|

کشف تئاتر

پارسا ریاحی: به‌تازگی رمان «برف سیاه» میخائیل بولگاکف با ترجمه احمد پوری در نشر نیماژ بازچاپ شده است. این کتاب حدود بیست‌وپنج سال پس از مرگ بولگاکف یعنی در آگوست 1965 در مجله ادبی نووی‌میر، در شوروی با عنوان رمان تئاتری منتشر شد. بولگاکف این اثر ناتمام را در سال 1930 نوشته بود و آن را در کشوی میزش بایگانی کرده بود. او در این رمان روایتی طنزآمیز و البته انتقادی از جامعه تئاتری و هنری مسکو به دست داده است.
پوری در بخشی از مقدمه‌اش درباره ویژگی‌های این رمان نوشته: «برف سیاه نوشته‌ای سراپا طنز و نیش و کاریکاتوری است از تئاتر هنر مکسو به سرپرستی کنستانتین استلانیسلاوسکی و نمیروویچ دانچنکو... بولگاکف خشم و انزجارش را از مجموعه نابسامانی‌ها و بی‌عدالتی‌ها و کارشکنی‌های جزم‌اندیشان و حسودان که در تمامی عمر هنری خود مدام با آن‌ روبه‌رو بود، چون آتش و ماده مذاب از سینه پردردش بر کاغذ می‌ریزد. گاه این آتش چنان ویرانگر است که حتا نزدیک‌ترین دوست او، یعنی استانیسلاوسکی، را که سال‌ها در تئاتر هنر مسکو با او همکاری داشت، به آتش می‌کشد.»
بولگاکف نویسنده‌ای است که با رمان «گارد سفید» و نمایشنامه «روزهای توربین»، که براساس این رمان نوشته شده بود، به شهرت رسید. این نمایشنامه اولین‌بار در سال 1926 در تئاتر هنر مسکو به روی صحنه رفت. این نمایشنامه روایتی از جنگ‌های داخلی پس از انقلاب است. این جنگ‌ها مورد توجه آثار هنری زیادی قرار داشتند اما آنچه اثر بولگاکف را متمایز از دیگر آثار می‌کرد، نوع نگاهی بود که در روایت بولگاکف وجود داشت. پوری در بخشی دیگر از مقدمه‌اش درباره این نگاه متفاوت نوشته:‌ «بولگاکف ماجرا را از نگاه سفیدها آورده و از کلیشه رایج سرخ فرشته و سفید اهریمن که بر اغلب آثار مربوط آن روزگار حاکم بود دوری جسته. چنین کاری در شرایط جزمی و تنگ‌نظرانه آن روز کار آسانی نبود اما اثر چنان صادقانه و قوی بود که توانست سه سال روی صحنه دوام بیاورد و سرانجام اداره سانسور دستور توقیف آن را داد.»
در مقابل بولگاکف نامه‌ای به استالین می‌نویسد و از او می‌خواهد شخصا در برداشتن سانسور از این نمایشنامه اقدام کند. استالین نیز می‌خواهد که خودش نمایشنامه را ببیند. درنتیجه گروه بعد از چند سال بار دیگر این نمایشنامه را اجرا می‌کنند و استالین پس از دیدن اجرا، با دستور چند تغییر جزئی اجازه اجرای مجدد را صادر می‌کند. آثار دیگر بولگاکف نیز کم‌وبیش با همین مسئله سانسور روبه‌رو بودند و شاید همین موضوع بود که باعث شده او «برف سیاه» را بنویسد.
او در این اثرش به سراغ مسئله‌ سانسور در دنیای هنر رفته که خودش بارها با آن درگیر بوده است. بولگاکف در این رمان نشان می‌دهد که جلوگیری از انتشار اثر یک هنرمند می‌تواند چه استیصال و درماندگی برای او به همراه داشته باشد.
در بخشی‌ از رمان «برف سیاه» می‌خوانیم: «راستش از کار حقیر نمونه‌خوانی در روزنامه کشتیرانی نفرت داشتم. شب‌ها در اتاق زیرشیروانی‌ام، گاه تا سپیده‌دم، گرم نوشتن رمان می‌شدم. رمان از شبی شروع می‌شد که بر اثر کابوسی از خواب بیدار شدم. خواب شهر زادگاهم را می‌دیدم، زمستان بود و برف و جنگل‌های داخلی... در خواب دیدم که کولاکی بی‌صدا همه‌جا را گرفته، بعد پیانوی بزرگی را دیدم که عده‌ای دورش حلقه زده‌اند. بدجوری احساس تنهایی می‌کردم، دلم سخت به حال خودم سوخت، و غرق اشک از خواب بیدار شدم. چراغ را روشن کردم، لامپی کوچک و گردگرفته فقرم را به تماشا می‌گذاشت: دواتی کم‌بها و کوچک و بی‌قواره، چند جلد کتاب، و تلی روزنامه کهنه. پهلوی چپم از فنر شکسته درد گرفته و ترس وجودم را تسخیر کرده بود. احساس کردم در حال مرگم. احساس وحشتناک ترس از مرگ چنان بر من سنگینی می‌کرد که ناله بلندی کردم و با دستپاچگی نگاهی به دوروبرم انداختم تا دستاویزی، وسیله‌ای دفاعی، در برابر مرگ پیدا کنم. و یافتمش.»
زندگی یعنی دردسر
«آدمکش‌ها» عنوان مجموعه داستانی است از چارلز بوکفسکی که به‌تازگی با ترجمه غلامرضا صراف در نشر نیماژ منتشر شده است. این مجموعه شامل پنج داستان با عناوین «آدمکش‌ها»، «این چیزیه که دیلن تامس رو کشت»، «شیطان داغ بود»، «کلاس» و «نمی‌تونی یه داستان عشقی بنویسی» است. بوکفسکی از نویسندگان و شاعران مشهور آمریکایی قرن بیستم است که در ایران هم شناخته شده است و تاکنون چندین اثر او به فارسی منتشر شده است.
بوکفسکی خیلی زود به سمت ادبیات کشیده شد و درواقع از زندگی واقعی به ادبیات پناه برد. در بخشی از داستان اول این مجموعه با نام «آدمکش‌ها» که عنوان کتاب هم برگرفته از همین داستان است می‌خوانیم: «هری تازه از فرستادن بارها خلاص شده بود و داشت می‌رفت پیش پدرو تا یک فنجان قهوه پنج‌سنتی بنوشد. دم صبح بود ولی یادش آمد که همیشه پنج صبح باز می‌کردند. می‌توانست در ازای یک پنج‌سنتی، هرقدر که می‌خواست در کافه پدرو بنشیند. می‌توانست فکر کند. می‌توانست به یاد بیاورد کجا را شیرین کاشته و کجا را تلخ درو کرده. کافه باز بود. دخترک مکزیکی که قهوه هری را داد، جوری نگاهش کرد که انگار زمانی آدم بوده. بیچاره‌ها زندگی را می‌شناختند. دختر خوبی بود. خب، خیلی دختر خوبی بود. همه آدم‌ها حکایت از دردسر می‌کردند. همه‌چیز حاکی از دردسر بود. حرفی یادش آمد که جایی به گوشش خورده بود: زندگی یعنی دردسر. هری پشت یکی از آن میزهای کهنه نشست. قهوه خوب بود. سی‌وهشت‌سالگی و او تمام شده بودند. قهوه را مزه‌مزه می‌کرد و به یاد می‌آورد که کجا را شیرین کاشته - و کجا را نه. خسته بود- از موش و گربه‌بازی بیمه، دفاتر کاری کوچک با پارتیشن‌های شیشه‌ای بزرگ، ارباب رجوع؛ خستهِ خسته بود از شیره مالیدن سر زنش... از مهمانی‌های کریسمس و سال نو و جشن تولد و قسط‌های ماشین جدید و قبض آب و برق و گاز- از کل این مجموعه نکبتی احتیاجات خستهِ خسته بود.»

پارسا ریاحی: به‌تازگی رمان «برف سیاه» میخائیل بولگاکف با ترجمه احمد پوری در نشر نیماژ بازچاپ شده است. این کتاب حدود بیست‌وپنج سال پس از مرگ بولگاکف یعنی در آگوست 1965 در مجله ادبی نووی‌میر، در شوروی با عنوان رمان تئاتری منتشر شد. بولگاکف این اثر ناتمام را در سال 1930 نوشته بود و آن را در کشوی میزش بایگانی کرده بود. او در این رمان روایتی طنزآمیز و البته انتقادی از جامعه تئاتری و هنری مسکو به دست داده است.
پوری در بخشی از مقدمه‌اش درباره ویژگی‌های این رمان نوشته: «برف سیاه نوشته‌ای سراپا طنز و نیش و کاریکاتوری است از تئاتر هنر مکسو به سرپرستی کنستانتین استلانیسلاوسکی و نمیروویچ دانچنکو... بولگاکف خشم و انزجارش را از مجموعه نابسامانی‌ها و بی‌عدالتی‌ها و کارشکنی‌های جزم‌اندیشان و حسودان که در تمامی عمر هنری خود مدام با آن‌ روبه‌رو بود، چون آتش و ماده مذاب از سینه پردردش بر کاغذ می‌ریزد. گاه این آتش چنان ویرانگر است که حتا نزدیک‌ترین دوست او، یعنی استانیسلاوسکی، را که سال‌ها در تئاتر هنر مسکو با او همکاری داشت، به آتش می‌کشد.»
بولگاکف نویسنده‌ای است که با رمان «گارد سفید» و نمایشنامه «روزهای توربین»، که براساس این رمان نوشته شده بود، به شهرت رسید. این نمایشنامه اولین‌بار در سال 1926 در تئاتر هنر مسکو به روی صحنه رفت. این نمایشنامه روایتی از جنگ‌های داخلی پس از انقلاب است. این جنگ‌ها مورد توجه آثار هنری زیادی قرار داشتند اما آنچه اثر بولگاکف را متمایز از دیگر آثار می‌کرد، نوع نگاهی بود که در روایت بولگاکف وجود داشت. پوری در بخشی دیگر از مقدمه‌اش درباره این نگاه متفاوت نوشته:‌ «بولگاکف ماجرا را از نگاه سفیدها آورده و از کلیشه رایج سرخ فرشته و سفید اهریمن که بر اغلب آثار مربوط آن روزگار حاکم بود دوری جسته. چنین کاری در شرایط جزمی و تنگ‌نظرانه آن روز کار آسانی نبود اما اثر چنان صادقانه و قوی بود که توانست سه سال روی صحنه دوام بیاورد و سرانجام اداره سانسور دستور توقیف آن را داد.»
در مقابل بولگاکف نامه‌ای به استالین می‌نویسد و از او می‌خواهد شخصا در برداشتن سانسور از این نمایشنامه اقدام کند. استالین نیز می‌خواهد که خودش نمایشنامه را ببیند. درنتیجه گروه بعد از چند سال بار دیگر این نمایشنامه را اجرا می‌کنند و استالین پس از دیدن اجرا، با دستور چند تغییر جزئی اجازه اجرای مجدد را صادر می‌کند. آثار دیگر بولگاکف نیز کم‌وبیش با همین مسئله سانسور روبه‌رو بودند و شاید همین موضوع بود که باعث شده او «برف سیاه» را بنویسد.
او در این اثرش به سراغ مسئله‌ سانسور در دنیای هنر رفته که خودش بارها با آن درگیر بوده است. بولگاکف در این رمان نشان می‌دهد که جلوگیری از انتشار اثر یک هنرمند می‌تواند چه استیصال و درماندگی برای او به همراه داشته باشد.
در بخشی‌ از رمان «برف سیاه» می‌خوانیم: «راستش از کار حقیر نمونه‌خوانی در روزنامه کشتیرانی نفرت داشتم. شب‌ها در اتاق زیرشیروانی‌ام، گاه تا سپیده‌دم، گرم نوشتن رمان می‌شدم. رمان از شبی شروع می‌شد که بر اثر کابوسی از خواب بیدار شدم. خواب شهر زادگاهم را می‌دیدم، زمستان بود و برف و جنگل‌های داخلی... در خواب دیدم که کولاکی بی‌صدا همه‌جا را گرفته، بعد پیانوی بزرگی را دیدم که عده‌ای دورش حلقه زده‌اند. بدجوری احساس تنهایی می‌کردم، دلم سخت به حال خودم سوخت، و غرق اشک از خواب بیدار شدم. چراغ را روشن کردم، لامپی کوچک و گردگرفته فقرم را به تماشا می‌گذاشت: دواتی کم‌بها و کوچک و بی‌قواره، چند جلد کتاب، و تلی روزنامه کهنه. پهلوی چپم از فنر شکسته درد گرفته و ترس وجودم را تسخیر کرده بود. احساس کردم در حال مرگم. احساس وحشتناک ترس از مرگ چنان بر من سنگینی می‌کرد که ناله بلندی کردم و با دستپاچگی نگاهی به دوروبرم انداختم تا دستاویزی، وسیله‌ای دفاعی، در برابر مرگ پیدا کنم. و یافتمش.»
زندگی یعنی دردسر
«آدمکش‌ها» عنوان مجموعه داستانی است از چارلز بوکفسکی که به‌تازگی با ترجمه غلامرضا صراف در نشر نیماژ منتشر شده است. این مجموعه شامل پنج داستان با عناوین «آدمکش‌ها»، «این چیزیه که دیلن تامس رو کشت»، «شیطان داغ بود»، «کلاس» و «نمی‌تونی یه داستان عشقی بنویسی» است. بوکفسکی از نویسندگان و شاعران مشهور آمریکایی قرن بیستم است که در ایران هم شناخته شده است و تاکنون چندین اثر او به فارسی منتشر شده است.
بوکفسکی خیلی زود به سمت ادبیات کشیده شد و درواقع از زندگی واقعی به ادبیات پناه برد. در بخشی از داستان اول این مجموعه با نام «آدمکش‌ها» که عنوان کتاب هم برگرفته از همین داستان است می‌خوانیم: «هری تازه از فرستادن بارها خلاص شده بود و داشت می‌رفت پیش پدرو تا یک فنجان قهوه پنج‌سنتی بنوشد. دم صبح بود ولی یادش آمد که همیشه پنج صبح باز می‌کردند. می‌توانست در ازای یک پنج‌سنتی، هرقدر که می‌خواست در کافه پدرو بنشیند. می‌توانست فکر کند. می‌توانست به یاد بیاورد کجا را شیرین کاشته و کجا را تلخ درو کرده. کافه باز بود. دخترک مکزیکی که قهوه هری را داد، جوری نگاهش کرد که انگار زمانی آدم بوده. بیچاره‌ها زندگی را می‌شناختند. دختر خوبی بود. خب، خیلی دختر خوبی بود. همه آدم‌ها حکایت از دردسر می‌کردند. همه‌چیز حاکی از دردسر بود. حرفی یادش آمد که جایی به گوشش خورده بود: زندگی یعنی دردسر. هری پشت یکی از آن میزهای کهنه نشست. قهوه خوب بود. سی‌وهشت‌سالگی و او تمام شده بودند. قهوه را مزه‌مزه می‌کرد و به یاد می‌آورد که کجا را شیرین کاشته - و کجا را نه. خسته بود- از موش و گربه‌بازی بیمه، دفاتر کاری کوچک با پارتیشن‌های شیشه‌ای بزرگ، ارباب رجوع؛ خستهِ خسته بود از شیره مالیدن سر زنش... از مهمانی‌های کریسمس و سال نو و جشن تولد و قسط‌های ماشین جدید و قبض آب و برق و گاز- از کل این مجموعه نکبتی احتیاجات خستهِ خسته بود.»

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.