|

درباره نمایش آرش

یادآور شکوه سرزمینمان و رنج تاریخی که بر شانه‌هایش نشست

به آرش نیاز داریم. در این برهه حساس، هنگامی که سایه جنگ و دشواری‌های زندگی در ایران و خاورمیانه، جان‌مان را به آشوب کشانده‌است؛ بیش از همیشه نیازمند تماشای آرشی هستیم، که ما را از کمان خویش به دورترین نقطه امن هستی پرتاب کند. به جایی که بتوانیم، حتا برای لحظاتی، به یاد بیاوریم، مادرانگی سرزمین‌مان ایران، تا چه اندازه می‌تواند التیام‌بخش و تسکین‌دهنده باشد. آرش، یادآور شکوه سرزمینی است، که رنج تاریخی بر شانه‌هایش نشسته و دردی سترگ بر قلبش سنگینی می‌کند. دردی که گاه چنان نفس‌گیر می‌شود، که مجال نفس کشیدن نیز نمی‌دهد.

 یادآور شکوه سرزمینمان  و رنج تاریخی که بر شانه‌هایش نشست

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

زهرا مشتاق؛ به  آرش نیاز داریم. در این برهه حساس، هنگامی که سایه جنگ و دشواری‌های زندگی در ایران و خاورمیانه، جان‌مان را به آشوب کشانده‌است؛ بیش از همیشه نیازمند تماشای آرشی هستیم، که ما را از کمان خویش به دورترین نقطه امن هستی پرتاب کند. به جایی که بتوانیم، حتا برای لحظاتی، به یاد بیاوریم، مادرانگی سرزمین‌مان ایران، تا چه اندازه می‌تواند التیام‌بخش و تسکین‌دهنده باشد. آرش، یادآور شکوه سرزمینی است، که رنج تاریخی بر شانه‌هایش نشسته و دردی سترگ بر قلبش سنگینی می‌کند. دردی که گاه چنان نفس‌گیر می‌شود، که مجال نفس کشیدن نیز نمی‌دهد.

شاید بتوان نمایش را، یکی از متعالی‌ترین صورت‌های مواجهه انسان با خویشتن دانست؛ هنری که می‌تواند، آدمی را از هیاهوی بیرون به خلوت درون ببرد و وادارمان کند به آنچه هستیم، آنچه بر ما گذشته و آنچه از خود و جهان ساخته‌ایم، دوباره بیندیشیم. تئاتر، از این منظر، رویارویی انسان با عریان‌ترین وجوه وجود خویش است؛ جایی که ترس‌ها، تناقض‌ها، تمنّاها، آرزوها و شکست‌ها در برابر دیدگان دیگران جان می‌گیرد. همذات‌پنداری، یکی از امکان‌های همین مواجهه است؛ لحظه‌ای که رنج دیگری را، نه همچون واقعه‌ای بیرون از خود، بلکه همچون امکانی از وجود خویش تجربه می‌کنیم. شاید راز ماندگاری تئاتر نیز در همین باشد؛ در توانایی‌اش برای تبدیل تماشاگر از ناظری منفعل، به انسانی که ناگزیر است درباره خود و جهانش به پرسش بپردازد.

در زمانه‌ای که انسان‌ها، میان بودن و نبودن، چیرگی و غرق‌شدن، شکست و پیروزی، آوارگی و سکون، حرمان و شادمانی، شور زندگی و استیلای مرگ معلق مانده‌اند، چه چیزی جز بازگشت به روایت‌های کهن، افسانه‌های سرزمینی و اسطوره‌های آکنده از رمز و کنایه، می‌تواند اندکی از بار این اندوه بکاهد؟ اسطوره، نه مرهمی جادویی برای زخم‌های واقعیت است و نه پناهگاهی برای گریز از آن. کارکرد عمیق‌ترش، شاید این باشد که به رنج، صورت و معنا ببخشد؛ آن را از انزوای فردی بیرون بیاورد و به تجربه‌ای مشترک بدل کند. اسطوره به ما می‌گوید آنچه امروز تحمل می‌کنیم، هرچند تازه و هولناک به نظر برسد، بخشی از پرسش دیرپای انسان درباره مرگ، بقا، تعلق، مسئولیت و امید است. کارکرد آرش را باید در همین‌جا جست‌وجو کرد؛ ضمادی بر زخمی کهنه که هنوز سر باز و تازه است.

آرش، با بازی درخشان دو کودک آغاز می‌شود؛ از زمان حال، از نسل امروز، از کودکی که هدفون بر گوش می‌گذارد، موسیقی راک گوش می‌دهد و با ریتم آن رقص پا می‌کند، اما رشته‌ای نامرئی او را به گذشته پیوند می‌دهد. به پدربزرگی که نمادی از گذشته است و گویا داستان‌هایی از جهان پیشین آورده؛ قصه‌هایی که زمان‌هایی، گفته شده‌، شنیده شده و در حافظه جمعی نشسته‌است. اینجا گذشته، موزه‌ای دورافتاده و خاموش نیست که نسل امروز فقط برای تماشایش به آن سر بزند. گذشته در اکنون حضور دارد؛ در حافظه، در روایت و در پیوندی که میان نسل‌ها برقرار می‌شود. شاید همین هم‌نشینی اکنون و اسطوره، کودک امروز و ارتباطش با پدربزرگ و خاطرات دیروز و گذشته است که، یکی از ظرفیت‌های تأمل‌برانگیز نمایش باشد: اینکه چگونه می‌توان در جهان پردست‌انداز و متغیر امروز زیست و در عین حال، رشته اتصال خود را با حافظه تاریخی و فرهنگی خویش از دست نداد.

آرش، باشکوه اجرا می‌شود. عظمت صحنه و نزدیکی آن با جایگاه تماشاگران و نیز، میزانسن تعریف شده برای انبوه بازیگرانی که از لابلای حاضران، به صحنه ورود و خروج می‌کنند؛ تماشاگران را بخشی از بدنه نمایش و از آن خود می‌کند. گویی مرز میان جهان نمایش و جهان بیرون، میان اسطوره و اکنون، فراموش می‌شود. تماشاگران، از فاصله‌ای دور و امن به تماشای رنج آرش نمی‌نشینند؛ در میان جهان اویند و به همان نسبت، ترس و تشویش و نگرانی و اندیشیدن به مرگ و تردید در توانایی و یا ناتوانی و همه حس‌های دیگر را با قهرمان، سهیم می‌شوند. انگار که هم‌پای آرش، گام به گام در تجربه دشوار او قدم می‌نهند و تصاویر بزرگ، که بر پرده های عریض و در دورادور سالنی، با جمعیتی چند صد نفره شکل گرفته است، بر ابعاد غرق شدگی و تعمیق در نمایش می‌افزاید. عظمت صحنه و تصاویر به نمایش درآمده، فراتر از تجربه‌ای جسمانی و بصری، تبدیل به مشارکتی غیر ارادی می‌شود و اینجاست که رنج آرش، در پچ‌پچه‌های گاه‌گاه میان تماشاگران، نفس‌هایی که ناگهان رها می‌شود، یا دستمال‌هایی که به سمت چشم‌ها می‌رود، نمایان می‌شود و درست در همین بحبوحه است، که موسیقی رنگی از تعزیه و سوگ می‌گیرد. موسیقی‌ای که چنان بر شیارهای نمایش روان است، که گویا آواز فاخته‌ای است بر جنگلی به آتش نشسته که قلب، با ناخن تیز، جراحت می‌زند و رودی از خون با خود جاری می‌سازد، برای نشان دادن شرحه شرحه تنهایی پرعظمت و دردناک آرش، آنگاه که به تیغ جفا و قضاوت و ستم و بزرگی مسولیت، بر پهنه گیتی گویا، تنها می‌ماند و موسیقی به این تجربه، وسعت و عمقی دگرگونه می‌بخشد. در جان تماشاگر به حرکت درمی‌آید و اندوهی را که هنوز نامی نیافته، آشکار می‌کند و شور و التهاب روایت را از محدوده صحنه فراتر می‌برد و به بخشی جدایی‌ناپذیر از پیکره نمایشی غول‌پیکر و فرشته‌وار تبدیل می‌کند. اسطوره را از دورترین نقطه تاریخ بیرون می کشد، پیشینیان را از دوست و دشمن، احضار می‌کند و قصه را برای روایت داستانی هزار بار شنیده شده، به خط می‌کند. اینجاست که رژه احساس، در قلب به تماشا نشستگان، تبدیل به مانوری خیال‌انگیز میان افسانه و حقیقت می‌شود و خیل بازیگران، مدام به این نئشه دامن می‌زنند، تا از هر دریچه‌ای، این خماری سکرآور در وجود و نهان‌مان رخنه کند و در این تلاقی، همه چیز از درخت و باد و آفتاب و کوه و هستی جان می‌گیرند و روایت را به دوش می‌کشند. چون پرچمداران دو استقامت که هر یک دیگری را پیش می‌راند و این است قدرت اسطوره که جهان را از نو صورتی تازه می‌بخشد برای بیان آنچه حقیقت نام دارد.  

در آرش، تک جمله‌هایی هست، که روح را به غلیان می‌آورد، انگار که پاشنه آشیل ما را نشانه رفته‌باشد. دست می‌برد میان زخم‌ها، ترس‌ها، شکست‌ها و رنج‌های سرزمینی مردمانی کژدار مریز پیش آمده با تاریخ، گاه پیروز و گاه شکست خورده. با دردهایی عمیق، به وسعت همه سوگ‌های هرگز فراموش نشده، که تا همین امروز و میان کیسه‌های سیاه زیپ دار، تبلوری ترسناک از یک ترومای جمعی آفریده است. همین است که آرش را امروزی می‌کند و عطش نیاز را هزار چندان می‌سازد. اسطوره قهرمانی، برای ارواح زندگان و مردگان حتا، که نیاز به بازیابی خویشتن خویش دارند. برای توان گذر کردن از دردهای سپری نشده که حافظه فردی و جمعی‌ را چون صاعقه‌ای سخت به آتش کشانده و یکسر سوزانده است.

همین است که با آرش می‌دویم، از سینه کوه بالا می‌رویم، عرق می‌ریزیم و نفس‌نفس می‌زنیم. جانمان هزار بار از تن بیرون می‌رود و بازمی‌گردد. با او می‌گرییم، از اندوهش رنج می‌کشیم و برای نجات سرزمین، برای ایران، می‌جنگیم و می‌کوشیم؛ حتا اگر هرگز کمانی به زه نبرده و تیری به هیچ سو نینداخته باشیم و این است جادوی سحرانگیز جهان نمایش! پرتاب تیری که تنها امکان، برای بقای یک جمع است. سرنوشت تنیده شده جمعی. تنها افق روشن برای زنده ماندن و ادامه دادن. سفری درونی برای باوراندن خویش به خویشتن و مهمتر از هر چیز، زنده نگاه داشتن چراغ رو به خاموشی امید!

آرش، در این خوانش، مکاشفه‌ای درونی است؛ فرصتی برای باوراندن خویش به خویشتن. در میانه هجوم ترس و فرسودگی و تمام منفذهایی که هنوز ما را به زندگی پیوند می‌دهد تا در تاریکی سقوط نکنیم. آرش، زنده نگاه داشتن همین امید است. برای گم نشدن میان اضطراب های هولناک جمعیتی عظیم که در هراس جنگ، هنوز برای بقا، دست و پا می زنند تا جایی، آرشی دیگر به هواخواهی از مردمان مایوس، خورشید امید بر آنان بتاباند.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.