|

داستان یک کلاهبرداری آنلاین

سامان موحدي‌راد

در هفته‌ای که گذشت درگیر یک فرایند کلاه‌برداری عجیب‌و‌غریب شدم و بالاخره هیجانی به زندگی‌ام اضافه شد و این یکنواختی ناشی از کرونا و بالا و پایین شدن ارز و کاهش ارزش دارایی‌ها و پول‌ ملی را که مثل خبرهای روزمره هرروز به گوش می‌رسد، از بین برد. یک نفر که واقعا هم‌اسم خودم بود، در اینستاگرام حساب کاربری به اسم من، در واقع خودش و من، ساخته بود و بعد در همان ساعت‌های اولیه شروع کرده بود به دوستان من درخواست دوستی دادن. جست‌وجوی خوبی هم انجام داده بود و از مجموعه عکس‌هایی از من که در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی منتشر شده چندتایی را پیدا کرده بود و برای حساب جدیدی که ساخته بود، حسابی هویت هم ساخته بود؛ اما مشکل از جایی شروع شد که آن سامان موحدی که من نبودم، شروع کرد با حسابی جعلی با اسم و چندتایی عکس از من به دوستانم پیام‌دادن.

در پیام‌هایش هم موقعیت‌های اضطراری و عجیب‌‌‌وغریبی را توصیف می‌کرد که مثلا من در شهری دور تصادف کرده‌ام یا به هر دلیلی دسترسی به گوشی‌ام ندارم و احتیاج فوری به مبلغی پول دارم و دوستانم باید خیلی سریع پول را به حساب او واریز کنند. حساب کار را هم کرده بود و وقتی کسی می‌خواست پولی واریز کند، به‌دلیل تشابه اسمی واقعا می‌دید که پول به حساب یک «سامان موحدی» واریز می‌شود و جایی برای شک‌و‌شبهه باقی‌ نمی‌ماند. بااین‌حال حساب یک جای کار را نکرده بود و آن اینکه مثلا اگر برود به فلان کاربر اینستاگرامی که همدیگر را فقط در فضای مجازی می‌شناسیم پیام و درخواست پول بدهد، احتمالا طرف قبول نمی‌کند. یا اگر به پسرخاله‌ام پیام بدهد که تصادف کرده‌ام و در بیمارستانم و پول می‌خواهم حتما نگران می‌شود و تماس می‌گیرد تا از سلامتم باخبر شود. یا اگر به همسایه قدیمی خانه پدری‌ام پیام بدهد، حتما در خلال صحبت حرفی از خاطرات قدیمی به میان می‌آید که او پاسخی برای آن ندارد. همین‌ها باعث شد که خدا را شکر تیرش به سنگ بخورد و کسی پولی به حسابش واریز نکند؛ اما نکته جالب ماجرا اینجا بود که خودم مجبور شدم برای اینکه جلوی سوءاستفاده بیشترش را بگیرم، تصویر صفحه‌اش را در شبکه‌های اجتماعی بگذارم و بگویم اینکه با اسم و عکس من اینجاست، من نیستم و من واقعی یکی دیگر هستم. حتی از صبح تا عصر آن روز که حساب کاربری آقای کلاهبردار بسته شود، کلی به آن حساب و عکس‌ها که همه‌اش خودم بودم، فحش می‌دادم. در اینستاگرام از دوستانم هم خواستم تا این صفحه را گزارش کنند و حسابش بسته شود و اغلب دوستان می‌گفتند کلی ناسزای آب کشیده و نکشیده هم نثارش کرده‌اند که شاید خیلی‌هایش هم حرف‌هایی بود که احتمالا به‌دلیل رودربایستی با من نمی‌توانستند به خودم بگویند و خلاصه از فرصت استفاده کرده بودند و تلافی این همه سال دوستی احتمالا با سختی را درآورده بودند. خلاصه اینکه حساب آقای کلاهبردار در پایان روز به مدد گزارش‌های زیاد دوستان بسته شد و تاجایی‌که خبر دارم نتوانست از کسی هم پولی به جیب بزند؛ اما حداقل دو روزی ما را مشغول بستن حسابش و جلوگیری از کلاهبرداری و بعد هم شکایتش کرد. تا پیش از این همیشه اسمم را در شبکه‌های اجتماعی جست‌وجو می‌کردم تا ببینم چند هم‌نام دارم و کجاها هستند و چه می‌کنند. دورادور داستان‌های‌شان را دنبال می‌کردم و برایم جالب بودند؛ ولی هیچ‌گاه فکرش را هم نمی‌کردم که روزی یک هم‌نامم کلاهبردار از آب دربیاید!

در هفته‌ای که گذشت درگیر یک فرایند کلاه‌برداری عجیب‌و‌غریب شدم و بالاخره هیجانی به زندگی‌ام اضافه شد و این یکنواختی ناشی از کرونا و بالا و پایین شدن ارز و کاهش ارزش دارایی‌ها و پول‌ ملی را که مثل خبرهای روزمره هرروز به گوش می‌رسد، از بین برد. یک نفر که واقعا هم‌اسم خودم بود، در اینستاگرام حساب کاربری به اسم من، در واقع خودش و من، ساخته بود و بعد در همان ساعت‌های اولیه شروع کرده بود به دوستان من درخواست دوستی دادن. جست‌وجوی خوبی هم انجام داده بود و از مجموعه عکس‌هایی از من که در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی منتشر شده چندتایی را پیدا کرده بود و برای حساب جدیدی که ساخته بود، حسابی هویت هم ساخته بود؛ اما مشکل از جایی شروع شد که آن سامان موحدی که من نبودم، شروع کرد با حسابی جعلی با اسم و چندتایی عکس از من به دوستانم پیام‌دادن.

در پیام‌هایش هم موقعیت‌های اضطراری و عجیب‌‌‌وغریبی را توصیف می‌کرد که مثلا من در شهری دور تصادف کرده‌ام یا به هر دلیلی دسترسی به گوشی‌ام ندارم و احتیاج فوری به مبلغی پول دارم و دوستانم باید خیلی سریع پول را به حساب او واریز کنند. حساب کار را هم کرده بود و وقتی کسی می‌خواست پولی واریز کند، به‌دلیل تشابه اسمی واقعا می‌دید که پول به حساب یک «سامان موحدی» واریز می‌شود و جایی برای شک‌و‌شبهه باقی‌ نمی‌ماند. بااین‌حال حساب یک جای کار را نکرده بود و آن اینکه مثلا اگر برود به فلان کاربر اینستاگرامی که همدیگر را فقط در فضای مجازی می‌شناسیم پیام و درخواست پول بدهد، احتمالا طرف قبول نمی‌کند. یا اگر به پسرخاله‌ام پیام بدهد که تصادف کرده‌ام و در بیمارستانم و پول می‌خواهم حتما نگران می‌شود و تماس می‌گیرد تا از سلامتم باخبر شود. یا اگر به همسایه قدیمی خانه پدری‌ام پیام بدهد، حتما در خلال صحبت حرفی از خاطرات قدیمی به میان می‌آید که او پاسخی برای آن ندارد. همین‌ها باعث شد که خدا را شکر تیرش به سنگ بخورد و کسی پولی به حسابش واریز نکند؛ اما نکته جالب ماجرا اینجا بود که خودم مجبور شدم برای اینکه جلوی سوءاستفاده بیشترش را بگیرم، تصویر صفحه‌اش را در شبکه‌های اجتماعی بگذارم و بگویم اینکه با اسم و عکس من اینجاست، من نیستم و من واقعی یکی دیگر هستم. حتی از صبح تا عصر آن روز که حساب کاربری آقای کلاهبردار بسته شود، کلی به آن حساب و عکس‌ها که همه‌اش خودم بودم، فحش می‌دادم. در اینستاگرام از دوستانم هم خواستم تا این صفحه را گزارش کنند و حسابش بسته شود و اغلب دوستان می‌گفتند کلی ناسزای آب کشیده و نکشیده هم نثارش کرده‌اند که شاید خیلی‌هایش هم حرف‌هایی بود که احتمالا به‌دلیل رودربایستی با من نمی‌توانستند به خودم بگویند و خلاصه از فرصت استفاده کرده بودند و تلافی این همه سال دوستی احتمالا با سختی را درآورده بودند. خلاصه اینکه حساب آقای کلاهبردار در پایان روز به مدد گزارش‌های زیاد دوستان بسته شد و تاجایی‌که خبر دارم نتوانست از کسی هم پولی به جیب بزند؛ اما حداقل دو روزی ما را مشغول بستن حسابش و جلوگیری از کلاهبرداری و بعد هم شکایتش کرد. تا پیش از این همیشه اسمم را در شبکه‌های اجتماعی جست‌وجو می‌کردم تا ببینم چند هم‌نام دارم و کجاها هستند و چه می‌کنند. دورادور داستان‌های‌شان را دنبال می‌کردم و برایم جالب بودند؛ ولی هیچ‌گاه فکرش را هم نمی‌کردم که روزی یک هم‌نامم کلاهبردار از آب دربیاید!

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.