|

گفت‌وگو با مهدی سقا، نویسنده، طراح و کارگردان نمایش «فراکتال»

برداشت خودم را از «شاه می‌میرد» روی صحنه آوردم

رضا آشفته

مهدی سقا هنرمندی است که در زمینه نمایش‌های ذهنی و روانی تاکنون چند نمایش را در مقام نویسنده و کارگردان به صحنه آورده است.

فعالیت گروه تئاتر «آد» از سال 90 با نمایش «خبر کرگ من» آغاز شد. پس از آن نمایش‌هایی همچون به سلامتی جاده، ایستگاه ویکتوریا - که دو نمایش‌نامه از پینتر بوده است- نمایش «... و دنیا هم از یک پیج متولد شد» به کارگردانی مژده قربانی که از اعضای اصلی گروه تئاتر آد هست، پرفورمنس قلم‌مو، حشره، رپرتوار «اتانازی» که شامل چهار نمایش بود و آخرین نمایش گروه پیش از «فراکتال» نمایش «گذر پرنده‌ای از کنار آفتاب» است که در سال 96 اجرا شد.
با او درباره چند و چون نمایش فراکتال که نویسندگی، طراحی و گارگردانی‌اش را عهده‌دار بوده و آن را در کارگاه دکور تالار حافظ اجرا کرده، گفت‌وگو کرده‌ایم که می‌خوانید:
ابزورد
نمی‌خواهم به خودم برچسب بزنم، ولی وقتی خودم را مرور می‌کنم، می‌بینم که به ابزورد گرایش داشته‌ام. علاقه‌ام به پینتر و آثاری که کار کرده‌ام، گواه بر این است که من ناخودآگاه به ابزورد گرایش پیدا کرده‌ام.
نمایش‌نامه «فراکتال» از «پادشاه می‌میرد» اثر اوژن یونسکو اقتباس شده است و البته همیشه برای خودم این پرسش بوده که من چقدر به پادشاه می‌میرد وفادار هستم و چقدر از آن فاصله گرفته‌ام. تا مدتی از تمرینات قصد داشته‌ام با همان نام شاه می‌میرد اجرا و در بروشور نام یونسکو را به عنوان نویسنده درج کنم ولی پس از اینکه کار تقریبا به سرانجام رسید، دیدم این متن از متن یونسکو از جهاتی بسیار فاصله گرفته و این دیگر نمایش‌نامه یونسکو نیست و من نمایش‌نامه‌ای دیگر را با استفاده از شاه می‌میرد نوشته‌ام. فراکتال از جهاتی بسیار به شاه می‌میرد نزدیک است و از جهاتی بسیار از آن فاصله گرفته است.
من براساس تصاویر ذهنی خودم به این متن روی آورده‌ام. یعنی همان‌طور که تصاویر را در ذهن داشته‌ام، روزی نمایش‌نامه شاه می‌میرد را خواندم و دیدم تصاویرم بر آن خوب نشست. حتی باید بگویم که تمرینات ما این‌گونه شروع شد که ما متن نداشتیم. ما تمریناتی داشتیم که نامش را گذاشته بودیم تمرینات انفرادی. یعنی تنها یک بازیگر در محل تمرین حاضر می‌شد و من تمریناتی را طراحی کرده بودم تا بازیگر به فضای ذهنی من نزدیک و با آن آشنا شود.
سپس میزانسن‌ها طراحی و پس از آن متن به بازیگران داده شد. یعنی متن هم‌زمان با تمرین و بر اساس میزانسن‌ها و حالات بازیگران به کار اضافه شد و خود به خود متن تغییر کرد، جاهایی از آن حذف و اضافه شد یا تغییر کرد. تا جایی که متوجه شدیم از شاه می‌میرد یونسکو خیلی فاصله گرفته‌ایم و از آن تنها رگه‌هایی بر جا مانده است.
تعریف فراکتال
تعریفی که من از فراکتال می‌کنم، یک تعریف عامیانه است، نه یک تعریف علمی. فراکتال ساختاری است که از تکرار منظم اجزای مشابه، یک کل شکل می‌گیرد که آن کل با هر یک از اجزا از نظر فرم، شکل و خاصیت همانند است. برای من فراکتال یک نظم بیهوده است که در آن یک کل شکل می‌گیرد که آن کل، خود یک جزء است از یک کل دیگر. از این جهت می‌گویم بیهوده، چراکه این نظم و تکرار به نتیجه‌ای دیگر ختم نمی‌شود. بلکه خود را تکرار می‌کند و این چرخه بیهوده همچنان تکرار می‌شود و نام نمایش از فرم ساختاری آن برداشته شده است، نه از محتوا که البته هر فرمی دارای محتواست و فرم و محتوا را نمی‌توان از هم جدا کرد.
درام یا کلیپ
می‌خواهم بگویم موافقم که درام به آن معنی که می‌دانیم و می‌شناسیم در این اثر نبود و درباره به گفته شما کلیپ‌ها هم توضیحاتی دارم. ولی می‌خواهم بگویم اتفاقا این نقطه ضعف نبود و نقطه قوت بود. باز هم نمی‌خواهم به خودم برچسب بزنم ولی تنها می‌خواهم نظر شما را به پدیده پسادرام جلب کنم.
درباره کاراکتر‌ها هم باید بگویم که اساسا به دنبال کاراکترسازی و شخصیت‌پردازی به آن معنی کلاسیک و آکادمیکش نبودم و در کارهای آینده نیز نخواهم بود، چراکه به قصه‌گویی در تئاتر اعتقادی ندارم.
خساست در اطلاعات
درباره خساست در ارائه اطلاعات به مخاطب با شما مخالفم و فکر می‌کنم که این کار را نکرده‌ام و می‌خواهم کمی توضیح بدهم. البته باید بگویم که این نظر من است و شاید کمی رادیکال به نظر بیاید. هنرمندان از دوره‌ای به سمت وجوه درونی‌شان رفته‌اند و آثارشان ذهن‌گرایانه‌تر شد، به‌خصوص پس از جنگ جهانی دوم. من فکر می‌کنم که اتفاقا اینها چیزهایی بودند که فراموش شده بودند. تئاتر اتفاقا باید از اتفاقات ذهنی زاییده شود. اینها چیزهایی است که در تئاتر فراموش شد. رؤیاها و کابوس‌ها. منظورم تنها تئاتر نیست، منظورم هنر است. برای هنر نمی‌توان و نباید خط‌مشی معین کرد. اینها دست و پای هنرمند را می‌بندند. با تعیین قواعد برای هنر، جایی برای رؤیا نمی‌گذاریم. در رؤیای من آدم‌ها این‌گونه‌اند. همه شبیه به یکدیگر با کمی تفاوت که اصلا آن تفاوت‌ها به چشم نمی‌آید. ما نمی‌توانیم کسی را مجبور کنیم که رؤیاهایت را با ساختاری که همه آن را می‌فهمند شرح بده. من فکر می‌کنم جنگ جهانی اتفاقا تلنگری به بشر بود. جنگ جهانی همه آنچه را که بشر تحت عنوان اخلاق، رستگاری، مدینه فاضله و... ساخته بود، ویران کرد. آن جنگ به بشر فهماند که باید رها کند آنچه را که ساخته است. بشر فهمید که هرچه ساخته بود، هیچ بود.
بشر از ساختن ناامید می‌شود. از ساختن اخلاق و ساختن جامعه آرمانی ناامید می‌شود.
من در فراکتال نمی‌خواهم چیزی بسازم، نمی‌خواهم جامعه را بیدار کنم. نمی‌خواهم پیامی بدهم، چون هرچه بسازم روزی باید بنشینم و ویران‌شدنش را تماشا کنم. ژولیت در نمایش می‌گوید: «همه‌چیز قراره نابود بشه، همه‌چیز. چه امروز، چه هزار قرن دیگه. چیزی که قراره نابود بشه، از حالا نابود شده است».
در هر اثر هنری رؤیا و کابوس مهم‌ترین است. هنرمندی را که رؤیا ندارد ما خوب می‌شناسیم؛ همان‌هایی که می‌آیند و می‌گویند: «یه نمایش‌نامه که دوتا بازیگر داشته باشد داری». اینها رؤیا ندارند. کابوس ندارند. جهانی برای نمایش‌دادن ندارند. مثل این است که جلوی چشمان شما یک تابلوی نقاشی را می‌گذارند که شخصی را بسیار با مهارت کشیده، با رعایت همه سایه‌روشن‌ها. خب من که آن شخص را در واقعیت دارم می‌بینم.
توی هنرمند قرار است چه چیز دیگری به من نشان بدهی. ولی گاهی هنرمند خطی را در چهره آن شخص می‌بیند که ما آن را ندیده بودیم یا خطی را ایجاد می‌کند که نبوده و چهره آن شخص فضای دیگری به خود می‌گیرد و در تو یک اتفاق ایجاد می‌کند. این خط همان رؤیا یا کابوس یا جریان ذهنی است که با دیدن چهره آن شخص در هنرمند اتفاق افتاده و تصویر شده است. این خط همان چیزی است که دیگر نقاشی چهره کسی نیست، بلکه اثر هنری هنرمند است.
یک کابوس
جهان برای من یک کابوس است. وقتی که قرار است آن کابوس را نشان دهم، شاید فراتر از قواعد درام بروم. ما در این نمایش به‌عمد کاراکتر به معنی آن چیزی که همه از کاراکتر می‌دانند نساختیم. در نمایش تفاوتی میان ملکه و کلفت نیست. آنها همگی یک کار می‌کنند. کار بیهوده. آنها سوای جایگاه اجتماعی‌شان، کارهای بیهوده یکسان می‌کنند. در نمایش حتی جنسیت هم حذف شده است؛ یعنی زن یا مردبودن کاراکترها دارای اهمیت نیست. به نظرم نام نمایش کلید ورود به جهان اثر است. همه آدم‌ها تکرار یکدیگرند. اینکه ما از جهان خسته می‌شویم چون دچار تکرار می‌شویم. ما از چیزی خسته می‌شویم که از آن ساخته شده‌ایم. انسان‌ها تحمل یکدیگر را ندارند، گاهی تحمل خودشان را هم ندارند.
من در دادن اطلاعات به تماشاگر خساست نکردم، برعکس دست‌ودلباز بودم. فقط به آن شکلی نبود که آموزش دیدیم. به ما یاد می‌دهند که چگونه قصه بگوییم، چگونه اطلاعات بدهیم، چگونه کاراکترها را معرفی کنیم، ولی من می‌گویم دوست دارم به شیوه خودم حرف بزنم. اتفاقا من خیلی با دست‌ودلبازی این‌همه اطلاعات به مخاطب دادم. من یک تحول نشان دادم؛ تحولی که اتفاق مهمی نیست. این یک پیام دارد که اتفاقا خود این پیام هم پیام مهمی نیست.
بایدها و نبایدها
برایمان این سؤال‌ها پیش می‌آید که اصلا چرا باید؟ چه کسی گفته باید؟ و اصلا من چرا باید به بایدهای آنها گوش کنم و عمل کنم. این یک بحث مفصل است که اینجا مجالش نیست.
در رابطه با مفهوم، من فکر می‌کنم هنرمند نباید به دنبال ارائه مفهوم باشد. هنرمند باید به دنبال ارائه فضای ذهنی خودش باشد. فضای ذهنی هنرمند خودبه‌خود در ذهن تماشاگر مفهوم می‌سازد.
به‌عنوان‌مثال یکی از تماشاگران در مورد صحنه حمله نگهبان، برداشت جالبی داشت. گفته بود من فکر می‌کردم که نگهبان می‌خواست وارد دنیای ما شود، ولی ژولیت اجازه نمی‌داد و در آخر خود ژولیت وارد شد. این خیلی برداشت زیبایی بود. برداشتی بود که ما اصلا به آن فکر نکرده بودیم. این مفهومی بود که خودش برداشت کرده بود. من تنها به دنبال ایجاد فضای خودم هستم و هر کسی هر مفهومی را متناسب با ذهنیتش برداشت می‌کند؛ همان‌طور که من متناسب با ذهنیتم برداشت خودم را از «شاه می‌میرد» کردم.

مهدی سقا هنرمندی است که در زمینه نمایش‌های ذهنی و روانی تاکنون چند نمایش را در مقام نویسنده و کارگردان به صحنه آورده است.

فعالیت گروه تئاتر «آد» از سال 90 با نمایش «خبر کرگ من» آغاز شد. پس از آن نمایش‌هایی همچون به سلامتی جاده، ایستگاه ویکتوریا - که دو نمایش‌نامه از پینتر بوده است- نمایش «... و دنیا هم از یک پیج متولد شد» به کارگردانی مژده قربانی که از اعضای اصلی گروه تئاتر آد هست، پرفورمنس قلم‌مو، حشره، رپرتوار «اتانازی» که شامل چهار نمایش بود و آخرین نمایش گروه پیش از «فراکتال» نمایش «گذر پرنده‌ای از کنار آفتاب» است که در سال 96 اجرا شد.
با او درباره چند و چون نمایش فراکتال که نویسندگی، طراحی و گارگردانی‌اش را عهده‌دار بوده و آن را در کارگاه دکور تالار حافظ اجرا کرده، گفت‌وگو کرده‌ایم که می‌خوانید:
ابزورد
نمی‌خواهم به خودم برچسب بزنم، ولی وقتی خودم را مرور می‌کنم، می‌بینم که به ابزورد گرایش داشته‌ام. علاقه‌ام به پینتر و آثاری که کار کرده‌ام، گواه بر این است که من ناخودآگاه به ابزورد گرایش پیدا کرده‌ام.
نمایش‌نامه «فراکتال» از «پادشاه می‌میرد» اثر اوژن یونسکو اقتباس شده است و البته همیشه برای خودم این پرسش بوده که من چقدر به پادشاه می‌میرد وفادار هستم و چقدر از آن فاصله گرفته‌ام. تا مدتی از تمرینات قصد داشته‌ام با همان نام شاه می‌میرد اجرا و در بروشور نام یونسکو را به عنوان نویسنده درج کنم ولی پس از اینکه کار تقریبا به سرانجام رسید، دیدم این متن از متن یونسکو از جهاتی بسیار فاصله گرفته و این دیگر نمایش‌نامه یونسکو نیست و من نمایش‌نامه‌ای دیگر را با استفاده از شاه می‌میرد نوشته‌ام. فراکتال از جهاتی بسیار به شاه می‌میرد نزدیک است و از جهاتی بسیار از آن فاصله گرفته است.
من براساس تصاویر ذهنی خودم به این متن روی آورده‌ام. یعنی همان‌طور که تصاویر را در ذهن داشته‌ام، روزی نمایش‌نامه شاه می‌میرد را خواندم و دیدم تصاویرم بر آن خوب نشست. حتی باید بگویم که تمرینات ما این‌گونه شروع شد که ما متن نداشتیم. ما تمریناتی داشتیم که نامش را گذاشته بودیم تمرینات انفرادی. یعنی تنها یک بازیگر در محل تمرین حاضر می‌شد و من تمریناتی را طراحی کرده بودم تا بازیگر به فضای ذهنی من نزدیک و با آن آشنا شود.
سپس میزانسن‌ها طراحی و پس از آن متن به بازیگران داده شد. یعنی متن هم‌زمان با تمرین و بر اساس میزانسن‌ها و حالات بازیگران به کار اضافه شد و خود به خود متن تغییر کرد، جاهایی از آن حذف و اضافه شد یا تغییر کرد. تا جایی که متوجه شدیم از شاه می‌میرد یونسکو خیلی فاصله گرفته‌ایم و از آن تنها رگه‌هایی بر جا مانده است.
تعریف فراکتال
تعریفی که من از فراکتال می‌کنم، یک تعریف عامیانه است، نه یک تعریف علمی. فراکتال ساختاری است که از تکرار منظم اجزای مشابه، یک کل شکل می‌گیرد که آن کل با هر یک از اجزا از نظر فرم، شکل و خاصیت همانند است. برای من فراکتال یک نظم بیهوده است که در آن یک کل شکل می‌گیرد که آن کل، خود یک جزء است از یک کل دیگر. از این جهت می‌گویم بیهوده، چراکه این نظم و تکرار به نتیجه‌ای دیگر ختم نمی‌شود. بلکه خود را تکرار می‌کند و این چرخه بیهوده همچنان تکرار می‌شود و نام نمایش از فرم ساختاری آن برداشته شده است، نه از محتوا که البته هر فرمی دارای محتواست و فرم و محتوا را نمی‌توان از هم جدا کرد.
درام یا کلیپ
می‌خواهم بگویم موافقم که درام به آن معنی که می‌دانیم و می‌شناسیم در این اثر نبود و درباره به گفته شما کلیپ‌ها هم توضیحاتی دارم. ولی می‌خواهم بگویم اتفاقا این نقطه ضعف نبود و نقطه قوت بود. باز هم نمی‌خواهم به خودم برچسب بزنم ولی تنها می‌خواهم نظر شما را به پدیده پسادرام جلب کنم.
درباره کاراکتر‌ها هم باید بگویم که اساسا به دنبال کاراکترسازی و شخصیت‌پردازی به آن معنی کلاسیک و آکادمیکش نبودم و در کارهای آینده نیز نخواهم بود، چراکه به قصه‌گویی در تئاتر اعتقادی ندارم.
خساست در اطلاعات
درباره خساست در ارائه اطلاعات به مخاطب با شما مخالفم و فکر می‌کنم که این کار را نکرده‌ام و می‌خواهم کمی توضیح بدهم. البته باید بگویم که این نظر من است و شاید کمی رادیکال به نظر بیاید. هنرمندان از دوره‌ای به سمت وجوه درونی‌شان رفته‌اند و آثارشان ذهن‌گرایانه‌تر شد، به‌خصوص پس از جنگ جهانی دوم. من فکر می‌کنم که اتفاقا اینها چیزهایی بودند که فراموش شده بودند. تئاتر اتفاقا باید از اتفاقات ذهنی زاییده شود. اینها چیزهایی است که در تئاتر فراموش شد. رؤیاها و کابوس‌ها. منظورم تنها تئاتر نیست، منظورم هنر است. برای هنر نمی‌توان و نباید خط‌مشی معین کرد. اینها دست و پای هنرمند را می‌بندند. با تعیین قواعد برای هنر، جایی برای رؤیا نمی‌گذاریم. در رؤیای من آدم‌ها این‌گونه‌اند. همه شبیه به یکدیگر با کمی تفاوت که اصلا آن تفاوت‌ها به چشم نمی‌آید. ما نمی‌توانیم کسی را مجبور کنیم که رؤیاهایت را با ساختاری که همه آن را می‌فهمند شرح بده. من فکر می‌کنم جنگ جهانی اتفاقا تلنگری به بشر بود. جنگ جهانی همه آنچه را که بشر تحت عنوان اخلاق، رستگاری، مدینه فاضله و... ساخته بود، ویران کرد. آن جنگ به بشر فهماند که باید رها کند آنچه را که ساخته است. بشر فهمید که هرچه ساخته بود، هیچ بود.
بشر از ساختن ناامید می‌شود. از ساختن اخلاق و ساختن جامعه آرمانی ناامید می‌شود.
من در فراکتال نمی‌خواهم چیزی بسازم، نمی‌خواهم جامعه را بیدار کنم. نمی‌خواهم پیامی بدهم، چون هرچه بسازم روزی باید بنشینم و ویران‌شدنش را تماشا کنم. ژولیت در نمایش می‌گوید: «همه‌چیز قراره نابود بشه، همه‌چیز. چه امروز، چه هزار قرن دیگه. چیزی که قراره نابود بشه، از حالا نابود شده است».
در هر اثر هنری رؤیا و کابوس مهم‌ترین است. هنرمندی را که رؤیا ندارد ما خوب می‌شناسیم؛ همان‌هایی که می‌آیند و می‌گویند: «یه نمایش‌نامه که دوتا بازیگر داشته باشد داری». اینها رؤیا ندارند. کابوس ندارند. جهانی برای نمایش‌دادن ندارند. مثل این است که جلوی چشمان شما یک تابلوی نقاشی را می‌گذارند که شخصی را بسیار با مهارت کشیده، با رعایت همه سایه‌روشن‌ها. خب من که آن شخص را در واقعیت دارم می‌بینم.
توی هنرمند قرار است چه چیز دیگری به من نشان بدهی. ولی گاهی هنرمند خطی را در چهره آن شخص می‌بیند که ما آن را ندیده بودیم یا خطی را ایجاد می‌کند که نبوده و چهره آن شخص فضای دیگری به خود می‌گیرد و در تو یک اتفاق ایجاد می‌کند. این خط همان رؤیا یا کابوس یا جریان ذهنی است که با دیدن چهره آن شخص در هنرمند اتفاق افتاده و تصویر شده است. این خط همان چیزی است که دیگر نقاشی چهره کسی نیست، بلکه اثر هنری هنرمند است.
یک کابوس
جهان برای من یک کابوس است. وقتی که قرار است آن کابوس را نشان دهم، شاید فراتر از قواعد درام بروم. ما در این نمایش به‌عمد کاراکتر به معنی آن چیزی که همه از کاراکتر می‌دانند نساختیم. در نمایش تفاوتی میان ملکه و کلفت نیست. آنها همگی یک کار می‌کنند. کار بیهوده. آنها سوای جایگاه اجتماعی‌شان، کارهای بیهوده یکسان می‌کنند. در نمایش حتی جنسیت هم حذف شده است؛ یعنی زن یا مردبودن کاراکترها دارای اهمیت نیست. به نظرم نام نمایش کلید ورود به جهان اثر است. همه آدم‌ها تکرار یکدیگرند. اینکه ما از جهان خسته می‌شویم چون دچار تکرار می‌شویم. ما از چیزی خسته می‌شویم که از آن ساخته شده‌ایم. انسان‌ها تحمل یکدیگر را ندارند، گاهی تحمل خودشان را هم ندارند.
من در دادن اطلاعات به تماشاگر خساست نکردم، برعکس دست‌ودلباز بودم. فقط به آن شکلی نبود که آموزش دیدیم. به ما یاد می‌دهند که چگونه قصه بگوییم، چگونه اطلاعات بدهیم، چگونه کاراکترها را معرفی کنیم، ولی من می‌گویم دوست دارم به شیوه خودم حرف بزنم. اتفاقا من خیلی با دست‌ودلبازی این‌همه اطلاعات به مخاطب دادم. من یک تحول نشان دادم؛ تحولی که اتفاق مهمی نیست. این یک پیام دارد که اتفاقا خود این پیام هم پیام مهمی نیست.
بایدها و نبایدها
برایمان این سؤال‌ها پیش می‌آید که اصلا چرا باید؟ چه کسی گفته باید؟ و اصلا من چرا باید به بایدهای آنها گوش کنم و عمل کنم. این یک بحث مفصل است که اینجا مجالش نیست.
در رابطه با مفهوم، من فکر می‌کنم هنرمند نباید به دنبال ارائه مفهوم باشد. هنرمند باید به دنبال ارائه فضای ذهنی خودش باشد. فضای ذهنی هنرمند خودبه‌خود در ذهن تماشاگر مفهوم می‌سازد.
به‌عنوان‌مثال یکی از تماشاگران در مورد صحنه حمله نگهبان، برداشت جالبی داشت. گفته بود من فکر می‌کردم که نگهبان می‌خواست وارد دنیای ما شود، ولی ژولیت اجازه نمی‌داد و در آخر خود ژولیت وارد شد. این خیلی برداشت زیبایی بود. برداشتی بود که ما اصلا به آن فکر نکرده بودیم. این مفهومی بود که خودش برداشت کرده بود. من تنها به دنبال ایجاد فضای خودم هستم و هر کسی هر مفهومی را متناسب با ذهنیتش برداشت می‌کند؛ همان‌طور که من متناسب با ذهنیتم برداشت خودم را از «شاه می‌میرد» کردم.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.