سخني درباره انقلاب
امير خرم . فعال سياسي
نکته اول: هانا آرنت در کتاب خود به نام «انقلاب» پنج نکته را در بيان علل بروز انقلابها بيان ميکند.
اول: انقلاب عليه دولتي صورت ميگيرد که مشروعيت آن زير سؤال رفته باشد.
دوم: جلوي بروز انقلاب را نميتوان آن زماني گرفت که نبرد قدرت در خيابانها تعيين ميشود.
سوم: نه تودههاي مردم و نه انقلابيون حرفهاي نميتوانند بهتنهايي انقلاب را به وجود آورند. بلکه انقلاب زماني روي ميدهد که انقلابيون لحظه حساس را تشخيص دهند که در آن هم تودههاي مردم آماده هستند که اقتدار نظام را به چالش بکشند و هم اقتدار نظام موجود از درون پوک و تهي شده است.
چهارم: وظيفه بنيادگذاري دولت پس از انقلاب با بهوجودآوردن قانون اساسي جديد براي تعيين قدرت حاکم انجام ميشود.
پنجم: آنچه يک انقلاب را از شورش يا کودتا متمايز ميکند، هدف آن است که از عمليات براي رهايي فراتر ميرود و به «بنيانگذاري آزادي» ميانجامد.
نکته دوم: بروز انقلابها نيازمند برخي علل سلبي و برخي علل ايجابي است. از جمله علل سلبي بروز انقلاب ميتوان از نبود عدالت اجتماعي، نبود جريان آزاد اطلاعات، وجود فساد ساختاري در نظام حاکم، نبود حوزه عمومي (Public Sphere) و نهادهاي مدني توانمند، عدم نقشآفريني و تأثيرگذاري مردم در ساخت قدرت و نيز سلطه نهادهاي امنيتي بر فضاي سياسي نام برد. اما درباره علل ايجابي بروز انقلاب، حداقل ميتوان سه مؤلفه را بيان کرد.
اول: ايجاد رهبري وجيهالمله: به معناي وجود شخصي حقيقي يا حقوقي که نزد کثيري از افراد جامعه داراي وجاهت و مقبوليت باشد.
دوم: وجود سازمان اجتماعي: به معناي برپايي و ايجاد سازماني که در سطح وسيع اجتماعي بتواند به سيل خروشان جمعيت ناراضي انسجام بخشد، به آنها سمتوسو و به همه آنها حول هدفي واحد سامان دهد.
سوم: ايدئولوژي انقلاب: اين ايدئولوژي ميتواند حول ناسيوناليسم، عدالت اجتماعي، آزادي يا موارد ديگر شکل گيرد.
اما مهم آن است که اين ايدئولوژي بتواند در قالب يک گفتمان، به گفتمان غالب تبدیل شود و اکثريت جامعه ذيل آن قرار گيرند.
نکته سوم: انقلاب در سال 1357 جميع شرايط پيشگفته را چه بر اساس کتاب انقلاب آرنت و چه بر اساس نظر نگارنده، دارا بود. به عبارت ديگر، مردم عليه حکومتي شوريدند که مدتها بود مشروعيت خود را در ذهنيت جامعه از دست داده بود و گفتمان مدرنيته اقتدارگرايانه، ديري بود که اعتبار خود را از دست داده بود و سير افول خود را طي ميکرد.
بنابراین در لحظه حساس تاريخي که اقتدار نظام از درون دچار خلل شده بود، در سطح جامعه نيز اين اقتدار دچار چالش بود و در شرايطي که کار به نبرد خياباني کشيده شده بود، ديگر پيشگیري از بروز انقلاب به امري ناممکن ميمانست.
به عبارت ديگر، در سال 1357 جميع وجوه سلبي و نيز وجوه سهگانه ايجابي بروز انقلاب در کنار هم قرار گرفتند و ايجاد چنين شرايط تاريخي، سقوط نظام سياسي پيشين و برپايي يک انقلاب را به امري محتوم تبديل کرد.
بر اساس همين شروط تاريخي - اجتماعي است که ميتوان استدلال کرد انقلاب وضعيتي تاريخي است که گزير و گريزي از آن نيست.
نکته چهارم: به نظريه هانا آرنت بازگرديم. آرنت درباره انقلاب فرانسه (که با آن هيچگونه همدلي نداشت) چنين ميگويد که «زادهشدن مفهوم مدرن تاريخي در فلسفه هگل نتيجه تأثير زيانبار انقلاب فرانسه بود». خطرناکترين بخش اين فلسفه به نظر آرنت، اختراع «خرد تاريخي» است. اين اختراع به گونهاي بلاواسطه به عملگرايان عرصه سياست منتقل شد زيرا آنان در درک خود، خويشتن را به عنوان مجريان تاريخ و کارگزاران ضرورت ميشناختند. نتيجه امر اين بود که آرمان آزادي در انديشه انقلابي گم شد و به جاي آن مقوله ضرورت نشست.
نکته پنجم: از مطلب بالا ميتوان به اين نکته پي برد که چرا برخی آرمانهاي انقلاب، پس از پيروزي فراموش شد چراکه ضرورياتي مانند مقابله با امپرياليسم سلطهجوي جهاني و حمايت از ملل محروم و مستضعف در اقصي نقاط جهان، جاي آزادي را به عنوان رکن اصلي انقلاب که به تعبير آرنت «وجه مميزه انقلابها از شورشها و کودتاهاست»، گرفت و مديران انقلاب وظيفه آرماني خود را در انجام رسالت تاريخي خويش جستوجو کردند.
نکته ششم: اينک ميتوان به پاسخ اين پرسش پي برد که چرا در شرايط موجود، امکان وقوع انقلابي مجدد وجود ندارد زيرا هيچيک از وجوه ايجابي آن در شرايط کنوني جامعه وجود ندارند. وجوه سلبي شرط لازم و وجوه ايجابي شرط کافي براي ايجاد يک انقلاب محسوب ميشوند و بدون وجود همزمان هر دو وجه، وقوع يک انقلاب امري ناممکن خواهد بود.
*به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی در سال 57، از چهرههاي سیاسی درباره اهداف انقلاب و میزان تحقق آن بعد از 40 سال پرسیدهایم که در روزهای دهه فجر به صورت یادداشت منتشر
خواهد شد.
نکته اول: هانا آرنت در کتاب خود به نام «انقلاب» پنج نکته را در بيان علل بروز انقلابها بيان ميکند.
اول: انقلاب عليه دولتي صورت ميگيرد که مشروعيت آن زير سؤال رفته باشد.
دوم: جلوي بروز انقلاب را نميتوان آن زماني گرفت که نبرد قدرت در خيابانها تعيين ميشود.
سوم: نه تودههاي مردم و نه انقلابيون حرفهاي نميتوانند بهتنهايي انقلاب را به وجود آورند. بلکه انقلاب زماني روي ميدهد که انقلابيون لحظه حساس را تشخيص دهند که در آن هم تودههاي مردم آماده هستند که اقتدار نظام را به چالش بکشند و هم اقتدار نظام موجود از درون پوک و تهي شده است.
چهارم: وظيفه بنيادگذاري دولت پس از انقلاب با بهوجودآوردن قانون اساسي جديد براي تعيين قدرت حاکم انجام ميشود.
پنجم: آنچه يک انقلاب را از شورش يا کودتا متمايز ميکند، هدف آن است که از عمليات براي رهايي فراتر ميرود و به «بنيانگذاري آزادي» ميانجامد.
نکته دوم: بروز انقلابها نيازمند برخي علل سلبي و برخي علل ايجابي است. از جمله علل سلبي بروز انقلاب ميتوان از نبود عدالت اجتماعي، نبود جريان آزاد اطلاعات، وجود فساد ساختاري در نظام حاکم، نبود حوزه عمومي (Public Sphere) و نهادهاي مدني توانمند، عدم نقشآفريني و تأثيرگذاري مردم در ساخت قدرت و نيز سلطه نهادهاي امنيتي بر فضاي سياسي نام برد. اما درباره علل ايجابي بروز انقلاب، حداقل ميتوان سه مؤلفه را بيان کرد.
اول: ايجاد رهبري وجيهالمله: به معناي وجود شخصي حقيقي يا حقوقي که نزد کثيري از افراد جامعه داراي وجاهت و مقبوليت باشد.
دوم: وجود سازمان اجتماعي: به معناي برپايي و ايجاد سازماني که در سطح وسيع اجتماعي بتواند به سيل خروشان جمعيت ناراضي انسجام بخشد، به آنها سمتوسو و به همه آنها حول هدفي واحد سامان دهد.
سوم: ايدئولوژي انقلاب: اين ايدئولوژي ميتواند حول ناسيوناليسم، عدالت اجتماعي، آزادي يا موارد ديگر شکل گيرد.
اما مهم آن است که اين ايدئولوژي بتواند در قالب يک گفتمان، به گفتمان غالب تبدیل شود و اکثريت جامعه ذيل آن قرار گيرند.
نکته سوم: انقلاب در سال 1357 جميع شرايط پيشگفته را چه بر اساس کتاب انقلاب آرنت و چه بر اساس نظر نگارنده، دارا بود. به عبارت ديگر، مردم عليه حکومتي شوريدند که مدتها بود مشروعيت خود را در ذهنيت جامعه از دست داده بود و گفتمان مدرنيته اقتدارگرايانه، ديري بود که اعتبار خود را از دست داده بود و سير افول خود را طي ميکرد.
بنابراین در لحظه حساس تاريخي که اقتدار نظام از درون دچار خلل شده بود، در سطح جامعه نيز اين اقتدار دچار چالش بود و در شرايطي که کار به نبرد خياباني کشيده شده بود، ديگر پيشگیري از بروز انقلاب به امري ناممکن ميمانست.
به عبارت ديگر، در سال 1357 جميع وجوه سلبي و نيز وجوه سهگانه ايجابي بروز انقلاب در کنار هم قرار گرفتند و ايجاد چنين شرايط تاريخي، سقوط نظام سياسي پيشين و برپايي يک انقلاب را به امري محتوم تبديل کرد.
بر اساس همين شروط تاريخي - اجتماعي است که ميتوان استدلال کرد انقلاب وضعيتي تاريخي است که گزير و گريزي از آن نيست.
نکته چهارم: به نظريه هانا آرنت بازگرديم. آرنت درباره انقلاب فرانسه (که با آن هيچگونه همدلي نداشت) چنين ميگويد که «زادهشدن مفهوم مدرن تاريخي در فلسفه هگل نتيجه تأثير زيانبار انقلاب فرانسه بود». خطرناکترين بخش اين فلسفه به نظر آرنت، اختراع «خرد تاريخي» است. اين اختراع به گونهاي بلاواسطه به عملگرايان عرصه سياست منتقل شد زيرا آنان در درک خود، خويشتن را به عنوان مجريان تاريخ و کارگزاران ضرورت ميشناختند. نتيجه امر اين بود که آرمان آزادي در انديشه انقلابي گم شد و به جاي آن مقوله ضرورت نشست.
نکته پنجم: از مطلب بالا ميتوان به اين نکته پي برد که چرا برخی آرمانهاي انقلاب، پس از پيروزي فراموش شد چراکه ضرورياتي مانند مقابله با امپرياليسم سلطهجوي جهاني و حمايت از ملل محروم و مستضعف در اقصي نقاط جهان، جاي آزادي را به عنوان رکن اصلي انقلاب که به تعبير آرنت «وجه مميزه انقلابها از شورشها و کودتاهاست»، گرفت و مديران انقلاب وظيفه آرماني خود را در انجام رسالت تاريخي خويش جستوجو کردند.
نکته ششم: اينک ميتوان به پاسخ اين پرسش پي برد که چرا در شرايط موجود، امکان وقوع انقلابي مجدد وجود ندارد زيرا هيچيک از وجوه ايجابي آن در شرايط کنوني جامعه وجود ندارند. وجوه سلبي شرط لازم و وجوه ايجابي شرط کافي براي ايجاد يک انقلاب محسوب ميشوند و بدون وجود همزمان هر دو وجه، وقوع يک انقلاب امري ناممکن خواهد بود.
*به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی در سال 57، از چهرههاي سیاسی درباره اهداف انقلاب و میزان تحقق آن بعد از 40 سال پرسیدهایم که در روزهای دهه فجر به صورت یادداشت منتشر
خواهد شد.