جستاری در معماری الحاقی خانه شاملو توسط علیرضا تغابنی
ذات معماری الحاق است
دوگانه نفس و نتیجه در کارها و ترجیح یکی بر دیگری یا توجیه شکست یکی از دیگری، ما را از حقیقت دور میکند. این تقابلهای دوتایی در سنت فلسفی غرب در واسازی ژاک دریدا مورد شک و سؤال قرار گرفت. دریدا متوجه شد تقابلهای دوتایی مثل نوشتار و گفتار، حقیقت و خطا، عقل و احساس و... سنتی را بنا نهادهاند که موجب اصل و فرعشدن در جهان شده است
به گزارش گروه رسانهای شرق،
فاروق مظلومی-منتقد و پژوهشگر هنر و معماری: دوگانه نفس و نتیجه در کارها و ترجیح یکی بر دیگری یا توجیه شکست یکی از دیگری، ما را از حقیقت دور میکند. این تقابلهای دوتایی در سنت فلسفی غرب در واسازی ژاک دریدا مورد شک و سؤال قرار گرفت. دریدا متوجه شد تقابلهای دوتایی مثل نوشتار و گفتار، حقیقت و خطا، عقل و احساس و... سنتی را بنا نهادهاند که موجب اصل و فرعشدن در جهان شده است. همواره در این تقابلها یک طرف را برتر و بنیادیتر در نظر میگیرند. دوتایی مثبت و منفی که امر منفی را مذمت میکند و امر مثبت را میستاید، از عوارض این دوگانهپردازیهاست. در معماری دوگانهانگارِ گراند و فیگور، زمین را بستری در نظر میگیرند که معماری روی آن اتفاق میافتد و در سنت معماری، بستر فرع است، غافل از اینکه اگر بستر نباشد معماری وجود ندارد و همین موجب توجه کمتر به شهر به عنوان بستر در معماری شده است. همین برخورد فرع و اصل در گرافیک به دوگانهانگاری غلط فضای مثبت و منفی و در خوشنویسی به تقدم جلوت بر خلوت منجر شده است. در دوگانه نفس و نتیجه هیچکدام بر دیگری تقدم ندارد و بهتر است توجه توأمان به هر دو را داشته باشیم. از طرفی بین نفس یک عمل و نتیجه آن عمل، چگونگی آن عمل هم وجود دارد و در یک کار شهری این چگونگی در شبکهای از روابط پیچیده قرار میگیرد.
نفس انجام معماری الحاقی روی خانه شاملو در خیابان استاد نجاتالهی (ویلا) از هر نظر خوب است، حتی اگر احمد شاملو و همسر سترگشان، آیدای آینهها، دوره کوتاهی ساکن آنجا بوده باشند. نجات یک خانه حتی معمولی از آسیب نقشه تفصیلی تهران و الحاق آن به زمینه فرهنگی و هنری منطقه کریمخان کار مهمی است و اتفاقا مثل سایر خانههایی که در شمال و جنوب بلوار کریمخان با تغییر کاربری به پاتوقهای هنرخواهان تبدیل شدهاند، نتیجه خوبی هم خواهد داشت. همهمان میدانیم جوانان جویای کتاب و هنر و تئاتر و... چه نفسی را در کریمخان تازه میکنند. اما به چگونگی این معماری الحاقی هم خواهیم پرداخت و اتفاقا به کمک مستندات خوب و حرفهایی که از این پروژه معماری منتشر شده، دستمان برای این بررسی باز است. باید اعتراف کرد ثبت پروژهها در حوزه معماری خیلی حرفهایتر از هنر و دیزاین است. یکی از دلایل این موضوع این است که معمار خوب، منتقد معماریِ خوب هم هست که صدالبته عکس این موضوع صادق نیست و بنده مصداق بارز هستم که شاید منتقد بدی برای معماری نباشم اما معمار، حتی از نوع بد آن هم نیستم.
اساس و ذات معماری الحاق است. مگر نه این است که معماری چیزی را روی زمین اضافه میکند؟ مثل الحاق سازه به زمین و آسمان؛ الحاق فیگور به گراند. معماری حتی وقتی مثل خانههای دستکند میمند، یک غار در کوه ایجاد میکند همچنان در حال الحاق مکانی جدید به مکان قبلی است. ازاینرو واژههای Extention Architecture و Addition Architecture جای بازنگری دارند و میتوان به واژه Extrapolation از معمار و نظریهپرداز شهرسازی، رم کولهاس، معمار 81ساله معروف پرداخت.
Paul Goldberger، متولد 1950، منتقد برجسته معماری و برنده جایزه پولیتزر نقد، در نشریه The New Yorker در دسامبر 1997 به موضوع توسعه و الحاق جدید بهMuseum of Modern ART در نیویورک و دعوت اولیه از کولهاس میپردازد. ساختمان اصلی موزه در سال 1939 توسط Philip Goodwin و Edward Durell Stone ساخته شده بود؛ ساختمانی که زمانی خودش و معمارانش نماد نوپردازی بودهاند، حالا قدیمی شده بود. رم کولهاس هم از جمله معمارانی بود که برای این پروژه دعوت شد تا طرح خودش را ارائه کند. گولدبرگر تأکید میکند کولهاس در فرایند مطالعات توسعه موزه هنر مدرن نیویورک مفهوم Extention as Extrapolation را مطرح کرد که معماری الحاقی را بازتولید صوری بنا نمیدانست، بلکه به عنوان برونیابی و ادامه وضعیت موجود به سمت شرایط جدید میدانست. میشود گفت اینجا شبیهسازی ساختمان قبلی مدنظر نیست و قرار نیست که چیز جدیدی خلق شود، بلکه قرار است بنای قبلی در روند تکامل تدریجی قرار بگیرد؛ یعنی هدف کاملکردن نیست. هدف در روند تکامل قرارگرفتن است.
Extrapolation کشف ساختار فضایی قبلی و ادامه آن نیست، بلکه تکامل آن است و توجه به منطق قبلی مدنظر است، نه توقف روی آن؛ خصوصا وقتی بحث توسعه یک موزه مطرح است و این موزه با شهر و شبکههای پیچیده شهری در ارتباط است. کولهاس به دلیل اشراف به شهر و شهرسازی این موضوع را مد نظر داشت.
در نقشهبرداری، ما مفهومی به نام interpolation داریم که نوعی درونیابی است و در واقع ما مقدار یک کمیت، مثلا ارتفاع نقطهای را که نداریم، از درون دو نقطه ارتفاعی قبل و بعد از آن تخمین میزنیم. مثلا بین دو نقطه ارتفاعی هزار متر و 500 متر را روی نقشه پنج قسمت میکنیم و ارتفاعات بین این دو نقطه را به دست میآوریم. در اینجا منطق درونی را پیدا و مسئله را در همان درون و محدوده درون حل میکنیم، اما در اکستراپولیشن که درست نقطه مقابل انترپولیشن است، ساختار درون اثر را کشف و در خارج از محدوده درون (به بیرون) در روند تکاملی قرار میدهیم (برونیابی میکنیم).
یکی از دلایل نرسیدن کولهاس به گزینههای نهایی پروژه الحاقی موزه هنر مدرن، نگاه انتقادی تند و تیز او به توسعههای قبلی موزه بود که اولیای موزه این معمار منتقد را برنتافتند. عبارات کلیدی از کولهاس را برای این پروژه به نقل از گلدبرگر مرور کنیم.
1. Enlargement becomes Procrustean bed
بزرگترکردن بنا منجر به تخت پروکروستسی میشود. او اشاره به داستان پروکروستس در اساطیر یونان دارد که قربانیان را روی تختی با اندازه ثابت میخواباند و اگر کوتاهتر یا بلندتر بودند، بدنشان را به زور با اندازه تخت تطبیق میداد. یعنی اکستراپولیشن کشیدن یا فشردن بنا نیست. یک تکه اسفنج را میشود کشید یا فشرد اما اگر با ساختار تخلخلی آن را ادامه دهیم، اکستراپولیشن کردهایم. در اینجا حتی اگر تخلخل بخش قبلی اسفنج الگوریتم داشته باشد، بخش جدید از آن الگوریتم تبعیت نمیکند و فقط به ساختار تخلخلی که منطق درونی و سازهای اسفنج است توجه دارد و این ساختار را در بیرون به ابداع میرساند (برونیابی).
2. Intimacy becomes overcrowding
اگر بخواهیم در فضایی که برای الحاق در دستمان است کاملا در جهت افزایش حجم و تراکم پیش برویم، صمیمیت و صفای ساختمان از دست خواهد رفت و جایش را به فشار و تراکم خواهد داد؛ یعنی صمیمیت به فشردگی و ازدحام تبدیل میشود. در اینجا توجه کولهاس به ساختار فضایی نامرئی یک ساختمان در مقابل تکثیر بخش مادی ساختمان قرار میگیرد و الحاق دیگر اضافهکردن حجم نیست، بلکه ادامه یک فرایند تاریخی و فضایی است. الحاق برای کولهاس شیء نبود.
3. Wings that don’t fly
تعبیر بال برای بخش الحاقی ساختمان بسیار مناسب است. گلدبرگر میگوید کولهاس با این تعبیر به الحاقات متعددی اشاره میکند که به ساختمان اضافه شدهاند اما الزاما کیفیت یا کارکرد معماری ندارند. تعبیر بال در اینجا یادآور میشود معماری، اتصالی جدید بین زمین و آسمان ایجاد میکند، الحاق بدنی جدید است بین ما و جهان و ادراک ما را از جهان تغییر میدهد. در اینجا منظور از بدن در همان مفهومی است که در پدیدارشناسی ادراک بدن به کار میرود. معماری جسم تولید نمیکند؛ تولید معماری، بدنی است که وقتی بدن انسان با آن در تعامل حسی قرار میگیرد، منفعل نیست؛ مانند زمانی که دستمان را روی یک سنگ میگذاریم و اگر این سنگ بخشی از بدن یک سازه معمارانه باشد، این سنگ دیگر یک جسم نیست. یا زمانی که به یک سازه معماری نگاه میکنیم، سازه باید روی بدن زیسته ما تأثیر بگذارد. مشاهده و لمس یک سنگ در کارگاه سنگبری با دیوار یک بنای معمارانه متفاوت است. سنگی که بخشی از بدن یک بنای معمارانه است، برای دست و چشم ما یک تجربه زیستی متفاوت از سنگی است که در کارگاه تولید میکنند. همین تجربه بدنمند است که صنعت جایزه را که از روی عکس و نقشه و روایت گردانده میشود زیر سؤال میبرد. در مستندی که کارگردان شهیر آلمانی از معمار برجسته، پیتر زمتور، ساخته و اخیرا اکران شده است، بهشدت روی تجربه حسی در فضا تأکید میشود. همانطور که یک ساختمان توسط معماری به زمین ملحق میشود، در معماری الحاقی هم یک سازه جدید به سازه قبلی ملحق خواهد شد. روح واژه الحاق و ملحقشدن در بحث معماری و معماری الحاقی بسیار مهم است. نوعی سازگاری و هماهنگی و همراهی در این واژه وجود دارد که نشان میدهد معماری الحاقی برای تصرف و اشغال نیست، برای کمک است، موقتی و عاریتی هم نیست. یکی از تفاوتهای اساسی معماری با هنر این است که هنرها، مثلا نقاشی و مجسمهسازی، اتصالات معماری را با شهر ندارند اما اغلب سازههای معماری از طریق شبکههای آب و برق و تلفن و فاضلاب و... با سیستم شهری در ارتباط هستند و خود سازه هم یک جزء از شهر است؛ بنابراین هر واحد الحاقی به یک سازه نهایتا با شهر مرتبط میشود و همچنین در منظر شهری دخالت میکند، ازاینرو نمیتوان به آن به عنوان یک بخش مستقل از شهر نگاه کرد. درواقع نباید بنا یا همان اثر اولیه را از شهر جدا و بیمأوا کند. ژاک دریدا در کتاب
the truth in painting مفهوم parergon را بسط و نشان میدهد مرز میان اثر و حاشیه اثر همیشه روشن نیست. و از بیمأوایی قاب و parergon سخن میگوید که نه بیرون اثر است و نه درون اثر. آیا الحاقات را در معماری میتوان از منظر parergon بررسی کرد؟ منظور این نیست که بخش الحاقی، حاشیه اثر اصلی است؛ منظور همان بیمأوایی است و اما اگر از منظر Meitanence یعنی نگهداری یا Restorationیعنی مرمت نگاه کنیم، برخوردمان با موضوع الحاقات متفاوت خواهد بود. اغلب در نگهداری و مرمتِ درست با حالتی مواجه هستیم که در هنر به آن Joint art یعنی کار مشترک میگویند و کار دو هنرمند قابل تشخیص نیست، اما وقتی الحاق یک سازه مشخص به یک بنا مثل الحاقات علیرضا تغابنی به خانه شاملو را داریم، با متناظر Collabrate در هنر مواجهیم که کار معمار اول با معمار الحاقکننده قابل تشخیص است. در نظریههای دو سده اخیر، اختلاف نظرهای جدی درباره نحوه و عملکرد الحاقات وجود دارد. جان راسکین (1819-1900)، مورخ و حامی هنر و یکی از مهمترین نظریهپردازان حفاظت از بناهای تاریخی بود و دیدگاه او درباره الحاقات و مرمت نقطه مقابل بسیاری از نظریههای زمان خود، بهویژه دیدگاههای Eugene Viollet-le-Duc (1814-1879) که مرمت را تکمیل و بازآفرینی هم میدانست، محسوب میشود. راسکین معتقد بود هرگونه بازسازی یا الحاقی که بخواهد بنای تاریخی را «مانند روز اول» نشان دهد، نادرست و جعل تاریخ است.
جمله معروف راسکین: از مرمت سخن نگوییم؛ مرمت از آغاز تا پایان یک دروغ است.
از نظر راسکین، یک بنای ناقص اما اصیل، ارزشمندتر از بنایی است که با الحاقات جدید «کامل» شده باشد. او معتقد بود اصالت تاریخی نباید فدای زیبایی ظاهری شود. کمی بعد از راسکین و اوژن ویوله میتوان معمار حافظ محیط زیست، سر برنارد فیلدن (1919-2008) را با نظری بینابینی دانست که به حداقل مداخله در بنا اعتقاد داشت و الحاق را تحت انضباط حفاطت قرار میداد.
فارغ از این نظریههای تاریخی در مورد معماری الحاقی، علیرضا تغابنی با تکیه بر یک دیوار، دیواری که شعر آیدا در آینه روی آن نوشته شده، کارش را شروع میکند و این از نقاط قوت این پروژه است. داخل پرانتز توضیح دهم که عبارت آیدا در آینه با توجه به ترجمه فارسی نام ترکی آیدا، این مضمون است: کسی که در ماه است، در آینه است.
با بیش از سه دهه تجربه در پروژههای معماری به عنوان نقشهبردار، اولین و آخرین نقشه را ارائه میدهم و معتقدم دفاتر معماری نقشهخوان ندارند، بخشی از نقشهخوانی به وضعیت خورشید و ماه و زمین در روزهای مختلف سال و اشکال مختلف ماه (مثلا ماه تمام یا ماه بدر یا ماه شب چهارده) توجه دارد. خورشید و موقعیتش در آسمان در سنت معماری ایران همواره لحاظ شده، اما از موقعیت ماه در آسمان اغلب در زیجنویسی رصدخانهها و بناهای با کاربری نجوم مثلا رصدخانه مراغه و رصدخانه سمرقند استفاده شده است. زیج، جدول محاسباتی موقعیت اجرام سماوی بوده است که از معروفترین آنها میتوان به زیجِ سنجوفینی از خواجه غازی سنجوفینی سمرقندی در ۱۳۶۳ میلادی اشاره کرد. اگر علیرضا تغابنی همزمان با توجه به دیواری که شعر آیدا در آینه روی آن نوشته شده بود، به ماه و آینه هم توجه میکرد، احتمالا با پروژهای الحاقی و ملهم از پروژههای دیواربنیان جان هیداک و روایتمحور دنیل لیبسکیند مواجه بودیم. اگر این دیوار را گسترش دهیم و همزمان دیواری آینهای داشته باشیم که تصویر ماه روی آن حرکت کند چه میشد؟ توجه کنید که ایدهپردازی، معماری نیست ولی یک شروع است. اتفاقا توجه مهم تغابنی به دیوار آیدا شاید با یک دیوار نامسطح آینههای مهمتر میشد. شاید تغابنی مجبور بوده است به دلیل ملاحظات اقتصادی سادهخواهی و با تفکر دیواربنیان کار را تمام کند اما مسئله اینجاست که یک ساختمان تقریبا قدیمی با پلههای جدید فلزی که اتفاقا با فلز هم دیوارسازی شدهاند، برای عابری که داستان خانه را نمیداند، بیشتر شبیه یک پاستیش معماری به نظر میآید.
پاستیش چیست؟
استفاده از آثار هنری معروف برای جلب توجه و تأثیرگذاری بیشتر مفاهیم مورد نظر نوعی تقلید آگاهانه است که در دنیای نقاشی هم وجود دارد و پاستیش (Pastiche) نامیده میشود. مثلا ایام کرونا ماسکی که روی نقاشی معروف لئوناردو داوینچی با عنوان مونالیزا گذاشتند نوعی پاستیش است. گاهی در پاستیش فقط از کمپوزسیون و فضای اثر قبلی معروف استفاده میشود و عناصر انسانی یا اشیای تابلوی معروف کاملا عوض میشود. مثل پاستیشهای گوناگون که از اثر دیگر داوینچی یعنی دیوارنگاره شام آخر ساخته شده است. تابلوی پاستیش بر روی تاریخ و شهرت و کانسپت اثر اصلی بنا میشود و در آثار تجسمی اثر پاستیش بر شانههای اثر دیگر نشسته است و به عبارتی برای ارتباط با آن رجوع به دیگری لازم است. از این رو با نظریه بینامتنیت در ادبیات هم در ارتباط است، چون در این نظریه هم شکلگیری معنای متن به متون قبل وابستگی دارد و به همین دلیل پاستیش را در نقاشی با صنایع ادبی استقبال، تلمیح و تضمین در شعر، متناظر -نه معادل- میدانند. در صنعت ادبی استقبال یک شعر را با استفاده از وزن و ردیف و قافیه شعر معروف دیگری میسرایند یا با اشاره به کلامهای معروف و معتبر مثل احادیث و روایات در شعر جدید صنعت ادبی تلمیح را به کار میبرند و تضمین همراهکردن مصرع یا بیتی از یک شعر معروف با مصرع یا بیت جدید است. البته در آثار پاستیش، عنصر افزودهشده به اثر نسبت به خود اثر در فرع قرار نمیگیرد. مثلا ماسک مونالیزا تمام روایتهای مونالیزا را از او ربوده و همه توجه را به کرونا جلب میکند، در صورتیکه در صنایع ادبی عنصر سازنده این صنعت یک عنصر فرعی و صرفا کمککننده به شعر جدید است. اما هرچه هست، عنصر اولیه و ثانویه در پاستیش شخصیت مستقل خودشان را دارند و قابل تفکیک هستند. از هنرمندان ایرانی که در زمینه پاستیش فعالیت خوبی داشته است، ابراهیم حقیقی است. اما تفاوت فاحش الحاق در معماری با پاستیش در این است که بههیچوجه بخش الحاقی روی بنای اصلی تلاشی برای دیدهشدن توسط بنای اولیه ندارد و گاهی شخصیت مستقل خودش را دارد و گاهی چنان در بنای اول ادغام میشود که اول و دوم قابل تشخیص نیست. یعنی معماری الحاقی زمانی یک پاستیش است که معمار از تاریخ و روایت بنا برای توجیه و دیدهشدن الحاقات خودش استفاده میکند. در اینجا با همان ایدئولوژی تاریخ مواجه هستیم.
یک راهپله فلزی اکسیدشده که مجسمهوار و سیال به یک ساختمان سهطبقه تنآسای آجری چسبیده است، به دلیل تضاد فلز و آجر ساختاری تقابلی و پاستیشی به کار میدهد. اساس پاستیش ایجاد تضاد با استفاده از تقابلهای دوگانه است و تضاد و دوگانگی این راهپله فلزی حجیم با یک خانه آجربنیان صمیمیت خانه را از بین میبرد. البته من از اکسیداسیون فلز که از یک نقص تبدیل به یک عامل زیباییشناسی میشود استقبال میکنم، چون از ولایت نقص به کمال آگاهم اما هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد.
مکتب باوهاوس زمینه فکری و تکنولوژیک، استفاده صریح از مصالح صنعتی در معماری را تقویت کرد، اما خودِ زبان معماریِ فولاد زنگخورده (کورتن) محصول دورهای متأخرتر است. دهههای ۶۰، ۷۰ و ۸۰ هم استفاده از سطوح فلزی زنگزده رایج بود. اکنون هم فلز زنگزده استفاده میشود. هرچه هست، فلز خاطره صنعتی و متروکبودن و البته گاهی قدمت را زنده میکند و این درها و دیوارهای فلزی که در بازسازی خانههای بلوار کریمخان برای تبدیل به کاربری گالری هنری استفاده میشود، برای معماری ما یک محصول وارداتی است و با هوای گرم و سرد کشوری که بخش اعظم آن از بیابان و کوهستان تشکیل شده است، سازگار نیست. گالریدارهای تهران با تبعیت از فضای رایج فلز زنگزده در جهان یادشان رفته است تابلوی نقاشی نهایتا روی دیوار یک خانه نصب خواهد شد. حتی اگر قبول کنیم دیوار و کف گالری با حفظ بیطرفی، اثر را ارائه میدهد، ولی همچنان نمیتوانیم لزوم در و دیوار فلزی را در نمای گالری بپذیریم. یکی از فضاهای متعادل در این زمینه، فضای گالری آیریس است که با حفظ بیطرفی دیوارها، همچنان روح خانه را هم حفظ کرده است. فارغ از وارداتیبودن فلز زنگزده، خود معماری خانه منتسب به شاملو هم از واردات دهههای 20 و 30 شمسی در ایران است.
اگر Juhani Pallasma، معمار و نظریهپرداز فنلاندی را در ۹۰سالگیاش از راهپله فلزی جدید خانه شاملو وارد ساختمان آجری کنیم، قطعا با نقادی بدنمند (Embodied Ciriticality) به تجربه حسی متفاوت در مسیر فلز به آجر اشاره میکند. پالاسما همواره کوشیده است معماری را از تجربه صرف دیداری دور کند و به سایر حواس بدنمند انسان هم بپردازد.
نمونههای موفق برای استفاده از ورقهای فلزی در جهان زیاد است؛ به عنوان مثال میتوان از پروژه احیا و الحاق جدید به یک ساختمان حفاظتشده و ایستگاه سابق پلیس در اسکاتلند بین سالهای 2015 تا 2020 توسط شرکت
Moxon Architects نام برد که با الحاق جدید، دو ساختمان را به یک مجموعه واحد تبدیل کردند و در اینجا ما شاهد یک تفاوت بدون گسست هستیم.
استراتژی الحاق جدید به این ساختمان پلیس، نزدیک به Grafting در معماری الحاقی است.
واژه Grafting با معنی پیوندزدن از گیاهشناسی و کشاورزی وارد معماری شده است. در کشاورزی وقتی شاخه سیب را به هلو پیوند میزنند، آنچه در ادامه تولید میشود نه سیب است و نه هلو و هم سیب است و هم هلو.
گوستاوو جیووانونی (Gustavo Giovannoni، 1873–1947) را میتوان مهمترین فردی دانست که مفهوم Grafting / innesto را بهصورت آگاهانه و نظری وارد بحث معماری، شهر تاریخی و حفاظت کرد و در آثار او واژه ایتالیایی innesto به معنای «پیوند» یا «پیوندزدن» به کار میرود. جیووانونی یکی از مهمترین چهرههای تاریخ حفاظت معماری، مرمت و شهرسازی تاریخی در ایتالیا و از حلقههای مهم انتقال نظریه مرمت از قرن نوزدهم به رویکردهای مدرن قرن بیستم است. او همزمان مهندس عمران، معمار، مورخ معماری، مرمتگر و شهرساز بود.
نکته مهم این است که خود استعاره Grafting در علم گیاهشناسی بسیار قدیمیتر از کاربرد آن در معماری است. بنابراین نمیتوان گفت جیووانونی واژه Grafting را اختراع کرد. آنچه به او نسبت میدهیم، انتقال آگاهانه استعاره پیوند گیاهی به رابطه میان معماری جدید و بافت تاریخی است. او شهر را همچون موجودی زنده میدید که رشد میکند و تغییر مییابد.
در اینجا با پیوند دو ساختار قبلی و جدید یک ساختار دیگر به وجود میآید که نه قبلی را نفی میکند و نه روی ساختار جدید اصرار دارد و رابطه زنده بین دو بنا وجود دارد که با یک اتصال و چسبندگی ساده ایجاد نمیشود و با الحاق پارازیتی که صرفا برای بهبود و توسعه عملکرد به بخش اول میچسبد و از آن بهرهبرداری میکند فرق دارد. الحاق، پیوندی یک رابطه خنثی با بخش قبلی نیست، بلکه فعال و پویاست.
در استراتژی الحاقی پیوندزدن، هدف یکیشدن نیست، بلکه با همدیگر، دیگریشدن است و این موجب ماندگاری در محیط ساختهشده میشود. اگر در استراتژی Extrapolation زبان موجود را با گویش جدیدی از آن زبان ادامه میدهیم، در Grafting از رابطه دو زبان، زبان دیگری به وجود میآید.
ناگفته نماند عبور از دوگانهانگاری اصل و فرع، قدیم و جدید در استراتژی Grafting، واسازی دریدا را هم به ذهن متبادر میکند. اما در خانه شاملو دیوار آیدا میتوانست یا رابطه پیوندی با الحاقات ایجاد یا با منطق آن ادامه پیدا کند.
هرچه هست، راهپله فلزی الحاقی به خانه شاملو روح دوگانگی فضای صنعتی و فضای خانگی را زنده میکند و به تقابلهای دوگانه در معماری (بیرون و درون، جدید و قدیم) اهمیت میدهد، غافل از اینکه بین فضای بیرون و درون، فضای سیال دیگری وجود دارد که هم بیرون هست هم درون. نه بیرون هست و نه درون. شاید تندادن به منطق آجر و یافتن همان منطق درونی بنا و برونسپاری دیوار آیدا با راهپله آجری میتوانست به برونیابی در پروژه منجر شود و شاید علیرضا تغابنی در اجرا و انتخاب متریال ناچاری داشته است. اما همچنان معتقدم توجه به ماه و آینه و آجر در ساخت این دیوار میتوانست بدیعتر باشد و فارغ از همه این بحثها، این یادداشت یک جستار است و روح جستار، تغییر و عدم قطعیت است. هرچه هست، الان باید به حفظ یک خانه از تبدیلشدن به فروشگاه، قانع و خوشحال باشیم.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.