پرواز کن، پرواز کن به خاک پرغرور «کیش» من*
مرجانیترین جزیره، جزیره زیبای کیش، همانجا که در پروازها، صفت «زیبا» توسط میهماندارها جزء اسم شناسنامهایاش خوانده میشد و میشنیدیم «به فرودگاه جزیره زیبای کیش خوش آمدید»، در جنگ بسیار زخمی شد. از شنهای سپیدش خون آمد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
آزاده تاجعلی: مرجانیترین جزیره، جزیره زیبای کیش، همانجا که در پروازها، صفت «زیبا» توسط میهماندارها جزء اسم شناسنامهایاش خوانده میشد و میشنیدیم «به فرودگاه جزیره زیبای کیش خوش آمدید»، در جنگ بسیار زخمی شد. از شنهای سپیدش خون آمد. کیش هم در کشور ما به سفرهای عاشقانه زنان و مردان، عروسها و دامادها مشهور بوده و خواهد بود. نگاه ما به دوره نقاهت جنگی جزیره مرجانی، در عین حال که با اقتصاد گره خورده، لبالب از اشکهایی است که مادران و دختران در دو سوی خاک و آبهای خلیج تا ابد فارس ریختند و این اشکهای مقدس، اقتصادبردار نیست.
کیشوندان چه میگویند؟
برای رسیدن به کیشوندان، باید از خانهام در تهران به شیراز سفر هوایی میداشتم و از شیراز تا بندر چارک با خودرو، زمینی سفر میکردم. در میانه راه شیراز تا بندر چارک، به دیار لارستان رسیدم که در همه این سفر، یگانه بود و هیچ کم نداشت. مرام و منش مردم لازستان برای مسافران را در کمتر جایی دیدم. بعد از یک شب توقف به دلیل سختی راه زمینی، دوباره با خودرو از کنار کوهها و درههای پیچاپیچ جنوب کشور در محدوده لار به بستک و جناح عبور کردم که بخشی از راه، جاده خاکی بود. تمامی راه تکدرختان زیبا را تماشا کردم. انگار هر کدام یک ایرانی در یک نقطه از کره زمین بودند که دلشان برای وطن میتپید اما از هم دور بودند. بالاخره به بندر چارک رسیدم و از اسکله مسافری با اتوبوس دریایی به سمت کیش روانه شدم.
پس از یک ساعت، با کوچکترین مسافر جزیره کیش که فقط ۱۲ روز داشت، رسیدیم. سرانجام وارد جزیره شده بودیم. همراه ما کارگرانی از زاهدان هم بعد از چهار ماه، برای ادامه کار در بازار مرجان رسیدند. با آنها عکس سلفی گرفتم و گفتم امیدوارم که دیگر بیکار نشوید. سرانجام شب نخست ورودم به جزیره، توانستم با چند کیشوند بسیار ملول از شرایط اقتصادی صحبت کنم. سر میزشان در «مطعم عربی» رستورانی محلی در سفین قدیم نشستم.
یکی از آنان به نام محسن شروع کرد: من بازنشسته هستم. نتیجه آنچه این مدت رصد و مشاهده کردم این است که مقداری از تِرناُوِر پول در کیش که باید پویا باشد و در کل جزیره برای همه ساکنان کار کند و بچرخد، به دلیل حضور گردشگرانی بود که از طریق هوایی وارد کیش میشدند، اما به دلیل حمله آمریکا و اسرائیل، فرودگاه کیش خراب و تعطیل شد و راه تنفس اقتصادی به علت نابودی فرودگاه کیش بسته شد. نفس جزیره بند آمد و دود آتش جنگ به چشم همه رفت. خود من حالا خدا را شکر گرفتار موضوعات مالی نیستم و به خاطر ریشههای زندگیمان در خراسان، درآمدی داریم؛ هر طور شده میرویم شهرمان و میآییم جزیره، اما به هر حال کیشوندیم و دلمان برای کسبه و مردممان میسوزد.
پس از او، خانم ندا شروع کرد به واگویه دغدغههایش: ما از چندین و چند جهت ضربه خوردیم. هم از قطعی اینترنت، هم انفجار فرودگاه و لغو پروازها و هم از بستهشدن رستورانها ضربه دیدیم. ما در یکی از مراکز خرید کیش مغازه داریم. کارمان هوشمندسازی ساختمان و فروش دوربین مداربسته است. واقعا کسبوکارمان نابود شد. در زمان جنگ، دوربینهای مداربسته منازل کار نمیکردند و مردمی که در کیش خانه داشتند ولی خودشان در شهرهای دیگر بودند، به ما اعتراض شدید کردند که تقصیر شماست و چطور خانههایمان را در جنگ ببینیم. چرا؟ چون دوربینهای فروختهشده به دلیل قطع اینترنت کار نمیکرد. همه برای چنین روزی خریده بودند ولی برعکس شده بود و با مای بیگناه دعوا داشتند. دیگر هم مشتری نداشتیم. آنلاینشاپمان هم که کار نمیکرد. از همه بدتر، از ما کلاهبرداری شد. حواله درهم ما که دوبی بود تحویل نشد، دنبال کردیم موضوع را اما پلیس فتا را متأسفانه زده بودند و تعطیل بود. ما باید به کجا شکایت میکردیم؟ مگر ما مردم معمولی به پلیس فتا کارمان نمیافتد؟ به هر حال شغل من و همسرم که بسیار هم زحمتکش است و از او سپاسگزارم، نابود شد. دیگر هیچ چیزی برایمان مهم نیست. حتی مهم نیست اسم من را در گزارشت چه مینویسی. لطفا اسم مستعار بنویس. حتی بنویس یک کچل.
در روز دیگر به منطقه سفین قدیم رفتم. بهتزده بودم. در کوچهپسکوچهها یکی از دوستان قدیمیام، عایشه را میبینم. او میگوید: شوهر من یک صیاد ساده است که در جنگ حتی نتوانست یک ماهی «دختر ناخدا» برای غذایمان بگیرد؛ چون بندرگاه به خاطر انفجارها بسته بود.
تاریخ شفاهی کیش
روز بعد به سراغ شخصی رفتم که پیشتر درباره نابودی درخت سبز کیش با او مصاحبه داشتم؛ شیخ ابراهیم ابراهیمی که تاریخ شفاهی جزیره کیش را در سینه دارد. او میگوید: کیش از جنگ جهانی دوم که به آن «سال قحط» میگوییم، تا این جنگ هیچوقت اینقدر ضربه ندیده بود. الان یکجور دیگر ضربه دید. آن موقع همه مردم گرسنگی و کمغذایی کشیدند، سیر نمیشدند و غذا نبود. این را قدیمیها میگویند. من و مادرم زنده نبودیم، اما پدرم زنده بوده. سال قحط، پدرم حدود 10 سال داشت. او برای من از جنگ جهانی دوم تعریف میکرد؛ البته من خیلی کوچک بودم که پدرم را از دست دادم و بیشتر اتفاقهای سال قحط را از پیرمردها میپرسیدم. سال قحط تقریبا ۹۰ سال پیش بوده است. هفتهای ۱۰ نفر از اهالی کیش میمردند؛ یعنی از کل کیش همه روستاهایش آدم تلف میشد.
ابراهیم ادامه میدهد: پیرمردها میگفتند یک شب یک مادربزرگ، مادر و دختر یعنی سه نفر، یکجا از گرسنگی مردند و گورکن هر سه نفر را در یک گور به خاک سپرد. گورکن گفت مجبور شدم برای هر سه نفر یک مزار بکنم. وقتی آنها را دفن میکردند، یک مرد هم کنار گورکن گفته برای من یادت نرود که بعد از سه روز، او هم مرد.
جنگ عراق
شیخ ابراهیم بعد از آبیاری درختان نخل برمیگردد کنار من که روی صندلیهای چوبی دستساخته خود او نشستهام. ادامه میدهد: بعد از سال قحط، جنگ ایران و عراق را داشتیم که از جزیره کیش خیلیها به جبهه رفتند. همین محمود که در باغ من است هم رفته جنگ. ما شهید تابش را داریم که چون از بندر آفتاب بود، پیکرش را از کیش به بندر آفتاب بردند و همانجا هم دفن کردند. به هر حال آن زمان کیش امنیت داشت و اتفاقی برای جزیره نیفتاد.
جنگ کنونی
او با چهرهای پر از درد میگوید: همه را بگذاریم و این جنگ را بگویم. یک شب در ماه مبارک رمضان ما در مسجد جامع (اهل تسنن) داشتیم نماز تراویح اقامه میکردیم که صداوسیمای کیش را زدند. در آن مسجد تازهساخت، جوری موج انفجار رسید که حس کردیم مسجد رفت تا دریا و برگشت. انگار توی آب رفت، ولی الحمدالله شکر خدا آسیب ندید. امواج و صدای بمبها مهیب و قوی بود؛ مسجد جامع که بماند، حتی در مسجد نور که نزدیک بازار عربهاست نیز مردم از مسجد با وحشت بیرون زده بودند. آخر کجای دنیا با آدمها در جاهای دین خودشان این کارها را میکنند؟ البته اسرائیل که شنیدم کنیسه خودش را هم در تهران زد. شیخ ادامه میدهد: به هر حال ما موقع انفجار از ترس نماز را شکستیم؛ چون از ترس جان میشود نماز را شکست. بعد از نیمساعت دوباره برگشتیم و نماز را به جماعت خواندیم. ولی متأسفانه از مردمی که در مسجد بودند، چند نفر به خاطر وحشت زیاد و صدای بمب دچار مشکلات اعصاب شدند و دارو مصرف کردند.
این اولین بار بود که مردمکیش با چیزی به اسم جنگ مواجه میشدند. خیلی از مردم از کیش فرار کردند. از بومیان که من خبر دارم، حتی از عربهای خودمان رفتند بیرون از کیش. چارک رفتند، ولی دشمن چارک را هم زد. یک نفر از فامیلهای ما دو لنجش را از اسکله کیش برد چارک که آنجا امن باشد، اما دشمن لنجهای فامیل ما را در چارک زد. نگهبان لنجها مجروح شد، شکم و رودهاش بیرون آمد. جراحتش خیلی عمیق بود اما الحمدالله شفا گرفت. خدا هزار بار دشمنهای ما را لعنت کند. با همه اینها ما نرفتیم از جزیره بیرون. کجا میرفتیم؟
بازارهای کساد جزیره
به مرکز تجاری تفریحی میکامال میروم. کرکره برخی از فروشگاهها پایین است. میخواهم برای مادر دوستم یک صابون درمانی وارداتی بخرم. خانم خزایی برایم پس از گفتن مواد گیاهی صابون توضیح میدهد: ما بعد از جنگ، ۶۰ درصد مشتریهایمان را از دست دادیم. مشتریهای ما هم از کیشوندان بودند و هم از مسافران. مهمترین مشکل ما، واردنشدن بار محصولاتمان بود. استندهای محصولات ما ناقص شد و این داستانهای خودش را داشت. جدای از این، من و خواهرم تنها در اینجا کار میکنیم و دلمان برای خانواده خیلی تنگ شده و چهار ماه است نرفتم مشهد اقوامم را ببینم. ما اگر پروازها باز بشود واقعا خوشحال میشویم. از سوی دیگر، پای صحبتهای یکی از مستأجران غرفه تجاری در مرکز تجاری کیش مینشینم. چراغ مغازهاش فقط شبها روشن است. کیهان از مالک مغازهاش بهخوبی یاد میکند و میگوید: برخی از مالکان این مدت با مستأجران در مالها راه آمدند؛ آنهم مالهایی که با هزار زحمت سر پا ماندند. این را هم در گزارشت بنویس.
بخش گردشگری
کمی طول میکشد تا دردِدلهای هموطنانم را بتوانم هضم کنم. برای بازگشت به محل اقامتم، به یک تاکسی اینترنتی درخواست سفر میفرستم. باورم نمیشود که همزمان با فشاردادن دکمه درخواست، این چند روز چرا باید بدون گذشتن حتی ۱۰ ثانیه، راننده قبول کند، اما بعد از صحبتهای آقای احمدی کاملا متوجه میشوم که چرا؛ چون مسافر نیست و هر راننده باید با سرعت باد برای زن و بچهاش سفری را قبول کند. در صحبت با آقای احمدی کمی بهتر با وضع معیشتی رانندگان جزیره آشنا میشوم؛ آنها صف نخست گردشگری و نخستین فعالانی هستند که وقتی مسافر از در سالن فرودگاه کیش در هوای داغ و شرجی بیرون میآید، با خودروی بسیار خنک و پاکیزه منتظر هستند تا بهترین خاطرهها را در کیش برای مسافران آغاز کنند.
او میگوید: جزیره به گردشگری زنده است و وقتی گردشگری فعال نباشد، همه ما انگار دردی، بغضی، استخوانی در گلویمان گیر کرده است. خود من خیلی ضربه خوردم و بعد از این جنگ درآمدم شد یکدهم قبل.
او ادامه میدهد: این چند ماه بعد از جنگ، اجاره خانه را به دلیل قطع درآمدمان بهزور میدهیم. تا جایی که چهار همکار من مجبور شدند خانههایشان را تخلیه کنند و همه با زن و بچه در یک خانه زندگی کنند.
از او درباره وضع مراکز خرید میپرسم که میگوید: تا جایی که میدانم بیشترین ضربه را پردیس ۲ خورد. خیلی مغازهها تعطیل شدند و حتی همین دیروز دوست خانمم مغازهاش را خالی کرد. خالیکردن مغازه میدانید برای یک کاسب یعنی چه؟
تمامی لحظههای سفر به جزیره مرجانی برای این بود که در اوج بمباران تهران، وقتی دستهای کوچک دخترکم در وحشت هراس از مرگ در دستم بود، آرزو داشتم در جزیره کیش و پناهگاه سرسبز مزرعه و ساحل خلیج فارس باشم. به یقین روزی میرسد که دختران ما جای مادرانشان را میگیرند و عشق به ایران را در مزرعهها و ساحلها و کنار فانوسهای دریایی همه جزایر جنوب، بهویژه خارگ، هرمز، کیش، تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی ادامه میدهند.
*برگرفته از شعر سترگ زندهیاد فریدون مشیری:
هان ای عقاب عشق
از اوج
قلههای
مهآلود
دوردست،
پرواز کن، پرواز کن
به دشت غمانگیز عمر من