در نشست «پايان يک رؤيا؛ ايران در آستانه جنگ جهاني دوم» مطرح شد
دلایل نزدیکی رضا شاه به آلمانها
خانه انديشمندان علوم انساني به مناسبت هشتادمين سالگرد پايان جنگ جهاني دوم، نشستي با عنوان «پايان يک رؤيا؛ ايران در آستانه جنگ جهاني دوم» با حضور مجيد تفرشي، پژوهشگر تاريخ معاصر و فريدون مجلسي، تحليلگر مسائل سياسي و ديپلمات سابق برگزار کرد.
جنبش مشروطه دموکراتيک نبود
در ابتداي اين نشست، فريدون مجلسي با اشاره به همزماني جنگ جهاني دوم و حکومت رضاشاه در ايران، به نقش او در اين دوره و گرهخوردن سرگذشتش با دوره مشروطه در ايران پرداخت. اين تحليلگر سياسي با نقد اين نظريه رايج در کشور که مشروطه را يک انقلاب معرفي ميکند، گفت: «مشروطه، نه انقلاب بلکه يک جنبش بود که مهمتر از انقلاب است؛ اما آثار انقلابي بر جاي گذاشت».
او عنوان کرد: «مشروطه انقلاب نبود؛ زيرا بر تعاريف جنگ طبقاتي مارکسيستي و مباني اقتصادي استوار نبود و فقط بر مبناي يک امر داخلي طبقه حاکمه بود. ما مطلقا طبقه متوسطي تا پايان حکومت قاجار نداشتيم. جنبش مشروطيت بههيچوجه دموکراتيک نبود. عدهای با سوءتفاهمی بزرگ تصور ميکنند جنبش مشروطه، خواهان برقراري دموکراسي در کشور بود. اگر جنبش مشروطه در سال ۱۸۸۵ خواهان دموکراسي بود، چرا دو هزار سال پيش دموکراسي نخواستيم؛ دوراني که ميزان باسوادها در بعضي از سالها بيشتر بود، شهرنشينيها بيشتر و عواملي که ميتواند دموکراسي را بيافريند، بيشتر بود».
مجلسي افزود: «زمان اشکانيان مجلس مهستان وجود داشت که محل تشکيل شورايي بود که در چند نمونه تاريخي، شاهان را تغيير دادند. در زمان ساسانيان نیز مجلس «وزرگان»، يعني بزرگان داشتيم که شاهان از مشورت آنها برخوردار ميشدند. به اينها نميتوان دموکراسي گفت؛ دموکراسي پروسهاي است که نيازمند زمانی است که حدود 95 درصد مملکت مخفي در لابهلاي کوهها، جنگلها و روستاها بيسواد نباشند؛ ايران در چنين وضعيتي بود. مجلس اول ما، مجلس لردها بود؛ همان شيوه در انگليس که بالاخره به دموکراسي ختم شد و اتفاقا در مجلس اول مراعات شد. فرمان مشروطيت اين بود که مجلس شوراي ملي از نمايندگان شاهزادگان، علما، اعيان، اشراف و اصناف تشکيل شود. اتفاقا اسمي از مردم در اين فرمان نبود، بعدها که گلايه کردند که تکليف مردم در اين ميان چه ميشود، در متمم قانون اساسي در حقوق ملت ايران اشاراتي به آزادي و حق انتخاب و تفکيک قوا شد. اين مسائل باعث شد سوءتفاهمي در سطح مملکت ايجاد شود و همه خيال کنند آزادي يعني امر دلبخواهي».
مترجم کتاب «فروپاشي»، مطالبه قانون را مهمترين اولويت براي رجال ايران دانست که از هرجومرج آن دوره به ستوه آمده بودند. او گفت: «در اين وضعيت هرکسي که خان محلهاي بود يا ايل و قبيلهاي در اختيار داشت، تفنگ در دست گرفت، هر کار که دلش ميخواست انجام ميداد و به همينجا هم رسيد. اين مسائل باعث شد شخصي به نام رضا پیدا شود و سيدضياي روزنامهنگار با نوشتن مقالاتي بهعنوان يک رفرميست و اصلاحطلب، خواهان تغيير و تحول شود؛ اما قبل از دموکراسي آنچه که بايد در يک مملکت به وجود آيد، حکومت قانون است».
اين ديپلمات سابق، اشتباه رضاشاه را نزديکي به آلمان ارزيابي کرد و افزود: «خودکامگي او که تا پيش از اين عادت به مشورتگرفتن از افراد متخصص داشت، در گرفتن تصميمات اشتباه بسيار مؤثر بود. در آن شرايط، کشوري پيدا شد به نام آلمان که حتي در جنگ جهاني اول نیز عدهاي از ايرانيان آمال و آرزوهاي خود را به آن کشور پيوند زده بودند. رضاشاه اشتباه کرد با آلمانها به راستي پيوند زد. راهآهن را به کمک آنها کشيد».
او عنوان کرد: «از همه مهمتر، در سال ۱۳۱۴ که آغاز نزديکشدن رضاشاه به آلمان بود، ما با چند واقعه روبهرو ميشويم؛ يکي از اين رخدادها سفر «دکتر شاخت» در آبان ۱۳۱۴ به ايران بود. شاخت که بعدها وزير اقتصاد هيتلر شد، بهعنوان کارشناس اقتصادي به ايران آمد و براي توسعه سياسي و اقتصادي ايران برنامهريزي کرد. در اين برنامهريزي، او متوجه ميشود ايران هيچ چيزي ندارد که بخواهد از کجا شروع کند. اين کشور ابتدا بايد حکومتي داشته باشد که قالب حکومتي پذیرفتهشدهای در آن باشد. بايد براي آن در ابتدا سختافزارهايي آماده شود که مانند دولت مدرن در ساير مناطق دنيا باشد».
رضاشاه فکر ميکرد با آلمانها دست آريايي خواهند داد
مجلسي گفت: «اشتباه رضاشاه اين بود که اولا به شدت خودکامه شد. او که تا پيش از اين عادت داشت مشاوران خوبي در کنارش باشند از مشورتگرفتن دور شد، خودش را عقل کل تصور کرد و در اين مسير با آلمانها پيمان دوستي بست. احساس ميکرد اينهايي که تا قفقاز و مرز استالينگراد آمدهاند به زودي به ايران هم خواهند آمد، دست آريايي با يکديگر خواهند داد و ايرانيان از سوي همنژادهاي ژرمن خود مورد احترام قرار خواهند گرفت».
او دلايل نفرت ايرانيان از رضاشاه در شهريور ۱۳۲۰ را برشمرد و از کشف حجاب به عنوان مهمترين علت براي خوشحالي ايرانيان از رفتن رضاشاه نام برد. مجلسي افزود: «وقتي رضاشاه از ايران ميرفت منفورترين فرمانرواي تاريخ ايران بود. دلايل اين مسئله کاملا آشکار است، او بهخصوص براي کشف حجاب منفور بود، ۹۹ درصد مردم با او مخالف بودند حتي درون دربار خودش هم با او مخالف بودند».
اين تحليلگر مسائل سياسي عنوان کرد: «وقتي آثار و کتابهاي رئيس دفتر خودش و ديگران را ميبينيم اين مسئله جاي هيچ محبوبيتي برايش نميگذارد. خودش در جلسهاي با همسر و دخترانش که بدون حجاب هستند در جايي، اظهار شرم ميکند. بنابراين يک دليل آشکار اين عدم محبوبيت کشف حجاب بود. دليل ديگر هم اين است که وقتي قانون شناسنامه و ثبت را آوردند گفتند او ميخواهد ابزاري درست کند که براساس آن از مردم ماليات بگيرد و آنها را براي سربازي مجبور كند. سربازي اجباري در ايران باعث شد خانوادهها که دوست نداشتند پسرشان به خدمت نظام درآيند و همچنين مردم روستايي که به شهرها و سربازخانهها فرستاده ميشدند، با رضاشاه مخالف شوند».
فريدون مجلسي گفت: «نظام مالياتگيري براي مردم ايران که تمايلي به پرداخت ماليات نداشتند يک نفرت و مشکل ديگري ايجاد کرده بود که بسيار با آن مخالف بودند. بهخصوص مبارزه او با نظام فئوداليته و خوانيني که از دسترنج رعايا بهرهمند بودند، حالا او ميخواست اين نظام را برچيند و خوانين را به زير بکشد که بالاخره هم به طور کامل موفق به انجام آن نشد. و بعد يکجانشينکردن عشاير که در آن زمان نيمي از جمعيت ايران را تشکيل ميدادند، همه آنها را از رضاشاه متنفر كرده بود».
اين ديپلمات سابق افزود: «وقتي رضاشاه رفت مردم به شهرهايي که او براي خود آنها ساخته بود هجوم آورده و آنها را با خاک يکسان کردند و دوباره به سنت ييلاق و قشلاق خود روي آوردند. البته اکنون خوشبختانه آنها نصف جمعيت را تشکيل نميدهند و تنها دو تا سه درصد جمعيت را دارند. با اين توصيف ميتوان گفت در شهريور ۱۳۲۰ هيچ جريان اجتماعياي که مدافع او باشد وجود نداشت، حتي ارتشي که به آن دلبسته بود و آن را به خودش وفادار ميدانست و افسران وفادار زيادي هم بين آنها سراغ داشت. اصل ارتش از همان سربازاني تشکيل يافته بود که به اجبار گرفته شده و به ارتش آمده بودند اما وقتي اين سربازان فرار کنند ديگر افسر کارهاي نيست و هيچ کاري از او ساخته نبود».
بررسي دوره پاياني حکومت رضاشاه نيازمند يک قضاوت منصفانه است
سخنران بعدي اين نشست دکتر مجيد تفرشي بود. او به دشواري امر قضاوت درباره رويدادهاي سياسي و تاريخي اشاره کرد و گفت: «صحبتکردن در مورد زمانه و کارنامه دوره رضاشاه همانند بحثهاي ديگر تاريخ معاصر ايران بحث دشواري است. زيرا ما با دو ديدگاه متنافر و متضاد؛ يکي هواخواه سخت عملکرد و کارنامه رضاشاه پهلوي و ديدگاه ديگري که عليه او بود مانند ديدگاه مذهبي و ديدگاه چپ و تا حدي هم ديدگاه ملي روبهرو هستيم. ضمن اينکه مسئله رضاشاه و تحولات آن دوره به دلايل مختلفي ناگزير يا خواسته و ناخواسته به بخشي از فوتبال سياسي داخل ايران تبديل شده است. يعني در واقع يک نوع نگرش وجود دارد که به جنگ نيابتي در تأييد وضع موجود يا عليه وضع موجود تبديل شده است».
او افزود: «بحث تاريخ و واقعيات تاريخي متأسفانه يا ناگزير با وضع امروز مقايسه ايجاد ميکند. در مورد مسائل ديگر هم به همين صورت است به عنوان مثال در مورد دکتر مصدق و ۲۸ مرداد هم به همين ترتيب است. به نوعي اصل تحولات تاريخي تحتالشعاع دعواهاي روز قرار ميگيرد و به همين دليل قضاوتها را خيلي دشوار ميكند».
تفرشي از سه دوره تاريخي نام برد که براي ارزيابي رضاشاه بايد آنها را تفکيک کرد. او دوره اول را از شروع کودتاي ۱۲۹۹ تا ۱۳۰۷ عنوان کرد که دوره تعامل ميان رضاشاه و جامعه سنتي و ديني است که صرفنظر از افراد معدودي مانند مرحوم مدرس، اکثر علما يا ساکت هستند يا وضع جديد را به خاطر نظم نويني که ايجاد شد، تأييد ميکردند.
او گفت: «تا سال ۱۳۰۷ که مسئله حمله حکومت تازهتأسيس سعودي در حجاز و نجد به اماکن مذهبي مورد احترام شيعه در مدينه و جاهاي ديگر پيش ميآيد، مسئله تأسيس کميسيون حرمين شريفين بين دولت و علما که در واقع نقطه پاياني بر خصومت آنها بود و دولت تصميم به تشريک مساعي با علما و جامعه سنتي و ديني گرفت که البته براي مقابله با فعاليتهاي ضد شيعه و ضد اسلامي پادشاهي سعودي بود. بعد از اين حادثه که نقطه عطفي در رابطه دين و دولت در دوره رضاشاه، يعني سال ۱۳۰۷ به شمار ميآيد و در مسئله کميسيون حرمين شريفين که تقريبا همه علما با دولت همراهي ميکنند، بهتدريج دوره دوم ( ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۴) شروع ميشود. اين دوره، دوره نزاع و تقابل است و در واقع دولت ميخواهد نهادهاي سنتي و ديني را بگيرد و روحانيون در اين ميان مقاومت ميکنند و تلاش دارند تا قدرت سنتي خود را حفظ کنند. حوزههاي علميه و مساجد به مکاني براي مبارزه علما و دولت تبديل ميشوند که نقطه پايان اين ماجرا مسئله قيام گوهرشاد و بعد مسئله کشف حجاب است».
پژوهشگر تاريخ معاصر، ادامه داد: «دوره سوم حکومت رضاشاه از سال ۱۳۱۴ تا پايان سلطنتش در شهريور ۱۳۲۰ بود. رضاشاه در جريان قرارداد نفتي ايران و انگليس تلاشي را آغاز کرد که اين تلاش توأم با سوءمحاسبه بود و نتوانست آن را پيش ببرد. ضمن اينکه پشتوانه مردمي براي تهييج و هيجان ملي در يک جريان ضدانگليسي در سالهاي ۱۳۱۱ و ۱۳۱۲ عملا به نتيجه نرسيد و قراردادي به ايران تحميل شد که برخي از محققان معتقدند از جهاتي بهتر از قرارداد قبلي بود و برخي هم معتقدند بدتر بود که البته در اينجا موضوع بحث ما نيست. بههرحال بعد از شکست در ماجراي نفت بهتدريج حکومت رضاشاه به سمت پليسيشدن، اختناق بيشتر و سرکوب آزاديهاي مدني رفت و بعد از ماجراي گوهرشاد در تيرماه ۱۳۱۴ که به تعجيل در ماجراي کشف حجاب منجر شد، زيرا طبق گفتههاي برخيها همچون «حکمت» قرار بود که کشف حجاب در فروردين ۱۳۱۵ انجام شود که بعد از ماجراي مشهد و محاکمه و قتل مظلومانه فرد بيگناه و ميهندوستي به نام محمدعليخان اسدي که پدر دو نفر از دامادهاي فروغي بود (علياکبرخان و علينقيخان) در واقع منجر به سقوط دولت فروغي شد».
تفرشي افزود: «وقتي در آذرماه ۱۳۱۴ اسدي اعدام شد، رضاشاه چون زمينه را مساعد يافت بلافاصله تصميم ميگيرد کشف حجاب را جلو بيندازد و در ديماه ۱۳۱۴ به جاي بهار سال بعد کشف حجاب را انجام دهد. البته سفر ترکيه و ماجراهاي ديگر هم در اين تصميم دخالت داشت. از ۱۳۱۴ تا ۱۳۲۰ دوره شکست مطلق جامعه سنتي و مذهبي در مقابل رضاشاه و قدرت مطلقه او بود».
تصور اينکه در يک سپيدهدم ناگهان همهچيز يک کشور بههم ميريزد غيرتاريخي است
او همچنين به تناقضهاي رايج در قضاوتهاي دو گرايش مخالف و موافق رضاشاه پرداخت و گفت: «اين تصور که در يک سپيدهدم ناگهان همهچيز در يک کشور بههم ميريزد تصور غيرتاريخي و غيردقيقي است. وقايع تاريخي و تحولات سياسي بهتدريج اتفاق ميافتند و اگر يک اتفاق خارجي در آن دخالت دارد در واقع تلنگر نهايي است. به نظر بنده تناقضي در قضاوت آغاز سلطنت رضاشاه و پايان سلطنت رضاشاه وجود دارد که بسيار جالب است. در کودتاي ۱۲۹۹ ما معتقديم که همهچيز در دست جريان ملي بود، انگليسيها دخالتي نداشتند و يک جريان ملي و داخلي از روي مصلحتانديشي اين کار را انجام دادند. اما وقتي به شهريور ۱۳۲۰ ميرسيم، ماجرا برعکس ميشود؛ يعني همهچيز عالي بود و فقط خارجيها بودند که آن را بههم زدند و نابود کردند. اين تناقض متأسفانه قضاوت غيرتاريخي است که همان قضاوت ابزاري سياسي بوده و داراي کاربرد روز سياسي است. به نظر بنده کساني که به اصطلاح قضاوت ارزشی و هم قضاوت رضاشاهي دارند، داراي اين تناقضاند».
تفرشي با نقد آثاري که اخيرا راجع به دوره رضاشاه منتشر شده است، بررسي تاريخي ايران در اين دوره بهویژه در دوره پاياني حکومت رضاشاه را نيازمند يک قضاوت منصفانه و بيطرفانه دانست. او گفت: «متأسفانه در آثاري که اخيرا راجع به دوره رضاشاه منتشر شده است نه تازگي ديدم و نه قضاوت منصفانه و بهدور از شائبه و دور از حب و بغض مشاهده کردم. فکر ميکنم اگر بتوانيم به دوره رضاشاه به عنوان مدلي براي بررسي تحولات قبل و بعد آن نگاه کنيم، ميتوانيم به يک ارزيابي متعادل برسيم. رضاشاه نه ديو بود و نه فرشته، به نظر بنده تصوراتي که الان از رضاشاه وجود دارد؛ چه درباره موافقان و چه درباره مخالفان او، بخش زيادي از آنها منبعث از تحولات و هيجانات سالهای اخير ايران است. به اين معنا که تحولات 40 سال اخير باعث ميشود که ما قضاوت سياه و سفيدي راجعبه رضاشاه داشته باشيم. فکر ميکنم اگر براساس منابع جديد داخلي و خارجي راجع به دوران رضاشاه کار کنيم تا حدي ميتوانيم به يک قضاوت عادلانه برسيم».
خانه انديشمندان علوم انساني به مناسبت هشتادمين سالگرد پايان جنگ جهاني دوم، نشستي با عنوان «پايان يک رؤيا؛ ايران در آستانه جنگ جهاني دوم» با حضور مجيد تفرشي، پژوهشگر تاريخ معاصر و فريدون مجلسي، تحليلگر مسائل سياسي و ديپلمات سابق برگزار کرد.
جنبش مشروطه دموکراتيک نبود
در ابتداي اين نشست، فريدون مجلسي با اشاره به همزماني جنگ جهاني دوم و حکومت رضاشاه در ايران، به نقش او در اين دوره و گرهخوردن سرگذشتش با دوره مشروطه در ايران پرداخت. اين تحليلگر سياسي با نقد اين نظريه رايج در کشور که مشروطه را يک انقلاب معرفي ميکند، گفت: «مشروطه، نه انقلاب بلکه يک جنبش بود که مهمتر از انقلاب است؛ اما آثار انقلابي بر جاي گذاشت».
او عنوان کرد: «مشروطه انقلاب نبود؛ زيرا بر تعاريف جنگ طبقاتي مارکسيستي و مباني اقتصادي استوار نبود و فقط بر مبناي يک امر داخلي طبقه حاکمه بود. ما مطلقا طبقه متوسطي تا پايان حکومت قاجار نداشتيم. جنبش مشروطيت بههيچوجه دموکراتيک نبود. عدهای با سوءتفاهمی بزرگ تصور ميکنند جنبش مشروطه، خواهان برقراري دموکراسي در کشور بود. اگر جنبش مشروطه در سال ۱۸۸۵ خواهان دموکراسي بود، چرا دو هزار سال پيش دموکراسي نخواستيم؛ دوراني که ميزان باسوادها در بعضي از سالها بيشتر بود، شهرنشينيها بيشتر و عواملي که ميتواند دموکراسي را بيافريند، بيشتر بود».
مجلسي افزود: «زمان اشکانيان مجلس مهستان وجود داشت که محل تشکيل شورايي بود که در چند نمونه تاريخي، شاهان را تغيير دادند. در زمان ساسانيان نیز مجلس «وزرگان»، يعني بزرگان داشتيم که شاهان از مشورت آنها برخوردار ميشدند. به اينها نميتوان دموکراسي گفت؛ دموکراسي پروسهاي است که نيازمند زمانی است که حدود 95 درصد مملکت مخفي در لابهلاي کوهها، جنگلها و روستاها بيسواد نباشند؛ ايران در چنين وضعيتي بود. مجلس اول ما، مجلس لردها بود؛ همان شيوه در انگليس که بالاخره به دموکراسي ختم شد و اتفاقا در مجلس اول مراعات شد. فرمان مشروطيت اين بود که مجلس شوراي ملي از نمايندگان شاهزادگان، علما، اعيان، اشراف و اصناف تشکيل شود. اتفاقا اسمي از مردم در اين فرمان نبود، بعدها که گلايه کردند که تکليف مردم در اين ميان چه ميشود، در متمم قانون اساسي در حقوق ملت ايران اشاراتي به آزادي و حق انتخاب و تفکيک قوا شد. اين مسائل باعث شد سوءتفاهمي در سطح مملکت ايجاد شود و همه خيال کنند آزادي يعني امر دلبخواهي».
مترجم کتاب «فروپاشي»، مطالبه قانون را مهمترين اولويت براي رجال ايران دانست که از هرجومرج آن دوره به ستوه آمده بودند. او گفت: «در اين وضعيت هرکسي که خان محلهاي بود يا ايل و قبيلهاي در اختيار داشت، تفنگ در دست گرفت، هر کار که دلش ميخواست انجام ميداد و به همينجا هم رسيد. اين مسائل باعث شد شخصي به نام رضا پیدا شود و سيدضياي روزنامهنگار با نوشتن مقالاتي بهعنوان يک رفرميست و اصلاحطلب، خواهان تغيير و تحول شود؛ اما قبل از دموکراسي آنچه که بايد در يک مملکت به وجود آيد، حکومت قانون است».
اين ديپلمات سابق، اشتباه رضاشاه را نزديکي به آلمان ارزيابي کرد و افزود: «خودکامگي او که تا پيش از اين عادت به مشورتگرفتن از افراد متخصص داشت، در گرفتن تصميمات اشتباه بسيار مؤثر بود. در آن شرايط، کشوري پيدا شد به نام آلمان که حتي در جنگ جهاني اول نیز عدهاي از ايرانيان آمال و آرزوهاي خود را به آن کشور پيوند زده بودند. رضاشاه اشتباه کرد با آلمانها به راستي پيوند زد. راهآهن را به کمک آنها کشيد».
او عنوان کرد: «از همه مهمتر، در سال ۱۳۱۴ که آغاز نزديکشدن رضاشاه به آلمان بود، ما با چند واقعه روبهرو ميشويم؛ يکي از اين رخدادها سفر «دکتر شاخت» در آبان ۱۳۱۴ به ايران بود. شاخت که بعدها وزير اقتصاد هيتلر شد، بهعنوان کارشناس اقتصادي به ايران آمد و براي توسعه سياسي و اقتصادي ايران برنامهريزي کرد. در اين برنامهريزي، او متوجه ميشود ايران هيچ چيزي ندارد که بخواهد از کجا شروع کند. اين کشور ابتدا بايد حکومتي داشته باشد که قالب حکومتي پذیرفتهشدهای در آن باشد. بايد براي آن در ابتدا سختافزارهايي آماده شود که مانند دولت مدرن در ساير مناطق دنيا باشد».
رضاشاه فکر ميکرد با آلمانها دست آريايي خواهند داد
مجلسي گفت: «اشتباه رضاشاه اين بود که اولا به شدت خودکامه شد. او که تا پيش از اين عادت داشت مشاوران خوبي در کنارش باشند از مشورتگرفتن دور شد، خودش را عقل کل تصور کرد و در اين مسير با آلمانها پيمان دوستي بست. احساس ميکرد اينهايي که تا قفقاز و مرز استالينگراد آمدهاند به زودي به ايران هم خواهند آمد، دست آريايي با يکديگر خواهند داد و ايرانيان از سوي همنژادهاي ژرمن خود مورد احترام قرار خواهند گرفت».
او دلايل نفرت ايرانيان از رضاشاه در شهريور ۱۳۲۰ را برشمرد و از کشف حجاب به عنوان مهمترين علت براي خوشحالي ايرانيان از رفتن رضاشاه نام برد. مجلسي افزود: «وقتي رضاشاه از ايران ميرفت منفورترين فرمانرواي تاريخ ايران بود. دلايل اين مسئله کاملا آشکار است، او بهخصوص براي کشف حجاب منفور بود، ۹۹ درصد مردم با او مخالف بودند حتي درون دربار خودش هم با او مخالف بودند».
اين تحليلگر مسائل سياسي عنوان کرد: «وقتي آثار و کتابهاي رئيس دفتر خودش و ديگران را ميبينيم اين مسئله جاي هيچ محبوبيتي برايش نميگذارد. خودش در جلسهاي با همسر و دخترانش که بدون حجاب هستند در جايي، اظهار شرم ميکند. بنابراين يک دليل آشکار اين عدم محبوبيت کشف حجاب بود. دليل ديگر هم اين است که وقتي قانون شناسنامه و ثبت را آوردند گفتند او ميخواهد ابزاري درست کند که براساس آن از مردم ماليات بگيرد و آنها را براي سربازي مجبور كند. سربازي اجباري در ايران باعث شد خانوادهها که دوست نداشتند پسرشان به خدمت نظام درآيند و همچنين مردم روستايي که به شهرها و سربازخانهها فرستاده ميشدند، با رضاشاه مخالف شوند».
فريدون مجلسي گفت: «نظام مالياتگيري براي مردم ايران که تمايلي به پرداخت ماليات نداشتند يک نفرت و مشکل ديگري ايجاد کرده بود که بسيار با آن مخالف بودند. بهخصوص مبارزه او با نظام فئوداليته و خوانيني که از دسترنج رعايا بهرهمند بودند، حالا او ميخواست اين نظام را برچيند و خوانين را به زير بکشد که بالاخره هم به طور کامل موفق به انجام آن نشد. و بعد يکجانشينکردن عشاير که در آن زمان نيمي از جمعيت ايران را تشکيل ميدادند، همه آنها را از رضاشاه متنفر كرده بود».
اين ديپلمات سابق افزود: «وقتي رضاشاه رفت مردم به شهرهايي که او براي خود آنها ساخته بود هجوم آورده و آنها را با خاک يکسان کردند و دوباره به سنت ييلاق و قشلاق خود روي آوردند. البته اکنون خوشبختانه آنها نصف جمعيت را تشکيل نميدهند و تنها دو تا سه درصد جمعيت را دارند. با اين توصيف ميتوان گفت در شهريور ۱۳۲۰ هيچ جريان اجتماعياي که مدافع او باشد وجود نداشت، حتي ارتشي که به آن دلبسته بود و آن را به خودش وفادار ميدانست و افسران وفادار زيادي هم بين آنها سراغ داشت. اصل ارتش از همان سربازاني تشکيل يافته بود که به اجبار گرفته شده و به ارتش آمده بودند اما وقتي اين سربازان فرار کنند ديگر افسر کارهاي نيست و هيچ کاري از او ساخته نبود».
بررسي دوره پاياني حکومت رضاشاه نيازمند يک قضاوت منصفانه است
سخنران بعدي اين نشست دکتر مجيد تفرشي بود. او به دشواري امر قضاوت درباره رويدادهاي سياسي و تاريخي اشاره کرد و گفت: «صحبتکردن در مورد زمانه و کارنامه دوره رضاشاه همانند بحثهاي ديگر تاريخ معاصر ايران بحث دشواري است. زيرا ما با دو ديدگاه متنافر و متضاد؛ يکي هواخواه سخت عملکرد و کارنامه رضاشاه پهلوي و ديدگاه ديگري که عليه او بود مانند ديدگاه مذهبي و ديدگاه چپ و تا حدي هم ديدگاه ملي روبهرو هستيم. ضمن اينکه مسئله رضاشاه و تحولات آن دوره به دلايل مختلفي ناگزير يا خواسته و ناخواسته به بخشي از فوتبال سياسي داخل ايران تبديل شده است. يعني در واقع يک نوع نگرش وجود دارد که به جنگ نيابتي در تأييد وضع موجود يا عليه وضع موجود تبديل شده است».
او افزود: «بحث تاريخ و واقعيات تاريخي متأسفانه يا ناگزير با وضع امروز مقايسه ايجاد ميکند. در مورد مسائل ديگر هم به همين صورت است به عنوان مثال در مورد دکتر مصدق و ۲۸ مرداد هم به همين ترتيب است. به نوعي اصل تحولات تاريخي تحتالشعاع دعواهاي روز قرار ميگيرد و به همين دليل قضاوتها را خيلي دشوار ميكند».
تفرشي از سه دوره تاريخي نام برد که براي ارزيابي رضاشاه بايد آنها را تفکيک کرد. او دوره اول را از شروع کودتاي ۱۲۹۹ تا ۱۳۰۷ عنوان کرد که دوره تعامل ميان رضاشاه و جامعه سنتي و ديني است که صرفنظر از افراد معدودي مانند مرحوم مدرس، اکثر علما يا ساکت هستند يا وضع جديد را به خاطر نظم نويني که ايجاد شد، تأييد ميکردند.
او گفت: «تا سال ۱۳۰۷ که مسئله حمله حکومت تازهتأسيس سعودي در حجاز و نجد به اماکن مذهبي مورد احترام شيعه در مدينه و جاهاي ديگر پيش ميآيد، مسئله تأسيس کميسيون حرمين شريفين بين دولت و علما که در واقع نقطه پاياني بر خصومت آنها بود و دولت تصميم به تشريک مساعي با علما و جامعه سنتي و ديني گرفت که البته براي مقابله با فعاليتهاي ضد شيعه و ضد اسلامي پادشاهي سعودي بود. بعد از اين حادثه که نقطه عطفي در رابطه دين و دولت در دوره رضاشاه، يعني سال ۱۳۰۷ به شمار ميآيد و در مسئله کميسيون حرمين شريفين که تقريبا همه علما با دولت همراهي ميکنند، بهتدريج دوره دوم ( ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۴) شروع ميشود. اين دوره، دوره نزاع و تقابل است و در واقع دولت ميخواهد نهادهاي سنتي و ديني را بگيرد و روحانيون در اين ميان مقاومت ميکنند و تلاش دارند تا قدرت سنتي خود را حفظ کنند. حوزههاي علميه و مساجد به مکاني براي مبارزه علما و دولت تبديل ميشوند که نقطه پايان اين ماجرا مسئله قيام گوهرشاد و بعد مسئله کشف حجاب است».
پژوهشگر تاريخ معاصر، ادامه داد: «دوره سوم حکومت رضاشاه از سال ۱۳۱۴ تا پايان سلطنتش در شهريور ۱۳۲۰ بود. رضاشاه در جريان قرارداد نفتي ايران و انگليس تلاشي را آغاز کرد که اين تلاش توأم با سوءمحاسبه بود و نتوانست آن را پيش ببرد. ضمن اينکه پشتوانه مردمي براي تهييج و هيجان ملي در يک جريان ضدانگليسي در سالهاي ۱۳۱۱ و ۱۳۱۲ عملا به نتيجه نرسيد و قراردادي به ايران تحميل شد که برخي از محققان معتقدند از جهاتي بهتر از قرارداد قبلي بود و برخي هم معتقدند بدتر بود که البته در اينجا موضوع بحث ما نيست. بههرحال بعد از شکست در ماجراي نفت بهتدريج حکومت رضاشاه به سمت پليسيشدن، اختناق بيشتر و سرکوب آزاديهاي مدني رفت و بعد از ماجراي گوهرشاد در تيرماه ۱۳۱۴ که به تعجيل در ماجراي کشف حجاب منجر شد، زيرا طبق گفتههاي برخيها همچون «حکمت» قرار بود که کشف حجاب در فروردين ۱۳۱۵ انجام شود که بعد از ماجراي مشهد و محاکمه و قتل مظلومانه فرد بيگناه و ميهندوستي به نام محمدعليخان اسدي که پدر دو نفر از دامادهاي فروغي بود (علياکبرخان و علينقيخان) در واقع منجر به سقوط دولت فروغي شد».
تفرشي افزود: «وقتي در آذرماه ۱۳۱۴ اسدي اعدام شد، رضاشاه چون زمينه را مساعد يافت بلافاصله تصميم ميگيرد کشف حجاب را جلو بيندازد و در ديماه ۱۳۱۴ به جاي بهار سال بعد کشف حجاب را انجام دهد. البته سفر ترکيه و ماجراهاي ديگر هم در اين تصميم دخالت داشت. از ۱۳۱۴ تا ۱۳۲۰ دوره شکست مطلق جامعه سنتي و مذهبي در مقابل رضاشاه و قدرت مطلقه او بود».
تصور اينکه در يک سپيدهدم ناگهان همهچيز يک کشور بههم ميريزد غيرتاريخي است
او همچنين به تناقضهاي رايج در قضاوتهاي دو گرايش مخالف و موافق رضاشاه پرداخت و گفت: «اين تصور که در يک سپيدهدم ناگهان همهچيز در يک کشور بههم ميريزد تصور غيرتاريخي و غيردقيقي است. وقايع تاريخي و تحولات سياسي بهتدريج اتفاق ميافتند و اگر يک اتفاق خارجي در آن دخالت دارد در واقع تلنگر نهايي است. به نظر بنده تناقضي در قضاوت آغاز سلطنت رضاشاه و پايان سلطنت رضاشاه وجود دارد که بسيار جالب است. در کودتاي ۱۲۹۹ ما معتقديم که همهچيز در دست جريان ملي بود، انگليسيها دخالتي نداشتند و يک جريان ملي و داخلي از روي مصلحتانديشي اين کار را انجام دادند. اما وقتي به شهريور ۱۳۲۰ ميرسيم، ماجرا برعکس ميشود؛ يعني همهچيز عالي بود و فقط خارجيها بودند که آن را بههم زدند و نابود کردند. اين تناقض متأسفانه قضاوت غيرتاريخي است که همان قضاوت ابزاري سياسي بوده و داراي کاربرد روز سياسي است. به نظر بنده کساني که به اصطلاح قضاوت ارزشی و هم قضاوت رضاشاهي دارند، داراي اين تناقضاند».
تفرشي با نقد آثاري که اخيرا راجع به دوره رضاشاه منتشر شده است، بررسي تاريخي ايران در اين دوره بهویژه در دوره پاياني حکومت رضاشاه را نيازمند يک قضاوت منصفانه و بيطرفانه دانست. او گفت: «متأسفانه در آثاري که اخيرا راجع به دوره رضاشاه منتشر شده است نه تازگي ديدم و نه قضاوت منصفانه و بهدور از شائبه و دور از حب و بغض مشاهده کردم. فکر ميکنم اگر بتوانيم به دوره رضاشاه به عنوان مدلي براي بررسي تحولات قبل و بعد آن نگاه کنيم، ميتوانيم به يک ارزيابي متعادل برسيم. رضاشاه نه ديو بود و نه فرشته، به نظر بنده تصوراتي که الان از رضاشاه وجود دارد؛ چه درباره موافقان و چه درباره مخالفان او، بخش زيادي از آنها منبعث از تحولات و هيجانات سالهای اخير ايران است. به اين معنا که تحولات 40 سال اخير باعث ميشود که ما قضاوت سياه و سفيدي راجعبه رضاشاه داشته باشيم. فکر ميکنم اگر براساس منابع جديد داخلي و خارجي راجع به دوران رضاشاه کار کنيم تا حدي ميتوانيم به يک قضاوت عادلانه برسيم».