرفیت و انعطافپذیرند. انعطاف، متن را مستعد گفتوگو میکند. شخصیتهای دانشور آماده گفتوگویند؛ آنها اگر کسی را برای گفتوگو پیدا نکنند، یا با خود گفتوگو میکنند یا در خیال خود آدمهایی را جستوجو میکنند تا با آنها به گفتوشنود بنشینند تا لااقل با یکدیگر سلامی ردوبدل کرده باشند.
انعطاف در ادبیات دانشور میتواند علت دیگری هم داشته باشد و آن به شخصیت منعطف نویسنده برمیگردد. دانشور بهویژه در زمانهای مینوشت که از «مرگ مؤلف» خبری نبود و مؤلف از چنان آزادی بیحدوحصری برخوردار بود که میتوانست آرزوهای خود را در داستانهایش بیان کند یا دقیقتر آن آرزوها را به متن تحمیل نماید و دانشور خود چنین میکند و آرزوها و آمالهای خود بهعنوان مؤلف را در قالب شخصیتهای داستانیاش بیان میکند. «اگر پریزادی دیده باشم که به من گفته باشد، غصه نخور ناخدا، دنیای بهتری در پیش است، دنیای زنی شاد و غمگسار و همراه مرد نه برده او، دنیای مردی برازنده چنان زنی، دنیای بچههای شاد و سیر و پوشیده و عزیز و نه بیپناه...».3
در دانشور بدی وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد، همچون سایهای موقت و گذار است که در عدمِ
نور-روشنایی امکان بروز پیدا کرده؛ این تلقی از هستی، ریشه در باورهای اسطورهای مانوی دارد. در نگاه مانویگرایانه دانشور با ظهور روشنایی که جانمایه وجود عالم است، تاریکی و بدی از میان میرود. دانشور این ایده اساسی خود را در متن نمایان میکند. داستان کوتاه «یک سر و یک بالین» نمونهای از چنین متنی است. راوی داستان، زنی تنها و بیکس است که سالهای طولانی از شوهرش جدا شده و حال بعد از مشقتهای فراوان خبردار میشود که پسرش ازدواج میکند، او که به عروسی پسرش دعوت نشده، تصمیم میگیرد دزدکی به دیدن عروسیاش برود. «شما را به خدا انصاف بود که همچون منی چادر نماز سر بکند، رویش را محکم بگیرد و روی پشتبام همسایه تو آفتاب بنشیند و مجلس عقدکنان (پسرش) را تماشا کند».4 راوی بهرغم حقارتهایی که دیده و رنجهایی که بابت رهاشدن تحمل کرده، بد به دل راه نمیدهد، حتی سعی میکند دزدکی هم شده از پشتبام همسایه به پسر و عروسش سلام کند. «پا میشوم و دستمال نقل و سکه امام زمان را باز میکنم و از بالا روی سرشان میریزم و داد میزنم: یک سر و یک بالین باشید».5 آرزویی که راوی میکند همان آرزوی خوشبینانهای است که دانشور بهعنوان مؤلف
در ذهن میپروراند.
«سوترا» داستانی دیگر از مجموعه داستان «به کی سلام کنم؟» است. سوترا در زبان سانسکریت به معنای سوره امید است. در «سوترا» ناخدا عبدل تنها راوی داستان است، همه داستان هم گفتوگوهایی است که او با خودش میکند؛ گفتوگو با خود به صورت خاطرههایی است که از گذشته و حال به یادش میآید و او در لابهلای آنها، ناامیدی، حسرتها و آرزوهای خود را هم بیان میکند. «خدا رفتگان همه را بیامرزد. آقای دانشمند را هم غریق رحمت کند. مرا برد به مدرسه خودش، شش کلاس درسم داد، کتاب و کاغذ و قلم برایم خرید، پوشانیدم، سقفی داد که زیرش بخوابم. دلم نمیخواست نااهل باشم اما بودم، حوصلهام سر رفت چه کار کنم؟ خوشم میآمد خودم را به آب و آتش بزنم».6 ناخدا خود را به آب و آتش میزند و با خلقوخویی که دارد به هر جایی سرک میکشد و زندگیهای متنوعی را تجربه میکند. «دشمنانم میگویند ناخدا عبدل قاچاقچی است. مدتها برازجان زندانی بوده، زن و بچهاش را ول کرده، عدهای میگویند بابا ایوالله، مگر ناخدا عبدل نبود که با جری درافتاد؟ عدهای میپرسند: ناخدا عبدل را میگویی؟ همان که شاعر است و به اندازه موهای سرش کتاب خوانده؟ طاهرخان در زندان برازجان میگفت:
چه صدایی داری، مثل مخمل نرم است، یک دهن دیگر بخوان تا حال بکنم».7 در نهایت ناخدا عبدل خوب میشود، آشنایی با طاهرخان او را عاقبت بخیر میکند و بنا بر باور اسطورهای، روشنی بر تاریکی غلبه میکند تا آن ارواحی که در تاریکی زیستهاند از زندان جسم و تمناهایش رهایی یابند. نویسنده با اتکا به این باورها، خوشبینیاش را به متن تلقین میکند و به آدمهای داستانیاش امید میدهد، شاید به همین دلیل عنوان داستان را سوترا -سوره امید- نام میدهد.
«عاقبت کار»، «سرانجام ماجرا» و... در داستانهای دانشور اهمیتی محوری دارد. در داستانهای دانشور اگرچه همه چیز با سختی، درماندگی و حتی فلاکت آغاز میشود، اما سرانجام در کشمکش میان خوبی و بدی، این خوبی است که پیروز میشود. «خوبی» در اندیشه دانشور مسئلهای قابل تأمل است که بیشتر در خلقوخوی پدید میآید و باعث گشایش روحی میشود. این تلقی از خوبی که ریشه در اخلاق نیز دارد، همانا به باورهای اسطورهای دانشور بازمیگردد؛ باورهایی که ممکن است تطابقی با واقعیت نداشته باشد، مانند همین باور اسطورهای پیروزی همیشگی خوبی بر بدی و... .
نمونهای از این سلوک روحی اخلاقی را در «تیله شکسته» از همان مجموعه داستان مشاهده میکنیم. ماجرای داستان به زندگی دو برادر نوجوان بازمیگردد که پدر و مادرشان را سالها قبل در زلزله بوئینزهرا از دست دادهاند و بعد از آن سختیهای زندگی را با همدلی تحمل میکنند. برادر بزرگتر در قهوهخانه روستا سخت کار میکند و برادر کوچک بهرغم سن کم، کارهای فصلی -موقتی- انجام میدهد تا کمکخرج برادرش باشد. نقطه اوج داستان ورود زنی ثروتمند و بدون فرزند به روستاست. او که در جستوجوی عتیقهجات -تیلههای شکسته- به روستا آمده، در حین آشنایی با برادر کوچک تصمیم میگیرد او را بهعنوان فرزندخوانده به تهران ببرد. این اتفاق که میتواند زندگی دو برادر را متحول کند، پس از کشوقوسی فراوان، سرانجام با مخالفت دو برادر مواجه میشود. آنها بهرغم زندگی سخت و طاقتفرسا باهمبودن و همدلی را ترجیح میدهند. این عشق و همدلی در اصل شخصیت خود دانشور است که بهعنوان خالق متن، بخشهایی از روح و روان خود را در قالب آدمهای داستانیاش به ودیعه میگذارد.
داستان «به کی سلام کنم؟» نیز با درماندگی و تنهایی زنی سالخورده به نام کوکبسلطان شروع میشود. او که تنها و بیکس شده است حتی از دیدار تنها دختر و نوهاش نیز محروم مانده، اکنون با اندک بازنشستگی که کفاف زندگیاش را نمیدهد زندگی سختی را میگذراند و تنها کاری که اوقات فراغتش را پر میکند نفرین به این و آن است تا آزردگیاش تسلایی پیدا کند. بهرغم زندگی سخت کوکبسلطان، اتفاقی در آخر داستان میافتد که باعث میشود ماجرا سرانجامی خوش پیدا کند و آن از قضا موقعی است که کوکبسلطان در وسط کوچه زمین میخورد و آشغالگوشت از دستش میافتد و ولو میشود، در آن وقت ناگهان با دیدن زن و مرد جوانی که برای کمک به طرفش میآیند، امید در او جوانه میزند. «قلب کوکبسلطان بدجوری میزد و دهانش تلخ بود با این حال به روی زن خندید، ناگهان خیال کرد که این جوان دامادی است که آروز داشت داشته باشد اما نداشت و این زن دختر خودش است، بعد اندیشید که تمام مردم شهر قوم و خویش و کسوکار او هستند و از این اندیشه یک آن دلش خوش شد و رو به همه سلام گفت».8
«به کی سلام کنم؟» عنوان بامسمایی است. دانشور در زندگی ادبیاش همواره رو به انبوهی از خوانندگان به آنها سلام میدهد و آنها را به همدلی فرامیخواند. این عشق به انبوه البته به خلقوخوی سیمین دانشور و خوشبینی اسطورهایاش بازمیگردد.
پینوشتها:
1، 2، 8 «به کی سلام کنم؟» سیمین دانشور
3، 6، 7 «سوترا»، سیمین دانشور
4، 5 «یک سر و یک بالین»، سیمین دانشور
روزگاری میرزا رضای کرمانی، قاتل ناصرالدین شاه را وارد مجلس میکنند: «میرزا رضای کرمانی را آوردند تو مجلس، گوش تا گوش اعیان و ارکان و اشراف نشسته بودند، هی میگفتند میرزا رضا سلام کن، میپرسید: به کی سلام کنم؟».1
حکایت بالا را سیمین دانشور در مجموعه «داستان به کی سلام کنم؟» آورده است، عنوان کتاب نیز از همان حکایت است. «به کی سلام کنم؟» عبارتی قابل تأمل است که میتواند حاوی داستانهای زیادی باشد. به کی سلام کنم؟ میتواند داستان آدمی گوشهگیر باشد که به ناگاه وارد مجلسی ناآشنا میشود و میماند به کی سلام کند. به کی سلام کنم؟ میتواند بیانگر خلقوخوی آدمی باشد که معیار دوستی و خصومتش را با سلامکردن یا نکردن معین میکند. به کی سلام کنم؟ میتواند زندگی کوکبسلطان باشد که ناگهان تنها میشود و به اطراف خود که نگاه میکند، کسی را پیدا نمیکند درددلی کند؛ «خانم مدیر مرده، حاج اسمعیل گم شده، یکییکدانه دخترم نصیب گرگ بیابان شده، گربه مرده، انبر افتاد روی عنکبوت و عنکبوت هم مرد».2 کوکبسلطان دلخور از خود میپرسد که واقعا کی مانده که بهش سلام کنم و به کی سلام کنم؟ میتواند همان ماجرای معروف میرزا رضای کرمانی، قاتل شاه باشد که یکباره او را به مجلس خویشان شاه میبرند و او معذب میماند به کی سلام کند؟
«به کی سلام کنم؟» میتواند خیلی حکایتها باشد و نیز میتواند بیان ادبیاتی باشد که در ایران سیمین دانشور از چهرههای شاخص آن است. دانشور در داستانهایش بیشتر منتظر فرصتی است تا به خوانندگانش سلام دهد. او میخواهد سلامش باعث دوستی و بهانهای برای تجربه دنیایی بهتر شود. لازمه چنین ادبیاتی، خیلی چیزها و ازجمله انعطاف است. داستانهای دانشور انعطاف دارند یا دقیقتر گفته شود، واجد نوعی گشودگیاند؛ این را از ریتم کلی داستان میتوان دریافت. اما انعطافشان صرفا به ریتم منحصر نیست. شخصیتهای داستانی دانشور نیز همینطور با ظرفیت و انعطافپذیرند. انعطاف، متن را مستعد گفتوگو میکند. شخصیتهای دانشور آماده گفتوگویند؛ آنها اگر کسی را برای گفتوگو پیدا نکنند، یا با خود گفتوگو میکنند یا در خیال خود آدمهایی را جستوجو میکنند تا با آنها به گفتوشنود بنشینند تا لااقل با یکدیگر سلامی ردوبدل کرده باشند.
انعطاف در ادبیات دانشور میتواند علت دیگری هم داشته باشد و آن به شخصیت منعطف نویسنده برمیگردد. دانشور بهویژه در زمانهای مینوشت که از «مرگ مؤلف» خبری نبود و مؤلف از چنان آزادی بیحدوحصری برخوردار بود که میتوانست آرزوهای خود را در داستانهایش بیان کند یا دقیقتر آن آرزوها را به متن تحمیل نماید و دانشور خود چنین میکند و آرزوها و آمالهای خود بهعنوان مؤلف را در قالب شخصیتهای داستانیاش بیان میکند. «اگر پریزادی دیده باشم که به من گفته باشد، غصه نخور ناخدا، دنیای بهتری در پیش است، دنیای زنی شاد و غمگسار و همراه مرد نه برده او، دنیای مردی برازنده چنان زنی، دنیای بچههای شاد و سیر و پوشیده و عزیز و نه بیپناه...».3
در دانشور بدی وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد، همچون سایهای موقت و گذار است که در عدمِ
نور-روشنایی امکان بروز پیدا کرده؛ این تلقی از هستی، ریشه در باورهای اسطورهای مانوی دارد. در نگاه مانویگرایانه دانشور با ظهور روشنایی که جانمایه وجود عالم است، تاریکی و بدی از میان میرود. دانشور این ایده اساسی خود را در متن نمایان میکند. داستان کوتاه «یک سر و یک بالین» نمونهای از چنین متنی است. راوی داستان، زنی تنها و بیکس است که سالهای طولانی از شوهرش جدا شده و حال بعد از مشقتهای فراوان خبردار میشود که پسرش ازدواج میکند، او که به عروسی پسرش دعوت نشده، تصمیم میگیرد دزدکی به دیدن عروسیاش برود. «شما را به خدا انصاف بود که همچون منی چادر نماز سر بکند، رویش را محکم بگیرد و روی پشتبام همسایه تو آفتاب بنشیند و مجلس عقدکنان (پسرش) را تماشا کند».4 راوی بهرغم حقارتهایی که دیده و رنجهایی که بابت رهاشدن تحمل کرده، بد به دل راه نمیدهد، حتی سعی میکند دزدکی هم شده از پشتبام همسایه به پسر و عروسش سلام کند. «پا میشوم و دستمال نقل و سکه امام زمان را باز میکنم و از بالا روی سرشان میریزم و داد میزنم: یک سر و یک بالین باشید».5 آرزویی که راوی میکند همان آرزوی خوشبینانهای است که دانشور بهعنوان مؤلف
در ذهن میپروراند.
«سوترا» داستانی دیگر از مجموعه داستان «به کی سلام کنم؟» است. سوترا در زبان سانسکریت به معنای سوره امید است. در «سوترا» ناخدا عبدل تنها راوی داستان است، همه داستان هم گفتوگوهایی است که او با خودش میکند؛ گفتوگو با خود به صورت خاطرههایی است که از گذشته و حال به یادش میآید و او در لابهلای آنها، ناامیدی، حسرتها و آرزوهای خود را هم بیان میکند. «خدا رفتگان همه را بیامرزد. آقای دانشمند را هم غریق رحمت کند. مرا برد به مدرسه خودش، شش کلاس درسم داد، کتاب و کاغذ و قلم برایم خرید، پوشانیدم، سقفی داد که زیرش بخوابم. دلم نمیخواست نااهل باشم اما بودم، حوصلهام سر رفت چه کار کنم؟ خوشم میآمد خودم را به آب و آتش بزنم».6 ناخدا خود را به آب و آتش میزند و با خلقوخویی که دارد به هر جایی سرک میکشد و زندگیهای متنوعی را تجربه میکند. «دشمنانم میگویند ناخدا عبدل قاچاقچی است. مدتها برازجان زندانی بوده، زن و بچهاش را ول کرده، عدهای میگویند بابا ایوالله، مگر ناخدا عبدل نبود که با جری درافتاد؟ عدهای میپرسند: ناخدا عبدل را میگویی؟ همان که شاعر است و به اندازه موهای سرش کتاب خوانده؟ طاهرخان در زندان برازجان میگفت:
چه صدایی داری، مثل مخمل نرم است، یک دهن دیگر بخوان تا حال بکنم».7 در نهایت ناخدا عبدل خوب میشود، آشنایی با طاهرخان او را عاقبت بخیر میکند و بنا بر باور اسطورهای، روشنی بر تاریکی غلبه میکند تا آن ارواحی که در تاریکی زیستهاند از زندان جسم و تمناهایش رهایی یابند. نویسنده با اتکا به این باورها، خوشبینیاش را به متن تلقین میکند و به آدمهای داستانیاش امید میدهد، شاید به همین دلیل عنوان داستان را سوترا -سوره امید- نام میدهد.
«عاقبت کار»، «سرانجام ماجرا» و... در داستانهای دانشور اهمیتی محوری دارد. در داستانهای دانشور اگرچه همه چیز با سختی، درماندگی و حتی فلاکت آغاز میشود، اما سرانجام در کشمکش میان خوبی و بدی، این خوبی است که پیروز میشود. «خوبی» در اندیشه دانشور مسئلهای قابل تأمل است که بیشتر در خلقوخوی پدید میآید و باعث گشایش روحی میشود. این تلقی از خوبی که ریشه در اخلاق نیز دارد، همانا به باورهای اسطورهای دانشور بازمیگردد؛ باورهایی که ممکن است تطابقی با واقعیت نداشته باشد، مانند همین باور اسطورهای پیروزی همیشگی خوبی بر بدی و... .
نمونهای از این سلوک روحی اخلاقی را در «تیله شکسته» از همان مجموعه داستان مشاهده میکنیم. ماجرای داستان به زندگی دو برادر نوجوان بازمیگردد که پدر و مادرشان را سالها قبل در زلزله بوئینزهرا از دست دادهاند و بعد از آن سختیهای زندگی را با همدلی تحمل میکنند. برادر بزرگتر در قهوهخانه روستا سخت کار میکند و برادر کوچک بهرغم سن کم، کارهای فصلی -موقتی- انجام میدهد تا کمکخرج برادرش باشد. نقطه اوج داستان ورود زنی ثروتمند و بدون فرزند به روستاست. او که در جستوجوی عتیقهجات -تیلههای شکسته- به روستا آمده، در حین آشنایی با برادر کوچک تصمیم میگیرد او را بهعنوان فرزندخوانده به تهران ببرد. این اتفاق که میتواند زندگی دو برادر را متحول کند، پس از کشوقوسی فراوان، سرانجام با مخالفت دو برادر مواجه میشود. آنها بهرغم زندگی سخت و طاقتفرسا باهمبودن و همدلی را ترجیح میدهند. این عشق و همدلی در اصل شخصیت خود دانشور است که بهعنوان خالق متن، بخشهایی از روح و روان خود را در قالب آدمهای داستانیاش به ودیعه میگذارد.
داستان «به کی سلام کنم؟» نیز با درماندگی و تنهایی زنی سالخورده به نام کوکبسلطان شروع میشود. او که تنها و بیکس شده است حتی از دیدار تنها دختر و نوهاش نیز محروم مانده، اکنون با اندک بازنشستگی که کفاف زندگیاش را نمیدهد زندگی سختی را میگذراند و تنها کاری که اوقات فراغتش را پر میکند نفرین به این و آن است تا آزردگیاش تسلایی پیدا کند. بهرغم زندگی سخت کوکبسلطان، اتفاقی در آخر داستان میافتد که باعث میشود ماجرا سرانجامی خوش پیدا کند و آن از قضا موقعی است که کوکبسلطان در وسط کوچه زمین میخورد و آشغالگوشت از دستش میافتد و ولو میشود، در آن وقت ناگهان با دیدن زن و مرد جوانی که برای کمک به طرفش میآیند، امید در او جوانه میزند. «قلب کوکبسلطان بدجوری میزد و دهانش تلخ بود با این حال به روی زن خندید، ناگهان خیال کرد که این جوان دامادی است که آروز داشت داشته باشد اما نداشت و این زن دختر خودش است، بعد اندیشید که تمام مردم شهر قوم و خویش و کسوکار او هستند و از این اندیشه یک آن دلش خوش شد و رو به همه سلام گفت».8
«به کی سلام کنم؟» عنوان بامسمایی است. دانشور در زندگی ادبیاش همواره رو به انبوهی از خوانندگان به آنها سلام میدهد و آنها را به همدلی فرامیخواند. این عشق به انبوه البته به خلقوخوی سیمین دانشور و خوشبینی اسطورهایاش بازمیگردد.
پینوشتها:
1، 2، 8 «به کی سلام کنم؟» سیمین دانشور
3، 6، 7 «سوترا»، سیمین دانشور
4، 5 «یک سر و یک بالین»، سیمین دانشور