|

نظری گذرا به حافظه بدنی و پدیدارشناسی درد

عبدالرحمن نجل‌رحیم-مغزپژوه

با تسلط آموزه‌های روان‌کاوی فرویدی در شرایط فرهنگی امروز، دائما به ما گوشزد می‌شود که ناخود‌آگاه در عمیق‌ترین لایه‌های ذهن ما لانه کرده است و توجه به آن امری فردی و خصوصی است و اگر بتوانیم محتوای ناخودآگاه آزاردهنده خود را به سطح آگاه ذهن خود بیاوریم، شاید راه‌گشای سلامت روانی ما شود.

بر‌اساس این روش، ‌باید برای سلامت روان خود به‌طور خصوصی و شخصی به روان‌کاو مراجعه کنیم تا ناخود‌آگاه مزاحم را از عمق به سطح بکشانیم تا سلامت روانی ما تأمین شود؛ اما در پدیدار‌شناسی مدرن که با علوم شناختی و مغز‌پژوهی امروز قرابت و همکاری دارد، نظریه فوق پذیرفته نیست؛ زیرا با دانش امروز دیگر نمی‌توان قائل به دوگانگی ذهن و بدن و جدایی خود‌آگاه از ناخود‌آگاه شد. از نظر پدیدار‌شناسی، ناخود‌آگاه و خود‌آگاه در امتداد یکدیگر به‌طور افقی در رابطه فرد با محیط در طول رشد و کسب تجربیات زندگی شکل می‌گیرند.
برای مثال در بخش بزرگی از تجربیات اولیه زندگی ما نیازی نداریم که به اعضای بدن خود به‌عنوان ابژه قابل شناسایی آگاهی داشته باشیم. ما بدن را به‌عنوان سوژه شناسا و بدنی زیسته تجربه می‌کنیم و این دیگران هستند که می‌توانند بدن ما را از منظر بیرونی به‌عنوان ابژه نظاره کنند؛ بنابراین ما نمی‌توانیم به‌‌منزله اول‌شخص و عامل شناسا به بسیاری از کارکردهای تجربی و عاطفی بدن خود دسترسی آگاهانه داشته باشیم. بسیاری از ظرفیت‌ها، توانایی‌ها، تجربیات و مهارت‌های آموخته در طول زندگی در حافظه بدنی ما به‌صورت ضمنی و پنهان شکل می‌گیرند.
این‌چنین است که بخش بزرگی از چگونگی تجربیات زیسته ما در زندگی روزمره از دید خودمان پنهان و از‌سوی دیگران از‌طریق رفتار و کردار ما گشوده می‌ماند. این بخش از حافظه بدنی که ما نمی‌توانیم آن را به خاطر بیاوریم، به‌صورت عادت و دانش ضمنی و پنهان، بر‌اثر تکرار و بر هم سوار‌شدن تجربیات و توالی حرکات تمرین‌شده شکل می‌گیرد. در این نوع حافظه بدنی، بدون اینکه خودمان با‌خبر باشیم، نوعی تأثیر‌گذاری ضمنی و پنهانی گذشته بر حال وجود دارد. بدن ما مجموعه‌ای از این ظرفیت‌ها، توانایی‌ها و آموخته‌ها را برای رسیدن به درک و عمل قصدمندانه و ارتباط‌جویانه برای کسب آگاهی فراهم می‌کند. این امکانات بدن‌- سوژه و میل آن به ایجاد ارتباط عاطفی و درگیر‌شدن با دیگری در امر رسیدن به آگاهی است که دیگران را نیز وارد دایره زندگی فعال اجتماعی- انسانی‌مان می‌کند. به‌ا‌‌ین‌ترتیب دیگر انسان موجودی منفرد و تنها نیست که بخواهد به دنبال دیگری بگردد تا او را پیدا کند؛ بلکه برای یافتن نیمه‌پنهان و تاریک خود که فقط بر دیگران آشکار است، به دیگری نیاز دارد. بدیهی است که این رابطه بینا‌سوژه‌ای پیش‌تاریخی نا‌آگاه ما از طریق حافظه بینا‌جسمانی به فعالیت واداشته می‌شود؛ بنابراین ناخود‌آگاه ما یک اتاقک تاریک پنهان در روان و جدا از بدن ما نیست؛ بلکه در سبک زندگی و در زیرساخت اجرای اعمال آموخته روزمره بدن اجتماعی ما در هم بافته شده است. به‌این‌ترتیب بخش تاریک بدن زیسته ما در ارتباط با دیگری روشن می‌شود. در این راستا، به‌طور مشخص می‌توانیم به یکی از پدیده‌های مهم زندگی انسان که با ابهام عظیمی از نظر تبیین علمی و فلسفی روبه‌رو است، یعنی «درد» اشاره کنیم. پژوهشگران بزرگی مانند رونالد ملزاک و پاتریک وال با همه تلاش خود درباره یافتن مکانیسم درد، در نهایت به نظریه‌ای مکانیکی رسیدند؛ زیرا در علم پزشکی، هنوز درد پدیده‌ای ذهنی، خصوصی و شخصی دانسته می‌شود و در‌نهایت تنها شرایط زمینه‌ای در بروز آن در نظر گرفته می‌شود و کمتر به درد به‌عنوان تجربه مشترک بینا‌سوژه‌ای اشاره می‌شود. گرچه در دو دهه اخیر پژوهش‌های مغز‌پژوهی ما را متوجه فعالیت اختصاصی مغز هیجانی عاطفی برای احساس همدلانه درد در دیگری و مشابهت آن با درد خود می‌کند.
همچنین در سال‌های گذشته پژوهش‌های با‌ارزشی در زمینه شباهت فعالیت مدارهای مغزی در احساس درد بدنی در مقایسه با رنج و طرد اجتماعی انجام شده است. با همه این احوال به نظر می‌رسد که هنوز در شناخت درد به‌عنوان تجربه‌ای مشترک به معنای وسیع پدیدارشناسانه آن در خم یک کوچه مانده‌ایم. تجربیات علمی جدید نشان می‌دهد که کنترل احساس همدلانه درد در مغز مقدمات رسیدن به اشتراکات احساسی و عاطفی با دیگران را فراهم می‌کند و باعث احترام‌گذاشتن به حقوق انسانی و تنزل‌ندادن درجه و اعتبار انسانی و روا‌ ندانستن انواع خشونت‌های غیرانسانی به دیگران می‌شود.
اما اگر نگاهی به دنیای واقعی و مجازی به‌اصطلاح متمدن اما ناعادلانه و کرونازده خشونت‌بار امروز بیندازیم، باید از خود بپرسیم که چرا دایره خودی‌هایی که مشمول ملاطفت همدلانه ما می‌شوند، به جای گستره‌ترشدن روزبه‌روز کوچک‌تر و کم‌دامنه‌تر می‌شود و دشمنان بیشتری را در پیرامون خود برای کینه‌ورزی، نزاع و خشونت پیدا می‌کنیم؟
من در جایگاه یک پزشک در حرفه خودم امیدوارم که علم پزشکی از قالب فرد‌نگر و دوگانه‌پندار فعلی خارج شود و پدیدار‌شناسانه به مسائل سلامتی، رفاه و سعادت انسان اجتماعی در جهان امروز بپردازد. البته می‌دانم که این آرزو در کنار آرزوهای بزرگ دیگر عملی خواهد بود. بگذارید تنها از این نظر با سهراب سپهری، شاعر و نقاش معاصر از‌دست‌رفته ما که در همین روزها سالگرد تولد اوست، هم‌صدا شوم و بگویم که «... چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید...».

با تسلط آموزه‌های روان‌کاوی فرویدی در شرایط فرهنگی امروز، دائما به ما گوشزد می‌شود که ناخود‌آگاه در عمیق‌ترین لایه‌های ذهن ما لانه کرده است و توجه به آن امری فردی و خصوصی است و اگر بتوانیم محتوای ناخودآگاه آزاردهنده خود را به سطح آگاه ذهن خود بیاوریم، شاید راه‌گشای سلامت روانی ما شود.

بر‌اساس این روش، ‌باید برای سلامت روان خود به‌طور خصوصی و شخصی به روان‌کاو مراجعه کنیم تا ناخود‌آگاه مزاحم را از عمق به سطح بکشانیم تا سلامت روانی ما تأمین شود؛ اما در پدیدار‌شناسی مدرن که با علوم شناختی و مغز‌پژوهی امروز قرابت و همکاری دارد، نظریه فوق پذیرفته نیست؛ زیرا با دانش امروز دیگر نمی‌توان قائل به دوگانگی ذهن و بدن و جدایی خود‌آگاه از ناخود‌آگاه شد. از نظر پدیدار‌شناسی، ناخود‌آگاه و خود‌آگاه در امتداد یکدیگر به‌طور افقی در رابطه فرد با محیط در طول رشد و کسب تجربیات زندگی شکل می‌گیرند.
برای مثال در بخش بزرگی از تجربیات اولیه زندگی ما نیازی نداریم که به اعضای بدن خود به‌عنوان ابژه قابل شناسایی آگاهی داشته باشیم. ما بدن را به‌عنوان سوژه شناسا و بدنی زیسته تجربه می‌کنیم و این دیگران هستند که می‌توانند بدن ما را از منظر بیرونی به‌عنوان ابژه نظاره کنند؛ بنابراین ما نمی‌توانیم به‌‌منزله اول‌شخص و عامل شناسا به بسیاری از کارکردهای تجربی و عاطفی بدن خود دسترسی آگاهانه داشته باشیم. بسیاری از ظرفیت‌ها، توانایی‌ها، تجربیات و مهارت‌های آموخته در طول زندگی در حافظه بدنی ما به‌صورت ضمنی و پنهان شکل می‌گیرند.
این‌چنین است که بخش بزرگی از چگونگی تجربیات زیسته ما در زندگی روزمره از دید خودمان پنهان و از‌سوی دیگران از‌طریق رفتار و کردار ما گشوده می‌ماند. این بخش از حافظه بدنی که ما نمی‌توانیم آن را به خاطر بیاوریم، به‌صورت عادت و دانش ضمنی و پنهان، بر‌اثر تکرار و بر هم سوار‌شدن تجربیات و توالی حرکات تمرین‌شده شکل می‌گیرد. در این نوع حافظه بدنی، بدون اینکه خودمان با‌خبر باشیم، نوعی تأثیر‌گذاری ضمنی و پنهانی گذشته بر حال وجود دارد. بدن ما مجموعه‌ای از این ظرفیت‌ها، توانایی‌ها و آموخته‌ها را برای رسیدن به درک و عمل قصدمندانه و ارتباط‌جویانه برای کسب آگاهی فراهم می‌کند. این امکانات بدن‌- سوژه و میل آن به ایجاد ارتباط عاطفی و درگیر‌شدن با دیگری در امر رسیدن به آگاهی است که دیگران را نیز وارد دایره زندگی فعال اجتماعی- انسانی‌مان می‌کند. به‌ا‌‌ین‌ترتیب دیگر انسان موجودی منفرد و تنها نیست که بخواهد به دنبال دیگری بگردد تا او را پیدا کند؛ بلکه برای یافتن نیمه‌پنهان و تاریک خود که فقط بر دیگران آشکار است، به دیگری نیاز دارد. بدیهی است که این رابطه بینا‌سوژه‌ای پیش‌تاریخی نا‌آگاه ما از طریق حافظه بینا‌جسمانی به فعالیت واداشته می‌شود؛ بنابراین ناخود‌آگاه ما یک اتاقک تاریک پنهان در روان و جدا از بدن ما نیست؛ بلکه در سبک زندگی و در زیرساخت اجرای اعمال آموخته روزمره بدن اجتماعی ما در هم بافته شده است. به‌این‌ترتیب بخش تاریک بدن زیسته ما در ارتباط با دیگری روشن می‌شود. در این راستا، به‌طور مشخص می‌توانیم به یکی از پدیده‌های مهم زندگی انسان که با ابهام عظیمی از نظر تبیین علمی و فلسفی روبه‌رو است، یعنی «درد» اشاره کنیم. پژوهشگران بزرگی مانند رونالد ملزاک و پاتریک وال با همه تلاش خود درباره یافتن مکانیسم درد، در نهایت به نظریه‌ای مکانیکی رسیدند؛ زیرا در علم پزشکی، هنوز درد پدیده‌ای ذهنی، خصوصی و شخصی دانسته می‌شود و در‌نهایت تنها شرایط زمینه‌ای در بروز آن در نظر گرفته می‌شود و کمتر به درد به‌عنوان تجربه مشترک بینا‌سوژه‌ای اشاره می‌شود. گرچه در دو دهه اخیر پژوهش‌های مغز‌پژوهی ما را متوجه فعالیت اختصاصی مغز هیجانی عاطفی برای احساس همدلانه درد در دیگری و مشابهت آن با درد خود می‌کند.
همچنین در سال‌های گذشته پژوهش‌های با‌ارزشی در زمینه شباهت فعالیت مدارهای مغزی در احساس درد بدنی در مقایسه با رنج و طرد اجتماعی انجام شده است. با همه این احوال به نظر می‌رسد که هنوز در شناخت درد به‌عنوان تجربه‌ای مشترک به معنای وسیع پدیدارشناسانه آن در خم یک کوچه مانده‌ایم. تجربیات علمی جدید نشان می‌دهد که کنترل احساس همدلانه درد در مغز مقدمات رسیدن به اشتراکات احساسی و عاطفی با دیگران را فراهم می‌کند و باعث احترام‌گذاشتن به حقوق انسانی و تنزل‌ندادن درجه و اعتبار انسانی و روا‌ ندانستن انواع خشونت‌های غیرانسانی به دیگران می‌شود.
اما اگر نگاهی به دنیای واقعی و مجازی به‌اصطلاح متمدن اما ناعادلانه و کرونازده خشونت‌بار امروز بیندازیم، باید از خود بپرسیم که چرا دایره خودی‌هایی که مشمول ملاطفت همدلانه ما می‌شوند، به جای گستره‌ترشدن روزبه‌روز کوچک‌تر و کم‌دامنه‌تر می‌شود و دشمنان بیشتری را در پیرامون خود برای کینه‌ورزی، نزاع و خشونت پیدا می‌کنیم؟
من در جایگاه یک پزشک در حرفه خودم امیدوارم که علم پزشکی از قالب فرد‌نگر و دوگانه‌پندار فعلی خارج شود و پدیدار‌شناسانه به مسائل سلامتی، رفاه و سعادت انسان اجتماعی در جهان امروز بپردازد. البته می‌دانم که این آرزو در کنار آرزوهای بزرگ دیگر عملی خواهد بود. بگذارید تنها از این نظر با سهراب سپهری، شاعر و نقاش معاصر از‌دست‌رفته ما که در همین روزها سالگرد تولد اوست، هم‌صدا شوم و بگویم که «... چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید...».

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.