دهخدا، بنيانگذار طنز مدرن ايران
جواد مجابي
مقالات طنزآميز علياکبر دهخدا شأن ويژهاي دارد که آن را از نوشتههاي شوخيانۀ صد سال اخير ممتاز ميکند. اين مقالات، خاصه «چرند و پرند»، مفصلي تاريخي بين طنز ادبي ايران و طنز مطبوعاتي است که از ويژگيهاي هر دو بخش سهمي بهسزا يافته است. پيش از ظهور مطبوعات در ايران، بديهي است آثار طنزآميز در متن کتابها و بيشتر در فرهنگ شفاهي مردم حفظ ميشده است. آن شوخيها که در کتابها ضبط است بيشتر رنگ و بوي ادبي دارد اگرچه منشأ مردمي آنها محل ترديد نيست. شوخيها و مطايباتي که دهان به دهان در جامعه جريان داشته، نشانگر واکنش هيجاني و عاطفي افراد جامعه در شرايط پُرفراز و فرود جامعۀ ايراني است که ناشي از نقد شوخچشمانۀ روابط افراد با يکديگر و عکسالعمل آنها در قبال حاکميت زمان و اوضاع زمانه بوده است. با رواج روزنامهنگاري حول و حوش مشروطيت، نويسندگان و شعراي معروف عصر از اين رسانۀ عمومي، به قصد بازشناسي هويت فردي و ملي، روشنگري و ترويج تجدد به قصد عبور دادن مردم از حالت رعيت/شاه به مرحلۀ ملت/ دولت استفاده کردند. طبعا بخشي از انرژي ادبي که در کتابهاي خطي مختص خواص و از چشم همگان مستور بود، در جرايد مردمگرا در سطحي وسيع ظاهر شد و در اختيار گروه باسوادان جامعه قرار گرفت.
دهخدا بنيانگذار طنز مطبوعاتي اصيل ايران است؛ هرچند پيش از او نويسندگاني چند، در زمينۀ فکاهيئت مطبوعات طبعآزمايي کرده بودند اما دهخداي جوان با اشراف بر ادب قديم ايران و آشنایی با فرهنگ مردم، و درک فرهنگ غرب، با خوي آزاديخواه مردمگراي جامعهنگرش، توانست به عنوان يک روشنفکر فرهنگي/سياسي در نشريۀ «صوراسرافيل» با مقالات جدي روشنگرش، بنيادي درست براي نقد اجتماعي مسائل جاري ايران پي افکند تا پيام مؤثري براي پيرامونيان و سرمشق خوبي براي آيندگان باشد. در سرمقالهها، با نقد جدي اوضاع زمانه و راهحلهاي رهاييبخش سياسي/فرهنگي؛ پيشنهادي شماتتبار به دولتمردان و سررشتهداران ملک ارائه ميکرد، همزمان، در نوشتههاي طنزانديشانهاش همان مسائل را يک بار ديگر از زاويۀ طنز و طيبت با زباني کاملا متفاوت در حد فهم عموم مردم مطرح ميکرد. آنچه به قلم دخو خطاب به مردم عادي نوسواد مطرح ميشد تا اعماق جامعۀ شهري، گاه روستايي نفوذ ميکرد و با مردم به زبان خود آنها، مسائل حاد جامعهشان را در ميان مينهاد و با صميميتي مشفقانه، به آرامي ذهنهاي خوابآلوده را بيدار ميکرد.
مطبوعات در اوايل مشروطيت از سويي بلندگوي منورالفکرها بود براي برانگيختن تودهها به سمت استقرار حکومت مبتني بر قانون و عدالت و آزادي و از طرفي، تنها پناهگاهي بود که مردم عادي ميتوانستند مشکلات و دردهاي فردي و اجتماعي خود را بازگو کنند و چارهجوي درمان باشند، اين رابطۀ دوسويه و مهم، روزنامه را به صورت يک ضرورت اجتماعي روزانه درآورده بود که گمان ميرفت پيامرساني صادقانه و آگاهیبخش آن موجب رشد و اعتلاي ملي شود. دهخدا هوشمندانه و به موقع، اين ابزار نافذ تأثيرگذار را براي ايجاد ارتباط با افکار عمومي تشنۀ آگاهي و نيازمند تحول برگزيده بود. نوشتههايش که سرشار از ضربالمثلها و حرفهاي جاري مردم بود در ترکيبي استادانه و تأثيرگذار مسائل عصر و مصائب مردم ايران را در قبال حکومت استبدادي و استعمار غربي مطرح ميکرد، در اين طنز رسانهاي، بیشتر از آنکه جنبۀ فرهنگي و ادبي اثر مورد تأکيد باشد پيامرساني اجتماعي به ويژه در بعد سياسياش؛ جهت انگيزش و تحرک افکارعمومي موردنظر اين فعال سياسي بود. دهخدا به عنوان روشنفکر فرهمند فرهنگي و مبارز سياسي آزاديخواه آن دوران ملتهب پرآشوب، با نوشتن هر مقاله خطر ميکرد و خود را در
معرض گزند دولتيان و عوامل مستبد و خونخوار آنان قرار ميداد و دشمني سنتپرستان واپسگرا را عليه خود برميانگيخت، هم خشم آنان را برميانگيخت که به سالوس و ريا، تثبيت وضع موجود را براي ادامۀ ستمگري و غارت و چپاول و رياست بر نادانان و ناداران جامعۀ بيپناه، لازم ميديدند و هردم در کورۀ خفقان ميدميدند.
معجزۀ زباني دهخدا
دهخدا با هزاران لغت فخيم ادبي که در حافظه و قلمرس خود داشت و مهمترين متون کهن فارسي را به دقت کاويده بود، طبعا بايد يکي از دشوارنويسان عصر خودش باشد؛ اما معجزۀ دهخدا اين است که بهرغم دانش ادبي کهنش، يکي از سادهنويسترين نويسندگان سدۀ اخير شد و اشراف خاطر او به زندگي و زبان مردم او را توانا کرد با نثر شيرين پُر از مثل و تمثيل و روايتهاي مردمي، زبان همهفهم و بيان راحتي بيافريند که گستردهترين و نافذترين شکل نفوذ در ذهن مردم را داشته است. مقالات طنزانديشانۀ او که جديترين وقايع سياسي و اجتماعي عصر او را بازتاب ميداد به برکت همين زبان مردمي، به محض انتشار در «صوراسرافيل» به قلب توده راه مييافت. باسوادان ميخواندند و آن را براي کمسوادان بازميخواندند و آن افکار جسورانۀ آگاهیبخش، چون با زبان مردم و درک عامه همخواني داشت، بيواسطه در دل مردم مينشست و چنان در خاطر خاص و عام حک ميشد که انگار مردم آن قضايا را خود دريافتهاند. نويسندۀ آگاه جهانديده، که از دانش غرب و فرهنگ مردم خويش الهام يافته بود، آگاهيها و روايتهاي پنهان و آشکار عصرش را، در چرخشي سريع و استادانه از يک تحليل اجتماعي ژرف، به فضايي از
بيان عاميانه و عمومي منتقل ميکرد که به آساني و گستردگي، بخشي از فرهنگ شفاهي ايرانيان ميشد. جنبش تجددخواهي و بازپيرايي جامعه، نيازي حياتي بدين سازوکار طبيعي داشت. عموما، نگارش طبيعي دهخدا به مقتضاي نثر و نظم رايج آن ايام اندکي فاضلانه و دشوارفهم بود، که تا پايان در مقالات جدياش ادامه يافت. براي نمونه به چند مورد اشاره ميشود. دربارۀ فراهمآوردن لغتنامه مينويسد: «مرا هیچ از نام و نان به تحمل اين تعب طويل جز مظلوميت مشرق در مقابل ظالمين و ستمکاران مغربي وا نداشت. چه براي نان همۀ طرق به روي من باز بود و با ابديت زمان، نام را نيز چون جاودانه نميديدم، پاي بند آن نبودم و ميديدم که مشرق بايد به هر نحو شده است با اسلحۀ تمدن جديد، مسلح گردد، نه اينکه تمدن را خوب ميشمريم، چه تمدني که دنيا را هزاران سال اداره کرد مادي نبود».
يا در شعر طنزآميزش «انشاءالله گربه است» به لغات دشواري برميخوريم چون «خفي» و «کسکسه» و «سقسين». حتي در نامهاي که به دوستي مينويسد عباراتي چنين دارد: «... از همه بدتر و مؤثرتر مأيوسشدن از چهار نفر رفيق که براي اتکاء و اتکال اخلاقي آخرين ملجأ و بالاترين مايههاي استرضاء قلب ناکام و رميده بودند.» اما در «چرند و پرند»هايش غالبا نثر ساده و راحتي به کار ميبرد که به مکالمۀ روزانه مردم با يکديگر شباهت دارد. بخوانيم: «والله اينها نيست. اينها پولتيک است که دولت ميزند اينها نقشه است. اسرار دولتي است... دولت ميخواهد اين قشون را همچو يواشکي به طوري که کسي نفهمد... به اسم خراب کردن مجلس و گرفتن سيدجمال و ملک هرچه مشروطهطلب يعني مفسد هست جمع کند... آن وقت اينها را دو دسته کند، يک دسته را به اسم مطيعکردن ايل قشقايي و بختياري بفرستد به طرف جنوب و يک دسته را هم به اسم تسخير کردن آذربايجان بفرستد به طرف شمال... آن وقت يک شب توي تاريکي آن دستۀ اولي را در خليج فارس يواشکي بريزد توي ده- بيست تا کرجي و روانه کند به طرف انگليس، و از اين طرف يک دسته را همينطور آهسته و بيصدا از سرحد جلفا از بيراهه بفرستد به طرف
روسيه. آن وقت يک روز صبح ادوارد هفتم در لندن و نيکلاي دويم در پطرزبورغ يکدفعه چشمهاشان را وا کنند ببينند که هر کدامشان افتادهاند گير بيست تا غلام قرهچهداغي. والله خدا تيغش را برا کند. خدا دشمنش را فنا کند. اين هم نقشۀ شاپشال است که کشيده. اگرنه عقل ما ايرانيها که به اين کارها نميرسد».
وقتي ميخواهد به شعر با مردم صحبت کند همين روش (استفاده از فرهنگ مردم) را به کار ميبرد چون عقيده دارد «عميقترين افکار عامه همواره در ايران حکمفرما بوده و خواهد بود:
«خاک به سرم بچه به هوش آمده/ بخواب ننه يک سر دوگوش آمده
گريه نکن لولو ميآد ميخوره/ گرگه ميآد بزبزي رو ميبره
- از گشنگي ننه دارم جون ميدم / -گريه نکن فردا بهت نون ميدم!»
يا
«مردود خدا راندۀ هربنده آکبلاي!/ از دلقک معروف نماينده آکبلاي!
با شوخي و با مسخره و خنده آکبلاي!/ نز مرده گذشتي و نه از زنده آکبلاي!
هستي تو چه يکپهلو و يکدنده آکبلاي !
نه بيم زکف بين و نه جنگير و نه رمال/ نه خوف ز درويش و نه از جذبه، نه از حال
نه ترس ز تکفير و نه از پيشتو شاپشال/ مشکل ببري گور سر زنده آکبلاي!
هستي تو چه يکپهلو و يکدنده آکبلاي!»
هرچند زبان و بيان اکثر مقالات ساده و عوامفهم است اما بهقول ابوالقاسم پاينده («تماشا»، 1355) «سبک مقالات چرند و پرند يکسان نيست و به تعبير ديگر از وحدت اسلوب عاري است. همراه کلمات عاميانه و تعبيرات کوچه چون جاهل ماهل و انشر منشر و شل و شلاته و دکتر موکتر و کرت و مرت و عقل و مقل و بگو واگو و دره گودالها و ژوليده گوريده و لفت و ليس و تاتوله بهجاي تاتوره و زهله بهجاي زهره و پتل پورت و پشکل ماچهالاغ يا فقرالدم علمي که همسنگ قحطالرجال آبليموست. همسنگ اين کلمات قلمبه است چون بال بعوضه و قلم مرفوع و انسان ظلوم و جهول و فرق اجماع و ارسالالمثلين و احاديث و امثال عربي چون الجنت تحت الاقدام الامهات، و عالم ما فيالسموات، و الضرورات تبيح المحظورات آمده است».
در اين نوشته، به کار سترگ لغتنامه در حفظ و گسترش زبان فارسي که تالي خدمت فردوسي در «شاهنامه» است، به گنجينۀ «امثال و حکم» که گشايندۀ راه بررسي فرهنگ مردم و کليد فرهنگ شفاهي ملت ايران است و راهنماي پژوهندگاني چون هدايت و جمالزاده و شاملو و اميني و انجوي و نجفي و ديگران شده نميپردازم، اما لازم است که مختصري در باب دورۀ درخشان روزنامهنگاري دهخداي جوان سخن به ميان آيد.
روزنامهنگاري دهخدا
علياکبر دهخدا، فرزند خانبابا حدود 1297 قمري برابر 1257 هجري شمسي در تهران (محلۀ سنگلج) به دنيا آمد، نُه ساله بود که پدرش درگذشت. زبان عربي و علوم ديني و معارف اسلامي را در محضر شيخ غلامحسين بروجردي آموخت و از محضر حاج شيخ هادي نجمآبادي بهرۀ فراوان برد. پس از افتتاح مدرسه سياسي در تهران در آن درس خواند و مدرک گرفت. در وزارت امور خارجه استخدام شد. سپس با معاونالدوله روانۀ اروپا شد. دو سال در اروپا و بيشتر در وين گذراند. معلومات خود را در زبان فرانسه کامل کرد. «دانشهاي جديد آموخت و بر ترقيات جهان و راز پيشرفتهاي علمي و هنري و گشاد و بست زندگي آزاد و بيپيرايه، ديده به ژرفي گشود و با اندوختههاي فراوان معنوي به ايران بازگشت اما نه چون کوتهانديشان که ظواهر فريبندۀ مغربزمين و تمدن غرب آسان دل از کفشان ميربايد و از خود و سرزمين و نژاد و دين و آيين خويش يکباره بيگانه ميشوند». (دکتر سيد محمد دبيرسياقي، «ديوان دهخدا») مقارن آغاز نهضت مشروطيت به ايران بازگشت. در رمضان 1324 با سمت معاونت «امور راجعه به شوسه خراسان» و نيز مترجمي موسيو دوبروک بلژيکي در طرح جادهسازي مشغول کار شد. «پس از حدود شش ماه کار در
اداره راه، دهخدا با عنوان نويسنده و سردبير و مرحوم جهانگيرخان شيرازي با عنوان مدير و گردانندۀ امور و مرحوم ميرزا قاسم خان صوراسرافيل با عنوان صاحب سرمايه و مدير به تأسيس روزنامهاي به نام «صوراسرافيل» مبادرت ميورزند که هدفش تکميل معني مشروطيت و حمايت مجلس شوراي ملي و معاونت روستاييان و فقرا و مظلومين بود (دبيرسياقي، همانجا) شمارۀ اول اين روزنامۀ هفتگي روز پنجشنبه هفدهم ربيعالاخر 1325 هجري قمري (دهم خرداد 1286شمسي) در هشت صفحه در تهران منتشر گرديد. گفته شده هر شمارۀ آن در بيست و چهار هزار نسخه منتشر ميشده و نخستين روزنامهاي بوده که توسط اطفال در کوچه و خيابان به فروش ميرفته است. دهخدا هنگام نوشتن مقالات «چرند و پرند» 28 سال داشته است. «صوراسرافيل» جمعا 32 شماره منتشر شده و فاصلۀ بين اولين شماره تا آخرين شمارۀ آن با همۀ تعطيلها و توقيفها فقط چهارده ماه بوده است. «در فاصلۀ آغاز نشر صوراسرافيل تا تعطيلشدن آن بر دهخدا حوادثي گذشته که اهم آنها فهرستوار يکي تطميع و تهديد از سوي محمدعلي شاه است با فرستادن پول و قزاق به نام حمايت و به قصد فرمانبردار ساختن او، ديگر تهديد شدن به مرگ است به اشارت امير
اعظم حاکم گيلان و اقدامِ آقا عزيز، مرادِ وي به عامليت پهلوان داود از لوطيان تهران و سرسپردۀ آقا عزيز که شرح آن را نگارنده در مجلۀ نگين شمارۀ اسفند 1358 ه.ش تحرير کرده است و دهخدا به زيرکي تمام از آن خطر خويشتن را رها ساخته. و واقعۀ ديگر استنباط نارواي گروهي متعصبان افراطي است از مندرجات صوراسرافيل که اتحاديۀ طلاب وقت را به اعتراض بر مقالات دهخدا واداشته و برخي قشريون را به دم از تکفير نويسنده زدن کشانيده بود که موضوع در مجلس شوراي ملي مطرح رسيدگي واقع ميشود و در جلسات علني وکلاي موافق و مخالف در آن باره سخن ميگويند و سرانجام پس از محاکمۀ دهخدا نسبت تکفير به نويسنده مقاله رد ميشود و مجلس نظر ميدهد که روزنامه مدتي در توقيف بماند... آخرين شماره، تاريخ بيستم جمادي الاول 1326 ه.ق دارد سپس به سبب بمباردمان مجلس و دستگير و کشتهشدن ميرزا جهانگير خان و اختفا و تحصن و تبعيد دهخدا تعطيل ميشود. سپس آزادمرد به سختي و ناداري افتاده و در کشور بيگانه با ياري علامه محمد قزويني و کمک مادي و معنوي معاضدالسلطنه پيرنيا سه شمارۀ ديگر از روزنامۀ صوراسرافيل را با همان قطع و شکل و روش در شهر ايوردن سوئيس و در پاريس به چاپ
رسانيد. بيوجه نيست گفته شود دهخدا که سردبيري روزنامۀ روحالقدس به مديريت سلطانالعلماء خراساني را نيز داشته ظاهرا يک يا دو شماره از اين روزنامه را در اروپا با همان اسلوب و طرح و شکل چاپ کرده است. دهخدا از اروپا به استانبول ميرود و آنجا با مساعدت گروهي از ايرانيان روزنامهاي هفتگي به نام سروش نشر ميکند و مقالاتي در بسياري از شمارههاي آن مينويسد... روز يکشنبه يازدهم محرم 1328 ه.ق وارد تهران ميشود. تا آغاز جنگ جهاني اول دهخدا گذشته از سمت نمايندگي مجلس به تحرير مقالات سياسي و انتقادي ميپردازد. در روزنامۀ مجلس به مديري مرحوم طباطبائي، روزنامۀ شوري به مديري ح. عبدالوهابزاده و ايران کنوني به مديريت مرحوم مدبرالممالک، در پيکار به مديري کمالي و غيره. چند ماه پس از ورود دهخدا به تهران روزنامهاي با نام سروش تهران (ذيقعده 1328 ه.ق) منتشر ميشود که در شمارۀ هفتم اين روزنامه به مشترکان خود بشارت ميدهد که نامۀ سروش از آن شماره به بعد داراي مقالهاي باعنوان چرند و پرند برحسب اجازۀ مرشد خواهد بود، بيهيچ ترديدي ميتوان نظر داد که مقالات مذکور در شمارۀ هفتم و هشتم و سيزدهم سروش تهران آمده است ريختۀ قلم دهخدا
نيست... از شمارۀ چهارم روزنامۀ ايران کنوني دهخدا مقالاتي پُرمغز و عميق دارد با همان عنوان چرند و پرند. در مقالۀ پنجم عنوان فرعِ يتيم شادکنک را افزوده و از شمارۀ هفتم يا هشتم به بعد تحت همان عنوان اصلي چرند و پرند طرح سلسله مقالاتي را با عنوان فرعي مجمعالامثال دخو ريخته است اين مقالات تا شمارۀ دوازدهم ادامه يافته و بعدا در شفق سرخ بازچاپ شده است. در ايام جنگ جهاني اول و مهاجرت آزاديخواهان دهخدا در يکي از قراء بختياري منزوي ميگردد و آنجاست که پايۀ تهيۀ مطالب کتاب امثال و حکمِ دهخدا و نيز لغتنامۀ دهخدا را ميريزد و با آن برنامۀ عظيم وقتگير، ديگر فرصتي براي روزنامهنگاري باقي نميماند». (دبيرسياقي، همانجا)
موضوعات و تأملات در چرند و پرند
بررسي موضوعات و تأملاتي که در مقالات «چرند و پرند» مطرح است، خود عنوان رسالهاي جداگانه است، چراکه بعد از آثار طنزانديشانۀ عبيد (که اوج طنزپردازي ادبي در تاريخ نثر فارسي است)، اثر ديگري جز «چرند و پرند» که همتراز و همسوي آنها بتواند در زمينۀ خندستاني و فضايي از مضحکه و فاجعه با بيبنياد کردنِ ستم و ريا و جهل، افشاي خيانت و جنايت سررشتهداران باعث بيداري مردم نسبت به وضعيت اسفبارشان گردد، سراغ ندارم. اما بنا به ضرورت، مشخصات چندي از اين آفرينۀ اعجابانگيز را که در مرز طنز ادبي و طنز مطبوعاتياش هنوز بيبديل مانده است
ياد ميکنم.
موضوع غالب «چرند و پرند»ها، روايت انتقادي شوخيانۀ سياسي/اجتماعي است که رابطۀ ناهنجار بين افراد فرودست جامعه و زبردستان، وضع جامعۀ ايران نسبت به حکومت فاسد مستبد، رابطۀ ايران با دول بيگانه و دستنشاندگان آنان را بازتاب ميدهد. شرح مصائب دامنگير مردم -که هنوز رعيت ماندهاند و ملت آزاد نشدهاند- موضوع چند مقاله است در زمينۀ ناداني، ناداري کشاورزان و پيشهوران، خشکسالي، بيماري، قحطي، بيکاري، جهالت مردان، اسارت زنان، خرافهپرستي، افيونزدگي، بيپناهبودن و بيچارهماندن رعايا، عاجز بودن در برابر ظالمان و ظالمبودن مقابل عاجزان، که دولتمردان و دوروبريهاشان از وزير، وکيل و ارباب و مباشر، در حفظ و تثبيت اين فضاي غيرانساني فساد و فشار، هريک سهمي بهسزا دارند. موضوع ديگر فجايع حکومتيان است از استبداد صغير و کبير گرفته که سلسلهمراتبي از شاه مملکت تا ارباب ده و خان ايلات دارد توسط تفنگچي و سيلاخوري و ژاندارم و غيره، ماجراي وطنفروشي سررشتهداران کشور، بيگانهپرستي آنان، قتل و غارت گردنکشان، رشوهخواري زمامداران و ادارات تابعه، مفتخوري و انگلبودن قشرهاي اجتماعي معين، تا خرابي راهها و ارتباطات، نبود آموزش همگاني
و فقدان فرهنگ و بهداشت، احتکار و گرانفروشي تجار وابسته به مراکز قدرت، و فساد و تباهي دايرۀ اقتدار و قدرت خودکامگان. سلطۀ بيگانگان توسط مأموران سياسيشان با همکاري ايادي خودفروش داخلي، تسلط بر شريانهاي اقتصادي و سياسي کشور با قراردادهاي ننگين تحميلي و اعمال نفوذ سفارتخانهها و همدستي صاحبمنصبان، جاسوسي و خيانت روسوفيلها و انگلوفيلها در آشوب و ناامنيهاي هرروزي در هر جاي کشور. درنهايت نبود قوانين و رسوم عرفي داير بر حصول آزادي و عدالت و مساوات و رشد و رفاه عمومي و فقدان شرايط و وضعيتي که يک ملت آزاد مستقل شايستۀ آن است.
شاخصههاي اصلي طنز مردمنگر جامعهگراي دهخدا که راه نقد شوخيانۀ اجتماعي را در محضر افکار عمومي گشود و بنياني محکم براي طنز مطبوعاتي استوار کرد، متأسفانه توسط پيروان به درستي دنبال نشد و آن نقد سياسي که رو به ساختن جامعهاي آزاد و آباد داشت، به تدريج در جرايد فکاهي، رقيق و کماثر و مايۀ خوشمزگي و نکتهپراني شد. البته محدود شدن هرچه بيشتر فضاي مطبوعاتي و کمسوادي نويسندگان ذوقمند و احتياط آزمندانۀ ارباب جرايد در هرچه کوچکترشدن گسترۀ هزل اجتماعي و کُند شدن حربۀ سياسي طنز مطبوعاتي را نبايد از نظر دور داشت. بيرمقشدن مضامين حاد اجتماعي/سياسي و محدودشدن شوخيها به دعواهاي خانوادگي و دستانداختن خود و ديگران و مبدلشدن نقد شوخيانه اجتماع به هجويهپراکنيهاي بيفايده و بيضرر، آن شروع درخشان را به پاياني مهمل کشاند. اين روند نزولي از «نسيم شمال» و «باباشمل» و «چلنگر» و «توفيق» و «حاجيبابا» آغاز شد و ادامه يافت تا برسد به روزنامههای شوخگن شوخيآکند اين اواخر که به ظاهر منتقد بودند و لطيفهپراکني و مزهاندازي آبکي را طنز اجتماعي و هزل تعليمي جا زدند. بگذريم از چند طنزپرداز نامدار چون توللي و پزشکزاد و جلي و
آنها که نامي ممنوع و اثري بس مطبوع دارند که در تنگناي مطبوعات به محاق رفتند، کارهاي درخشان کردهاند و زمانه آنها را جدا از آدمهاي بامزه - فقط بامزه- بهجا ميآورد.
اما چند نکته در باب ساختار طنز «چرند و پرند». در قطعۀ «والله اينها پولتيک...» که در بالا ياد کرديم، چند شگرد عمده به کار گرفته شده؛ از «اغراق» تا «وارونگي» و «نابهجايي» و «لاپوشاني حقيقت». محمدعلي شاه قزاقها را براي کشتن آزاديخواهان جمع کرده، اما راوي مدعي است که آنها (وارونه) براي فتح لندن و سنپطرزبورغ ميروند و چند قرهچهداغي در اين توطئۀ ملوکانه (به اغراق) موفق ميشوند و شاپشال روسي عليه کشور خودش (نابهجا) عمل ميکند. راوي ميکوشد حقيقت را لاپوشاني کند اما واقعيت خود از اين ساختار هجائي درز ميکند. خواننده فاجعه را از زيرپردهاي مضحکهپوش دريافت ميکند. در قطعهاي که در زير ميآيد شاعر طنزنويس از عنصر بلاغي «تکرار» يا ترجيعبند (عادت ناخوششدن) در استحکام بافت قطعۀ طنزآميز مدد گرفته و وقايع وحشتزاي کشور را بهعمد با روايتي بيتفاوت و منطقي سفيهانه، «تجاهلالعارف» نقل کرده. اطلاعات او از قضاياي آشکار و پنهان جامعه که به افشاي آنها پرداخته به گونهاي است که اين فجايع پياپي را زنجيرهاي از خندۀ به نفرت انگيخته به هم پيوند ميدهد و مخاطب از هول اين دوزخ از جا ميپرد. اينجا اصول طنز نوين از تکرار
و تجاهل و تضاد و غلو و تزاحم و ريا، ديدني است:
«درست پنجاهوپنج روز و پنج ساعت و پنج دقيقه بود که من چرند و پرند ننوشته بودم. ترک عادت هم موجب مرض است. همانطور که اگر يک صد و هشتاد هزار اهل رشت هميشه زيردست چهارده-پانزده نفر فراش و پيشخدمت و آفتابه و گلدانگذار حکومت نباشند، ناخوش ميشوند... همانطور که مهدعليا مادر ناصرالدين شاه شبها با لباس کلفتهاي اندرون با قراولها و سربازها صحبت نميکرد ناخوش ميشد... همانطور که مجللالسلطان رئيس عملۀ خلوت اگر روزي چهل پنجاه زردۀ تخممرغ با کنياک و کباب نميخورد، ناخوش ميشد».
در قطعۀ زير شر منتشر در بشر که با خباثت استبداد کور درآميخته، جامعهاي ياوهشده از وضعيتي جفنگ را پيش چشم ميآورد و پوچگرایي موقعيت وارونه کار و بلعجب موجب زهرخندي بر ديگران، در نهايت بر خود ميشود:
«ميدانيد که وقتي آدم حرصش دربيايد، ديگر دنيا پيش چشمش تيره و تار ميشود، خاصه وقتي که از رجال مملکت باشد. همانطور که اولياي دولت حرصشان درآمد و بدون محاکمه قاتل بصير خلوت را کشتند، همانطور که حبيبالله افشار حرصش درآمد، سيفالله خان، برادر اسدالله خان سرتيپ قزاق خانه را گلولهپيچ کرد. همانطور که نظامالسلطنه حرصش درآمد و جعفرآقاي شکاک را تکهتکه کرد، همانطور که آن دو نفر حرصشان درآمد و دو نفر ارمني را پشت يخچال حسنآباد قطعه قطعه کردند. همانطور که آدمهاي عميدالسلطنه طالشي حرصشان درآمد و آنها را که در گرگانهرود طرفدار مجلس بودند، سر بريدند. همانطور که پسر رحيم خان چلبيانو حرصش درآمد و دويست و پنجاه و دو نفر زن و بچه و پيرمرد را در آذربايجان شقه کرد. همانطور که ميرغضبها حرصشان درآمد و درختهاي فندق پارک تبريز را با خون ميرزا آقاخان کرماني و شيخ احمد روحي و خبيرالملک، آبياري کردند. همانطور که يک نفر حکيم حرصش درآمد و وزير دواب را در رشت توي رختخوابش مسموم کرد. همانطور که پليس حرصش درآمد و مغز ميرزا محمدعلي خان نوري را با ضرب ششپر از هم پاشيد. همانطور که اقبالالسلطنه در باکو حرصش درآمد و
خون صدها مسلمان را ريخت. همانطور که مهمان خسرو در آذربايجان پشت آن درخت چنار حرصش درآمد و ميزبان را که اول شجاع ايران بود پوست کند. بله آدم وقتي که بزرگ و بزرگزاده باشد، حرصش که دربيايد از اين کارها ميکند».
دهخدا، که به پندارِ ايرج پزشکزاد اگر ميخواست ميتوانست يک نوولنويس مدرن باشد، در آثار خود چون يک اديب طنزپرداز به شگردهاي فني اين رسانه آگاه است و با آفريدن فضاهاي نامنتظر پر از تضاد و تناقض، خندهانگيزي ميکند، گاه خود را به شکل يک سادهانگار عامي تصوير ميکند که گويا ناخواسته و نادانسته به حقايق مخوف زندگي ظالمان و جنايتپيشگان و رياکاران عصرش آگاه شده است و آن را بيغرض و مرضي واگو ميکند. گاهي مسائل اصلي را به حاشيه ميبرد و مطالب گولزننده را در متن ميگنجاند که بتواند از شرارت خواص و جزميت متعصبان مصون بماند. گاهي چون يک طنزپرداز مدرن به اعداد و ارقام واهي گير ميدهد، هپروت خيالپردازان آن دوره را در خود و اطرافيان بازسازي ميکند، راوي را به فضاهاي توهمآميز پرتاب ميکند، تا بتواند فضاي ظاهرا عادي مملکت را غيرعادي بنماياند و جانمايۀ نهاني رژيم و نظام سلطه را برملا کند. شک نيست که اخلاقالاشراف عبيد و پاره از تجارب طنزنويسان فرنگي چون مولير و سروانتس، راهنماي کار دهخدا بوده و او از آثار هزالان فارسي کمال استفاده را کرده است. اما به قول يحيي آرينپور با وجود روابط دوستانه بين گردانندگان دو روزنامۀ
«ملانصرالدين» قفقاز و «صوراسرافيل» تهران قرابت نوشتههاي دو نويسنده (دهخدا و جليل محمدقليزاده) تنها در اشتراک موضوع نبود بلکه در سبک و شيوۀ هنري، آفريدن تيپها و کاراکترها، انتخاب عرصه و محيط مناسب، آراستن پيکرۀ داستان، پروراندن مطلب و نتيجهگيري نيز هماهنگي فوقالعاده داشتند. (از صبا تا نيما) دهخداي جوان آزاديخواه، با آرماني انقلابي و دگرگونساز، وارد معرکۀ پرآشوب سياست ايران ميشود اما خلاف سياستپيشگان آن دوره؛ سياست اخلاقزداييشده را باور ندارد و تا پايان عمر به اخلاق عرفي حکيمان ايراني و شرافت فرهنگي هنرمندانهشان پايبند ميماند و همين تنزه ميهندوستانه، و عوالم آرمانگرايانه؛ او را در مبارزهاش عليه حکومت استبدادي نيرو ميبخشد. وقتي ناگزير نميتواند از طريق نوشتار سياسي/اجتماعي به تحول کشور کمک کند باقي عمر را انديشمندانه وقف فرهنگ ايران و تعالي زبان فارسي ميکند.
* بخشي از اين مقاله زير عنوان «دهخدا: روشنفکر مدرن ايراني» توسط نگارنده در جلسه ايرانشناسي دانشکده ادبيات دانشگاه تهران خوانده شده است و اصل آن، مقدمۀ چاپ جديد «چرند و پرند» علامه دهخداست که همين هفته از سوي نشر چهل کلاغ منتشر شده است.
مقالات طنزآميز علياکبر دهخدا شأن ويژهاي دارد که آن را از نوشتههاي شوخيانۀ صد سال اخير ممتاز ميکند. اين مقالات، خاصه «چرند و پرند»، مفصلي تاريخي بين طنز ادبي ايران و طنز مطبوعاتي است که از ويژگيهاي هر دو بخش سهمي بهسزا يافته است. پيش از ظهور مطبوعات در ايران، بديهي است آثار طنزآميز در متن کتابها و بيشتر در فرهنگ شفاهي مردم حفظ ميشده است. آن شوخيها که در کتابها ضبط است بيشتر رنگ و بوي ادبي دارد اگرچه منشأ مردمي آنها محل ترديد نيست. شوخيها و مطايباتي که دهان به دهان در جامعه جريان داشته، نشانگر واکنش هيجاني و عاطفي افراد جامعه در شرايط پُرفراز و فرود جامعۀ ايراني است که ناشي از نقد شوخچشمانۀ روابط افراد با يکديگر و عکسالعمل آنها در قبال حاکميت زمان و اوضاع زمانه بوده است. با رواج روزنامهنگاري حول و حوش مشروطيت، نويسندگان و شعراي معروف عصر از اين رسانۀ عمومي، به قصد بازشناسي هويت فردي و ملي، روشنگري و ترويج تجدد به قصد عبور دادن مردم از حالت رعيت/شاه به مرحلۀ ملت/ دولت استفاده کردند. طبعا بخشي از انرژي ادبي که در کتابهاي خطي مختص خواص و از چشم همگان مستور بود، در جرايد مردمگرا در سطحي وسيع ظاهر شد و در اختيار گروه باسوادان جامعه قرار گرفت.
دهخدا بنيانگذار طنز مطبوعاتي اصيل ايران است؛ هرچند پيش از او نويسندگاني چند، در زمينۀ فکاهيئت مطبوعات طبعآزمايي کرده بودند اما دهخداي جوان با اشراف بر ادب قديم ايران و آشنایی با فرهنگ مردم، و درک فرهنگ غرب، با خوي آزاديخواه مردمگراي جامعهنگرش، توانست به عنوان يک روشنفکر فرهنگي/سياسي در نشريۀ «صوراسرافيل» با مقالات جدي روشنگرش، بنيادي درست براي نقد اجتماعي مسائل جاري ايران پي افکند تا پيام مؤثري براي پيرامونيان و سرمشق خوبي براي آيندگان باشد. در سرمقالهها، با نقد جدي اوضاع زمانه و راهحلهاي رهاييبخش سياسي/فرهنگي؛ پيشنهادي شماتتبار به دولتمردان و سررشتهداران ملک ارائه ميکرد، همزمان، در نوشتههاي طنزانديشانهاش همان مسائل را يک بار ديگر از زاويۀ طنز و طيبت با زباني کاملا متفاوت در حد فهم عموم مردم مطرح ميکرد. آنچه به قلم دخو خطاب به مردم عادي نوسواد مطرح ميشد تا اعماق جامعۀ شهري، گاه روستايي نفوذ ميکرد و با مردم به زبان خود آنها، مسائل حاد جامعهشان را در ميان مينهاد و با صميميتي مشفقانه، به آرامي ذهنهاي خوابآلوده را بيدار ميکرد.
مطبوعات در اوايل مشروطيت از سويي بلندگوي منورالفکرها بود براي برانگيختن تودهها به سمت استقرار حکومت مبتني بر قانون و عدالت و آزادي و از طرفي، تنها پناهگاهي بود که مردم عادي ميتوانستند مشکلات و دردهاي فردي و اجتماعي خود را بازگو کنند و چارهجوي درمان باشند، اين رابطۀ دوسويه و مهم، روزنامه را به صورت يک ضرورت اجتماعي روزانه درآورده بود که گمان ميرفت پيامرساني صادقانه و آگاهیبخش آن موجب رشد و اعتلاي ملي شود. دهخدا هوشمندانه و به موقع، اين ابزار نافذ تأثيرگذار را براي ايجاد ارتباط با افکار عمومي تشنۀ آگاهي و نيازمند تحول برگزيده بود. نوشتههايش که سرشار از ضربالمثلها و حرفهاي جاري مردم بود در ترکيبي استادانه و تأثيرگذار مسائل عصر و مصائب مردم ايران را در قبال حکومت استبدادي و استعمار غربي مطرح ميکرد، در اين طنز رسانهاي، بیشتر از آنکه جنبۀ فرهنگي و ادبي اثر مورد تأکيد باشد پيامرساني اجتماعي به ويژه در بعد سياسياش؛ جهت انگيزش و تحرک افکارعمومي موردنظر اين فعال سياسي بود. دهخدا به عنوان روشنفکر فرهمند فرهنگي و مبارز سياسي آزاديخواه آن دوران ملتهب پرآشوب، با نوشتن هر مقاله خطر ميکرد و خود را در
معرض گزند دولتيان و عوامل مستبد و خونخوار آنان قرار ميداد و دشمني سنتپرستان واپسگرا را عليه خود برميانگيخت، هم خشم آنان را برميانگيخت که به سالوس و ريا، تثبيت وضع موجود را براي ادامۀ ستمگري و غارت و چپاول و رياست بر نادانان و ناداران جامعۀ بيپناه، لازم ميديدند و هردم در کورۀ خفقان ميدميدند.
معجزۀ زباني دهخدا
دهخدا با هزاران لغت فخيم ادبي که در حافظه و قلمرس خود داشت و مهمترين متون کهن فارسي را به دقت کاويده بود، طبعا بايد يکي از دشوارنويسان عصر خودش باشد؛ اما معجزۀ دهخدا اين است که بهرغم دانش ادبي کهنش، يکي از سادهنويسترين نويسندگان سدۀ اخير شد و اشراف خاطر او به زندگي و زبان مردم او را توانا کرد با نثر شيرين پُر از مثل و تمثيل و روايتهاي مردمي، زبان همهفهم و بيان راحتي بيافريند که گستردهترين و نافذترين شکل نفوذ در ذهن مردم را داشته است. مقالات طنزانديشانۀ او که جديترين وقايع سياسي و اجتماعي عصر او را بازتاب ميداد به برکت همين زبان مردمي، به محض انتشار در «صوراسرافيل» به قلب توده راه مييافت. باسوادان ميخواندند و آن را براي کمسوادان بازميخواندند و آن افکار جسورانۀ آگاهیبخش، چون با زبان مردم و درک عامه همخواني داشت، بيواسطه در دل مردم مينشست و چنان در خاطر خاص و عام حک ميشد که انگار مردم آن قضايا را خود دريافتهاند. نويسندۀ آگاه جهانديده، که از دانش غرب و فرهنگ مردم خويش الهام يافته بود، آگاهيها و روايتهاي پنهان و آشکار عصرش را، در چرخشي سريع و استادانه از يک تحليل اجتماعي ژرف، به فضايي از
بيان عاميانه و عمومي منتقل ميکرد که به آساني و گستردگي، بخشي از فرهنگ شفاهي ايرانيان ميشد. جنبش تجددخواهي و بازپيرايي جامعه، نيازي حياتي بدين سازوکار طبيعي داشت. عموما، نگارش طبيعي دهخدا به مقتضاي نثر و نظم رايج آن ايام اندکي فاضلانه و دشوارفهم بود، که تا پايان در مقالات جدياش ادامه يافت. براي نمونه به چند مورد اشاره ميشود. دربارۀ فراهمآوردن لغتنامه مينويسد: «مرا هیچ از نام و نان به تحمل اين تعب طويل جز مظلوميت مشرق در مقابل ظالمين و ستمکاران مغربي وا نداشت. چه براي نان همۀ طرق به روي من باز بود و با ابديت زمان، نام را نيز چون جاودانه نميديدم، پاي بند آن نبودم و ميديدم که مشرق بايد به هر نحو شده است با اسلحۀ تمدن جديد، مسلح گردد، نه اينکه تمدن را خوب ميشمريم، چه تمدني که دنيا را هزاران سال اداره کرد مادي نبود».
يا در شعر طنزآميزش «انشاءالله گربه است» به لغات دشواري برميخوريم چون «خفي» و «کسکسه» و «سقسين». حتي در نامهاي که به دوستي مينويسد عباراتي چنين دارد: «... از همه بدتر و مؤثرتر مأيوسشدن از چهار نفر رفيق که براي اتکاء و اتکال اخلاقي آخرين ملجأ و بالاترين مايههاي استرضاء قلب ناکام و رميده بودند.» اما در «چرند و پرند»هايش غالبا نثر ساده و راحتي به کار ميبرد که به مکالمۀ روزانه مردم با يکديگر شباهت دارد. بخوانيم: «والله اينها نيست. اينها پولتيک است که دولت ميزند اينها نقشه است. اسرار دولتي است... دولت ميخواهد اين قشون را همچو يواشکي به طوري که کسي نفهمد... به اسم خراب کردن مجلس و گرفتن سيدجمال و ملک هرچه مشروطهطلب يعني مفسد هست جمع کند... آن وقت اينها را دو دسته کند، يک دسته را به اسم مطيعکردن ايل قشقايي و بختياري بفرستد به طرف جنوب و يک دسته را هم به اسم تسخير کردن آذربايجان بفرستد به طرف شمال... آن وقت يک شب توي تاريکي آن دستۀ اولي را در خليج فارس يواشکي بريزد توي ده- بيست تا کرجي و روانه کند به طرف انگليس، و از اين طرف يک دسته را همينطور آهسته و بيصدا از سرحد جلفا از بيراهه بفرستد به طرف
روسيه. آن وقت يک روز صبح ادوارد هفتم در لندن و نيکلاي دويم در پطرزبورغ يکدفعه چشمهاشان را وا کنند ببينند که هر کدامشان افتادهاند گير بيست تا غلام قرهچهداغي. والله خدا تيغش را برا کند. خدا دشمنش را فنا کند. اين هم نقشۀ شاپشال است که کشيده. اگرنه عقل ما ايرانيها که به اين کارها نميرسد».
وقتي ميخواهد به شعر با مردم صحبت کند همين روش (استفاده از فرهنگ مردم) را به کار ميبرد چون عقيده دارد «عميقترين افکار عامه همواره در ايران حکمفرما بوده و خواهد بود:
«خاک به سرم بچه به هوش آمده/ بخواب ننه يک سر دوگوش آمده
گريه نکن لولو ميآد ميخوره/ گرگه ميآد بزبزي رو ميبره
- از گشنگي ننه دارم جون ميدم / -گريه نکن فردا بهت نون ميدم!»
يا
«مردود خدا راندۀ هربنده آکبلاي!/ از دلقک معروف نماينده آکبلاي!
با شوخي و با مسخره و خنده آکبلاي!/ نز مرده گذشتي و نه از زنده آکبلاي!
هستي تو چه يکپهلو و يکدنده آکبلاي !
نه بيم زکف بين و نه جنگير و نه رمال/ نه خوف ز درويش و نه از جذبه، نه از حال
نه ترس ز تکفير و نه از پيشتو شاپشال/ مشکل ببري گور سر زنده آکبلاي!
هستي تو چه يکپهلو و يکدنده آکبلاي!»
هرچند زبان و بيان اکثر مقالات ساده و عوامفهم است اما بهقول ابوالقاسم پاينده («تماشا»، 1355) «سبک مقالات چرند و پرند يکسان نيست و به تعبير ديگر از وحدت اسلوب عاري است. همراه کلمات عاميانه و تعبيرات کوچه چون جاهل ماهل و انشر منشر و شل و شلاته و دکتر موکتر و کرت و مرت و عقل و مقل و بگو واگو و دره گودالها و ژوليده گوريده و لفت و ليس و تاتوله بهجاي تاتوره و زهله بهجاي زهره و پتل پورت و پشکل ماچهالاغ يا فقرالدم علمي که همسنگ قحطالرجال آبليموست. همسنگ اين کلمات قلمبه است چون بال بعوضه و قلم مرفوع و انسان ظلوم و جهول و فرق اجماع و ارسالالمثلين و احاديث و امثال عربي چون الجنت تحت الاقدام الامهات، و عالم ما فيالسموات، و الضرورات تبيح المحظورات آمده است».
در اين نوشته، به کار سترگ لغتنامه در حفظ و گسترش زبان فارسي که تالي خدمت فردوسي در «شاهنامه» است، به گنجينۀ «امثال و حکم» که گشايندۀ راه بررسي فرهنگ مردم و کليد فرهنگ شفاهي ملت ايران است و راهنماي پژوهندگاني چون هدايت و جمالزاده و شاملو و اميني و انجوي و نجفي و ديگران شده نميپردازم، اما لازم است که مختصري در باب دورۀ درخشان روزنامهنگاري دهخداي جوان سخن به ميان آيد.
روزنامهنگاري دهخدا
علياکبر دهخدا، فرزند خانبابا حدود 1297 قمري برابر 1257 هجري شمسي در تهران (محلۀ سنگلج) به دنيا آمد، نُه ساله بود که پدرش درگذشت. زبان عربي و علوم ديني و معارف اسلامي را در محضر شيخ غلامحسين بروجردي آموخت و از محضر حاج شيخ هادي نجمآبادي بهرۀ فراوان برد. پس از افتتاح مدرسه سياسي در تهران در آن درس خواند و مدرک گرفت. در وزارت امور خارجه استخدام شد. سپس با معاونالدوله روانۀ اروپا شد. دو سال در اروپا و بيشتر در وين گذراند. معلومات خود را در زبان فرانسه کامل کرد. «دانشهاي جديد آموخت و بر ترقيات جهان و راز پيشرفتهاي علمي و هنري و گشاد و بست زندگي آزاد و بيپيرايه، ديده به ژرفي گشود و با اندوختههاي فراوان معنوي به ايران بازگشت اما نه چون کوتهانديشان که ظواهر فريبندۀ مغربزمين و تمدن غرب آسان دل از کفشان ميربايد و از خود و سرزمين و نژاد و دين و آيين خويش يکباره بيگانه ميشوند». (دکتر سيد محمد دبيرسياقي، «ديوان دهخدا») مقارن آغاز نهضت مشروطيت به ايران بازگشت. در رمضان 1324 با سمت معاونت «امور راجعه به شوسه خراسان» و نيز مترجمي موسيو دوبروک بلژيکي در طرح جادهسازي مشغول کار شد. «پس از حدود شش ماه کار در
اداره راه، دهخدا با عنوان نويسنده و سردبير و مرحوم جهانگيرخان شيرازي با عنوان مدير و گردانندۀ امور و مرحوم ميرزا قاسم خان صوراسرافيل با عنوان صاحب سرمايه و مدير به تأسيس روزنامهاي به نام «صوراسرافيل» مبادرت ميورزند که هدفش تکميل معني مشروطيت و حمايت مجلس شوراي ملي و معاونت روستاييان و فقرا و مظلومين بود (دبيرسياقي، همانجا) شمارۀ اول اين روزنامۀ هفتگي روز پنجشنبه هفدهم ربيعالاخر 1325 هجري قمري (دهم خرداد 1286شمسي) در هشت صفحه در تهران منتشر گرديد. گفته شده هر شمارۀ آن در بيست و چهار هزار نسخه منتشر ميشده و نخستين روزنامهاي بوده که توسط اطفال در کوچه و خيابان به فروش ميرفته است. دهخدا هنگام نوشتن مقالات «چرند و پرند» 28 سال داشته است. «صوراسرافيل» جمعا 32 شماره منتشر شده و فاصلۀ بين اولين شماره تا آخرين شمارۀ آن با همۀ تعطيلها و توقيفها فقط چهارده ماه بوده است. «در فاصلۀ آغاز نشر صوراسرافيل تا تعطيلشدن آن بر دهخدا حوادثي گذشته که اهم آنها فهرستوار يکي تطميع و تهديد از سوي محمدعلي شاه است با فرستادن پول و قزاق به نام حمايت و به قصد فرمانبردار ساختن او، ديگر تهديد شدن به مرگ است به اشارت امير
اعظم حاکم گيلان و اقدامِ آقا عزيز، مرادِ وي به عامليت پهلوان داود از لوطيان تهران و سرسپردۀ آقا عزيز که شرح آن را نگارنده در مجلۀ نگين شمارۀ اسفند 1358 ه.ش تحرير کرده است و دهخدا به زيرکي تمام از آن خطر خويشتن را رها ساخته. و واقعۀ ديگر استنباط نارواي گروهي متعصبان افراطي است از مندرجات صوراسرافيل که اتحاديۀ طلاب وقت را به اعتراض بر مقالات دهخدا واداشته و برخي قشريون را به دم از تکفير نويسنده زدن کشانيده بود که موضوع در مجلس شوراي ملي مطرح رسيدگي واقع ميشود و در جلسات علني وکلاي موافق و مخالف در آن باره سخن ميگويند و سرانجام پس از محاکمۀ دهخدا نسبت تکفير به نويسنده مقاله رد ميشود و مجلس نظر ميدهد که روزنامه مدتي در توقيف بماند... آخرين شماره، تاريخ بيستم جمادي الاول 1326 ه.ق دارد سپس به سبب بمباردمان مجلس و دستگير و کشتهشدن ميرزا جهانگير خان و اختفا و تحصن و تبعيد دهخدا تعطيل ميشود. سپس آزادمرد به سختي و ناداري افتاده و در کشور بيگانه با ياري علامه محمد قزويني و کمک مادي و معنوي معاضدالسلطنه پيرنيا سه شمارۀ ديگر از روزنامۀ صوراسرافيل را با همان قطع و شکل و روش در شهر ايوردن سوئيس و در پاريس به چاپ
رسانيد. بيوجه نيست گفته شود دهخدا که سردبيري روزنامۀ روحالقدس به مديريت سلطانالعلماء خراساني را نيز داشته ظاهرا يک يا دو شماره از اين روزنامه را در اروپا با همان اسلوب و طرح و شکل چاپ کرده است. دهخدا از اروپا به استانبول ميرود و آنجا با مساعدت گروهي از ايرانيان روزنامهاي هفتگي به نام سروش نشر ميکند و مقالاتي در بسياري از شمارههاي آن مينويسد... روز يکشنبه يازدهم محرم 1328 ه.ق وارد تهران ميشود. تا آغاز جنگ جهاني اول دهخدا گذشته از سمت نمايندگي مجلس به تحرير مقالات سياسي و انتقادي ميپردازد. در روزنامۀ مجلس به مديري مرحوم طباطبائي، روزنامۀ شوري به مديري ح. عبدالوهابزاده و ايران کنوني به مديريت مرحوم مدبرالممالک، در پيکار به مديري کمالي و غيره. چند ماه پس از ورود دهخدا به تهران روزنامهاي با نام سروش تهران (ذيقعده 1328 ه.ق) منتشر ميشود که در شمارۀ هفتم اين روزنامه به مشترکان خود بشارت ميدهد که نامۀ سروش از آن شماره به بعد داراي مقالهاي باعنوان چرند و پرند برحسب اجازۀ مرشد خواهد بود، بيهيچ ترديدي ميتوان نظر داد که مقالات مذکور در شمارۀ هفتم و هشتم و سيزدهم سروش تهران آمده است ريختۀ قلم دهخدا
نيست... از شمارۀ چهارم روزنامۀ ايران کنوني دهخدا مقالاتي پُرمغز و عميق دارد با همان عنوان چرند و پرند. در مقالۀ پنجم عنوان فرعِ يتيم شادکنک را افزوده و از شمارۀ هفتم يا هشتم به بعد تحت همان عنوان اصلي چرند و پرند طرح سلسله مقالاتي را با عنوان فرعي مجمعالامثال دخو ريخته است اين مقالات تا شمارۀ دوازدهم ادامه يافته و بعدا در شفق سرخ بازچاپ شده است. در ايام جنگ جهاني اول و مهاجرت آزاديخواهان دهخدا در يکي از قراء بختياري منزوي ميگردد و آنجاست که پايۀ تهيۀ مطالب کتاب امثال و حکمِ دهخدا و نيز لغتنامۀ دهخدا را ميريزد و با آن برنامۀ عظيم وقتگير، ديگر فرصتي براي روزنامهنگاري باقي نميماند». (دبيرسياقي، همانجا)
موضوعات و تأملات در چرند و پرند
بررسي موضوعات و تأملاتي که در مقالات «چرند و پرند» مطرح است، خود عنوان رسالهاي جداگانه است، چراکه بعد از آثار طنزانديشانۀ عبيد (که اوج طنزپردازي ادبي در تاريخ نثر فارسي است)، اثر ديگري جز «چرند و پرند» که همتراز و همسوي آنها بتواند در زمينۀ خندستاني و فضايي از مضحکه و فاجعه با بيبنياد کردنِ ستم و ريا و جهل، افشاي خيانت و جنايت سررشتهداران باعث بيداري مردم نسبت به وضعيت اسفبارشان گردد، سراغ ندارم. اما بنا به ضرورت، مشخصات چندي از اين آفرينۀ اعجابانگيز را که در مرز طنز ادبي و طنز مطبوعاتياش هنوز بيبديل مانده است
ياد ميکنم.
موضوع غالب «چرند و پرند»ها، روايت انتقادي شوخيانۀ سياسي/اجتماعي است که رابطۀ ناهنجار بين افراد فرودست جامعه و زبردستان، وضع جامعۀ ايران نسبت به حکومت فاسد مستبد، رابطۀ ايران با دول بيگانه و دستنشاندگان آنان را بازتاب ميدهد. شرح مصائب دامنگير مردم -که هنوز رعيت ماندهاند و ملت آزاد نشدهاند- موضوع چند مقاله است در زمينۀ ناداني، ناداري کشاورزان و پيشهوران، خشکسالي، بيماري، قحطي، بيکاري، جهالت مردان، اسارت زنان، خرافهپرستي، افيونزدگي، بيپناهبودن و بيچارهماندن رعايا، عاجز بودن در برابر ظالمان و ظالمبودن مقابل عاجزان، که دولتمردان و دوروبريهاشان از وزير، وکيل و ارباب و مباشر، در حفظ و تثبيت اين فضاي غيرانساني فساد و فشار، هريک سهمي بهسزا دارند. موضوع ديگر فجايع حکومتيان است از استبداد صغير و کبير گرفته که سلسلهمراتبي از شاه مملکت تا ارباب ده و خان ايلات دارد توسط تفنگچي و سيلاخوري و ژاندارم و غيره، ماجراي وطنفروشي سررشتهداران کشور، بيگانهپرستي آنان، قتل و غارت گردنکشان، رشوهخواري زمامداران و ادارات تابعه، مفتخوري و انگلبودن قشرهاي اجتماعي معين، تا خرابي راهها و ارتباطات، نبود آموزش همگاني
و فقدان فرهنگ و بهداشت، احتکار و گرانفروشي تجار وابسته به مراکز قدرت، و فساد و تباهي دايرۀ اقتدار و قدرت خودکامگان. سلطۀ بيگانگان توسط مأموران سياسيشان با همکاري ايادي خودفروش داخلي، تسلط بر شريانهاي اقتصادي و سياسي کشور با قراردادهاي ننگين تحميلي و اعمال نفوذ سفارتخانهها و همدستي صاحبمنصبان، جاسوسي و خيانت روسوفيلها و انگلوفيلها در آشوب و ناامنيهاي هرروزي در هر جاي کشور. درنهايت نبود قوانين و رسوم عرفي داير بر حصول آزادي و عدالت و مساوات و رشد و رفاه عمومي و فقدان شرايط و وضعيتي که يک ملت آزاد مستقل شايستۀ آن است.
شاخصههاي اصلي طنز مردمنگر جامعهگراي دهخدا که راه نقد شوخيانۀ اجتماعي را در محضر افکار عمومي گشود و بنياني محکم براي طنز مطبوعاتي استوار کرد، متأسفانه توسط پيروان به درستي دنبال نشد و آن نقد سياسي که رو به ساختن جامعهاي آزاد و آباد داشت، به تدريج در جرايد فکاهي، رقيق و کماثر و مايۀ خوشمزگي و نکتهپراني شد. البته محدود شدن هرچه بيشتر فضاي مطبوعاتي و کمسوادي نويسندگان ذوقمند و احتياط آزمندانۀ ارباب جرايد در هرچه کوچکترشدن گسترۀ هزل اجتماعي و کُند شدن حربۀ سياسي طنز مطبوعاتي را نبايد از نظر دور داشت. بيرمقشدن مضامين حاد اجتماعي/سياسي و محدودشدن شوخيها به دعواهاي خانوادگي و دستانداختن خود و ديگران و مبدلشدن نقد شوخيانه اجتماع به هجويهپراکنيهاي بيفايده و بيضرر، آن شروع درخشان را به پاياني مهمل کشاند. اين روند نزولي از «نسيم شمال» و «باباشمل» و «چلنگر» و «توفيق» و «حاجيبابا» آغاز شد و ادامه يافت تا برسد به روزنامههای شوخگن شوخيآکند اين اواخر که به ظاهر منتقد بودند و لطيفهپراکني و مزهاندازي آبکي را طنز اجتماعي و هزل تعليمي جا زدند. بگذريم از چند طنزپرداز نامدار چون توللي و پزشکزاد و جلي و
آنها که نامي ممنوع و اثري بس مطبوع دارند که در تنگناي مطبوعات به محاق رفتند، کارهاي درخشان کردهاند و زمانه آنها را جدا از آدمهاي بامزه - فقط بامزه- بهجا ميآورد.
اما چند نکته در باب ساختار طنز «چرند و پرند». در قطعۀ «والله اينها پولتيک...» که در بالا ياد کرديم، چند شگرد عمده به کار گرفته شده؛ از «اغراق» تا «وارونگي» و «نابهجايي» و «لاپوشاني حقيقت». محمدعلي شاه قزاقها را براي کشتن آزاديخواهان جمع کرده، اما راوي مدعي است که آنها (وارونه) براي فتح لندن و سنپطرزبورغ ميروند و چند قرهچهداغي در اين توطئۀ ملوکانه (به اغراق) موفق ميشوند و شاپشال روسي عليه کشور خودش (نابهجا) عمل ميکند. راوي ميکوشد حقيقت را لاپوشاني کند اما واقعيت خود از اين ساختار هجائي درز ميکند. خواننده فاجعه را از زيرپردهاي مضحکهپوش دريافت ميکند. در قطعهاي که در زير ميآيد شاعر طنزنويس از عنصر بلاغي «تکرار» يا ترجيعبند (عادت ناخوششدن) در استحکام بافت قطعۀ طنزآميز مدد گرفته و وقايع وحشتزاي کشور را بهعمد با روايتي بيتفاوت و منطقي سفيهانه، «تجاهلالعارف» نقل کرده. اطلاعات او از قضاياي آشکار و پنهان جامعه که به افشاي آنها پرداخته به گونهاي است که اين فجايع پياپي را زنجيرهاي از خندۀ به نفرت انگيخته به هم پيوند ميدهد و مخاطب از هول اين دوزخ از جا ميپرد. اينجا اصول طنز نوين از تکرار
و تجاهل و تضاد و غلو و تزاحم و ريا، ديدني است:
«درست پنجاهوپنج روز و پنج ساعت و پنج دقيقه بود که من چرند و پرند ننوشته بودم. ترک عادت هم موجب مرض است. همانطور که اگر يک صد و هشتاد هزار اهل رشت هميشه زيردست چهارده-پانزده نفر فراش و پيشخدمت و آفتابه و گلدانگذار حکومت نباشند، ناخوش ميشوند... همانطور که مهدعليا مادر ناصرالدين شاه شبها با لباس کلفتهاي اندرون با قراولها و سربازها صحبت نميکرد ناخوش ميشد... همانطور که مجللالسلطان رئيس عملۀ خلوت اگر روزي چهل پنجاه زردۀ تخممرغ با کنياک و کباب نميخورد، ناخوش ميشد».
در قطعۀ زير شر منتشر در بشر که با خباثت استبداد کور درآميخته، جامعهاي ياوهشده از وضعيتي جفنگ را پيش چشم ميآورد و پوچگرایي موقعيت وارونه کار و بلعجب موجب زهرخندي بر ديگران، در نهايت بر خود ميشود:
«ميدانيد که وقتي آدم حرصش دربيايد، ديگر دنيا پيش چشمش تيره و تار ميشود، خاصه وقتي که از رجال مملکت باشد. همانطور که اولياي دولت حرصشان درآمد و بدون محاکمه قاتل بصير خلوت را کشتند، همانطور که حبيبالله افشار حرصش درآمد، سيفالله خان، برادر اسدالله خان سرتيپ قزاق خانه را گلولهپيچ کرد. همانطور که نظامالسلطنه حرصش درآمد و جعفرآقاي شکاک را تکهتکه کرد، همانطور که آن دو نفر حرصشان درآمد و دو نفر ارمني را پشت يخچال حسنآباد قطعه قطعه کردند. همانطور که آدمهاي عميدالسلطنه طالشي حرصشان درآمد و آنها را که در گرگانهرود طرفدار مجلس بودند، سر بريدند. همانطور که پسر رحيم خان چلبيانو حرصش درآمد و دويست و پنجاه و دو نفر زن و بچه و پيرمرد را در آذربايجان شقه کرد. همانطور که ميرغضبها حرصشان درآمد و درختهاي فندق پارک تبريز را با خون ميرزا آقاخان کرماني و شيخ احمد روحي و خبيرالملک، آبياري کردند. همانطور که يک نفر حکيم حرصش درآمد و وزير دواب را در رشت توي رختخوابش مسموم کرد. همانطور که پليس حرصش درآمد و مغز ميرزا محمدعلي خان نوري را با ضرب ششپر از هم پاشيد. همانطور که اقبالالسلطنه در باکو حرصش درآمد و
خون صدها مسلمان را ريخت. همانطور که مهمان خسرو در آذربايجان پشت آن درخت چنار حرصش درآمد و ميزبان را که اول شجاع ايران بود پوست کند. بله آدم وقتي که بزرگ و بزرگزاده باشد، حرصش که دربيايد از اين کارها ميکند».
دهخدا، که به پندارِ ايرج پزشکزاد اگر ميخواست ميتوانست يک نوولنويس مدرن باشد، در آثار خود چون يک اديب طنزپرداز به شگردهاي فني اين رسانه آگاه است و با آفريدن فضاهاي نامنتظر پر از تضاد و تناقض، خندهانگيزي ميکند، گاه خود را به شکل يک سادهانگار عامي تصوير ميکند که گويا ناخواسته و نادانسته به حقايق مخوف زندگي ظالمان و جنايتپيشگان و رياکاران عصرش آگاه شده است و آن را بيغرض و مرضي واگو ميکند. گاهي مسائل اصلي را به حاشيه ميبرد و مطالب گولزننده را در متن ميگنجاند که بتواند از شرارت خواص و جزميت متعصبان مصون بماند. گاهي چون يک طنزپرداز مدرن به اعداد و ارقام واهي گير ميدهد، هپروت خيالپردازان آن دوره را در خود و اطرافيان بازسازي ميکند، راوي را به فضاهاي توهمآميز پرتاب ميکند، تا بتواند فضاي ظاهرا عادي مملکت را غيرعادي بنماياند و جانمايۀ نهاني رژيم و نظام سلطه را برملا کند. شک نيست که اخلاقالاشراف عبيد و پاره از تجارب طنزنويسان فرنگي چون مولير و سروانتس، راهنماي کار دهخدا بوده و او از آثار هزالان فارسي کمال استفاده را کرده است. اما به قول يحيي آرينپور با وجود روابط دوستانه بين گردانندگان دو روزنامۀ
«ملانصرالدين» قفقاز و «صوراسرافيل» تهران قرابت نوشتههاي دو نويسنده (دهخدا و جليل محمدقليزاده) تنها در اشتراک موضوع نبود بلکه در سبک و شيوۀ هنري، آفريدن تيپها و کاراکترها، انتخاب عرصه و محيط مناسب، آراستن پيکرۀ داستان، پروراندن مطلب و نتيجهگيري نيز هماهنگي فوقالعاده داشتند. (از صبا تا نيما) دهخداي جوان آزاديخواه، با آرماني انقلابي و دگرگونساز، وارد معرکۀ پرآشوب سياست ايران ميشود اما خلاف سياستپيشگان آن دوره؛ سياست اخلاقزداييشده را باور ندارد و تا پايان عمر به اخلاق عرفي حکيمان ايراني و شرافت فرهنگي هنرمندانهشان پايبند ميماند و همين تنزه ميهندوستانه، و عوالم آرمانگرايانه؛ او را در مبارزهاش عليه حکومت استبدادي نيرو ميبخشد. وقتي ناگزير نميتواند از طريق نوشتار سياسي/اجتماعي به تحول کشور کمک کند باقي عمر را انديشمندانه وقف فرهنگ ايران و تعالي زبان فارسي ميکند.
* بخشي از اين مقاله زير عنوان «دهخدا: روشنفکر مدرن ايراني» توسط نگارنده در جلسه ايرانشناسي دانشکده ادبيات دانشگاه تهران خوانده شده است و اصل آن، مقدمۀ چاپ جديد «چرند و پرند» علامه دهخداست که همين هفته از سوي نشر چهل کلاغ منتشر شده است.