به مناسبت چهلوچهارمین سالروز مرگ «فریدون رهنما»
مواجهشدن با نام فریدون رهنما برای مخاطبان جدی ادبیات و سینمای ایران اتفاق غریبی نیست. این در صورتی است که با گذشت سالها از مرگ او همچنان نام فریدون رهنما برای عامه مردم ناشناخته است. کسی که بر شکلگیری حرکتهای مدرن و پیشرو در دهههای ٣٠ و ٤٠ ایران نقش داشت و تأثیرش در سینما و ادبیات آن سالها انکارناپذیر است. از حمایت شاعران نوگرا در سالهای دهه ٤٠ تا کمک به سینماگران جوان برای ساختن فیلمهایشان و ورقزدن برگهایی نو در سینمای ایران. تنها شش کتاب به زبانهای فارسی و فرانسوی و سه فیلم سینمایی دستاورد زندگی هنری فریدون رهنما تا قبل از درگذشت او در ٤٥سالگی است؛ اما تأثیر کارهای رهنما آنقدر عمیق است که ردپای او هنوز هم در ادبیات و سینمای ایران حس میشود. فریدون رهنما شاعر و فیلمساز ایرانی چهارمین فرزند خاندان سرشناس رهنما بود که امروز ٤٤ سال از خاموشی ناگهانیاش میگذرد. رهنما بهدنبال تبعید پدرش زینالعابدین رهنما، روزنامهنگار و نماینده مجلس، در سال ١٣١٣ به بیروت میرود و پس از خلع سلطنت پهلوی اول در ١٣٢٠ دوباره به ایران بازمیگردد و در دبیرستان فیروز بهرام درس میخواند. سه سال بعد برای تحصیل در رشته ادبیات به فرانسه میرود و در همان سالها اولین دفتر شعرش را منتشر میكند. سال ١٣٢٩ دوباره به ایران بازمیگردد و در کتابخانه مجلس شورای ملی کتابدار میشود؛ اما چیزی نمیگذرد که روزهای سیاه پس از کودتای ٢٨ مرداد فرامیرسد و او که سخت بیمار است، برای درمان و فرار از فضای خفقان آن سالها برای بار دوم به پاریس برمیگردد. دوباره و اینبار در انستیتو فیلمولوژی دانشگاه سوربن مشغول تحصیل میشود و پایاننامه خود را با نام «واقعیتگرایی در فیلم» مینویسد که سالها بعد نسخه فارسی آن توسط انتشارات بوف در تهران منتشر میشود. سال ١٣٣٨ سال پرباری برای رهنماست. او که حالا فارغالتحصیل شده، مجموعه شعر دیگری را به زبان فرانسه با نام «سرودهای کهن» با مقدمهای از «پل الوار» منتشر میکند. به ایران بازمیگردد و مدیر مجله «فیلم و زندگی» میشود. چندین مقاله مینویسد و چاپ مجله را تا سه شماره ادامه میدهد. تحفه دیگر رهنما از پاریس اما چیز دیگری بود. «پرسپولیس» اولین فیلم فریدون رهنماست؛ فیلم کوتاه مستند ١٩ دقیقهای که داستان آن در خرابههای تخت جمشید میگذرد. در این فیلم رهنما تخت جمشید را از نو بازنگری میکند و همگام با صدای تار و ضرب زورخانه در بین مجسمههای عظیم سنگی و ستونهای فروریخته تخت جمشید دنبال هویت تاریخی خود میگردد. کار رهنما با فضای فیلمسازی آن دوران فرق دارد. انگار رهنما تحت تأثیر جریانی است که نبض آن کیلومترها آنطرفتر در پاریس میتپد. سکانسهای کوتاه و پرشهای زمانی و حرکات ساده دوربین در فیلم مؤلفههایی است که درست در همان زمان دارد در سینمای فرانسه اتفاق میافتد. فیلم دوم رهنما به نام سیاوش در تخت جمشید پنج سال بعد در زمانی ساخته میشود که فیلمهای فارسی پر است از رقص و آواز؛ اما رهنما اینبار با اقتباسی از شاهنامه و با نگاه تازهای به تخت جمشید بازمیگردد. فیلم داستان سیاوش را در تخت جمشید و در زمان حال روایت میکند. سیاوش در فیلم هرگز شکل اساطیری ندارد و حضور او در مرز دیروز و امروز در فیلم بهگونهای است که وجود خیالی او در دنیای واقعیت قابل لمس میشود. فریدون رهنما با سیاوش در تخت جمشید به بازخوانی صفحات تاریخ بازنمیگردد، بلکه با برداشتن مرز حال و گذشته خیال و واقعیت روایتی تازه از سیاوش به وجود میآورد. این فیلم هم مانند فیلم اول رهنما مؤلفههای سینمای موج نو فرانسوی را دارد که دیگر در آن زمان پا گرفته است. همان پرشهای زمانی و همان حرکات ساده دوربین. سیاوش در تخت جمشید در اولین نمایش خود در سینماتک پاریس به پرده میرود و مورد تحسین هانری لانگلوا، مدیر سینماتک پاریس، قرار میگیرد. بعدتر در سوئیس جایزه ژان اپستاین فستیوال لوکارنو را دریافت میکند؛ اما در ایران سیاوش در تخت جمشید با اقبال خوبی مواجه نشد. از نظر منتقدها فیلم پوچ و بیمعنا و روشنفکرانه بود و حاصل شناخت ناقص مؤلف آن از شاهنامه و سینما. بعدها هانری کربن درباره فیلم نوشت که سیاوش در تخت جمشید ٥٠ سال بعد فهمیده خواهد شد. فریدون رهنما که دیگر در آن زمان به استخدام تلویزیون ملی درآمده است، رئیس بخش پژوهش تلویزیون ایران میشود. سالهای بعد فریدون رهنما سعی میکند به سینماگران جوان کمک کند که فیلمهایشان را بسازند. بههمراه فرخ غفاری پیشگام تأسیس مدرسه عالی سینما و تلویزیون میشود. بهوجودآمدن شرایط جدید باعث میشود فیلمسازانی مثل ناصر تقوایی، پرویز کیمیاوی، هژیر داریوش، محمدرضا اصلانی و منوچهر طیاب امکان ساخت فیلمهایشان را داشته باشند و نتیجهاش میشود مجموعهای از بهترین مستندهای ایران. فیلم سوم رهنما فیلمی است که در سال ١٣٤٨ فیلمبرداری آن آغاز شد و پنج سال بعد در سال ١٣٥٤ به نمایش درآمد. فیلم، داستان کارگردان جوانی است که میخواهد نمایشی را درباره اشکانیان به صحنه ببرد و اوضاع وخیم مالی و اعتراض بازیگران برای ساختن نمایشی عامهپسندتر عرصه را بر او تنگ میکند. رهنما با این فیلم خودش را روایت میکند. تجربههای شخصی او در سالهای فیلمسازی و سنگاندازیهای افراد و... همه دستمایه این میشود که رهنما «پسر ایران از مادرش بیاطلاع است» را بسازد. فیلمی که باز هم مانند کارهای دیگر رهنما بهدنبال یافتن هویت تاریخی خود است و نگران از اینکه آینده آن چه خواهد شد. فیلم پس از نمایش باز هم در فرانسه تحسین میشود و باز اقبال خوبی در ایران ندارد. چند ماه بعد رهنما در ١٧ مرداد ١٣٥٤ بر اثر سرطان در پاریس از دنیا میرود و «پسر ایران از مادرش بیاطلاع است» تبدیل میشود به آخرین فیلم و وصیت فریدون رهنما. شاید مرگ مجالی برای ادامه کاری که رهنما در پی آن بود نداد؛ اما تأثیری که او بر ادبیات و سینمای ایران گذاشت، بر هیچکس پوشیده نیست؛ کسی که به نقل از پل الوار: با صدای رسا آوازهای پاک و بلندپایهاش را میسرایید.
مواجهشدن با نام فریدون رهنما برای مخاطبان جدی ادبیات و سینمای ایران اتفاق غریبی نیست. این در صورتی است که با گذشت سالها از مرگ او همچنان نام فریدون رهنما برای عامه مردم ناشناخته است. کسی که بر شکلگیری حرکتهای مدرن و پیشرو در دهههای ٣٠ و ٤٠ ایران نقش داشت و تأثیرش در سینما و ادبیات آن سالها انکارناپذیر است. از حمایت شاعران نوگرا در سالهای دهه ٤٠ تا کمک به سینماگران جوان برای ساختن فیلمهایشان و ورقزدن برگهایی نو در سینمای ایران. تنها شش کتاب به زبانهای فارسی و فرانسوی و سه فیلم سینمایی دستاورد زندگی هنری فریدون رهنما تا قبل از درگذشت او در ٤٥سالگی است؛ اما تأثیر کارهای رهنما آنقدر عمیق است که ردپای او هنوز هم در ادبیات و سینمای ایران حس میشود. فریدون رهنما شاعر و فیلمساز ایرانی چهارمین فرزند خاندان سرشناس رهنما بود که امروز ٤٤ سال از خاموشی ناگهانیاش میگذرد. رهنما بهدنبال تبعید پدرش زینالعابدین رهنما، روزنامهنگار و نماینده مجلس، در سال ١٣١٣ به بیروت میرود و پس از خلع سلطنت پهلوی اول در ١٣٢٠ دوباره به ایران بازمیگردد و در دبیرستان فیروز بهرام درس میخواند. سه سال بعد برای تحصیل در رشته ادبیات به فرانسه میرود و در همان سالها اولین دفتر شعرش را منتشر میكند. سال ١٣٢٩ دوباره به ایران بازمیگردد و در کتابخانه مجلس شورای ملی کتابدار میشود؛ اما چیزی نمیگذرد که روزهای سیاه پس از کودتای ٢٨ مرداد فرامیرسد و او که سخت بیمار است، برای درمان و فرار از فضای خفقان آن سالها برای بار دوم به پاریس برمیگردد. دوباره و اینبار در انستیتو فیلمولوژی دانشگاه سوربن مشغول تحصیل میشود و پایاننامه خود را با نام «واقعیتگرایی در فیلم» مینویسد که سالها بعد نسخه فارسی آن توسط انتشارات بوف در تهران منتشر میشود. سال ١٣٣٨ سال پرباری برای رهنماست. او که حالا فارغالتحصیل شده، مجموعه شعر دیگری را به زبان فرانسه با نام «سرودهای کهن» با مقدمهای از «پل الوار» منتشر میکند. به ایران بازمیگردد و مدیر مجله «فیلم و زندگی» میشود. چندین مقاله مینویسد و چاپ مجله را تا سه شماره ادامه میدهد. تحفه دیگر رهنما از پاریس اما چیز دیگری بود. «پرسپولیس» اولین فیلم فریدون رهنماست؛ فیلم کوتاه مستند ١٩ دقیقهای که داستان آن در خرابههای تخت جمشید میگذرد. در این فیلم رهنما تخت جمشید را از نو بازنگری میکند و همگام با صدای تار و ضرب زورخانه در بین مجسمههای عظیم سنگی و ستونهای فروریخته تخت جمشید دنبال هویت تاریخی خود میگردد. کار رهنما با فضای فیلمسازی آن دوران فرق دارد. انگار رهنما تحت تأثیر جریانی است که نبض آن کیلومترها آنطرفتر در پاریس میتپد. سکانسهای کوتاه و پرشهای زمانی و حرکات ساده دوربین در فیلم مؤلفههایی است که درست در همان زمان دارد در سینمای فرانسه اتفاق میافتد. فیلم دوم رهنما به نام سیاوش در تخت جمشید پنج سال بعد در زمانی ساخته میشود که فیلمهای فارسی پر است از رقص و آواز؛ اما رهنما اینبار با اقتباسی از شاهنامه و با نگاه تازهای به تخت جمشید بازمیگردد. فیلم داستان سیاوش را در تخت جمشید و در زمان حال روایت میکند. سیاوش در فیلم هرگز شکل اساطیری ندارد و حضور او در مرز دیروز و امروز در فیلم بهگونهای است که وجود خیالی او در دنیای واقعیت قابل لمس میشود. فریدون رهنما با سیاوش در تخت جمشید به بازخوانی صفحات تاریخ بازنمیگردد، بلکه با برداشتن مرز حال و گذشته خیال و واقعیت روایتی تازه از سیاوش به وجود میآورد. این فیلم هم مانند فیلم اول رهنما مؤلفههای سینمای موج نو فرانسوی را دارد که دیگر در آن زمان پا گرفته است. همان پرشهای زمانی و همان حرکات ساده دوربین. سیاوش در تخت جمشید در اولین نمایش خود در سینماتک پاریس به پرده میرود و مورد تحسین هانری لانگلوا، مدیر سینماتک پاریس، قرار میگیرد. بعدتر در سوئیس جایزه ژان اپستاین فستیوال لوکارنو را دریافت میکند؛ اما در ایران سیاوش در تخت جمشید با اقبال خوبی مواجه نشد. از نظر منتقدها فیلم پوچ و بیمعنا و روشنفکرانه بود و حاصل شناخت ناقص مؤلف آن از شاهنامه و سینما. بعدها هانری کربن درباره فیلم نوشت که سیاوش در تخت جمشید ٥٠ سال بعد فهمیده خواهد شد. فریدون رهنما که دیگر در آن زمان به استخدام تلویزیون ملی درآمده است، رئیس بخش پژوهش تلویزیون ایران میشود. سالهای بعد فریدون رهنما سعی میکند به سینماگران جوان کمک کند که فیلمهایشان را بسازند. بههمراه فرخ غفاری پیشگام تأسیس مدرسه عالی سینما و تلویزیون میشود. بهوجودآمدن شرایط جدید باعث میشود فیلمسازانی مثل ناصر تقوایی، پرویز کیمیاوی، هژیر داریوش، محمدرضا اصلانی و منوچهر طیاب امکان ساخت فیلمهایشان را داشته باشند و نتیجهاش میشود مجموعهای از بهترین مستندهای ایران. فیلم سوم رهنما فیلمی است که در سال ١٣٤٨ فیلمبرداری آن آغاز شد و پنج سال بعد در سال ١٣٥٤ به نمایش درآمد. فیلم، داستان کارگردان جوانی است که میخواهد نمایشی را درباره اشکانیان به صحنه ببرد و اوضاع وخیم مالی و اعتراض بازیگران برای ساختن نمایشی عامهپسندتر عرصه را بر او تنگ میکند. رهنما با این فیلم خودش را روایت میکند. تجربههای شخصی او در سالهای فیلمسازی و سنگاندازیهای افراد و... همه دستمایه این میشود که رهنما «پسر ایران از مادرش بیاطلاع است» را بسازد. فیلمی که باز هم مانند کارهای دیگر رهنما بهدنبال یافتن هویت تاریخی خود است و نگران از اینکه آینده آن چه خواهد شد. فیلم پس از نمایش باز هم در فرانسه تحسین میشود و باز اقبال خوبی در ایران ندارد. چند ماه بعد رهنما در ١٧ مرداد ١٣٥٤ بر اثر سرطان در پاریس از دنیا میرود و «پسر ایران از مادرش بیاطلاع است» تبدیل میشود به آخرین فیلم و وصیت فریدون رهنما. شاید مرگ مجالی برای ادامه کاری که رهنما در پی آن بود نداد؛ اما تأثیری که او بر ادبیات و سینمای ایران گذاشت، بر هیچکس پوشیده نیست؛ کسی که به نقل از پل الوار: با صدای رسا آوازهای پاک و بلندپایهاش را میسرایید.