درباره «داستانهای جنون و ترس و خیال» ادگار آلنپو
همزادهای آلنپو
ادگار آلنپو جایگاهی متناقض در تاریخ ادبیات جهان دارد. تا مدتها در زادگاهش، آمریکا، نویسندهای حاشیهای به شمار میرفت، اما کمی بعد و بهخصوص در فرانسه شهرتی زیاد به دست آورد. شهرتی که بیش از هر چیز به شارل بودلر مربوط است که به ستایش از پو پرداخت و او را به اروپا معرفی کرد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
ادگار آلنپو جایگاهی متناقض در تاریخ ادبیات جهان دارد. تا مدتها در زادگاهش، آمریکا، نویسندهای حاشیهای به شمار میرفت، اما کمی بعد و بهخصوص در فرانسه شهرتی زیاد به دست آورد. شهرتی که بیش از هر چیز به شارل بودلر مربوط است که به ستایش از پو پرداخت و او را به اروپا معرفی کرد.
آلنپو امروز بهعنوان پایهگذار یا چهره تأثیرگذار بر چند ژانر مدرن شناخته میشود. او با نوشتن داستانهایی همچون «قتلهای خیابان مورگ» ژانر کارآگاهی را بنیان گذاشت و الگویی خلق کرد که بعدها نویسندگانی دیگر آن را گسترش دادند. در کنار این، داستانهای علمی-تخیلی و آثار وحشتآفریناش نیز مسیرهای تازهای گشودند.
پو در دورانی که ادبیات آمریکایی غالبا خوشبینانه بود، به لایههای تاریک و ناخودآگاه ذهن پرداخت. داستانهایی همچون «قلب فاشگو» و «گربه سیاه» پیشدرآمدی بر کاوشهای روانکاوانه قرن بیستم تلقی میشوند. اخیرا مجموعهای از داستانهای کوتاه پو با عنوان «داستانهای جنون و ترس و خیال» با ترجمه نصراله مرادیانی در نشر بیدگل منتشر شده است. در این مجموعه، تعدادی از ارزندهترین داستانهای پو گردآوری و ترجمه شده است و مترجم در مقدمهاش توضیح داده چرا به سراغ آلنپو رفته است.
یکی از داستانهایی که در این کتاب ترجمه شده، «ویلیام ویلسون» نام دارد. این یکی از مشهورترین و مهمترین آثار پو است و مترجم هم میگوید که پو در این داستان مدتها پیش از فروید و داستایوفسکی، «گمگشتگی و دلهره بیامان را در روان چندپاره انسان مدرن» نشان داده و مفهوم «همزاد» را در نقطه کانونی خود قرار داده است؛ «آنهم با شخصیتی که پیوسته سایه سنگین دیگری درونش (وجدانش؟) را در برابر خود میبیند».
داستان کوتاه «ویلیام ویلسون» اثر ادگار آلنپو و رمان کوتاه «همزاد» اثر فیودور داستایوفسکی، دو متن محوری در سنت توجه به مفهوم «همزاد» در قرن نوزدهم به شمار میروند. این دو اثر در سطح ساختاری، در پرداختن به مفهوم «همزاد» مشترکاند، اما همزاد در اثر پو، تجسم وجدان اخلاقی است؛ در حالی که همزاد در اثر داستایوفسکی، فرافکنی روانآسیبشناختی برخاسته از تحقیر اجتماعی است.
شباهت این دو اثر عمدتا در سطح مفهوم است، اما تفاوت بنیادین آنها در سازوکار شکلگیری و جهتگیری کارکردی همزاد نهفته است. ویلسونِ پو، با یک «تجسم وجدان اخلاقی» روبهرو است، در حالی که گالیادکینِ داستایوفسکی با یک چهره موفق اجتماعی مواجه میشود. این تفاوت ریشه در دغدغههای آفرینشی متفاوت دو نویسنده دارد: پو به مجازات درونی آگاهی گناهآلود میپردازد و داستایوفسکی به فروپاشی هویت فرد در جامعه با سلسلهمراتبی سفت و سخت.
در داستان پو، همزاد و شخصیت اصلی همنام هستند، در یک روز به دنیا آمدهاند و در رفتار و حرکات، یک تقلید دقیق برقرار است. همزاد ویلسون در گفتار و کردار بهطور کامل از او تقلید میکند و لباس، راهرفتن، حرکات و حتی نجوای خاص او بازتاب وفادار ویلسوناند. همزاد گالیادکین نیز گرچه در ظاهر کاملا شبیه اولی است، اما کارهایی را انجام میدهد که اولی میخواست انجام دهد ولی نمیتوانست. خودِ رفتار تقلیدی، ویژگی محوری همزاد است.
پو در داستانش از روایت اولشخص استفاده میکند؛ ویلسون در آستانه مرگ، زندگی خود را در کشمکش با همزاد روایت میکند. داستایوفسکی اما از روایت سومشخص بهره میگیرد؛ راوی گاه به ذهنیت گالیادکین نزدیک میشود، گاه فاصله میگیرد و حتی لحنی طنزآمیز مییابد. این انتخاب روایی، درک خواننده از «واقعیت» همزاد را تعیین میکند: در داستان پو، همزاد همواره موجودیتی است که راوی به وجودش یقین دارد؛ در داستان داستایوفسکی، جایگاه هستیشناختی همزاد همواره مشکوک است و بیشتر به توهمی میماند که از آگاهی شکافته گالیادکین در پی تحقیر اجتماعی برخاسته است.
همزاد پو اخلاقی است. در واقع، همزاد ویلسون نقش «وجدان سرزنشگر» را ایفا میکند که به بیرون فرافکنده شده است. او در هر بار سقوط اخلاقی ویلسون، تقلب در قمار، دزدی و...، ظاهر میشود و با نجوا او را بازمیدارد یا افشا میکند. «نجوای عجیب» همزاد، نماد شنیداری وجدان است. در داستانهای دیگری از پو نظیر «گربه سیاه» و «قلب فاشگو» نیز میتوان توجه به «وجدان بیرونیشده» را دید. ویلسون در پایان شمشیر خود را به همزاد میزند، اما در آینه چهره رنگپریده و خونآلود خود را میبیند؛ آن که میمیرد، خودِ اوست. این پایان، دایره تمثیل اخلاقی را کامل میکند: آیا انکار وجدان، انکار خویشتن نیست؟
راوی داستان پو بارها از خود میپرسد این آدم کیست و از کجا سروکلهاش پیدا شده و چه قصد و نیتی دارد؟ او وقتی حضور همزاد را حس میکند، آشفته و پریشان میشود: «گریختنم بیهوده بود. تقدیر شوم انگار با شور و شعف از پی من میآمد و در واقع داشت نشانم میداد که سلطه مرموزش تازه شروع شده. هنوز پایم به پاریس نرسیده بود که بنا بر شواهدی فهمیدم از علاقه نفرتانگیز ویلسون به امورات زندگیام هیچ کاسته نشده. سالها گذشت و یک روز خوش ندیدم. پستفطرت! در رم مثل خروس بیمحل، مثل شبحی فضول میان من و امیالم قرار گرفت! و همینطور در وین و برلین و مسکو! واقعا حق نداشتم در دل نفرینش کنم؟ عاقبت سایه تاریک و رازآمیز جور او مثل طاعون تا دورترین نقاط این کره خاکی فراریام داد اما گریختنم بیهوده بود».
اما «همزاد» داستایوفسکی وجهی اجتماعی دارد. همزاد گالیادکین در لحظههای سقوط اخلاقی او ظاهر نمیشود، بلکه پس از تحقیرهای اجتماعی پیدایش میشود. «همزاد» روایت فروپاشی آدمی معمولی در سلسلهمراتب روسیه قرن نوزدهم است. شخصیت اصلی داستان، گالیادکین، کارمند دونپایه ادارهای است که در طول این داستان از نظم مسلط بر ساختار جامعه تخطی میکند و این تخطی به قیمت ازدستدادن سلامت روانش تمام میشود. فروپاشی روانی گالیادکین در بستر محیط اجتماعی پیرامونش رخ میدهد و از اینرو داستایوفسکی در داستانش تصویری قابل توجه از شهر پترزبورگ ارائه میکند. پترزبورگ اولین بار به واسطه شعری از الکساندر پوشکین با نام «سوارکار مفرغی» و با عنوان فرعی «حکایتی پترزبورگی» به بستر روایت بخشی از مهمترین شاهکارهای ادبیات روسیه بدل میشود. بولوار نیوسکی این شهر، محل اجتماع شهر و مهمتر از آن، محل بروز تمایزها و فاصلههای اجتماعی و طبقاتی هم بود. «گوگول» در آثارش ازجمله در «بولوار نیوسکی»، «یادداشتهای یک دیوانه» و «دماغ» این خصیصه را به تصویر کشیده و بر تمایزهای اجتماعی جامعه جدید دست گذاشته است. بولوار نیوسکی نقطه مواجهه طبقات پایین اجتماعی با افراد صاحبامتیاز بوده و گوگول این بولوار را «خط ارتباطات» پترزبورگ مینامد. به این اعتبار، حضور در نیوسکی برای فرودستان و کارمندان پایینرتبه خالی از ترس و تحقیر نبوده است. نیوسکی قلمرو طبقه حاکم است و کارمندان و کارگران را به بیرون از مرزهای خود میراند. داستایوفسکی در اولین رمانش با نام «مردم فقیر»، در پی صدابخشیدن به کارمند فقیر برمیآید. قهرمان این داستان، کارمندی نسخهبردار و بیاهمیت در ادارهای دولتی است که البته شغل اصلی خود را قربانیشدن میداند. «مردم فقیر»، صدایی هرچند لرزان برای کارمندان پایینرتبه به وجود میآورد و بعد از آن، «همزاد» منتشر میشود. در «همزاد» گالیادکین عزمش را جزم میکند تا با فرار از موقعیتی که در آن قرار دارد، در بلوار نیوسکی حاضر شود. اما این اتفاق به چنان کابوسی تبدیل میشود که او را به مهلکه شک و تردید و در نهایت جنون میکشاند. گالیادکین، زاده پترزبورگ و نظام حاکم بر آن است. گالیادکین شخصیتی دوپاره است که در پی سرکوب آرزوها و امیالش، در فرایندی جنونآمیز آنها را به بیرون از خود پرتاب میکند و گالیادکینی دیگر میآفریند. همزادی که شکل تحققیافته آرزوهای خود اوست. در ماجرای داستان، گالیادکین یک روز صبح از خواب بیدار میشود و با کالسکه و فراکی اجارهای میخواهد از حاشیه به متن، «بلوار نیوسکی»، برود تا در مراسمی که به آن دعوت نشده شرکت کند. حضور گالیادکین با این شکل و شمایل در نیوسکی، چنان فشاری بر او تحمیل میکند که تحملش برای او ممکن نیست. اگرچه همه آدمهای ثروتمند با کالسکه در این خیابان تردد میکنند، اما حضور یک کارمند میانمایه در حکم تخطی از قانون حاکم بر عرصه عمومی است. گالیادکین در ابتدا از حضورش در خیابان لذت میبرد، اما خیلی زود به بدترین شکلی میفهمد که او فاقد اعتبار لازم برای حضور و اشغال عرصه عمومی است. او وقتی دو کارمند همرتبهاش را در خیابان میبیند، به تاریکترین گوشه کالسکه میخزد تا دیده نشود. بعد از این اتفاق، رئیس اداره سوار بر کالسکهاش از کنار کالسکه اجارهای گالیادکین عبور میکند و دیگر هیچ فرصتی برای پنهانشدن وجود ندارد. در پی مواجهه کارمند و رئیس، گالیادکین از اساس وجودش را انکار میکند و خودش را به هر دری میزند تا اثبات کند که این من نیستم. او درست در نقطه کانونی ماجرا، میلش به برابری با رئیس را انکار میکند و بعد از این تمام آرزوها و امیالش از او جدا میشوند.
زبان گالیادکین پس از آنکه دچار دوپارگی میشود، از وجوه قابل اهمیت داستان داستایوفسکی است. ظاهرا داستایوفسکی پیش از آنکه داستان را بنویسد، زبان شخصیت اصلیاش را آفریده بود. گالیادکین ذهنی ناسالم دارد و بهدرستی نمیداند چه میخواهد بگوید. منظورش در پرده ابهام است و گفتارش آکنده از تردید و لکنت است.
غریزه زندگی گالیادکین را به آفرینش «بدلی» وامیدارد تا جاهطلبیاش را بدون تحمل سرزنش وجدان برآورده کند؛ با انباشت شکستهای اجتماعی، غریزه مرگ غالب میشود و «خود» را به سوی خودویرانگری میراند. همزاد در اینجا تجسم وجدان نیست، بلکه محصول دفاع خودشیفته است: گالیادکین نمیتواند میل به ارتقای اجتماعی را در واقعیت محقق کند، پس «خودِ تواناتری» را از خود میشکافد تا این میل را به شکلی نیابتی محقق کند.
پو بر داستایوفسکی تأثیر واقعی داشته است. داستایوفسکی در مجلهای که خود سردبیرش بود، سه داستان کوتاه پو را منتشر کرد و مقاله مقدماتی نوشت و دغدغههای آفرینشی پو را با خودش پیوند زد. همانطور که اشاره شد، آلنپو جایگاهی دوگانه داشته است. بسیاری او را چهرهای حاشیهای در ادبیات به شمار آوردهاند که صرفا آثاری جنایی و پلیسی نوشته است، اما از قضا همین چهره حاشیهای که در زمان حیاتش نمیخواست در متن واقعیت موجود ادغام شود، پس از مرگش مورد توجه و علاقه بسیاری قرار گرفت و تأثیر او بر ادبیات جهان و خاصه چهرههایی مثل بودلر، مالارمه، کافکا، مارکز و بورخس انکارنشدنی است. آلنپو در فضای میان ادبیات رمانتیک و جریان مابعد آن قرار دارد و احساسات تند و سودایی رمانتیکها در آثار او با منطق و عقلانیت و ریاضی در هم آمیخته و نوعی از ابهام و معما را آفریده است. نصراله مرادیانی در بخشی از مقدمه «داستانهای جنون و ترس و خیال» نوشته: «پو نویسندهای بسیار پیشرو بود و چهبسا خیلی قبلتر از نویسندگان و متفکران دیگر به خطرات پیشرفت علم و تکنولوژی واکنش نشان داد و بر اهمیت فردیت هنرمند اصرار ورزید. پس بیدلیل نیست که او یکی از پیشگامان ادبیات علمیتخیلی هم هست. داستانهایی همچون فرورفتن در ملستروم و دستنوشته توی بطری از نخستین نمونههای ادبیات علمیتخیلیاند، چراکه نگاه ملانقطی راویان اولشخص این داستانها با آن فضلفروشی و محاسبات دقیقشان اهمیت ویژهای برای کشف پدیدهها و مکانهای ناشناخته قائل میشود. بهعلاوه چهبسا پو اولین نویسندهای باشد که در داستانهایی دیگر از اهمیت مد، ژستهای آدمها و نیز دکوراسیون خانهها و ربط و اهمیتش در زندگی انسان مدرن و منویات و امیال او سخن میگوید. در عین حال ایدههای شارل بودلر و بعدها والتر بنیامین، فیلسوف و منتقد فرهنگ، درباره زندگی در شهرهای بزرگ هم عمیقا تحت تأثیر داستانها و مفاهیمیاند که پو دربارهشان گفته بود». امروز پو یکی از پرمخاطبترین و پرترجمهترین نویسندگان قرن نوزدهم آمریکا در سطح جهانی است. «کلاغ» به یکی از مشهورترین شعرهای تاریخ ادبیات انگلیسی بدل شده و اقتباسهای سینمایی بیشماری از داستانهای وحشتآفریناش ساخته شده است. برخی منتقدان بر این باورند که تأثیر پو چنان جهانی است که تقریبا از نظرها پنهان میماند و تقریبا هیچ نویسندهای پس از او نیست که به نوعی مدیون او نباشد.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.