|

گزارش میدانی «شرق» از حال و هوای تهران و بازار تجریش در روزهای آخر سال:

چراغِ خاموش «شب عید»

​امسال نوروز در حالی به تهران نزدیک می‌شود که جنگ هیچ چیزی را شبیه سال‌های قبل نگذاشته است. هم سوگ و فقدان رنگ دیگری گرفته است و هم امید به آینده شکلش عوض شده است. کاسبی‌ها یکی در میان فعال است، اسفندی که باید مثل هر سال پررونق باشد، کسادی همه‌جایش را گرفته است، هیچ چیزی عادی نیست. جنگ کاری کرده که حتی میان سبزه و سنبل هم، زندگی با احتیاط بیشتری جریان دارد. اما با وجود همه این‌ها آنچه درخشان است و متمایز اینکه، زندگی هنوز هم جریان دارد.

چراغِ خاموش «شب عید»
نیلوفر حامدی خبرنگار گروه جامعه روزنامه شرق

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

امسال نوروز در حالی به تهران نزدیک می‌شود که جنگ هیچ چیزی را شبیه سال‌های قبل نگذاشته است. هم سوگ و فقدان رنگ دیگری گرفته است و هم امید به آینده شکلش عوض شده است. کاسبی‌ها یکی در میان فعال است، اسفندی که باید مثل هر سال پررونق باشد، کسادی همه‌جایش را گرفته است، هیچ چیزی عادی نیست. جنگ کاری کرده که حتی میان سبزه و سنبل هم، زندگی با احتیاط بیشتری جریان دارد. اما با وجود همه این‌ها آنچه درخشان است و متمایز اینکه، زندگی هنوز هم جریان دارد.

باغ فردوس و گعده‌های مردمی

تاریکی شب‌های تهران، به‌ویژه در بزرگراه‌ها امر عادی برای مردم شهر شده است. ترددها در خیابان‌ها به‌شدت کاهش یافته، جنگ مثل سایه سیاهی بر خیابان‌ها افتاده است. در روزهای مانده به پایان سال، برای رسیدن به بازار تجریش، اگر خوش‌شانس باشید و بزرگراه چمران را بدون حادثه رد کنید، پل پارک‌وی را که بپیچید به سمت شمال خیابان ولیعصر، کمی نور به چشمانتان برمی‌گردد. این ساعت از شب که یک ساعتی از افطار گذشته است و مغازه‌های بیشتری باز شده‌اند، حضورشان و نورشان کمک می‌کند تا از تاریکی مطلق خارج شوید. اگرچه، این مغازه‌ها هم یکی در میان بازند. از آغاز جنگ، برخی از آنها به طور کامل تعطیل کرده‌اند، برخی سعی کرده‌اند روتین را حفظ کنند، عده‌ای از سفر چند روزه ابتدای جنگ برگشته‌اند به کار و عده‌ای دیگر هم روزانه تصمیم می‌گیرند و با توجه به میزان موشکباران که اطرفشان رخ می‌دهد، به بازگشایی کاسبی خود فکر می‌کنند.

همینطور که خیابان ولیعصر را بالا می‌روید، نرسیده به باغ فردوس کم‌کم تعداد کافه‌ها و رستوران‌ها و چایخانه‌ها که بیشتر می‌شود، مردم بیشتری را هم می‌بینید. نشسته در حوالی باغ فردوس، مشغول نوشیدن یا خوردن چیزی و یا گپ‌زدن‌های خودمانی. اما کمی نزدیک‌تر که بشوید خواهید فهمید که موضوع اصلی تمام گفت‌وگوها «جنگ» است. این را از یک حلقه از دختران و پسران جوانی که در دالان ورودی باع فردوس دور یک نیمکت نشسته‌اند، شنیدم. یکی از آنها که دختری متولد سال ۸۱ است، می‌گوید چاره‌ای جز زندگی کردن نداریم: «سعی می‌کنیم زندگی کنیم. اگر چه راحت نیست اما باید یاد بگیریم که در این شرایط هم زندگی ادامه دارد. به نظرم من و هم‌نسلانم در این زمینه بهتر از بزرگ‌ترها عمل می‌کنیم. آنها مدام سناریوهای سیاه در ذهنشان می‌سازند اما امیدواریم که از پس همه این اتفاقات زندگی ما بهتر شود. می‌خواهیم امیدوار بمانیم چون چاره‌ای جز این نداریم».

کار مردم در این روزها، پناه بردن به جمع‌های دوستانه‌ است. این را گروه دیگری که متولدین دهه شصت هستند و در آن سوی خیابان، چای و باقلوا می‌خورند هم تأیید می‌کنند. پسری از این جمع که صبح شیشه‌های خانه‌اش در اثر موج انفجار ریخته می‎‌گوید: «ما ایرانی‌ها سال‌هاست سخت زندگی کرده‌ایم. چنین چیزهایی نمی‌تواند متوقف‌مان کند. البته که همه هم مثل هم نیستند و دوستانی دارم که واقعا از نظر روانی مستاصل شده‌اند. ولی به نظرم پناه بردن به دوستان و حلقه‌های امن و تلاش برای چنگ زدن به زندگی و امید بستن به آینده همه چیزی است که ما داریم. همین امروز صبح شیشه خانه من در اثر موج انفجار شکست. اما چه کاری جز ادامه زندگی از دست من برمی‌آید؟»

درآمد مردم کم شده، انتظار خریدی نیست

در حاشیه پیاده‌روی خیابان ولیعصر، می‌توان به طور جسته و گریخته، افرادی را دید که بساطشان را پهن کرده‌اند، به امید اینکه در این آخرین روزهای سال بتوانند فروشی داشته باشند. دختر هنرمندی که کارش ساخت زیورآلات است، می‌گوید؛ هر شب به همان جایی می‌آید که سال‌های پیش هم می‌آمده اما چندان خبری از فروش نیست: «من از اوایل دی‌ماه، مثل هر سال شروع به ساخت محصولات مخصوص فروش شب عید کردم. از میانه دی ماه که درگیر حوادث تلخ این زمستان شدیم، من هم دیگر توانم را برای ادامه کار از دست دادم. نه چیزی ساختم و نه چیزی فروختم. هر چه دارم، محصولات قدیمی است که هر روز با آنها به همین جایی می‌آیم که سال‌های گذشته محل کارم بود. بساطم را پهن می‌کنم و امیدوارم که فروش داشته باشم. شرایط خوب نیست و می‌توانم بفهمم که مردم درآمدهایشان کم شده است. خیلی‌ها اصلا در اسفندماه حقوقی نگرفته‌اند. با این وجود به اینجا می‌آیم تا هم آدم‌ها را ببینم و هم چیزی بفروشم».

«ماهی بخر، جنگ رو بِبَر»

بالاخره دور میدان تجریش می‌توان اثری از فرا رسیدن نوروز دید. چندتایی بساط گل و سبزه و ماهی و صدای فروشندگانی که از بازار نسبتا خلوت شبانه تجریش می‌خواهند تا سراغ آنها بروند، دست در جیبشان کنند و چیز بخرند. یکی از آنها پرشورتر از بقیه است. پسری نهایتا ۱۶ ساله که با مرد سن‌و‌سال‌دارتری کنار ردیفی از گل و سبزه و ماهی ایستاده و با صدای بلند می‌خواند: «ماهی بخر، جنگ رو بِبَر». گویی که جنگ برای او ساده‌تر از آنی است که به نظر می‌رسد. اجازه سوال پرسیدن هم نمی‌دهد، همین که می‌بیند کسی به سمتش می‌رود، با یک دستش پلاستیک را برمی‌دارد و با دست دیگرش تور ماهی‌گیری را بلند می‌کند و چند تا ماهی خوش‌رنگ و لعابش را به خریدار نشان می‌دهد. همان حین از سبزه‌هایش تعریف می‌کند و اینکه خودش همه آنها را سبز کرده است.

سمنو، گران‌تر از هر سال

چند قدم نرسیده به امامزاده صالح، در اولین دالان بازار می‌پیچم. همان جایی که می‌توان بهترین سمنوها را پیدا کرد. سمنوهایی که حالا هم قیمتشان از همیشه بالاتر رفته است و هم سر آقای فروشنده‌اش خلوت است: «همه سال‌های زندگی‌ام شغلم پخت سمنو بوده، پدرم هم همین شغل را داشت. می‌شود گفت شغل خانوادگی ماست. البته پسرم دیگر دوست نداشت این شغل را ادامه دهد و رفته است سراغ کار دیگری. اما می‌‌خواهم بگویم در تمام این سال‌ها که سمنو پخته‌ام و در تمام این حدود ۲۸ سالی که نوروز را در انتظار مشتری مانده‌ام تا سمنو بخرد، کار و کاسبی و بازار تجریش را اینطور ندیده بودم. هر سال این روزها اگر می‌خواستید به بازار تجریش سر بزنید، باید خودتان را برای یک پیاده‌روی طولانی آماده می‌کردید چون ساعات زیادی را بین جمعیت بودید و به‌سختی می‌شد راهتان را پیدا کنید، بس که این بازار شلوغ می‌شد. امسال اما شباهتی به گذشته ندارد».

«آقا قاسم»، تا امروز که کمتر از یک هفته به نوروز باقی مانده است، دخل پری نداشته است: «تا امروز که کاسبی اصلا تعریفی نداشت. شاید باورتان نشود اما برخی از روزها حتی دخل مغازه به پنج میلیون تومان هم نمی‌رسید. اما امیدواریم این چند روز پایانی چیزی عوض شود. به هر حال خیلی از مردم تهران نبودند. خیلی‌های دیگر هم در روزهای اول جنگ به سر می‌بردند و شاید هراسشان بیشتر بود. شاید حالا که چند وقتی از جنگ گذشته مردم هم کمی به شرایط خو گرفته‌ باشند و سراغ خرید نوروزی بیایند».

قیمت هر کیلو سمنو تقریبا ۵۸۰ هزار تومان است؛ عددی که به نظر می‌رسد برای سمنو زیاد باشد. از آقا قاسم می‌پرسم که آیا به نظرش قیمت محصولش کمی بالا نیست و آیا این کاهش خرید را ناشی از قیمت بالا نمی‌داند؟ که او از افزایش قیمت مواد اولیه محصولش در یک سال اخیر می‌گوید: «پختن سمنو کار پرزحمتی است و یک‌سری تکنیک‌های خاص دارد؛ همین هم سبب می‌شد تا سمنو که به نظر خوردنی ساده‌ای می‌آید هر جایی پیدا نشود و اساسا هر کسی سراغ پختن آن نرود. با اینکه شما می‌بینید هر گوشه و کناری کسی بساطی به پا کرده و یک خوراکی می‌فروشد، اما کمتر کسانی هستند که سراغ پخت و فروش سمنو بروند. دقیقا به همین دلیل که کار پرزحمتی است. قیمت سمنو به دلیل پرمشقت‌بودن پخت آن است، و الا که مواد اولیه‌اش آنچنان خاص و عجیب و غریب نیست. اما در ماه‌های اخیر ما مجبور شدیم چندین بار قیمت همین سمنو را افزایش دهیم به این دلیل که مواد اولیه‌ آن مدام بالاتر می‌رفت. شما فقط یک قلم روغن را حساب کنید که از ابتدای امسال تا همین اسفندماه چند برابر شد، دیگر حساب کار دستتان می‌آید».

چراغ‌هایی که زیر موشک‌ها روشن می‌مانند

راسته لباس‌فروشی‌ها اما رونق بهتری دارد؛ یا حداقل اینطور به نظر می‌رسد که شلوغ‌تر است. شاید هم علتش چرخیدن آدم‌هایی باشد که بدون قصد خرید، صرفا لباس‌ها را تماشا می‌کنند و گاهی تن می‌زنند. یکی از فروشندگان پوشاک در پاساژ قائم، تعریف می‌کند که این روزها برای روشن نگه داشتن چراغ مغازه به بازار می‌آید، نه فروش: «راستش امید چندانی به فروش نداریم. مردم درآمدی نداشته‌اند که بتوانند چیزی بخرند. خیلی‌ها اصلا تهران نیستند. خیلی‌های دیگر هم جرات نمی‌‌کنند از پناهگاه‌های خانگی خودشان خارج شوند. خود من از لحظه‌ای که پایم را از خانه بیرون می‌گذارم تا برگردم، هزار بار تلفنم زنگ می‌خورد. همسرم نگران است و خودش و بچه‌ها چند بار تماس می‌گیرند تا زودتر برگردم. حق هم دارند اما راستش را بخواهید دلم نمی‌آید، آخرین روزهای سال چراغ مغازه خاموش باشد. هر کدام از ما که به بازار می‌آییم، انگار امیدی هستیم برای همکار دیگری که او هم جرات کند و چراغش را روشن کند. انگار از این راه به همدیگر دلگرمی می‌دهیم».

شلوغ‌ترین کاسبی‌ها اما همان‌هایی است که مردم را حول مزه کردن چیزی، دور هم جمع می‌کند. از آش‌فروشی دور میدان تجریش، تا کافه‌هایی که بیشتر محبوب جوان‌ترهاست، یا حتی دکه‌های بلالی و باقالی گرم. اسفند امسال هنوز سرد است و این روزها، خیلی خبری از تابش خورشید بر شهر هم نبوده است؛ اینقدر که گاهی مرز بین ابرهای خاکستری و دودهای ناشی از انفجارها را در آسمان تهران نمی‌توان از هم تشخیص داد. با همه این احوالات اما، مردم این شهر، چشم به نوروز و سال آینده بسته‌اند. سالی که امید دارند، زندگی جدیدی را برایشان رقم بزند؛ سرشار از برکت و شادی و آرامش. این تجسم امید است و بر آنها که به امید پناه برده‌اند هم حرجی نیست، حتی اگر در میانه جنگ و آشوب و انفجار و خاکستر باشد.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.