|

داغ و درد

در روزگاران قدیم، در بستر چشمه هر روستا، چوبی بر خروجی آن می‌بستند تا میزان آب در مسیر جوی به تعادل برسد. آنگاه که جریان آب به کندی می‌گرایید، به‌اصطلاح از آن تحت عنوان «داغ بستن جویبار» یاد می‌کردند؛ یعنی آب از سرچشمه کمتر روان است یا در مسیر، به تعبیری آب‌دزدی انجام شده است.

داغ و درد

در روزگاران قدیم، در بستر چشمه هر روستا، چوبی بر خروجی آن می‌بستند تا میزان آب در مسیر جوی به تعادل برسد. آنگاه که جریان آب به کندی می‌گرایید، به‌اصطلاح از آن تحت عنوان «داغ بستن جویبار» یاد می‌کردند؛ یعنی آب از سرچشمه کمتر روان است یا در مسیر، به تعبیری آب‌دزدی انجام شده است. این تمثیل، به حوادث اجتماعی‌ای اشاره دارد که از ناکجاآبادِ چشمه‌ای به سوی اصلاح در گندم‌زار سیاسی روان شد و در میانه راه از شدت آن کاسته شد. در این مسیر، داغی بر کناره‌های جوی گذاشت که شوره زد و ترک برداشت. هیچ استدلالی نتواست دلیل را به ثبات برساند و هیچ پایانی در مسیر روشن و متصور نشد.

ایراد از چشمه بود؟ یا خروشی که از آن به راه افتاد؟ یا مسیر رسوب‌خورده‌ای که به کویر می‌ریخت و درجا خشک می‌شد و ترک می‌برد؟ و در آن ترک‌ها، لانه‌هایی ساخته می‌شد؟ هیچ‌کدام از اینها معلوم نیست.

مهم، همان خروشی بود که از کپرهای به‌گل‌نشسته معیشت، طلب نان می‌کرد. نانی فطیر که سال‌ها مرکزنشین سفره‌ای قانع بود و کمتر به لایه‌های روشنفکری که به بهانه آزادی بی‌قید و شرط در تفکر و لباس بودند، دخالت می‌کرد. اینجا صحبت از قشری است که هر صبح بعد از نماز، روانه کوچه‌های تنگ محله می‌شد تا بوی سنگک و تافتون، هوش را از سرش ببرد. آنان بر سفره‌ای تنگ می‌نشستند که عبادت شکرانه‌ای بیشتر از لیسیدن انگشتی از مربا نداشت. تا اینجا، شکرانه نعمت مهم‌تر از هر علتی بود.

اما روزگار گذشت و سفره‌ها کوچک‌تر و کوچک‌تر شد. نانی بر آن سفره نماند و اعتراض پشت اعتراض‌ که تهیدستی تاب گرسنگی را نداشت، مردم را به کوچه و بازار کشاند. کوچه‌ای شلوغ و بازاری خلوت. در خلوت بازار، به دنبال نانی از تنور سرد نانوایی می‌گشت، اما یا نانی نبود، یا اگر هم بود، خرید آن در توانش نبود.

بازگشت به خانه؟ به چه بهانه‌ای؟ که اگر بازگشتی بود، سیل گرسنگان دلیل را نمی‌پذیرفتند. آیا به خانه می‌رفت و گوش ناشنوا به درخواست‌های فرزندانش می‌بست؟ یا چشمانش پر از اشک بود و دلیلی غریب برای این اشک نمی‌داشت؟ گرسنگی را چگونه باید تفسیر کرد؟ آیا به خیابان می‌رفت تا در لابه‌لای جمعیت از سیاست و نان بشنود؟ بالاخره کدام دسته از این دو می‌توانست عطش گرسنگان را فرو نشاند؟

فقط بحث بود و تفسیر؛ بدون هیچ راهکاری عملی. شنیده بودند که شکم گرسنه پدر و مادر نمی‌شناسد و پس تنها راه چاره اعتراض مدنی بود‌ تا صدای آنان شنیده شود. صدایی که مردم را به سمت خود می‌کشاند. اما کدام صدا؟ با چه درخواستی؟ به گوش چه کسانی می‌رسید؟ و با چه واکنشی روبه‌رو می‌شد؟ این آغاز جدل‌های شهری و مدنی بود، میان مردمانی که در سیاست غرق شده و در مراکز آموزش شبانه به آنان دیکته‌ای داده بودند که خود چند غلط داشت. این اشتباهات در دیکته، شاید بعدها توسط معلمی در سیاست تصحیح شود. در این میان، ردشدگان و رفوزه‌های سیاست به‌قدری افزایش یافتند که رسم‌المشق جدیدی شکل گرفت، نه با جریمه‌ای از نوع مداد در انگشتان، بلکه با‌... .

خلاصه، کشمکشی برای برابری و عدالت بود که به دنبال فردایی بهتر می‌گشتند. فردا آمد، اما آرزویی برآورده نشد. شاید وقتی دیگر... .

 

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.