|

روایت کسانی که زیر آتش جنگنده‌ها، وداع را رها نکردند؛

سنگرِ سکوت

در گوشه‌ای از بهشت زهرا، خانواده‌ای دور هم ایستاده‌اند. نگاه‌هایشان بیشتر از کلمات حرف می‌زند. چند هفته پیش قرار بود جشن کوچکی بگیرند؛ جشن شروع زندگی زوجی جوان که تازه خانه‌ای کوچک اجاره کرده بودند و از آینده‌ای حرف می‌زدند که قرار بود آرام و ساده ساخته شود. اما جنگ گاهی با یک ترکش کوچک وارد زندگی آدم‌ها می‌شود؛ ترکشی که نه فقط دیوارها، که رویاها را هم می‌شکند. حالا به جای چیدن وسایل خانه، خانواده‌ها گل‌های سفید روی خاک تازه می‌گذارند و به آینده‌ای فکر می‌کنند که هرگز فرصت رسیدن پیدا نکرد.

سنگرِ سکوت

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

صبح هنوز کامل بالا نیامده است. مه روی قطعه‌های بهشت زهرا نشسته و هوا بوی خاک تازه می‌دهد. سکوتی سنگین میان ردیف سنگ‌ها خوابیده؛ سکوتی که هر چند دقیقه با صدای گریه‌ای کوتاه یا زمزمه فاتحه‌ای شکسته می‌شود. اما این سکوت، تمام ماجرا نیست. در این روزها، مردم به صداها بیشتر از همیشه گوش می‌دهند. با هر صدای سوت موشک در آسمان یا عبور خشن جنگنده‌ای که هوا را می‌شکافد، قلب‌ها برای لحظه‌ای از تپش می‌ایستد. خیلی‌ها می‌دانند همان صدایی که در آسمان گم می‌شود، جایی پایین‌تر شاید خانه‌ای را خاموش کرده باشد و در همان لحظه، خانواده‌ای داغدار شده باشد.

ترس در شهر فقط از انفجارها نیست؛ از انتظار است. انتظار خبری که ممکن است هر لحظه برسد و انتظارِ زنگ تلفنی که هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد پاسخ دهد. از آن روز به بعد، صداهای شهر دیگر مثل قبل شنیده نمی‌شوند. هر صدای دورِ انفجار، هر عبور ناگهانی جنگنده از آسمان، و حتی هر آژیر کوتاه، برای بعضی خانواده‌ها فقط یک صدا نیست؛ خاطره‌ای است که ناگهان زنده می‌شود. مادرها بی‌اختیار سر بلند می‌کنند، پدرها لحظه‌ای سکوت می‌کنند، و چشم‌ها به جایی خیره می‌ماند که انگار کسی قرار است از آنجا بازگردد. جنگ وقتی عزیزی را می‌گیرد، صداهایش هم در دل آدم‌ها می‌ماند؛ بعد از آن، هر سوتی در آسمان، هر لرزش دوردست، یاد کسی را زنده می‌کند که دیگر نیست، اما حضورش هنوز در قلب خانه جریان دارد.

روایت‌های ناتمام خاک

در گوشه‌ای از بهشت زهرا، خانواده‌ای دور هم ایستاده‌اند. نگاه‌هایشان بیشتر از کلمات حرف می‌زند. چند هفته پیش قرار بود جشن کوچکی بگیرند؛ جشن شروع زندگی زوجی جوان که تازه خانه‌ای کوچک اجاره کرده بودند و از آینده‌ای حرف می‌زدند که قرار بود آرام و ساده ساخته شود. اما جنگ گاهی با یک ترکش کوچک وارد زندگی آدم‌ها می‌شود؛ ترکشی که نه فقط دیوارها، که رویاها را هم می‌شکند. حالا به جای چیدن وسایل خانه، خانواده‌ها گل‌های سفید روی خاک تازه می‌گذارند و به آینده‌ای فکر می‌کنند که هرگز فرصت رسیدن پیدا نکرد.

کمی آن‌طرف‌تر، مردی میانسال آرام کنار درختی ایستاده است. نگاهش مدام به درِ ورودی می‌رود؛ جایی که هر از گاهی آمبولانسی می‌ایستد و چند نفر در سکوت چیزی را پایین می‌آورند. برای بعضی خانواده‌ها، حتی وداع هم کامل نیست. گاهی از شدت آتش و انفجار، جنازه‌ها آن‌قدر سوخته‌اند که قابل شناسایی نیستند. خانواده‌ها روزها و هفته‌ها میان امید و وحشت معلق می‌مانند؛ منتظر یک جواب آزمایش، یک نتیجه دی‌ان‌ای، یک تأیید کوتاه که بگوید سرانجام چه بر سر عزیزشان آمده است. این انتظار، از خودِ خبر هم سنگین‌تر است.

در اتاقی سرد با دیوارهای سفید، خانواده‌ها آرام و سنگین وارد می‌شوند؛ گویی هر قدمشان میان امید و ترس معلق است. پوشه‌های اداری روی میزها جابه‌جا می‌شود، فرم‌هایی که باید پر شوند، نام‌هایی که باید تکرار شوند و نگاه‌هایی که مدام به درهای نیمه‌باز دوخته شده‌اند. مادری گوشه چادرش را در دست مچاله کرده و پدری با صدایی که به زحمت شنیده می‌شود نام فرزندش را برای ثبت در برگه‌ها می‌گوید. مأموران با احتیاط توضیح می‌دهند که باید برای شناسایی صبر کرد، شاید آزمایش دی‌ان‌ای شاید چند روز دیگر. در آن لحظه، زمان برای خانواده‌ها شکل عجیبی پیدا می‌کند؛ ثانیه‌ها کش می‌آیند و امیدی کوچک در دل‌ها زنده می‌ماند، امیدی لرزان که شاید هنوز اشتباهی شده باشد، شاید هنوز خبری که از آن می‌ترسند حقیقت نداشته باشد.

در میان قطعه‌ها، مادری روی خاک تازه نشسته است. دستش را آرام روی سنگ می‌کشد، انگار هنوز باور نکرده این سنگ پایان صدای خنده‌ای باشد که تا همین چند روز پیش در خانه می‌پیچید. اطرافش آدم‌های دیگری هم هستند که هر کدام داستانی شبیه همین دارند؛ داستان‌هایی که با یک صدای سوت در آسمان شروع شد و به سکوتی در اینجا رسید. بهشت زهرا این روزها فقط گورستان نیست؛ دفتر خاطرات شهری است که هر صفحه‌اش نامی تازه دارد. با این حال، میان تمام این اندوه، چیز کوچکی هنوز زنده است: دست‌هایی که غریبه‌ها را در آغوش می‌گیرد، لیوان‌های چای که بی‌هیچ پرسشی میان مردم می‌چرخد، و زمزمه‌هایی که می‌گویند درد اگر مشترک شود، شاید کمی قابل تحمل‌تر باشد.

سنگرِ سکوت و خدمت

جنگ شهر را پر از صدا می‌کند، اما اینجا، میان خاک و گل‌های تازه، چیزی جز سکوت سنگینِ انسان‌هایی نیست که یاد گرفته‌اند با غم کنار هم بایستند. در روزهایی که بسیاری از مردم، وحشت‌زده از شهر می‌گریختند، خیابان‌ها خالی می‌شد و قطارها و اتوبوس‌ها پر از خانواده‌هایی بود که به شهرستان‌ها پناه می‌بردند، در بهشت زهرا چراغ خدمت خاموش نشد.

همان‌جا، میان صدای سوت جنگنده‌هایی که هر لحظه از آسمان عبور می‌کردند، مردان و زنانی ماندند که وظیفه‌شان فقط خاکسپاری نبود؛ پاسداری از حرمت جان‌های رفته بود. آن‌ها در چند شیفت کار می‌کردند، بی‌وقفه، با چهره‌هایی خاک‌آلود و چشم‌هایی خسته  وقتی موج انفجار تا حوالی گورستان می‌رسید و زمین زیر پا می‌لرزید، هیچ‌کدام توقف نمی‌کردند. صدای نزدیک شدن جنگنده برایشان مثل یک نشانه بود، اما نه برای فرار، برای آمادگی بیشتر. بعضی‌ها پلاک‌های آهنی به سینه زده بودند پلاک‌هایی که اگر حادثه‌ای اتفاق افتاد، از آنان چیزی برای شناسایی بماند. آن‌ها هم می‌دانستند در روزهای جنگ، همه‌چیز ممکن است، اما خدمت را رها نمی‌کردند؛ حتی لحظه‌ای که خاک تازه هنوز گرم بود.

در میان این پرسنل، چهره‌هایی بود که جای خستگی با مهربانی پر شده بود. کسانی که یاد گرفته بودند در میان هیاهوی اندوه و خشم، سکوت و آرامش باشند. گاهی خانواده‌ای می‌آمد که از شدت اندوه پرخاشگر شده بود، گریه‌اش به فریاد می‌رسید، کلماتش بغض را می‌شکافت.  

این روزها، بهشت زهرا نه فقط محل خاکسپاری، که سنگر بی‌صدای انسان‌هایی شده بود که وظیفه‌شان را تا آخرین لحظه نگه داشتند. آنان می‌دانستند که این خاک تنها جای دفن نیست؛ جایی است برای حفظ کرامت انسان، حتی در روزهایی که جنگ همه مفاهیم را تیره کرده است. برای همین، میان همهمه‌ فرار مردم، در زمانی که ترس سایه انداخته بود، این گروه کوچک باقی ماندند تا چرخه وداع هیچ‌گاه متوقف نشود.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.