نقد ترجمه کتاب «نظریه رمان» اثر گئورگ لوکاچ، ترجمه حسن مرتضوی
آری، بهراستی دیوانه یونانیها بودن
صالح نجفی
«نظريه رمان» را نبايد از قبيل آثار عادي نظري درباره ادبيات دانست و بيهوده در آن بهدنبال سبكشناسي يا مدلهاي بلاغي و اساطيري و غيره بهمنظور تجزيه و تحليل گشت. سروكار اين نظريه، كه آنقدر زيبا و روشن نوشته شده، با صور بزرگ حماسه است و چنان كه از عنوان فرعي آن - «رسالهاي تاريخي- فلسفي» - برميآيد، رسالهاي در فلسفه تاريخ است؛ يعني فلسفه تاريخ از آن جهت كه درمورد شعر حماسي و رمان و صور نمايانگر گذر و انتقال و تركيب صدق ميكند و كاربرد دارد. («جورج لوكاچ»، نوشته اِمِري جورج، ترجمه عزتالله فولادوند، نشر ماهي، 1389، ص 34)
در ترجمه كتاب نظريه رمان از متن فرانسه (انتشارات دونوئل، 1968، مترجم ژان كلرويه، چاپ اول 1963) و متن انگليسي (انتشارات مرلين، 1971، مترجم آنا بوستاك) استفاده كردهام؛ هر دو متن فرانسه و انگليسي از متن اصلي كه به زبان آلماني است و نخستينبار در سال 1920 منتشر شده، ترجمه شدهاند. اختلاف دو ترجمه فوق چيزي بيش از تفاوت سليقههاي مترجمان آن است: در مواردي معناي عبارات در دو متن كاملا با هم متضاد بوده، گاهي در يك ترجمه جملهاي جا افتاده كه در ترجمه ديگر آمده و برعكس؛ گاهي نامي به غلط آمده يا اشتباه درج شده؛ گاهي در درج تاريخها اشتباهات فاحشي شده و خلاصه شلختگي دو مترجم انگليسي و فرانسوي چشمگير و شايد بتوان گفت نادر است. متن فرانسه مبنای ترجمه کنونی است، اما هردو متن انگلیسی و فرانسه کاملا با هم مقایسه و موارد اختلاف دو متن مشخص شد. (يادداشت مترجم فارسي كتاب «نظريه رمان»، انتشارات آشيان، 1392)
ما يا در سرزمين عجايب زندگي ميكنيم يا در دياري مترجمپرور كه مترجمانش ميتوانند اغلاط ترجمههاي انگليسي و فرانسوي متني آلماني را تشخيص دهند و ترجمه پاكيزهاي به فارسي ارائه كنند كه اگر روزي مترجمان انگليسي و فرانسوي خواستند ترجمههاي خود را اصلاح كنند ميتوانند كمر همت ببندند و زبان شيرين فارسي را بياموزند تا، محض نمونه، ترجمه فارسي «نظريه رمان» را بخوانند و... خلاصه اينكه ما قدر خودمان را نميدانيم. ما در سرزمين عجايب زندگي ميكنيم. بيش از پنج دهه است كه «نظريه رمان» به فرانسه ترجمه شده و نزديك به نيم قرن است كه همين كتاب به زبان انگليسي ترجمه شده (و به تصريح مترجم انگليسي، به كمك ترجمه فرانسه آن) و هنوز كسي در جهان انگليسيزبان و در فرانسه متوجه نشده مترجمان اين كتاب نمونههاي نادر «شلختگي»اند، هنوز كسي آستين بالا نزده تا «نظريه رمان» را از نو و با رفع اشتباههاي «فاحش» ترجمههاي قبلي ترجمه كند. اما بخت يار ماست كه يكي از پركارترين مترجمان متنهاي نظري دو دهه اخيرمان، اولينبار در 1381، دست به كاري سترگ زده و با مقابله اين دو ترجمه با متن اصلي ترجمهاي منقح به فارسيزبانان عرضه داشته. این کتاب سال
گذشته به چاپ سوم رسید. (انتشارات آشيان، 1397) مترجم فارسي، به گفته خودش، متن فرانسه را مبناي ترجمه خود قرار داده (هرچند در كارنامه او نميتوان ترجمهاي يافت كه از زبان فرانسه صورت بسته باشد) و سپس از دوستي مدد گرفته تا متن او را با متن فرانسه مقايسه كند و پس از آن از دوست ديگري خواسته تا «تمام» متن را با نسخه آلماني مقايسه كند و البته نيازي نديده از دوستي يا رفيقي مدد بگيرد و ترجمهاش را با ترجمه انگليسي هم مقابله كند (كاري كه ما در اين مقاله خواهيم كرد). ما در سرزمين عجايب زندگي ميكنيم. نويسندهاي اروپايي كه كتاب لوكاچ را به زبان اصل خوانده ادعا ميكند اين رساله «آنقدر زيبا و روشن نوشته شده» و مترجم فارسي كشف كرده است كه مترجمان انگليسي و فرانسوي نتوانستهاند اين متنِ «زيبا و روشن نوشتهشده» را بهدرستي به زبانهاي خود برگردانند. از دو حال خارج نيست: يا آن نويسنده اروپايي اشتباه ميكند و اين نظريه چندان زيبا و روشن نوشته نشده، يا مترجمان انگليسي و فرانسوي بايد در كار خود تجديدنظر كنند. قاعدتا بايد از مترجم فارسي بخواهيم نامهاي يا مقالهاي براي ناشران و مترجمان اروپايي بنويسد و آنان را از «شلختگي دو
مترجم انگليسي و فرانسوي» مطلع سازد تا براي نجات اين رساله عالي تدبيري بينديشند.
ترجمه فارسي «نظريه رمان» شروع بالنسبه نويدبخشي دارد: «خوشا به سعادت دورانهايي كه آسمان پرستاره نقشه تمام راههاي ممكن است! خوشا به سعادت دورانهايي كه راههايش با نور ستارگان روشن ميشود!» اما از جمله دوم ترديدهايي در خاطر خواننده نقش ميبندد: «همهچيز در اين دورانها تازه است، اما با وجود اين آشنا به نظر ميرسند». چرا «ميرسند؟» فاعل اين فعل همان «همهچيز» جمله قبلي است. اين لغزش پيام روشني دارد. متن ترجمه ويرايش نشده. مترجم كمي شتابزده ترجمه ميكند. يا... شايد با اولين نشانه مشكلي در متن فارسي روياروييم. شلختگي؟ هنوز براي قضاوت زود است. پاراگراف اول قابل قبول مينمايد اما واپسين جمله آن شكبرانگيز است: «نواليس ميگويد فلسفه بهراستي درد فراق است، آرزوي اينكه همهجا در خانه خود باشد». اين جمله كه در نگاه اول روان و بيمسئله مينمايد، ايرادي ظريف اما جدي دارد. فلسفه درد فراق است. قبول. فلسفه آرزوي اين است كه همهجا در خانه خود باشد. باشد؟ مسنداليه اين «باشد» كيست؟ بر پايه ترجمه فارسي، فلسفه نوعي درد فراق و نوعي آرزو است، آرزوي اينكه همهجا در خانه خود باشد. خود؟ كدام خود؟ ترجمه انگليسي:
Philosophy is really homesickness, it is the urge to be at home everywhere.
چنانكه ميدانيم، home هم به معناي «خانه» است هم «وطن». ازهمينرو به كسي كه دچار غم غربت يا دلتنگي دوري از وطن شده است homesick ميگويند. من گمان ميكنم درمورد جمله نواليس ارجح آن است كه به نحوي «خانه» را در ترجمه حفظ كنيم: فلسفه در واقع دلتنگي دوري از خانه است. «درد فراق» معادل بدي نيست اما مشكل به جمله دوم برميگردد: «فلسفه اشتياقِ همهجا در خانه بودن است». ترجمه فارسي را با تغيير كوچكي ميتوان ويراست: «فلسفه بهراستي دلتنگي دور از خانه است، آرزوي اينكه همهجا در خانه باشيم».
مشكلات جدي ترجمه از پاراگراف سوم آغاز ميشود. اين پاراگراف با جملهاي طولاني آغاز ميشود كه فهم آن و ترجمهاش تمركز و دقتي بيش از جملههاي پاراگرافهاي قبلي ميطلبد. صفحه 16 ترجمه فارسي: «در اين دوران، نه فقدان رنج و نه ناامني وجود بلكه شايستگي كنشها در جهت خواستهاي دروني جان براي عظمت، كمال و تماميت است كه بر تن آدمها و كردارها نمايي از سرور و جديت ميپوشاند، زيرا پوچي و اندوه در جهان از آغاز زمان تاكنون بيشتر نشده است؛ تنها نغمههاي تسليبخش با نوايي رساتر طنين ميافكنند يا آنكه عميقتر خاموش ميشوند». ترجمه انگليسي را كه نگاه ميكنيم متوجه اولين لغزش جدي مترجم ميشويم، لغزشي كه باز گواه شتابزدگي و غيبت ويراستار است:
It is not absence of suffering, not security of being, …
مترجم فارسي ميگويد، «نه فقدان رنج و نه ناامني وجود...». و روشن است كه مترجم به دليلي اشتباه كرده است. لوكاچ ميگويد، «نه غيبت رنج، نه امنيت وجود،...». راست اين است كه ميتوان گفت انسان جايزالخطاست و از اين لغزش چشم پوشيد ولي با جملهاي طولاني سروكار داريم كه معنايش وارونه شده است:
It is not absence of suffering, not security of being, which in such an age encloses men and deeds in counters that are both joyful and severe (for what is meaningless and tragic in the world has not grown larger since the beginning of time; it is only that the songs of comfort ring out more loudly or are more muffled): it is the adequacy of the deeds to the soul's inner demand for greatness, for unfolding, for wholeness.
لوكاچ ميگويد، «آنچه در چنين عصري به دور آدميان و كردارها خطوطي ميكشد كه هم شاديبخشاند هم عبوس و جدي نه غيبت رنج است نه امنيت وجود (چون آنچه در جهان ما بيمعنا و تراژيك است از آغاز زمان تاكنون افزون نشده است؛ فقط صداي نواهاي تسليبخش بلندتر يا خفهتر ميشود): آنچه اين خطوط را به دور آدمها و كردارها ميكشد بسندهبودن كردارها براي برآوردن تقاضاي باطني جان است كه خواستار عظمت، شكوفاشدن و يكپارچگي است».
ترجمه فارسي همچنان بهطور نسبي قابل قبول است اما لغزشها ادامه دارد. جمله دوم پاراگراف سوم متن: «ماداميكه جان هنوز هيچ مغاكي را درون خود نميشناسد كه شايد به سقوط رهنمونش كند و يا به ستيغها سوقش دهد؛ ماداميكه الوهيتي كه بر جهان فرمان ميراند و هداياي ناشناس و ناعادلانه سرنوشتي را اعطا ميكند كه هرچند آدمي هنوز دركش نكرده اما به او چون پدري به كودك خردسالش آشنا و نزديك است، آنگاه هر كنش فقط جامه برازنده جان است».
اگر ویراستاری این تکه را با دقت بخواند بدون مقابله با متن انگلیسی هم متوجه ایرادی میشود: جمله «الوهیتی که...» در واقع جملهای است که فاعل دارد و فعل ندارد. بر طبق ترجمه فارسی، الوهیتی بر جهان فرمان میراند که هدایای سرنوشتی را اعطا میکند که آدمی هنوز درکش نکرده... مطابق این ساخت، «ش» در «درکش» به سرنوشت برمیگردد. بدین ترتیب، «الوهیت» مبتدایی است که خبر ندارد. چارهای نیست. مشکلی هست که ناشی از شلختگی مترجمان انگلیسی و فرانسوی نیست. ترجمه انگلیسی:
When the soul does not yet know any abyss within itself which may tempt it to fall or encourage it to discover pathless heights, when the divinity that rules the world and distributes the unknown and unjust gifts of destiny is not yet understood by man, but is familiar and close to him as a father is to his small child, then every action is only a well-fitting garment for the world.
ترجمه درست: «هنگامی که جان هنوز در درون خویش مغاکی نمیشناسد که به سقوط وسوسهاش کند یا به کشف بلندیهای دور ترغیبش کند، هنگامی که آن نیروی الهی که بر جهان حکم میراند و مواهب ناشناخته و ناحق تقدیر را میان آدمیان قسمت میکند هنوز از حد فهم انسان بیرون است اما چون پدری برای طفل صغیرش برای او آشنا و به او نزدیک است، آن وقت هر کنشی صرفا جامهای است که راست بر قامت جهان دوخته شده».
علاوه بر لغزشی که بدان اشاره کردیم خطایی هم در انتهای این تکه روی داده که شاید چاپی باشد چون کافی است «هـ» از جهان حذف شود تا جان بشود. و باز ممکن است کسی از جایزالخطایی انسان، این بار نه مترجم بلکه دیگر دستاندرکاران نشر این کتاب، بگوید اما نتیجه وارونهشدن معناست.
در صفحههای 22 و 23 ترجمه فارسی، بیدقتیها و شلختگیهایی هست که رفتهرفته اعتماد خواننده را سست میکنند. در صفحه 22، در فاصله ده سطر واژه فنی immanence به دو شکل ترجمه میشود: ابتدا به «درونماندگاری» (معادلی خوب و جاافتاده) و بار دوم به «حلولیت» (معادلی غریب و ناپذیرفتنی). در صفحه بعد، مترجم معادل «حلولیت» را باز به کار میبرد و البته که نمیتوان مطمئن بود مترجم در ادامه کدام معادل را ترجیح خواهد داد. بیدقتی در ترجمه واژههای فنی مصادیق دیگر هم دارد. در صفحه 22 مترجم واژه فنی transcendence را «استعلایی» ترجمه میکند و چنانکه همه (و احتمالا خود مترجم هم) میدانند، خوب یا بد، تعالی و استعلا دو مقوله کاملا متفاوتاند و بهخصوص زمانی که بحث بر فلسفه افلاطون است، «جهان استعلایی» بههیچرو قابل دفاع نیست:
«در جریان این روند، ذات از درونماندگاری مطلق زندگی نزد هومر به جهان استعلایی افلاطون - مطلقی دیگر اما ملموس و قابل فهم - تقلیل مییابد».
بحث بر سر تقابل درونماندگاری مطلق (هومر) و تعالی مطلق (افلاطون) است. و این را هم بیفزاییم که مترجم در اکثر موارد
substance را به ذات برگردانده (تقریبا در تمام ترجمههای قابل اعتماد متنهای فلسفه غرب، substance به «جوهر» ترجمه میشود و essence به «ذات»، و این جمله مترجم که «اما چنین اندیشهای تنها زمانی زاده شد که ذات پیشاپیش شروع به رنگباختن کرده بود» گمراهکننده است. این جمله در صفحه 21 آمده، بدون پاورقی) و طرفه اینکه چند سطر پایینتر در همان صفحه 22 «ذات» را برای essence هم میآورد:
«جهان حماسه به این پرسش پاسخ میدهد: زندگی چگونه میتواند به ذات تبدیل شود؟ اما پاسخ برای تبدیلشدن به پرسش تنها زمانی پخته و جاافتاده شد که ذات به افقی دوردست عقب کشیده شده بود». ترجمه انگلیسی:
The world of the epic answers the question: how can life become essential? But the answer ripened into a question only when the substance had retreated to a far horizon.
بدین ترتیب، مترجم مفهوم این دو جمله را به کلی مخدوش کرده: جهان حماسه به این سؤال که زندگی چگونه میتواند ذاتی شود جواب میدهد. اما این جواب فقط زمانی به قالب یک سؤال درآمد که جوهر (نه ذات) دورِ دور شده بود.
بیدقتی در ترجمه جمله بعد ادامه مییابد: «تراژدی زمانی پاسخ خلاقانه به این سؤال را که ذات چگونه میتواند ذیحیات شود؟ در آستین داشت که آدمی آگاه شده بود که زندگی بدان سان که هست (هر باید-بودی زندگی را محو میکند) حلولیت ذات را از كف داده است». (ص 22) ترجمه انگلیسی:
Only when tragedy had supplied the creative answer to the question: how can essence come alive? did men become aware that life as it was (the notion of life as it should be cancels out life) had lost the immanence of the essence.
چنانکه میبینيد، مترجم در اینجا essence را به ذات برگردانده است و شاید بتوان نتیجه گرفت «جوهر» در قاموس او اصلا جایی ندارد. اما جملههای منقول ایراد اساسی دیگری هم دارند. در ترجمه فارسی، تقدم و تأخر وارونه تقدم و تأخر در ترجمه انگلیسی است. به روایت مترجم، اول «آدمی متوجه شده که زندگی حلولیت ذات را از کف داده» و فقط بعد از آن است که «تراژدی جواب سؤال چگونگی ذیحیاتشدن ذات را یافت». نه. ترجمه صحیح:
«فقط زمانی که تراژدی جواب خلاقانه این سؤال را پیدا کرد که «ذات چگونه میتواند زنده شود؟»، آدمیان متوجه شدند زندگی آنگونه که هست (تصور زندگی آنگونه که باید باشد زندگی را نفی میکند) درونماندگاری ذات را از دست داده».
و یک صفحه بعد به این جمله بسیار عجیب میرسیم (یادمان باشد، مهم نیست مترجم از چه زبانی ترجمه کند. مهم این است که جملهای بامعنی تولید کند یا از تولید جملهای بیمعنی پرهیز کند): «همانگونه که حقیقت ذات با دخول در زندگی و با آفرینش آن به نبود حلولیت محض آن در زندگی خیانت میکند، این بنیاد مسألهساز تراژدی فقط در فلسفه است که مشهود به مسألهای تبدیل میشود» (ص 23). شک ندارم که خود مترجم هم چیزی از این جمله دستگیرش نمیشود و لابد غموض آن را به پای دشواری نثر لوکاچ یا شلختگی مترجمان انگلیسی و فرانسوی مینویسد. ترجمه انگلیسی:
Just as the reality of the essence, as it discharges into life and gives birth to life, betrays the loss of its pure immanence in life, so this problematic basis of tragedy becomes visible, becomes a problem, only in philosophy.
ترجمه صحیح: «همانگونه که واقعیت ذات وقتی به درون زندگی نشت میکند و منشأ زندگی میشود ازدسترفتن درونماندگاری محض خود در زندگی را فاش میکند، این اساس مسألهساز تراژدی هم فقط در فلسفه قابل رؤیت میشود، مسأله میشود». (و یادتان باشد که باز خواننده متوجه نمیشود کی «ذات» در ازای essence میآید و کی در ازای substance. مترجم فعل betray را خیانت ترجمه کرده و ترکیب بیمعنی «خیانت به نبودِ حلولیت محض» را به وجود آورده و تفاوت loss و lack را هم از قلم انداخته.)
خطای نابخشودنی ترجمه transcendent به «استعلایی» در جمله بعد تکرار میشود: «فقط هنگامی که ذات، یکسره دوریگزیده از زندگی به یگانه حقیقت مطلق استعلایی تبدیل گردید؛ هنگامی که کنش ساختآفرین فلسفه سرنوشت تراژیک خود را چون امر دلبخواه تجربی، ناسوده و تهی از معنا، شورمندی قهرمان را چون رفتاری اینجهانی و اجابت آن شورمندی را چون محدودیت سوژهای رها از الزام حدوث نمایان ساخته بود، آنگاه پاسخ تراژدی به مسأله هستی و ذات دیگر نه چون قطعیتی طبیعی و بدیهی بلکه چون معجزهای، چون رنگینکمانی باریک، رخ مینماید که استوارانه بر فراز مغاکها پیکر کشیده است». (ص 23)
نشانه اصلی مشکلداربودن یک ترجمه آن است که بدون رجوع به زبان یا متن مبدأ نمیتوان از آن سر درآورد. بله، متن لوکاچ در اینجا دشوار است اما این دشواری مفهومی است نه زبانی. ترجمه انگلیسی:
Only when the essence, having completely divorced itself from life, became the sole and absolute, the transcendent reality, and when the creative act of philosophy had revealed tragic destiny as the cruel and senseless arbitrariness of the empirical, the hero's passion as earth-bound and his self-accomplishment merely as the limitation of the contingent subject, did tragedy's answer to the question of life and essence appear no longer as natural and self-evident but as a miracle, a slender yet firm rainbow bridging bottomless depths.
جملههایی در متن هست که هر خوانندهای با کمی آشنایی با زبان انگلیسی متوجه معنایشان میشود اما به همان اندازه جملههایی در رساله لوکاچ یافت میشود که مترجم و خوانندگان احتمالی به یک اندازه از درکشان عاجزند و یادمان باشد، همانگونه که گادامر به خوبی گوشزد میکند، فهم یک متن به معنای اجرای آن متن است، و ترجمه در وسیعترین معنا اجرای یک متن است در زبان مقصد. من میکوشم فهم خود را از این پاره رساله اجرا کنم؛ اما پیشتر کوششی برای هموارکردن راه فهم این عبارات - راست این است که شتاب و ریتم کار مترجم فارسی به او اصلا مجال چنین کوششهایی نمیدهد. لوکاچ مینویسد، «فقط هنگامی که ذات به یگانه واقعیت مطلق و متعالی بدل شد [...]، جواب تراژدی به سؤال [معنای] زندگی و ذات همچون معجزهای پدیدار شد». به گمانم، تا اندازهای منظور لوکاچ با این تلخیص روشن میشود. حال، تفصیل ماجرا:
«فقط هنگامی که ذات به طور کامل خود را از زندگی جدا ساخت و یگانه واقعیت مطلق و متعالی گردید، و هنگامی که عمل خلاق فلسفه نشان داده بود تقدیرِ تراژیک چیزی جز اتفاقیبودن بیمعنا و قساوتآمیز جهان تجربی نیست و شور و شوق قهرمان [تراژدی] اشتیاقی خاکی و زمینی است و تحقق نفس او هم چیزی جز محدودبودن سوژه حادث [یا انسان اسیرِ امکان خاص] نیست، باری، فقط آن هنگام بود که جواب تراژدی به سؤال [معنای] زندگی و ذات (essence نه substance) دیگر نه چون جوابی طبیعی و بدیهی بلکه همچون معجزهای پدیدار شد، همچون رنگینکمانی باریک اما استوار که روی اعماق بیته پل میزند». (مترجم ترکیب «محدودبودن سوژه حادث» را برعکس ترجمه کرده).
در ترجمه بیدقتیهای نحوی هم کم نیست. به جمله زیر دقت کنید:
«اما، این فرزانه جدید واپسین نمونه آدمی و جهان او واپسین نمونه آرمانی از آن ساختار زندگی است که روح یونانی ایجاد میکرد. مسائلی که بینش افلاطون آنها را تعیین و حمایت میکرد روشن شد؛ اما دیگر ثمره تازهای ندارد». (ص 23)
آدم توقع ندارد در چنین جملههایی اشتباه ببیند، آن هم از قلم مترجمی که متن ترجمهاش را با سه زبان مقابله کرده. ترجمه انگلیسی:
This new wise man, however, was the last type of man and his world was the last paradigmatic life-structure the Greek spirit was to produce. The questions which determined and supported Plato's vision became clear, yet they bore no fruit...
مترجم عبارت was to produce را غلط ترجمه کرده و در جمله دوم معنی را وارونه کرده و جمله آخر هم، چه به لحاظ زمان فعل چه نسبتش با جمله قبل، مبهم است. لوکاچ میگوید، «اما این انسان فرزانه جدید واپسین نوع انسان و جهانش واپسین ساختار سرمشقگون زندگی بود که روح یونانی بنا بود به وجود آورد. سؤالهایی که بینش افلاطون را تعیین و تحکیم کردند روشن شدند اما ثمری در پی نداشتند».
پیشتر گفتم که گویا «جوهر» در قاموس مترجم ما جایی ندارد ولی در همین صفحه ناگهان به ترکیب «بینشی جوهرساز» برمیخوریم، در ترجمه essence-creating vision. این دیگر اوج شلختگی است. مترجم ما به هر دلیلی تصمیم میگیرد essence را «جوهر» ترجمه کند اما حاضر نیست برگردد و essenceها و essentialهاي قبلی را تغییر دهد.
اما اوج کار مترجم در صفحه 24، به قول خودش، «پا به منصه ظهور میگذارد»: «به نظر میرسد کلمه رمز روح جدید که حامل سرنوشت جدیدی است «دیوانهوار عاشق یونانیها بودن» است. آری، بهراستی دیوانه یونانیها بودن!» گذشته از اشتباه عجیب و مضحک (بگوییم گروتسک) مترجم، همین دو جمله نشان از شلختگی مترجم پرکار و پرشتاب ما دارد. آخر چرا یک جمله را که در متن اصلی تکرار شده باید دو جور ترجمه کرد؟
The new spirit of destiny would indeed seem 'a folly to the Greeks'. / Truly a folly to the Greeks!
جملهای که مترجم ما «دیوانهوار عاشق یونانیها بودن» ترجمه کرده در متن اصلی داخل علامت نقل قول آمده. در ترجمههای انگلیسی و فرانسوی و در اصل آلمانی نیازی به پاورقیدادن نیست چون هر خوانندهای که به سراغ لوکاچ میرود به احتمال زیاد از ارجاع لوکاچ باخبر است و این تعبیر را میشناسد. راستش، هر خواننده مسیحی. خواننده فارسیزبان و البته خود مترجم قاعدتا این ارجاع را نمیشناسد اما کدگذاری لوکاچ باید دستش را بگیرد، که البته دست مترجم را نگرفته است. این تعبیر متعلق به پولس رسول است، در نامه اولش به قرنتیان. در باب اول این رساله چنین میخوانیم: «یهودیان خواستار آيتاند و يونانيان در پي حكمت، ولي ما مسيح مصلوب را وعظ ميكنيم كه یهودیان را سنگ لغزش است و غیریهودیان را جهالت، اما فراخواندگان را، چه یهودی و چه یونانی، مسیح قدرت خدا و حکمت خداست. زیرا جهالت خدا از حکمت انسان حکیمانهتر و ناتوانی خدا از قدرت انسان تواناتر است». نمیتوان از مترجمی که نمیدانیم چرا اینقدر در تولید ترجمه شتاب دارد توقع داشت برای فهم نسبت حکمت (یونانی) و جهالت (مسیحی) به عهد جدید رجوع کند اما میتوان از او انتظار داشت که فرق folly of و folly
to را تشخیص دهد یا... شاید اصلا هیچ توقعی نمیتوان داشت. ترجمه صحیح:
«روح جدید تقدیر بهراستی «یونانیان را جهالت» مینمود» یا «روح جدید تقدیر «در نظر یونانیان جهالت» مینمود. / آری، جهالت در نظر یونانیان».
در جاهایی هم که ترجمه تا بدین حد مغلوط نیست باز نمیتوان توقع دقت و سلاست داشت: «چنین شد که کلیسا به دولت-شهری جدید تبدیل شد و پیوند تناقضآمیز میان جانی کاملاً گناهکار و یقین عبث آن نسبت به بازخرید گناه به پرتوی تقریباً افلاطونوار از نوری لاهوتی در میانه واقعیتی ناسوتی تبدیل گردید: از این مغاک دهانگشوده، نردبان سلسلهمراتب ناسوتی و لاهوتی بازآفرینی شد». (ص 25)
Thus the Church became a new polis, and the paradoxical link between the soul lost in irredeemable sin and its impossible yet certain t redemption became an almost platonic ray of heavenly light in the midst of earthly reality: the leap became a ladder of earthly and heavenly hierarchies.
چنانکه میدانیم، redemption که از مصطلحات کلیدی الاهیات مسیحی است در اصل واژهای اقتصادی است (مترجم تا اندازهای به این نکته اعتنا کرده). برای مثال، redemption date به «سررسید» وام و «موعد بازخرید» اوراق بهادار میگویند. و صفت redeemable به معنای قابل معاوضه و قابل تأدیه است. طرفه اینکه redeemer تقریبا معنای اقتصادیاش را از کف داده. redeemer یعنی منجی و the Redeemer به طور مشخص دلالت به مسیح میکند. لوکاچ از irredeemable sin سخن میگوید (چیزی که در ترجمه از قلم افتاده). این صفت هم بار اقتصادی دارد: سهام بدون سررسید و اوارق قرضه غیرقابل استرداد، و البته در سیاق دینی در وصف گناه جبرانناپذیر یا خطای چارهناپذیر به کار میرود. لوکاچ میگوید، کلیسا پولیس جدید شد، نسخه مسیحی مدینه یونانی، و پیوند خارق اجماع میان جانی که غرق در معصیتی جبرانناپذیر است و رستگاری ناممکن هرچند قطعی آن پرتوی تقریبا افلاطونی از نور آسمانی در میانه واقعیت زمینی گردید: این جهش (leap) نردبانی شد از مراتب زمین و آسمان. تعبیر «یقین عبث آن نسبت به بازخرید گناه» کاملا گمراهکننده است. مترجم، به جهت بیدقتی، وجه دیالکتیکی ایده رستگاری در
الاهیات مسیحی را تباه کرده: لوکاچ از رستگاریِ ناممکن اما قطعیِ جان سخن میگوید. «ناممکن»، چون جان مرتکب گناهی غیرقابل جبران شده و در آن غرق گشته. و اینکه چرا مترجم leap را «مغاک دهانگشوده» ترجمه کرده بر من روشن نیست.
نثر لوکاچ در فصل دوم بخش اول کتاب («مسائل فلسفه تاریخ صورتها»)، به تناسب موضوع، قدری روانتر و آسانیابتر میشود و امید خواننده به کاهش لغزشها باز زنده میشود. به این جملهها از صفحه 29 ترجمه نظر کنید: «بنابراین، ذات [مترجم ما باز نظرش برگشته و در اینجا «ذات» را در ازای essence آورده] در جنگل زندگی نمیتواند تنه درختان برخاکافتاده را برافرازد و از آنها صحنه تراژیکی را بیاراید؛ یا باید در اندرون آتشگاهی که بازماندههای بیجان یک زندگی منحط در آن میسوزند چشم به وجود زودگذر شعلهای بازگشاید یا به آشوب پشت کند و به قلمرو انتزاعی ذاتیت محض بگریزد. این رابطه ذات با زندگیای است که فینفسه خارج از قلمرو درام نهفته است، درامی که دوگانگی سبک را در تراژدی مدرن که شکسپیر و آلفیری دو قطب آن هستند ناگزیر میسازد».
مترجم در این سطرها طبعآزمایی میکند و حال و هوای «ادبی» نثر لوکاچ جوان به نثر او سرایت میکند، اما جمله آخری که نقل کردم کاملا غلط است. ترجمه انگلیسی:
therefore, the essence cannot build a tragic stage out of the felled trees of the forest of life,
اگر مترجم به ایجاز نثر لوکاچ وفادار میماند، جملهای دقیقتر (و به نظر من زیباتر) از آنچه نوشته تولید میکرد. لوکاچ مینویسد، «بنابراین، ذات نمیتواند از درختان قطعشده جنگل حیات صحنهای تراژیک بسازد،». ادامه را بخوانیم:
but must either awaken to a brief existence in the flames of a fire lit from the deadwood of a blighted life, or else must resolutely turn its back on the world's chaos and seek refuge in the abstract sphere of pure essentiality.
«ذات باید در شعلههای آتشی که با شاخههای خشکیده حیاتی بربادرفته افروختهشده متوجه هستی و حیاتی کوتاه شود، وگرنه باید با قاطعیت از آشوب جهان روی بگرداند و در حوزه انتزاعی ذوات محض پناه جوید».
مترجم تا اینجا غلط فاحشی مرتکب نشده ولی برخلاف ظاهر ادبی جملههایش یک مراعاتالنظیر زیبا را حیف کرده است. میتوان deadwood را چیزهای زائد و اسقاطی ترجمه کرد (deadwood مجازا به آدمهای بهدردنخور میگویند) اما معنای اصلی آن «شاخههای خشکیده» و حتی ترجمه تحتاللفظی آن «چوبِ مرده» منظومه استعارههای لوکاچ را در این جملهها کامل میکند. «بازماندههای بیجان» انتخاب مترجم است و خالی از لطف نثر لوکاچ است. اما جمله بعدی کاملا غلط است.
It is the relationship of the essence to a life which, in itself, lies outside the scope of drama that renders necessary the stylistic duality of modern tragedy whose opposite poles are Shakespeare and Alfieri.
مترجم متوجه ساخت اساسی جمله نشده است:
It is the relationship ... that renders necessary...
لوکاچ میگوید، رابطه ذات با حیاتی که، فینفسه، از دامنه تئاتر بیرون است دوگانگی سبکی تراژدی مدرن را ضروری میسازد - تراژدی مدرن، برحسب این دوگانگی، دو قطب متضاد دارد: شکسپیر و آلفیری.
بیتوجهی به ساخت جمله گاهی موجب ترجمه غلط جملههای کوتاه و سادهای چون این جمله میشود:
Life is not organically absent from modern drama; at most, it can be banished from it.
مترجم به دلیلی نامعلوم قید organically را صفت life میگیرد و این جمله غلط را تولید میکند: «زندگی انداموار در نمایش مدرن ناپدید نیست، حداکثر میتواند از آن طرد شود». (ص 31) لوکاچ میگوید، زندگی به طور طبيعی (یا اساسا) از تئاتر مدرن غایب نیست؛ فوق فوقش، ممکن است از آن تبعید شود. در ترجمه جمله ساده بعدی هم مترجم مرتکب بیدقتی و لغزش میشود: «اما طرد زندگی به گونهای که کلاسیکهای مدرن انجام میدهند به معنای آن است که نهتنها وجود بلکه قدرت واقعیت طردشده را نیز مورد تصدیق قرار میدهند...» میدانیم که «کلاسیکهای مدرن» اصطلاحی در نقد ادبی است. لوکاچ، اما، در اینجا از ترکیب دیگری استفاده کرده:
But the banishment which modern classicists practice implies a recognition, not only of the existence of what is being banished, but also of its power.
Classicists به پیروان سبک کلاسیک میگویند. «کلاسیسيستِ مدرن» یعنی کسی که در عصر جدید از سبک کلاسیک پیروی میکند. کلاسیسيستهای مدرن با تبعید زندگی از فضای تئاتر و تراژدی نه فقط وجود آنچه را که تبعید میکنند تصدیق میکنند بلکه به قدرت آن اذعان میکنند.
ترجمه «نظریه رمان» مصداق کامل شلختگی است. مترجم کاری ندارد به اینکه بحثی در فصل اول درباره تقابل «جهان آنگونه که هست» و «جهان آنگونه که باید باشد» آمده و در فصل دوم تکرار شده است. به این پاراگراف مغلوط نگاه کنید:
«این پیوند درهمنشکستنی با هستی و ساختار حقیقی واقعیت یعنی تفاوت اساسی حماسه با درام نتیجه ضروری این امر است که ابژه تمام اشعار حماسی چیزی جز زندگی نیست. با آنکه مفهوم ذات مستلزم جهان استعلایی و تبلور آن در وجود جدید و برتری است که باید-بودی را بیان میکند، در واقعیت خویش که از شکل زاده شده مستقل از تمام مضامین مشخصی است که به وجودی ساده تعلق دارند؛ از سوی دیگر، مفهوم زندگی عینیت واضح و ثابت جهان استعلایی را کنار میگذارد». (ص 36)
«هستی و ساختار حقیقی واقعیت» در ازای reality as it is آمده است و as it is به صورت ایتالیک چاپ شده، یعنی تأکید لوکاچ بر «آنگونه که هست» است.
This indestructible bond with reality as it is, the crucial difference between the epic and the drama, is a necessary consequence of the object of the epic being life itself. The concept of essence leads to transcendence simply by being posited, and then, in the transcendent, crystallises into a new and higher essence expressing through its form an essence that should be - an essence which, because it is born of form, remains independent of the given content of what merely exists. The concept of life, on the other hand, has no need of any such transcendence captured and held immobile as an object.
ترجمه صحیح: «پیوند تباهیناپذیر با واقعیت آنگونه که هست، تفاوت بسیار مهم میان حماسه و درام، از پیامدهای ضروری این مهم است که موضوع حماسه خودِ زندگی است. مفهوم ذات همین که برنهاده میشود (posited) به تعالی راه میبرد و آنگاه، در ساحت تعالی، در ذات جدید رفیعتری تبلور مییابد که از طریق صورتش ذاتی را که باید باشد بیان میکند - ذاتی که، چون از صورت (فرم) زاده میشود، از محتوای دادهشده آنچه صرفا هست مستقل میماند. در مقابل، مفهوم زندگی نیازی به هیچ تعالیای از اینگونه ندارد که به صورت یک شیء (یا متعلق ادراک) ثبت میشود و بیحرکت و ثابت داشته میشود».
البته، چنانکه دیدیم، مترجم فقط در جملههای طولانی و دشواری مثل این دچار لغزش نمیشود. به این جمله سادهتر نظر کنید: «در نتیجه نقش آنها به نقش سقراط در زایش اندیشهها تقلیل مییابد؛ آنها هرگز با هیچ معجزهای نیز نمیتوانند از خویشتن خود چیزی را به حیات بیفزایند که قبلاً در وجود آنها نبوده است». (ص36) «وجود آنها»؟ اولین «آنها» که در جمله آمده به these forms برمیگردد. اما «آنهای» دوم؟ «آنهای» سوم؟ ترجمه انگلیسی:
And so these forms, which, here, can only play the role of Socrates at the birth of thoughts, can never of their own accord charm something into life that was not already present in it.
مشخص است که «آنهای» سوم غلط است. لوکاچ مینویسد، «و بدینسان این صورتها که در اینجا فقط میتوانند در نقش سقراط بههنگام زایش افکار ظاهر شوند هرگز نمیتوانند خودبهخود (یا به میل خود) با سحر و افسون چیزی را که از پیش در زندگی حضور ندارد به درون آن بدمند». به روایت مترجم، فرمها نمیتوانند چیزی را که قبلاً در وجود خودشان نبوده به حیات بیفزایند.
یک صفحه بعد باز به جملههایی عجیب و مخدوش برمیخوریم: «باید-بود زندگی را میکشد و اگر قهرمان تراژدی صفات نمادین زندگی را میپذیرد فقط با این هدف است که بتواند در مراسم نمادین مرگ خویش جهان استعلایی را به نمایش گذارد. در عوض، شخصیت حماسه باید به تاوان نابودی یا از توان افتادن عنصری که پشتیبان اوست و او را در برمیگیرد و از وجود خویش سرشار میکند زنده بماند». (صص 37-36) شخصیت حماسه باید زنده بماند به تاوان چه؟ باید زنده بماند تا تاوان گناهی را بپردازد؟ تاوان نابودی عنصری که...؟ نه. معلوم است که جمله مترجم ایراد دارد.
The 'should be' kills life, and the dramatic hero assumes the symbolic attributes of the sensuous manifestations of life only in order to be able to perform the symbolic ceremony of dying in a sensuously perceptible way, making transcendence visible;
میخواهم بگویم ترجمه فارسی بر اساس ترجمه فرانسوی است و از تصحیح جمله اول بگذرم ولی راستش بیدقتی و شلختگی مترجم اجازه اعتمادکردن نمیدهد؛ لوکاچ میگوید:
«هر حکمی مبتنیبر «باید چنین باشد» زندگی را میکشد، و قهرمان درام [یا تراژدی] فقط با این هدف صفات نمادین تجلیهای حسی [یا لذتبخش] زندگی را میپذیرد که بتواند آیین نمادین مردن را به شیوهای قابل ادراک حسی اجرا کند و تعالی را مرئی سازد؛»
اما غلط اصلی به جمله دوم مربوط میشود:
yet in the epic men must be alive, or else they destroy or exhaust the very element that carries, surrounds and fills them.
«اما در حماسه انسانها باید زنده باشند وگرنه همان عنصری را نابود میکنند یا به اتمام میرسانند که ایشان را حمل میکند، احاطه میکند و سرشار میکند» (مترجم فارسی میگوید انسانها به تاوان نابودی آن عنصر باید زنده بمانند).
علاوه بر بیدقتیها در ترجمه واژههای فنی، در انتخاب معادل برای دیگر واژهها هم بیدقتی و بیذوقی فراوان است و نیز غلطخوانی بر اثر تعجیل. به نمونههایی از صفحه 49 ترجمه فارسی نظر کنید: «اما برای زندگی سنگینی به مفهوم فقدان معنایی بلاواسطه حاضر، گمشدنی چارهناپذیر در پیچوخم علتهایی بیمفهوم، رشد و نموی بدون ثمر بر سطح زمین و به دور از آسمان و اسارت در چنبر ماده خام است بیامید رهایی؛»
In life, however, heaviness means the absence of present meaning, a hopeless entanglement in senseless casual connections, a withered sterile existence too close to the earth and too far from heaven, a plodding on, an inability to liberate oneself from the bonds of sheer brutal materiality,
مترجم casual را causal خوانده و اعتنایی به قید too و تکرار آن هم ندارد: «اما سنگینی در زندگی به معنای غیاب معنای حاضر و گرفتاریِ عاری از امید در پیوندهای بیمعنای تصادفی است، هستیِ سترون پژمردهای بیش از حد نزدیک به زمین و بیشازحد دور از آسمان، لِکولِککردن و خرحمالی، ناتوانی از رهانیدن خویش از قید مادیت زمختِ خام ...» جمله لوکاچ تمام نشده اما مترجم از نفس افتاده و مطابق رسم بسیاری از مترجمان سالهای اخیر دست به دامان نقطهویرگول شده است و تلاشی برای چسباندن جمله بعدی به جمله قبلی به عمل آورده و عبارت «این بدان معنی است که» هم از خود درآورده: «این بدان معنی است که بهترین نیروهای حلولیافته در زندگی، پیوسته درصدد هستند که با آنچه در زبان داوری ارزشیِ شکل بیمایگی نام دارد به مصاف بپردازند». (ص 49) ادامه جمله را با ترجمه انگلیسی بخوانیم:
everything that, for the finest immanent forces of life, represents a challenge which must be constantly overcome - it is, in terms of formal value judgment, triviality.
«هر چیزی که، از نظر نابترین نیروهای درونماندگار زندگی، نمایانگر چالشی است که پیوسته باید بر آن فایق آمد -این، از منظر ارزشداوری صورتنگر (formal)، بیهودگی است».
و در همانجا به این جملهها نگاه کنید: «فرایندی که تمام زندگی را در اسطوره تسخیر میکند، قبل از هر آفرینش ادبی، هستی را از تمام سنگینیهای ابتذال پالوده کرده است؛»
the pre-poetic process of embracing all life in a mythology had liberated existence from all trivial heaviness;
«فرایند ماقبل شاعرانه استقبال از کل حیات در قالب نظامی اسطورهای هستی را از کل سنگینی بیهودهاش رهانیده بود؛»
و این جمله، «اما شعر تنها میتواند با ظرافت به عمل شکفتن یاری رساند و گلبستهای از آزادی حمایل چیزی سازد که پیشاپیش رهیده از هر پیوندی است».
Verse itself, however, can only tentatively encourage the bud to open; verse can only weave a garland of freedom round something that has already been liberated from all fetters.
نکته اول اینکه، بهتر است verse «نظم» (در مقابل «نثر») ترجمه شود نه شعر. دوم اینکه مترجم قید tentatively را «باظرافت» ترجمه کرده است که کاملاً غلط است. شاید آن را tenuously خوانده است، چون tenuous به معنای ظریف و نازک است. tentative یعنی «آزمایشی»، «موقت و غیرقطعی» و «محتاطانه». لوکاچ میگوید، «در هومر، غنچههاي بهاري تازه داشتند باز ميشدند، آماده شكفتن بودند. اما خود نظم (verse) فقط با تردید و احتیاط (یا به وجهی آزمایشی) میتواند غنچهها را تشویق به شکفتن کند؛ نظم فقط میتواند به دور چیزی که تازه از هر کند و زنجیری رها گشته تاج گلی از آزادی ببافد».
شتابزدگی و شلختگی در ترجمه، دو ویژگی اصلی کار مترجم فارسی «نظریه رمان»، بسیاری وقتها معنای جملهها را کاملاً مخدوش میکند. گاهی یک بیدقتی کوچک، بیاعتنایی به ساخت جمله، به تحریف مطلب میانجامد. مترجم فارسی:
«در شعر غنایی تنها لحظات بزرگ وجود دارند که در آن وحدت معنادار طبیعت با جان، و به همان سان دوگانگی معنادار آنها، انزوای ضروری و پذیرفتهشده جان را ابدی میکند». (ص 55) این جمله ظاهراً مسئلهای ندارد. اگر به مترجم اعتماد کنیم، لوکاچ میگوید «وحدتِ طبیعت با جان انزوای جان را ابدی میکند». یعنی «وحدت» فاعل و «انزوا» مفعولِ فعل «ابدی میکند» است. اما نه، اینطور نیست. ترجمه انگلیسی:
In lyric poetry, only the great moment exists, the moment at which the meaningful unity of nature and soul or their meaningful divorce, the necessary and affirmed loneliness of the soul becomes eternal.
چنانکه میبینید، فعل جمله اصلا متعدی نیست. لوکاچ میگوید در شعر غنایی چیزی به جز لحظه باعظمت وجود ندارد (نه لحظات بزرگ) و در این لحظه وحدت معنادار طبیعت و جان یا جدایی معنادارشان، یعنی تنهایی ضروری و محرز جان ابدی میشود. جمله بعدی مترجم فارسی هم مغشوش است:
«جان در این لحظه غنایی، جداشده از مرور نامتمایز ایام، رهاشده از تکثر و جبرباوری مغشوش خویش، نابترین درونبود خود را در ذات منجمد میکند؛ حال آنکه طبیعت، بیگانه و ناشناختنی، خود را [از] قدرت درونبود به نمادی رخشان تغییر میدهد».
At the lyrical moment the purest interiority of the soul, set apart from duration without choice, lifted above the obscurely-determined multiplicity of things, solidifies into substance; whilst alien, unknowable nature is driven from within, to agglomerate into a symbol that is illuminated throughout.
«در لحظه غنایی، نابترین اندرونیِ جان، جداگشته از جریان زمانی که در آن حق انتخابی نیست و قرار گرفته بر فراز کثرت اشیا که تابع علل موجبهای ناشناس است، در قالب جوهر تبلور و استحکام مییابد؛ این در حالی است که طبیعت نشناختنی بیگانه از درون به پیش رانده میشود تا در قالب نمادی سرتاپا منور فشرده گردد».
هرکس درگیر ترجمه متنهای نظری باشد میداند یکی از چالشهای ترجمه در این حوزه یافتن مرجع ضمایری چون it است و از مترجم کتاب لوکاچ توقع میرود دستکم در این مورد اشتباه نکند: «اما چنین رابطهای فقط در لحظات غنایی میان جان و طبیعت برقرار میشود؛ وگرنه طبیعت به علت فقدان همین معنا به انباری بدیع، مملو از نمادهای مورد استفاده ادبیات، تقلیل خواهد یافت؛ به نظر میرسد که شعر در این وضعیت در گونهای حرکت جادویی ثابت مانده که تنها غنا و کلام جادوییاش میتواند آن را در آرامشی پرجنبوجوش و سرشار از مفهوم قرار دهد». (ص 56) قبل از مقابله هم میتوان حدس زد جمله دوم ایرادی دارد. معلوم نیست چرا یکباره بحث شعر پیش میآید:
Yet this relationship between soul and nature can be produced only at lyrical moments. Otherwise, nature is transformed - because of its lack of meaning - into a kind of picturesque lumber-room of sensuous symbols for literature; it seems to be fixed in its bewitched mobility and can only be reduced to a meaningfully animated calm by the magic word of lyricism.
واضح است که it به nature برمیگردد: «اما این رابطه جان و طبیعت را فقط در لحظههای غنایی میتوان ایجاد کرد. در سایر لحظهها، طبیعت -به علت بیمعنا بودنش- به نوعی انباریِ تماشایی تبدیل میشود، حاوی نمادهایی احساسبرانگیز برای ادبیات؛ انگار طبیعت در تحرک جادوشدهاش ثابت نگه داشته شده و فقط با کلام جادویی شعر غنایی میتوان آن را مبدل به آرامشی ساخت که به صورت معنیداری جان یافته است». مسلما این ترجمه آرمانی نیست و شاید معنا را بهدرستی و بهطورکامل منتقل نکند ولی اینقدر هست که خواننده را گمراه نمیکند، دستکم حرفهایی را که لوکاچ درباره طبیعت زده درباره شعر جلوه نمیدهد. به این جملههای پاراگراف دوم صفحه 56 نظر کنید: «طبیعت ثانوی، طبیعت روابط اجتماعی، هیچ ذاتیت غنایی ندارد؛ شکلهای آن چنان انعطافپذیرترند که نمیتوان آنها را با لحظات نمادآفرین وفق داد؛ مضمون قوانین آن چنان مشخص است که هرگز نمیتواند از عناصری رها شود که باید به نقطه عزیمت آفرینش در شعر غنایی تبدیل گردند؛ اما عناصر چنان انحصاراً از فیض این قوانین زندهاند، چنان وجود مشخص و مستقل خود را از دست دادهاند که بدون این قوانین به هیچ تقلیل مییابند». ترجمه انگلیسی:
The second nature, the nature of man-made structures, has no lyrical substantiality; its forms are too rigid to adapt themselves to the symbol-creating moment; the content of the second nature, precipitated by its own laws, is too definite to be able to rid itself of those elements which, in lyric poetry, are bound to become essayistic; furthermore, these elements are so much at the mercy of laws, are so absolutely devoid of any sensuous valency of existence independent from laws, that without them they can only disintegrate into nothingness.
حال، میتوان فهمید با چه ترجمه شلختهای درگیریم: «این عناصر چنان انحصارا از فیض این قوانین زندهاند». زندهبودن از فیض قوانین؟ بله، ما انگلیسیزبان نیستیم ولی میتوانیم حدس بزنیم که at the mercy of ترکیبی است خاصِ فرهنگی که ما آن را نزیستهایم. وقتی میگوییم کسی/چیزی در گروه mercy کسی/چیزی است، منظورمان این است که گرفتار آن کس یا چیز است. مترجم از خیر ترجمه essayistic هم گذشته است. ترجمه صحیح:
«طبیعت ثانوی، طبیعت ساختارهای ساخته آدمی، هیچ جوهر غنایی ندارد؛ صورتهای طبیعت ثانوی صلبتر از آناند که بتوانند خود را با لحظه نمادآفرین وفق دهند؛ محتوای طبیعت ثانوی که معلول قانونهای خودش است قطعیتر از آن است که بتواند خود را از آن عنصرهایی برهاند که، در شعر غنایی، لاجرم کیفیتی جستاری مییابند؛ وانگهی، این عنصرها چندان در چنگال قانونها اسیرند، چندان از هرگونه ظرفیت لذتآفرین هستیِ رها از قانونها عاریاند، که بدون آنها چارهای جز معدومشدن ندارند».
خواننده زمانی میتواند به مترجمی اعتماد کند که وقتی به جملهای در زمان مبدأ برخورد که مشابهش به طور معمول در زبان مقصد یافت نميشود جملهای بامعنی و با ساختی محکم بسازد، چندان که امکانهای نهفته در زبان مقصد در مسیر فعلیت افتند. به این جمله مترجم فارسی نظر کنید:
«مگر آنکه نیاز نداشته باشد با این هدف که ساختارها به تخته پرش کنشها تبدیل شوند، بیش از آن میزان که از خود کنشها نفسانیت تحصیل میکند در ساختارها عامل نفسانی وارد سازد. جان در چنین جهانی نمیکوشد تا قوانین را بشناسد، زیرا این خود جان است که در آن زمان قانون آدمی است؛ آدمی در هرکدام از آزمونهایش برای اثبات خود همان چهره همان جان را از نو کشف میکند». (ص 58)
if no more of the soul has to be put into the man-made structures to make them serve as man's proper sphere of action than can be released, by action, from those structures. Under such conditions the soul has no need to recognise any laws, for the soul itself is the law of man and man will behold the same face of the same soul upon every substance against which he may have to prove himself.
معلوم است که چنین جملهای را باید ابتدا باز/ اوراق کرد و سپس در زبان مقصد بازش ساخت وگرنه به جمله مبهم و مغشوشی چون آنچه مترجم فارسی تولید کرده خواهیم رسید. به گفته لوکاچ، آدمی میخواهد ساختارهای ساخته خود را (همان طبیعت ثانوی را) بدل کند به حوزه عملِ درخور خویش و بدین منظور باید در آن ساختارها جان بدمد، یعنی باید جان را وارد آن ساختارها کند. لوکاچ میگوید سوژه اخلاقی به شرطی میتواند اسیر قانونها و حالتهای عارض بر روح (moods) نشود که مجبور نباشد بیش از آن مقداری از جان را که میتوان از طریق عمل از ساختارهای ساخته آدمی آزاد کرد داخل آن ساختارها کند. شک نیست که با مطلب دشوار و نیازمند تأملی مواجهیم ولی راهحل مسلما مخدوشکردن معنا نیست. ترجمه پیشنهادی:
«به شرط آنکه سوژه اخلاقی مجبور نباشد بیش از آن میزانی از جان را که میتوان، از طریق کنش، از ساختارهای ساخته آدمی آزاد کرد وارد آن ساختارها کند تا آنها را حوزه درخور کنش آدمی گرداند. در چنین شرایطی، جان نیازی ندارد هیچ قانونی را به رسمیت بشناسد، زیرا جان خود همان قانون آدمی است و آدمی در هر جوهری که شاید مجبور باشد خود را در مقابل آن به اثبات رساند یک چهره میبیند، آنهم چهره یک جان».
فصل آخر رساله زیبای لوکاچ درباره تالستوی است و با اشارهای به داستایفسکی تمام میشود. این فصل در قیاس با فصلهای قبلی کتاب روانتر و ظاهرا قابل فهمتر است و بالطبع لغزشهای مترجم فارسی هم کمتر است، هرچند لغزشهای جدی هنوز هستند. در صفحه 147، به این جمله برمیخوریم: «بنابراین، موجب استعلای هیچکدام از شکلها و ساختارها نمیشود، بلکه فقط امکانات ملموس تاریخی آنها را اعتلا میدهد؛ و همین امر برای نابودی حلولیت شکل کافی است».
therefore it does not transcend these forms and structures generally but only their historically given concrete possibilities - and this is enough to destroy the immanence of form.
بله، مترجم کوشیده تقابل «تعالی» (فراروی) و «حلولیت» (درونماندگاری) را به فارسی منتقل کند اما بهایش تولید جملهای غلط. فعل transcend یعنی فراسوی... رفتن/بودن. لوکاچ میگوید، قصد رماننویسی چون تالستوی برای خلق حماسهای در قالب رمان «در کل از این صورتها و ساختارها فراتر نمیرود بلکه فقط فراتر از امکانهای انضمامی و ملموسی میرود که دادههای تاریخاند - و همین برای ازبینبردن درونماندگاری صورت کفایت میکند».
در صفحه 153 به غلط عجیبی برمیخوریم که باز گواهی است بر عزم جزم مترجمی برای بهپایانرساندن و بهبازاررساندن کتابی که ترجمه میکند حتی با تولید جملههایی که نشان میدهند مترجم ما پروای تناقضگویی و نقض غرض ندارد: «نارضامندی شخصیتهای اصلی در مواجهه با تمام چیزهایی که جهان فرهنگ پیرامونشان میتواند به آنها عرضه دارد، و در نتیجه به دنبال طرد این جهان، جستار و کشف دنیایی دیگر یعنی واقعیتی دیگر و اساسیتر از طبیعت». کاری به بدساختبودن جمله مترجم نداشته باشید. فقط آخرین کلمات را ملاحظه کنید. شخصیتهای تالستوی از مواهب فرهنگ پیرامون خود ناراضیاند و به دنبال کشف دنیایی میروند که از طبیعت اساسیتر است.
the central characters' dissatisfaction with whatever the surrounding world of culture can offer them and their seeking and finding of the second, more essential reality of nature.
بله، شخصیتهای مرکزی کارهای تالستوی از هرآنچه میتوان در جهان فرهنگ یافت ناخرسند و دلزدهاند و به همین سبب واقعیت دومی میجویند، واقعیتی ذاتیتر. این واقعیت دوم، در مقابل واقعیت اول که همان فرهنگ است، طبیعت نام دارد. آنها واقعیت دومی را میجویند و مییابند که از واقعیت اول ذاتیتر است، نه واقعیتی که از طبیعت اساسیتر است.
لوکاچ «نظریه رمان» را که در زمستان 1915-1914 به اتمام رسیده بود (و یادمان باشد، جنگ جهانی اول، چند ماه قبل، در تابستان 1914 آغاز شده و در زندگی و کار بسیاری از مردم وقفه انداخته بود) در سال 1920 به صورت کتاب چاپ و منتشر کرد. شماری از روشنفکران برجسته اروپا با شور و حرارت از جنگ طرفداری کردند، از جمله گیوم آپولینر و توماس مان. لوکاچ و بلوخ و همنسلانشان جنگ را مردود میدانستند. امری جورج مینویسد، «در برابر شبح شوم امکان پیروزی آلمان در جنگ، تنها واکنشی که لوکاچ میتوانست ابراز کند این بود که بپرسد: آیا کسی هست که ما را از دست تمدن غرب نجات دهد؟» مشخص بود که این سوال تلخ جز جوابی تلخ نمیتوانست داشت اما مقدر بود که لوکاچ جوابش را زود به دست آورد، قبل از آنکه «نظریه رمان» به انتشار رسد. جواب، برای لوکاچ، مارکس بود. لوکاچ پای در راهی نهاد که از رمانتیسم به بلشویسم میرسید. واپسین جملههای «نظریه رمان» (پیش از اشاره به داستایفسکی که به گفته لوکاچ فرمی خلق کرد که فراتر از دامنه بحثهای رساله اوست) بنا به روایت مترجم فارسی: «رمان شکلی است منطبق با دورانی كه فیشته آن را روزگار گناهکاری محض نام نهاد؛ و این شکل تا
زمانی که جهان مطیع این صورت فلکی است، شکل مسلط باقی میماند». همین جملهها با ترجمه عزتالله فولادوند: «رمان شکلي [از آفرینش هنری] است مخصوص عصری که فیشته به آن عصر گناهکاری مطلق گفته است و تا هنگامی که کوکب بخت دنیا چنین است، رمان باید در این موقعیت فائق باقی بماند». مترجم فارسی «نظریه رمان» stars را «صورت فلکی» (به انگلیسی، constellation) ترجمه کرده ولی stars (یعنی «ستاره» به صورت جمع) در اینجا یا به معنای طالع و طالعبینی است یا به معنای تقدیر و سرنوشت یا شاید همان بخت و اقبال. «کوکب بخت» پیشنهاد مترجمی بهراستی باذوق است. لوکاچ رمان را فرم یا صورت درخور عصر گناهکاری مطلق (که تعبیر فیشته است) میدانست و مادام که طالع بخت جهان چنین است که لوکاچ میدید رمان میبایست صورت مسلط بماند... مطالعه ترجمه فارسی «نظریه رمان» ما را با سؤالی از جنس سؤال لوکاچ در برخورد با فاجعه جنگ اول رودررو میکند، زمانی که لوکاچ با (شاید) پرده آخر تراژدی فرهنگ و تمدن غرب مواجه بود. ما تماشاگران تئاتر مضحکه ترجمههای شلخته و آشفتهای هستیم که گناه شلختگی خود را به کار مترجمان فرانسوی و انگلیسی نسبت میدهند و... شاید روزی تقصیر را
به گردن خود نویسندگان و متفکران آلمانیزبانی چون لوکاچ و آدورنو و بنیامین اندازند.
«نظريه رمان» را نبايد از قبيل آثار عادي نظري درباره ادبيات دانست و بيهوده در آن بهدنبال سبكشناسي يا مدلهاي بلاغي و اساطيري و غيره بهمنظور تجزيه و تحليل گشت. سروكار اين نظريه، كه آنقدر زيبا و روشن نوشته شده، با صور بزرگ حماسه است و چنان كه از عنوان فرعي آن - «رسالهاي تاريخي- فلسفي» - برميآيد، رسالهاي در فلسفه تاريخ است؛ يعني فلسفه تاريخ از آن جهت كه درمورد شعر حماسي و رمان و صور نمايانگر گذر و انتقال و تركيب صدق ميكند و كاربرد دارد. («جورج لوكاچ»، نوشته اِمِري جورج، ترجمه عزتالله فولادوند، نشر ماهي، 1389، ص 34)
در ترجمه كتاب نظريه رمان از متن فرانسه (انتشارات دونوئل، 1968، مترجم ژان كلرويه، چاپ اول 1963) و متن انگليسي (انتشارات مرلين، 1971، مترجم آنا بوستاك) استفاده كردهام؛ هر دو متن فرانسه و انگليسي از متن اصلي كه به زبان آلماني است و نخستينبار در سال 1920 منتشر شده، ترجمه شدهاند. اختلاف دو ترجمه فوق چيزي بيش از تفاوت سليقههاي مترجمان آن است: در مواردي معناي عبارات در دو متن كاملا با هم متضاد بوده، گاهي در يك ترجمه جملهاي جا افتاده كه در ترجمه ديگر آمده و برعكس؛ گاهي نامي به غلط آمده يا اشتباه درج شده؛ گاهي در درج تاريخها اشتباهات فاحشي شده و خلاصه شلختگي دو مترجم انگليسي و فرانسوي چشمگير و شايد بتوان گفت نادر است. متن فرانسه مبنای ترجمه کنونی است، اما هردو متن انگلیسی و فرانسه کاملا با هم مقایسه و موارد اختلاف دو متن مشخص شد. (يادداشت مترجم فارسي كتاب «نظريه رمان»، انتشارات آشيان، 1392)
ما يا در سرزمين عجايب زندگي ميكنيم يا در دياري مترجمپرور كه مترجمانش ميتوانند اغلاط ترجمههاي انگليسي و فرانسوي متني آلماني را تشخيص دهند و ترجمه پاكيزهاي به فارسي ارائه كنند كه اگر روزي مترجمان انگليسي و فرانسوي خواستند ترجمههاي خود را اصلاح كنند ميتوانند كمر همت ببندند و زبان شيرين فارسي را بياموزند تا، محض نمونه، ترجمه فارسي «نظريه رمان» را بخوانند و... خلاصه اينكه ما قدر خودمان را نميدانيم. ما در سرزمين عجايب زندگي ميكنيم. بيش از پنج دهه است كه «نظريه رمان» به فرانسه ترجمه شده و نزديك به نيم قرن است كه همين كتاب به زبان انگليسي ترجمه شده (و به تصريح مترجم انگليسي، به كمك ترجمه فرانسه آن) و هنوز كسي در جهان انگليسيزبان و در فرانسه متوجه نشده مترجمان اين كتاب نمونههاي نادر «شلختگي»اند، هنوز كسي آستين بالا نزده تا «نظريه رمان» را از نو و با رفع اشتباههاي «فاحش» ترجمههاي قبلي ترجمه كند. اما بخت يار ماست كه يكي از پركارترين مترجمان متنهاي نظري دو دهه اخيرمان، اولينبار در 1381، دست به كاري سترگ زده و با مقابله اين دو ترجمه با متن اصلي ترجمهاي منقح به فارسيزبانان عرضه داشته. این کتاب سال
گذشته به چاپ سوم رسید. (انتشارات آشيان، 1397) مترجم فارسي، به گفته خودش، متن فرانسه را مبناي ترجمه خود قرار داده (هرچند در كارنامه او نميتوان ترجمهاي يافت كه از زبان فرانسه صورت بسته باشد) و سپس از دوستي مدد گرفته تا متن او را با متن فرانسه مقايسه كند و پس از آن از دوست ديگري خواسته تا «تمام» متن را با نسخه آلماني مقايسه كند و البته نيازي نديده از دوستي يا رفيقي مدد بگيرد و ترجمهاش را با ترجمه انگليسي هم مقابله كند (كاري كه ما در اين مقاله خواهيم كرد). ما در سرزمين عجايب زندگي ميكنيم. نويسندهاي اروپايي كه كتاب لوكاچ را به زبان اصل خوانده ادعا ميكند اين رساله «آنقدر زيبا و روشن نوشته شده» و مترجم فارسي كشف كرده است كه مترجمان انگليسي و فرانسوي نتوانستهاند اين متنِ «زيبا و روشن نوشتهشده» را بهدرستي به زبانهاي خود برگردانند. از دو حال خارج نيست: يا آن نويسنده اروپايي اشتباه ميكند و اين نظريه چندان زيبا و روشن نوشته نشده، يا مترجمان انگليسي و فرانسوي بايد در كار خود تجديدنظر كنند. قاعدتا بايد از مترجم فارسي بخواهيم نامهاي يا مقالهاي براي ناشران و مترجمان اروپايي بنويسد و آنان را از «شلختگي دو
مترجم انگليسي و فرانسوي» مطلع سازد تا براي نجات اين رساله عالي تدبيري بينديشند.
ترجمه فارسي «نظريه رمان» شروع بالنسبه نويدبخشي دارد: «خوشا به سعادت دورانهايي كه آسمان پرستاره نقشه تمام راههاي ممكن است! خوشا به سعادت دورانهايي كه راههايش با نور ستارگان روشن ميشود!» اما از جمله دوم ترديدهايي در خاطر خواننده نقش ميبندد: «همهچيز در اين دورانها تازه است، اما با وجود اين آشنا به نظر ميرسند». چرا «ميرسند؟» فاعل اين فعل همان «همهچيز» جمله قبلي است. اين لغزش پيام روشني دارد. متن ترجمه ويرايش نشده. مترجم كمي شتابزده ترجمه ميكند. يا... شايد با اولين نشانه مشكلي در متن فارسي روياروييم. شلختگي؟ هنوز براي قضاوت زود است. پاراگراف اول قابل قبول مينمايد اما واپسين جمله آن شكبرانگيز است: «نواليس ميگويد فلسفه بهراستي درد فراق است، آرزوي اينكه همهجا در خانه خود باشد». اين جمله كه در نگاه اول روان و بيمسئله مينمايد، ايرادي ظريف اما جدي دارد. فلسفه درد فراق است. قبول. فلسفه آرزوي اين است كه همهجا در خانه خود باشد. باشد؟ مسنداليه اين «باشد» كيست؟ بر پايه ترجمه فارسي، فلسفه نوعي درد فراق و نوعي آرزو است، آرزوي اينكه همهجا در خانه خود باشد. خود؟ كدام خود؟ ترجمه انگليسي:
Philosophy is really homesickness, it is the urge to be at home everywhere.
چنانكه ميدانيم، home هم به معناي «خانه» است هم «وطن». ازهمينرو به كسي كه دچار غم غربت يا دلتنگي دوري از وطن شده است homesick ميگويند. من گمان ميكنم درمورد جمله نواليس ارجح آن است كه به نحوي «خانه» را در ترجمه حفظ كنيم: فلسفه در واقع دلتنگي دوري از خانه است. «درد فراق» معادل بدي نيست اما مشكل به جمله دوم برميگردد: «فلسفه اشتياقِ همهجا در خانه بودن است». ترجمه فارسي را با تغيير كوچكي ميتوان ويراست: «فلسفه بهراستي دلتنگي دور از خانه است، آرزوي اينكه همهجا در خانه باشيم».
مشكلات جدي ترجمه از پاراگراف سوم آغاز ميشود. اين پاراگراف با جملهاي طولاني آغاز ميشود كه فهم آن و ترجمهاش تمركز و دقتي بيش از جملههاي پاراگرافهاي قبلي ميطلبد. صفحه 16 ترجمه فارسي: «در اين دوران، نه فقدان رنج و نه ناامني وجود بلكه شايستگي كنشها در جهت خواستهاي دروني جان براي عظمت، كمال و تماميت است كه بر تن آدمها و كردارها نمايي از سرور و جديت ميپوشاند، زيرا پوچي و اندوه در جهان از آغاز زمان تاكنون بيشتر نشده است؛ تنها نغمههاي تسليبخش با نوايي رساتر طنين ميافكنند يا آنكه عميقتر خاموش ميشوند». ترجمه انگليسي را كه نگاه ميكنيم متوجه اولين لغزش جدي مترجم ميشويم، لغزشي كه باز گواه شتابزدگي و غيبت ويراستار است:
It is not absence of suffering, not security of being, …
مترجم فارسي ميگويد، «نه فقدان رنج و نه ناامني وجود...». و روشن است كه مترجم به دليلي اشتباه كرده است. لوكاچ ميگويد، «نه غيبت رنج، نه امنيت وجود،...». راست اين است كه ميتوان گفت انسان جايزالخطاست و از اين لغزش چشم پوشيد ولي با جملهاي طولاني سروكار داريم كه معنايش وارونه شده است:
It is not absence of suffering, not security of being, which in such an age encloses men and deeds in counters that are both joyful and severe (for what is meaningless and tragic in the world has not grown larger since the beginning of time; it is only that the songs of comfort ring out more loudly or are more muffled): it is the adequacy of the deeds to the soul's inner demand for greatness, for unfolding, for wholeness.
لوكاچ ميگويد، «آنچه در چنين عصري به دور آدميان و كردارها خطوطي ميكشد كه هم شاديبخشاند هم عبوس و جدي نه غيبت رنج است نه امنيت وجود (چون آنچه در جهان ما بيمعنا و تراژيك است از آغاز زمان تاكنون افزون نشده است؛ فقط صداي نواهاي تسليبخش بلندتر يا خفهتر ميشود): آنچه اين خطوط را به دور آدمها و كردارها ميكشد بسندهبودن كردارها براي برآوردن تقاضاي باطني جان است كه خواستار عظمت، شكوفاشدن و يكپارچگي است».
ترجمه فارسي همچنان بهطور نسبي قابل قبول است اما لغزشها ادامه دارد. جمله دوم پاراگراف سوم متن: «ماداميكه جان هنوز هيچ مغاكي را درون خود نميشناسد كه شايد به سقوط رهنمونش كند و يا به ستيغها سوقش دهد؛ ماداميكه الوهيتي كه بر جهان فرمان ميراند و هداياي ناشناس و ناعادلانه سرنوشتي را اعطا ميكند كه هرچند آدمي هنوز دركش نكرده اما به او چون پدري به كودك خردسالش آشنا و نزديك است، آنگاه هر كنش فقط جامه برازنده جان است».
اگر ویراستاری این تکه را با دقت بخواند بدون مقابله با متن انگلیسی هم متوجه ایرادی میشود: جمله «الوهیتی که...» در واقع جملهای است که فاعل دارد و فعل ندارد. بر طبق ترجمه فارسی، الوهیتی بر جهان فرمان میراند که هدایای سرنوشتی را اعطا میکند که آدمی هنوز درکش نکرده... مطابق این ساخت، «ش» در «درکش» به سرنوشت برمیگردد. بدین ترتیب، «الوهیت» مبتدایی است که خبر ندارد. چارهای نیست. مشکلی هست که ناشی از شلختگی مترجمان انگلیسی و فرانسوی نیست. ترجمه انگلیسی:
When the soul does not yet know any abyss within itself which may tempt it to fall or encourage it to discover pathless heights, when the divinity that rules the world and distributes the unknown and unjust gifts of destiny is not yet understood by man, but is familiar and close to him as a father is to his small child, then every action is only a well-fitting garment for the world.
ترجمه درست: «هنگامی که جان هنوز در درون خویش مغاکی نمیشناسد که به سقوط وسوسهاش کند یا به کشف بلندیهای دور ترغیبش کند، هنگامی که آن نیروی الهی که بر جهان حکم میراند و مواهب ناشناخته و ناحق تقدیر را میان آدمیان قسمت میکند هنوز از حد فهم انسان بیرون است اما چون پدری برای طفل صغیرش برای او آشنا و به او نزدیک است، آن وقت هر کنشی صرفا جامهای است که راست بر قامت جهان دوخته شده».
علاوه بر لغزشی که بدان اشاره کردیم خطایی هم در انتهای این تکه روی داده که شاید چاپی باشد چون کافی است «هـ» از جهان حذف شود تا جان بشود. و باز ممکن است کسی از جایزالخطایی انسان، این بار نه مترجم بلکه دیگر دستاندرکاران نشر این کتاب، بگوید اما نتیجه وارونهشدن معناست.
در صفحههای 22 و 23 ترجمه فارسی، بیدقتیها و شلختگیهایی هست که رفتهرفته اعتماد خواننده را سست میکنند. در صفحه 22، در فاصله ده سطر واژه فنی immanence به دو شکل ترجمه میشود: ابتدا به «درونماندگاری» (معادلی خوب و جاافتاده) و بار دوم به «حلولیت» (معادلی غریب و ناپذیرفتنی). در صفحه بعد، مترجم معادل «حلولیت» را باز به کار میبرد و البته که نمیتوان مطمئن بود مترجم در ادامه کدام معادل را ترجیح خواهد داد. بیدقتی در ترجمه واژههای فنی مصادیق دیگر هم دارد. در صفحه 22 مترجم واژه فنی transcendence را «استعلایی» ترجمه میکند و چنانکه همه (و احتمالا خود مترجم هم) میدانند، خوب یا بد، تعالی و استعلا دو مقوله کاملا متفاوتاند و بهخصوص زمانی که بحث بر فلسفه افلاطون است، «جهان استعلایی» بههیچرو قابل دفاع نیست:
«در جریان این روند، ذات از درونماندگاری مطلق زندگی نزد هومر به جهان استعلایی افلاطون - مطلقی دیگر اما ملموس و قابل فهم - تقلیل مییابد».
بحث بر سر تقابل درونماندگاری مطلق (هومر) و تعالی مطلق (افلاطون) است. و این را هم بیفزاییم که مترجم در اکثر موارد
substance را به ذات برگردانده (تقریبا در تمام ترجمههای قابل اعتماد متنهای فلسفه غرب، substance به «جوهر» ترجمه میشود و essence به «ذات»، و این جمله مترجم که «اما چنین اندیشهای تنها زمانی زاده شد که ذات پیشاپیش شروع به رنگباختن کرده بود» گمراهکننده است. این جمله در صفحه 21 آمده، بدون پاورقی) و طرفه اینکه چند سطر پایینتر در همان صفحه 22 «ذات» را برای essence هم میآورد:
«جهان حماسه به این پرسش پاسخ میدهد: زندگی چگونه میتواند به ذات تبدیل شود؟ اما پاسخ برای تبدیلشدن به پرسش تنها زمانی پخته و جاافتاده شد که ذات به افقی دوردست عقب کشیده شده بود». ترجمه انگلیسی:
The world of the epic answers the question: how can life become essential? But the answer ripened into a question only when the substance had retreated to a far horizon.
بدین ترتیب، مترجم مفهوم این دو جمله را به کلی مخدوش کرده: جهان حماسه به این سؤال که زندگی چگونه میتواند ذاتی شود جواب میدهد. اما این جواب فقط زمانی به قالب یک سؤال درآمد که جوهر (نه ذات) دورِ دور شده بود.
بیدقتی در ترجمه جمله بعد ادامه مییابد: «تراژدی زمانی پاسخ خلاقانه به این سؤال را که ذات چگونه میتواند ذیحیات شود؟ در آستین داشت که آدمی آگاه شده بود که زندگی بدان سان که هست (هر باید-بودی زندگی را محو میکند) حلولیت ذات را از كف داده است». (ص 22) ترجمه انگلیسی:
Only when tragedy had supplied the creative answer to the question: how can essence come alive? did men become aware that life as it was (the notion of life as it should be cancels out life) had lost the immanence of the essence.
چنانکه میبینيد، مترجم در اینجا essence را به ذات برگردانده است و شاید بتوان نتیجه گرفت «جوهر» در قاموس او اصلا جایی ندارد. اما جملههای منقول ایراد اساسی دیگری هم دارند. در ترجمه فارسی، تقدم و تأخر وارونه تقدم و تأخر در ترجمه انگلیسی است. به روایت مترجم، اول «آدمی متوجه شده که زندگی حلولیت ذات را از کف داده» و فقط بعد از آن است که «تراژدی جواب سؤال چگونگی ذیحیاتشدن ذات را یافت». نه. ترجمه صحیح:
«فقط زمانی که تراژدی جواب خلاقانه این سؤال را پیدا کرد که «ذات چگونه میتواند زنده شود؟»، آدمیان متوجه شدند زندگی آنگونه که هست (تصور زندگی آنگونه که باید باشد زندگی را نفی میکند) درونماندگاری ذات را از دست داده».
و یک صفحه بعد به این جمله بسیار عجیب میرسیم (یادمان باشد، مهم نیست مترجم از چه زبانی ترجمه کند. مهم این است که جملهای بامعنی تولید کند یا از تولید جملهای بیمعنی پرهیز کند): «همانگونه که حقیقت ذات با دخول در زندگی و با آفرینش آن به نبود حلولیت محض آن در زندگی خیانت میکند، این بنیاد مسألهساز تراژدی فقط در فلسفه است که مشهود به مسألهای تبدیل میشود» (ص 23). شک ندارم که خود مترجم هم چیزی از این جمله دستگیرش نمیشود و لابد غموض آن را به پای دشواری نثر لوکاچ یا شلختگی مترجمان انگلیسی و فرانسوی مینویسد. ترجمه انگلیسی:
Just as the reality of the essence, as it discharges into life and gives birth to life, betrays the loss of its pure immanence in life, so this problematic basis of tragedy becomes visible, becomes a problem, only in philosophy.
ترجمه صحیح: «همانگونه که واقعیت ذات وقتی به درون زندگی نشت میکند و منشأ زندگی میشود ازدسترفتن درونماندگاری محض خود در زندگی را فاش میکند، این اساس مسألهساز تراژدی هم فقط در فلسفه قابل رؤیت میشود، مسأله میشود». (و یادتان باشد که باز خواننده متوجه نمیشود کی «ذات» در ازای essence میآید و کی در ازای substance. مترجم فعل betray را خیانت ترجمه کرده و ترکیب بیمعنی «خیانت به نبودِ حلولیت محض» را به وجود آورده و تفاوت loss و lack را هم از قلم انداخته.)
خطای نابخشودنی ترجمه transcendent به «استعلایی» در جمله بعد تکرار میشود: «فقط هنگامی که ذات، یکسره دوریگزیده از زندگی به یگانه حقیقت مطلق استعلایی تبدیل گردید؛ هنگامی که کنش ساختآفرین فلسفه سرنوشت تراژیک خود را چون امر دلبخواه تجربی، ناسوده و تهی از معنا، شورمندی قهرمان را چون رفتاری اینجهانی و اجابت آن شورمندی را چون محدودیت سوژهای رها از الزام حدوث نمایان ساخته بود، آنگاه پاسخ تراژدی به مسأله هستی و ذات دیگر نه چون قطعیتی طبیعی و بدیهی بلکه چون معجزهای، چون رنگینکمانی باریک، رخ مینماید که استوارانه بر فراز مغاکها پیکر کشیده است». (ص 23)
نشانه اصلی مشکلداربودن یک ترجمه آن است که بدون رجوع به زبان یا متن مبدأ نمیتوان از آن سر درآورد. بله، متن لوکاچ در اینجا دشوار است اما این دشواری مفهومی است نه زبانی. ترجمه انگلیسی:
Only when the essence, having completely divorced itself from life, became the sole and absolute, the transcendent reality, and when the creative act of philosophy had revealed tragic destiny as the cruel and senseless arbitrariness of the empirical, the hero's passion as earth-bound and his self-accomplishment merely as the limitation of the contingent subject, did tragedy's answer to the question of life and essence appear no longer as natural and self-evident but as a miracle, a slender yet firm rainbow bridging bottomless depths.
جملههایی در متن هست که هر خوانندهای با کمی آشنایی با زبان انگلیسی متوجه معنایشان میشود اما به همان اندازه جملههایی در رساله لوکاچ یافت میشود که مترجم و خوانندگان احتمالی به یک اندازه از درکشان عاجزند و یادمان باشد، همانگونه که گادامر به خوبی گوشزد میکند، فهم یک متن به معنای اجرای آن متن است، و ترجمه در وسیعترین معنا اجرای یک متن است در زبان مقصد. من میکوشم فهم خود را از این پاره رساله اجرا کنم؛ اما پیشتر کوششی برای هموارکردن راه فهم این عبارات - راست این است که شتاب و ریتم کار مترجم فارسی به او اصلا مجال چنین کوششهایی نمیدهد. لوکاچ مینویسد، «فقط هنگامی که ذات به یگانه واقعیت مطلق و متعالی بدل شد [...]، جواب تراژدی به سؤال [معنای] زندگی و ذات همچون معجزهای پدیدار شد». به گمانم، تا اندازهای منظور لوکاچ با این تلخیص روشن میشود. حال، تفصیل ماجرا:
«فقط هنگامی که ذات به طور کامل خود را از زندگی جدا ساخت و یگانه واقعیت مطلق و متعالی گردید، و هنگامی که عمل خلاق فلسفه نشان داده بود تقدیرِ تراژیک چیزی جز اتفاقیبودن بیمعنا و قساوتآمیز جهان تجربی نیست و شور و شوق قهرمان [تراژدی] اشتیاقی خاکی و زمینی است و تحقق نفس او هم چیزی جز محدودبودن سوژه حادث [یا انسان اسیرِ امکان خاص] نیست، باری، فقط آن هنگام بود که جواب تراژدی به سؤال [معنای] زندگی و ذات (essence نه substance) دیگر نه چون جوابی طبیعی و بدیهی بلکه همچون معجزهای پدیدار شد، همچون رنگینکمانی باریک اما استوار که روی اعماق بیته پل میزند». (مترجم ترکیب «محدودبودن سوژه حادث» را برعکس ترجمه کرده).
در ترجمه بیدقتیهای نحوی هم کم نیست. به جمله زیر دقت کنید:
«اما، این فرزانه جدید واپسین نمونه آدمی و جهان او واپسین نمونه آرمانی از آن ساختار زندگی است که روح یونانی ایجاد میکرد. مسائلی که بینش افلاطون آنها را تعیین و حمایت میکرد روشن شد؛ اما دیگر ثمره تازهای ندارد». (ص 23)
آدم توقع ندارد در چنین جملههایی اشتباه ببیند، آن هم از قلم مترجمی که متن ترجمهاش را با سه زبان مقابله کرده. ترجمه انگلیسی:
This new wise man, however, was the last type of man and his world was the last paradigmatic life-structure the Greek spirit was to produce. The questions which determined and supported Plato's vision became clear, yet they bore no fruit...
مترجم عبارت was to produce را غلط ترجمه کرده و در جمله دوم معنی را وارونه کرده و جمله آخر هم، چه به لحاظ زمان فعل چه نسبتش با جمله قبل، مبهم است. لوکاچ میگوید، «اما این انسان فرزانه جدید واپسین نوع انسان و جهانش واپسین ساختار سرمشقگون زندگی بود که روح یونانی بنا بود به وجود آورد. سؤالهایی که بینش افلاطون را تعیین و تحکیم کردند روشن شدند اما ثمری در پی نداشتند».
پیشتر گفتم که گویا «جوهر» در قاموس مترجم ما جایی ندارد ولی در همین صفحه ناگهان به ترکیب «بینشی جوهرساز» برمیخوریم، در ترجمه essence-creating vision. این دیگر اوج شلختگی است. مترجم ما به هر دلیلی تصمیم میگیرد essence را «جوهر» ترجمه کند اما حاضر نیست برگردد و essenceها و essentialهاي قبلی را تغییر دهد.
اما اوج کار مترجم در صفحه 24، به قول خودش، «پا به منصه ظهور میگذارد»: «به نظر میرسد کلمه رمز روح جدید که حامل سرنوشت جدیدی است «دیوانهوار عاشق یونانیها بودن» است. آری، بهراستی دیوانه یونانیها بودن!» گذشته از اشتباه عجیب و مضحک (بگوییم گروتسک) مترجم، همین دو جمله نشان از شلختگی مترجم پرکار و پرشتاب ما دارد. آخر چرا یک جمله را که در متن اصلی تکرار شده باید دو جور ترجمه کرد؟
The new spirit of destiny would indeed seem 'a folly to the Greeks'. / Truly a folly to the Greeks!
جملهای که مترجم ما «دیوانهوار عاشق یونانیها بودن» ترجمه کرده در متن اصلی داخل علامت نقل قول آمده. در ترجمههای انگلیسی و فرانسوی و در اصل آلمانی نیازی به پاورقیدادن نیست چون هر خوانندهای که به سراغ لوکاچ میرود به احتمال زیاد از ارجاع لوکاچ باخبر است و این تعبیر را میشناسد. راستش، هر خواننده مسیحی. خواننده فارسیزبان و البته خود مترجم قاعدتا این ارجاع را نمیشناسد اما کدگذاری لوکاچ باید دستش را بگیرد، که البته دست مترجم را نگرفته است. این تعبیر متعلق به پولس رسول است، در نامه اولش به قرنتیان. در باب اول این رساله چنین میخوانیم: «یهودیان خواستار آيتاند و يونانيان در پي حكمت، ولي ما مسيح مصلوب را وعظ ميكنيم كه یهودیان را سنگ لغزش است و غیریهودیان را جهالت، اما فراخواندگان را، چه یهودی و چه یونانی، مسیح قدرت خدا و حکمت خداست. زیرا جهالت خدا از حکمت انسان حکیمانهتر و ناتوانی خدا از قدرت انسان تواناتر است». نمیتوان از مترجمی که نمیدانیم چرا اینقدر در تولید ترجمه شتاب دارد توقع داشت برای فهم نسبت حکمت (یونانی) و جهالت (مسیحی) به عهد جدید رجوع کند اما میتوان از او انتظار داشت که فرق folly of و folly
to را تشخیص دهد یا... شاید اصلا هیچ توقعی نمیتوان داشت. ترجمه صحیح:
«روح جدید تقدیر بهراستی «یونانیان را جهالت» مینمود» یا «روح جدید تقدیر «در نظر یونانیان جهالت» مینمود. / آری، جهالت در نظر یونانیان».
در جاهایی هم که ترجمه تا بدین حد مغلوط نیست باز نمیتوان توقع دقت و سلاست داشت: «چنین شد که کلیسا به دولت-شهری جدید تبدیل شد و پیوند تناقضآمیز میان جانی کاملاً گناهکار و یقین عبث آن نسبت به بازخرید گناه به پرتوی تقریباً افلاطونوار از نوری لاهوتی در میانه واقعیتی ناسوتی تبدیل گردید: از این مغاک دهانگشوده، نردبان سلسلهمراتب ناسوتی و لاهوتی بازآفرینی شد». (ص 25)
Thus the Church became a new polis, and the paradoxical link between the soul lost in irredeemable sin and its impossible yet certain t redemption became an almost platonic ray of heavenly light in the midst of earthly reality: the leap became a ladder of earthly and heavenly hierarchies.
چنانکه میدانیم، redemption که از مصطلحات کلیدی الاهیات مسیحی است در اصل واژهای اقتصادی است (مترجم تا اندازهای به این نکته اعتنا کرده). برای مثال، redemption date به «سررسید» وام و «موعد بازخرید» اوراق بهادار میگویند. و صفت redeemable به معنای قابل معاوضه و قابل تأدیه است. طرفه اینکه redeemer تقریبا معنای اقتصادیاش را از کف داده. redeemer یعنی منجی و the Redeemer به طور مشخص دلالت به مسیح میکند. لوکاچ از irredeemable sin سخن میگوید (چیزی که در ترجمه از قلم افتاده). این صفت هم بار اقتصادی دارد: سهام بدون سررسید و اوارق قرضه غیرقابل استرداد، و البته در سیاق دینی در وصف گناه جبرانناپذیر یا خطای چارهناپذیر به کار میرود. لوکاچ میگوید، کلیسا پولیس جدید شد، نسخه مسیحی مدینه یونانی، و پیوند خارق اجماع میان جانی که غرق در معصیتی جبرانناپذیر است و رستگاری ناممکن هرچند قطعی آن پرتوی تقریبا افلاطونی از نور آسمانی در میانه واقعیت زمینی گردید: این جهش (leap) نردبانی شد از مراتب زمین و آسمان. تعبیر «یقین عبث آن نسبت به بازخرید گناه» کاملا گمراهکننده است. مترجم، به جهت بیدقتی، وجه دیالکتیکی ایده رستگاری در
الاهیات مسیحی را تباه کرده: لوکاچ از رستگاریِ ناممکن اما قطعیِ جان سخن میگوید. «ناممکن»، چون جان مرتکب گناهی غیرقابل جبران شده و در آن غرق گشته. و اینکه چرا مترجم leap را «مغاک دهانگشوده» ترجمه کرده بر من روشن نیست.
نثر لوکاچ در فصل دوم بخش اول کتاب («مسائل فلسفه تاریخ صورتها»)، به تناسب موضوع، قدری روانتر و آسانیابتر میشود و امید خواننده به کاهش لغزشها باز زنده میشود. به این جملهها از صفحه 29 ترجمه نظر کنید: «بنابراین، ذات [مترجم ما باز نظرش برگشته و در اینجا «ذات» را در ازای essence آورده] در جنگل زندگی نمیتواند تنه درختان برخاکافتاده را برافرازد و از آنها صحنه تراژیکی را بیاراید؛ یا باید در اندرون آتشگاهی که بازماندههای بیجان یک زندگی منحط در آن میسوزند چشم به وجود زودگذر شعلهای بازگشاید یا به آشوب پشت کند و به قلمرو انتزاعی ذاتیت محض بگریزد. این رابطه ذات با زندگیای است که فینفسه خارج از قلمرو درام نهفته است، درامی که دوگانگی سبک را در تراژدی مدرن که شکسپیر و آلفیری دو قطب آن هستند ناگزیر میسازد».
مترجم در این سطرها طبعآزمایی میکند و حال و هوای «ادبی» نثر لوکاچ جوان به نثر او سرایت میکند، اما جمله آخری که نقل کردم کاملا غلط است. ترجمه انگلیسی:
therefore, the essence cannot build a tragic stage out of the felled trees of the forest of life,
اگر مترجم به ایجاز نثر لوکاچ وفادار میماند، جملهای دقیقتر (و به نظر من زیباتر) از آنچه نوشته تولید میکرد. لوکاچ مینویسد، «بنابراین، ذات نمیتواند از درختان قطعشده جنگل حیات صحنهای تراژیک بسازد،». ادامه را بخوانیم:
but must either awaken to a brief existence in the flames of a fire lit from the deadwood of a blighted life, or else must resolutely turn its back on the world's chaos and seek refuge in the abstract sphere of pure essentiality.
«ذات باید در شعلههای آتشی که با شاخههای خشکیده حیاتی بربادرفته افروختهشده متوجه هستی و حیاتی کوتاه شود، وگرنه باید با قاطعیت از آشوب جهان روی بگرداند و در حوزه انتزاعی ذوات محض پناه جوید».
مترجم تا اینجا غلط فاحشی مرتکب نشده ولی برخلاف ظاهر ادبی جملههایش یک مراعاتالنظیر زیبا را حیف کرده است. میتوان deadwood را چیزهای زائد و اسقاطی ترجمه کرد (deadwood مجازا به آدمهای بهدردنخور میگویند) اما معنای اصلی آن «شاخههای خشکیده» و حتی ترجمه تحتاللفظی آن «چوبِ مرده» منظومه استعارههای لوکاچ را در این جملهها کامل میکند. «بازماندههای بیجان» انتخاب مترجم است و خالی از لطف نثر لوکاچ است. اما جمله بعدی کاملا غلط است.
It is the relationship of the essence to a life which, in itself, lies outside the scope of drama that renders necessary the stylistic duality of modern tragedy whose opposite poles are Shakespeare and Alfieri.
مترجم متوجه ساخت اساسی جمله نشده است:
It is the relationship ... that renders necessary...
لوکاچ میگوید، رابطه ذات با حیاتی که، فینفسه، از دامنه تئاتر بیرون است دوگانگی سبکی تراژدی مدرن را ضروری میسازد - تراژدی مدرن، برحسب این دوگانگی، دو قطب متضاد دارد: شکسپیر و آلفیری.
بیتوجهی به ساخت جمله گاهی موجب ترجمه غلط جملههای کوتاه و سادهای چون این جمله میشود:
Life is not organically absent from modern drama; at most, it can be banished from it.
مترجم به دلیلی نامعلوم قید organically را صفت life میگیرد و این جمله غلط را تولید میکند: «زندگی انداموار در نمایش مدرن ناپدید نیست، حداکثر میتواند از آن طرد شود». (ص 31) لوکاچ میگوید، زندگی به طور طبيعی (یا اساسا) از تئاتر مدرن غایب نیست؛ فوق فوقش، ممکن است از آن تبعید شود. در ترجمه جمله ساده بعدی هم مترجم مرتکب بیدقتی و لغزش میشود: «اما طرد زندگی به گونهای که کلاسیکهای مدرن انجام میدهند به معنای آن است که نهتنها وجود بلکه قدرت واقعیت طردشده را نیز مورد تصدیق قرار میدهند...» میدانیم که «کلاسیکهای مدرن» اصطلاحی در نقد ادبی است. لوکاچ، اما، در اینجا از ترکیب دیگری استفاده کرده:
But the banishment which modern classicists practice implies a recognition, not only of the existence of what is being banished, but also of its power.
Classicists به پیروان سبک کلاسیک میگویند. «کلاسیسيستِ مدرن» یعنی کسی که در عصر جدید از سبک کلاسیک پیروی میکند. کلاسیسيستهای مدرن با تبعید زندگی از فضای تئاتر و تراژدی نه فقط وجود آنچه را که تبعید میکنند تصدیق میکنند بلکه به قدرت آن اذعان میکنند.
ترجمه «نظریه رمان» مصداق کامل شلختگی است. مترجم کاری ندارد به اینکه بحثی در فصل اول درباره تقابل «جهان آنگونه که هست» و «جهان آنگونه که باید باشد» آمده و در فصل دوم تکرار شده است. به این پاراگراف مغلوط نگاه کنید:
«این پیوند درهمنشکستنی با هستی و ساختار حقیقی واقعیت یعنی تفاوت اساسی حماسه با درام نتیجه ضروری این امر است که ابژه تمام اشعار حماسی چیزی جز زندگی نیست. با آنکه مفهوم ذات مستلزم جهان استعلایی و تبلور آن در وجود جدید و برتری است که باید-بودی را بیان میکند، در واقعیت خویش که از شکل زاده شده مستقل از تمام مضامین مشخصی است که به وجودی ساده تعلق دارند؛ از سوی دیگر، مفهوم زندگی عینیت واضح و ثابت جهان استعلایی را کنار میگذارد». (ص 36)
«هستی و ساختار حقیقی واقعیت» در ازای reality as it is آمده است و as it is به صورت ایتالیک چاپ شده، یعنی تأکید لوکاچ بر «آنگونه که هست» است.
This indestructible bond with reality as it is, the crucial difference between the epic and the drama, is a necessary consequence of the object of the epic being life itself. The concept of essence leads to transcendence simply by being posited, and then, in the transcendent, crystallises into a new and higher essence expressing through its form an essence that should be - an essence which, because it is born of form, remains independent of the given content of what merely exists. The concept of life, on the other hand, has no need of any such transcendence captured and held immobile as an object.
ترجمه صحیح: «پیوند تباهیناپذیر با واقعیت آنگونه که هست، تفاوت بسیار مهم میان حماسه و درام، از پیامدهای ضروری این مهم است که موضوع حماسه خودِ زندگی است. مفهوم ذات همین که برنهاده میشود (posited) به تعالی راه میبرد و آنگاه، در ساحت تعالی، در ذات جدید رفیعتری تبلور مییابد که از طریق صورتش ذاتی را که باید باشد بیان میکند - ذاتی که، چون از صورت (فرم) زاده میشود، از محتوای دادهشده آنچه صرفا هست مستقل میماند. در مقابل، مفهوم زندگی نیازی به هیچ تعالیای از اینگونه ندارد که به صورت یک شیء (یا متعلق ادراک) ثبت میشود و بیحرکت و ثابت داشته میشود».
البته، چنانکه دیدیم، مترجم فقط در جملههای طولانی و دشواری مثل این دچار لغزش نمیشود. به این جمله سادهتر نظر کنید: «در نتیجه نقش آنها به نقش سقراط در زایش اندیشهها تقلیل مییابد؛ آنها هرگز با هیچ معجزهای نیز نمیتوانند از خویشتن خود چیزی را به حیات بیفزایند که قبلاً در وجود آنها نبوده است». (ص36) «وجود آنها»؟ اولین «آنها» که در جمله آمده به these forms برمیگردد. اما «آنهای» دوم؟ «آنهای» سوم؟ ترجمه انگلیسی:
And so these forms, which, here, can only play the role of Socrates at the birth of thoughts, can never of their own accord charm something into life that was not already present in it.
مشخص است که «آنهای» سوم غلط است. لوکاچ مینویسد، «و بدینسان این صورتها که در اینجا فقط میتوانند در نقش سقراط بههنگام زایش افکار ظاهر شوند هرگز نمیتوانند خودبهخود (یا به میل خود) با سحر و افسون چیزی را که از پیش در زندگی حضور ندارد به درون آن بدمند». به روایت مترجم، فرمها نمیتوانند چیزی را که قبلاً در وجود خودشان نبوده به حیات بیفزایند.
یک صفحه بعد باز به جملههایی عجیب و مخدوش برمیخوریم: «باید-بود زندگی را میکشد و اگر قهرمان تراژدی صفات نمادین زندگی را میپذیرد فقط با این هدف است که بتواند در مراسم نمادین مرگ خویش جهان استعلایی را به نمایش گذارد. در عوض، شخصیت حماسه باید به تاوان نابودی یا از توان افتادن عنصری که پشتیبان اوست و او را در برمیگیرد و از وجود خویش سرشار میکند زنده بماند». (صص 37-36) شخصیت حماسه باید زنده بماند به تاوان چه؟ باید زنده بماند تا تاوان گناهی را بپردازد؟ تاوان نابودی عنصری که...؟ نه. معلوم است که جمله مترجم ایراد دارد.
The 'should be' kills life, and the dramatic hero assumes the symbolic attributes of the sensuous manifestations of life only in order to be able to perform the symbolic ceremony of dying in a sensuously perceptible way, making transcendence visible;
میخواهم بگویم ترجمه فارسی بر اساس ترجمه فرانسوی است و از تصحیح جمله اول بگذرم ولی راستش بیدقتی و شلختگی مترجم اجازه اعتمادکردن نمیدهد؛ لوکاچ میگوید:
«هر حکمی مبتنیبر «باید چنین باشد» زندگی را میکشد، و قهرمان درام [یا تراژدی] فقط با این هدف صفات نمادین تجلیهای حسی [یا لذتبخش] زندگی را میپذیرد که بتواند آیین نمادین مردن را به شیوهای قابل ادراک حسی اجرا کند و تعالی را مرئی سازد؛»
اما غلط اصلی به جمله دوم مربوط میشود:
yet in the epic men must be alive, or else they destroy or exhaust the very element that carries, surrounds and fills them.
«اما در حماسه انسانها باید زنده باشند وگرنه همان عنصری را نابود میکنند یا به اتمام میرسانند که ایشان را حمل میکند، احاطه میکند و سرشار میکند» (مترجم فارسی میگوید انسانها به تاوان نابودی آن عنصر باید زنده بمانند).
علاوه بر بیدقتیها در ترجمه واژههای فنی، در انتخاب معادل برای دیگر واژهها هم بیدقتی و بیذوقی فراوان است و نیز غلطخوانی بر اثر تعجیل. به نمونههایی از صفحه 49 ترجمه فارسی نظر کنید: «اما برای زندگی سنگینی به مفهوم فقدان معنایی بلاواسطه حاضر، گمشدنی چارهناپذیر در پیچوخم علتهایی بیمفهوم، رشد و نموی بدون ثمر بر سطح زمین و به دور از آسمان و اسارت در چنبر ماده خام است بیامید رهایی؛»
In life, however, heaviness means the absence of present meaning, a hopeless entanglement in senseless casual connections, a withered sterile existence too close to the earth and too far from heaven, a plodding on, an inability to liberate oneself from the bonds of sheer brutal materiality,
مترجم casual را causal خوانده و اعتنایی به قید too و تکرار آن هم ندارد: «اما سنگینی در زندگی به معنای غیاب معنای حاضر و گرفتاریِ عاری از امید در پیوندهای بیمعنای تصادفی است، هستیِ سترون پژمردهای بیش از حد نزدیک به زمین و بیشازحد دور از آسمان، لِکولِککردن و خرحمالی، ناتوانی از رهانیدن خویش از قید مادیت زمختِ خام ...» جمله لوکاچ تمام نشده اما مترجم از نفس افتاده و مطابق رسم بسیاری از مترجمان سالهای اخیر دست به دامان نقطهویرگول شده است و تلاشی برای چسباندن جمله بعدی به جمله قبلی به عمل آورده و عبارت «این بدان معنی است که» هم از خود درآورده: «این بدان معنی است که بهترین نیروهای حلولیافته در زندگی، پیوسته درصدد هستند که با آنچه در زبان داوری ارزشیِ شکل بیمایگی نام دارد به مصاف بپردازند». (ص 49) ادامه جمله را با ترجمه انگلیسی بخوانیم:
everything that, for the finest immanent forces of life, represents a challenge which must be constantly overcome - it is, in terms of formal value judgment, triviality.
«هر چیزی که، از نظر نابترین نیروهای درونماندگار زندگی، نمایانگر چالشی است که پیوسته باید بر آن فایق آمد -این، از منظر ارزشداوری صورتنگر (formal)، بیهودگی است».
و در همانجا به این جملهها نگاه کنید: «فرایندی که تمام زندگی را در اسطوره تسخیر میکند، قبل از هر آفرینش ادبی، هستی را از تمام سنگینیهای ابتذال پالوده کرده است؛»
the pre-poetic process of embracing all life in a mythology had liberated existence from all trivial heaviness;
«فرایند ماقبل شاعرانه استقبال از کل حیات در قالب نظامی اسطورهای هستی را از کل سنگینی بیهودهاش رهانیده بود؛»
و این جمله، «اما شعر تنها میتواند با ظرافت به عمل شکفتن یاری رساند و گلبستهای از آزادی حمایل چیزی سازد که پیشاپیش رهیده از هر پیوندی است».
Verse itself, however, can only tentatively encourage the bud to open; verse can only weave a garland of freedom round something that has already been liberated from all fetters.
نکته اول اینکه، بهتر است verse «نظم» (در مقابل «نثر») ترجمه شود نه شعر. دوم اینکه مترجم قید tentatively را «باظرافت» ترجمه کرده است که کاملاً غلط است. شاید آن را tenuously خوانده است، چون tenuous به معنای ظریف و نازک است. tentative یعنی «آزمایشی»، «موقت و غیرقطعی» و «محتاطانه». لوکاچ میگوید، «در هومر، غنچههاي بهاري تازه داشتند باز ميشدند، آماده شكفتن بودند. اما خود نظم (verse) فقط با تردید و احتیاط (یا به وجهی آزمایشی) میتواند غنچهها را تشویق به شکفتن کند؛ نظم فقط میتواند به دور چیزی که تازه از هر کند و زنجیری رها گشته تاج گلی از آزادی ببافد».
شتابزدگی و شلختگی در ترجمه، دو ویژگی اصلی کار مترجم فارسی «نظریه رمان»، بسیاری وقتها معنای جملهها را کاملاً مخدوش میکند. گاهی یک بیدقتی کوچک، بیاعتنایی به ساخت جمله، به تحریف مطلب میانجامد. مترجم فارسی:
«در شعر غنایی تنها لحظات بزرگ وجود دارند که در آن وحدت معنادار طبیعت با جان، و به همان سان دوگانگی معنادار آنها، انزوای ضروری و پذیرفتهشده جان را ابدی میکند». (ص 55) این جمله ظاهراً مسئلهای ندارد. اگر به مترجم اعتماد کنیم، لوکاچ میگوید «وحدتِ طبیعت با جان انزوای جان را ابدی میکند». یعنی «وحدت» فاعل و «انزوا» مفعولِ فعل «ابدی میکند» است. اما نه، اینطور نیست. ترجمه انگلیسی:
In lyric poetry, only the great moment exists, the moment at which the meaningful unity of nature and soul or their meaningful divorce, the necessary and affirmed loneliness of the soul becomes eternal.
چنانکه میبینید، فعل جمله اصلا متعدی نیست. لوکاچ میگوید در شعر غنایی چیزی به جز لحظه باعظمت وجود ندارد (نه لحظات بزرگ) و در این لحظه وحدت معنادار طبیعت و جان یا جدایی معنادارشان، یعنی تنهایی ضروری و محرز جان ابدی میشود. جمله بعدی مترجم فارسی هم مغشوش است:
«جان در این لحظه غنایی، جداشده از مرور نامتمایز ایام، رهاشده از تکثر و جبرباوری مغشوش خویش، نابترین درونبود خود را در ذات منجمد میکند؛ حال آنکه طبیعت، بیگانه و ناشناختنی، خود را [از] قدرت درونبود به نمادی رخشان تغییر میدهد».
At the lyrical moment the purest interiority of the soul, set apart from duration without choice, lifted above the obscurely-determined multiplicity of things, solidifies into substance; whilst alien, unknowable nature is driven from within, to agglomerate into a symbol that is illuminated throughout.
«در لحظه غنایی، نابترین اندرونیِ جان، جداگشته از جریان زمانی که در آن حق انتخابی نیست و قرار گرفته بر فراز کثرت اشیا که تابع علل موجبهای ناشناس است، در قالب جوهر تبلور و استحکام مییابد؛ این در حالی است که طبیعت نشناختنی بیگانه از درون به پیش رانده میشود تا در قالب نمادی سرتاپا منور فشرده گردد».
هرکس درگیر ترجمه متنهای نظری باشد میداند یکی از چالشهای ترجمه در این حوزه یافتن مرجع ضمایری چون it است و از مترجم کتاب لوکاچ توقع میرود دستکم در این مورد اشتباه نکند: «اما چنین رابطهای فقط در لحظات غنایی میان جان و طبیعت برقرار میشود؛ وگرنه طبیعت به علت فقدان همین معنا به انباری بدیع، مملو از نمادهای مورد استفاده ادبیات، تقلیل خواهد یافت؛ به نظر میرسد که شعر در این وضعیت در گونهای حرکت جادویی ثابت مانده که تنها غنا و کلام جادوییاش میتواند آن را در آرامشی پرجنبوجوش و سرشار از مفهوم قرار دهد». (ص 56) قبل از مقابله هم میتوان حدس زد جمله دوم ایرادی دارد. معلوم نیست چرا یکباره بحث شعر پیش میآید:
Yet this relationship between soul and nature can be produced only at lyrical moments. Otherwise, nature is transformed - because of its lack of meaning - into a kind of picturesque lumber-room of sensuous symbols for literature; it seems to be fixed in its bewitched mobility and can only be reduced to a meaningfully animated calm by the magic word of lyricism.
واضح است که it به nature برمیگردد: «اما این رابطه جان و طبیعت را فقط در لحظههای غنایی میتوان ایجاد کرد. در سایر لحظهها، طبیعت -به علت بیمعنا بودنش- به نوعی انباریِ تماشایی تبدیل میشود، حاوی نمادهایی احساسبرانگیز برای ادبیات؛ انگار طبیعت در تحرک جادوشدهاش ثابت نگه داشته شده و فقط با کلام جادویی شعر غنایی میتوان آن را مبدل به آرامشی ساخت که به صورت معنیداری جان یافته است». مسلما این ترجمه آرمانی نیست و شاید معنا را بهدرستی و بهطورکامل منتقل نکند ولی اینقدر هست که خواننده را گمراه نمیکند، دستکم حرفهایی را که لوکاچ درباره طبیعت زده درباره شعر جلوه نمیدهد. به این جملههای پاراگراف دوم صفحه 56 نظر کنید: «طبیعت ثانوی، طبیعت روابط اجتماعی، هیچ ذاتیت غنایی ندارد؛ شکلهای آن چنان انعطافپذیرترند که نمیتوان آنها را با لحظات نمادآفرین وفق داد؛ مضمون قوانین آن چنان مشخص است که هرگز نمیتواند از عناصری رها شود که باید به نقطه عزیمت آفرینش در شعر غنایی تبدیل گردند؛ اما عناصر چنان انحصاراً از فیض این قوانین زندهاند، چنان وجود مشخص و مستقل خود را از دست دادهاند که بدون این قوانین به هیچ تقلیل مییابند». ترجمه انگلیسی:
The second nature, the nature of man-made structures, has no lyrical substantiality; its forms are too rigid to adapt themselves to the symbol-creating moment; the content of the second nature, precipitated by its own laws, is too definite to be able to rid itself of those elements which, in lyric poetry, are bound to become essayistic; furthermore, these elements are so much at the mercy of laws, are so absolutely devoid of any sensuous valency of existence independent from laws, that without them they can only disintegrate into nothingness.
حال، میتوان فهمید با چه ترجمه شلختهای درگیریم: «این عناصر چنان انحصارا از فیض این قوانین زندهاند». زندهبودن از فیض قوانین؟ بله، ما انگلیسیزبان نیستیم ولی میتوانیم حدس بزنیم که at the mercy of ترکیبی است خاصِ فرهنگی که ما آن را نزیستهایم. وقتی میگوییم کسی/چیزی در گروه mercy کسی/چیزی است، منظورمان این است که گرفتار آن کس یا چیز است. مترجم از خیر ترجمه essayistic هم گذشته است. ترجمه صحیح:
«طبیعت ثانوی، طبیعت ساختارهای ساخته آدمی، هیچ جوهر غنایی ندارد؛ صورتهای طبیعت ثانوی صلبتر از آناند که بتوانند خود را با لحظه نمادآفرین وفق دهند؛ محتوای طبیعت ثانوی که معلول قانونهای خودش است قطعیتر از آن است که بتواند خود را از آن عنصرهایی برهاند که، در شعر غنایی، لاجرم کیفیتی جستاری مییابند؛ وانگهی، این عنصرها چندان در چنگال قانونها اسیرند، چندان از هرگونه ظرفیت لذتآفرین هستیِ رها از قانونها عاریاند، که بدون آنها چارهای جز معدومشدن ندارند».
خواننده زمانی میتواند به مترجمی اعتماد کند که وقتی به جملهای در زمان مبدأ برخورد که مشابهش به طور معمول در زبان مقصد یافت نميشود جملهای بامعنی و با ساختی محکم بسازد، چندان که امکانهای نهفته در زبان مقصد در مسیر فعلیت افتند. به این جمله مترجم فارسی نظر کنید:
«مگر آنکه نیاز نداشته باشد با این هدف که ساختارها به تخته پرش کنشها تبدیل شوند، بیش از آن میزان که از خود کنشها نفسانیت تحصیل میکند در ساختارها عامل نفسانی وارد سازد. جان در چنین جهانی نمیکوشد تا قوانین را بشناسد، زیرا این خود جان است که در آن زمان قانون آدمی است؛ آدمی در هرکدام از آزمونهایش برای اثبات خود همان چهره همان جان را از نو کشف میکند». (ص 58)
if no more of the soul has to be put into the man-made structures to make them serve as man's proper sphere of action than can be released, by action, from those structures. Under such conditions the soul has no need to recognise any laws, for the soul itself is the law of man and man will behold the same face of the same soul upon every substance against which he may have to prove himself.
معلوم است که چنین جملهای را باید ابتدا باز/ اوراق کرد و سپس در زبان مقصد بازش ساخت وگرنه به جمله مبهم و مغشوشی چون آنچه مترجم فارسی تولید کرده خواهیم رسید. به گفته لوکاچ، آدمی میخواهد ساختارهای ساخته خود را (همان طبیعت ثانوی را) بدل کند به حوزه عملِ درخور خویش و بدین منظور باید در آن ساختارها جان بدمد، یعنی باید جان را وارد آن ساختارها کند. لوکاچ میگوید سوژه اخلاقی به شرطی میتواند اسیر قانونها و حالتهای عارض بر روح (moods) نشود که مجبور نباشد بیش از آن مقداری از جان را که میتوان از طریق عمل از ساختارهای ساخته آدمی آزاد کرد داخل آن ساختارها کند. شک نیست که با مطلب دشوار و نیازمند تأملی مواجهیم ولی راهحل مسلما مخدوشکردن معنا نیست. ترجمه پیشنهادی:
«به شرط آنکه سوژه اخلاقی مجبور نباشد بیش از آن میزانی از جان را که میتوان، از طریق کنش، از ساختارهای ساخته آدمی آزاد کرد وارد آن ساختارها کند تا آنها را حوزه درخور کنش آدمی گرداند. در چنین شرایطی، جان نیازی ندارد هیچ قانونی را به رسمیت بشناسد، زیرا جان خود همان قانون آدمی است و آدمی در هر جوهری که شاید مجبور باشد خود را در مقابل آن به اثبات رساند یک چهره میبیند، آنهم چهره یک جان».
فصل آخر رساله زیبای لوکاچ درباره تالستوی است و با اشارهای به داستایفسکی تمام میشود. این فصل در قیاس با فصلهای قبلی کتاب روانتر و ظاهرا قابل فهمتر است و بالطبع لغزشهای مترجم فارسی هم کمتر است، هرچند لغزشهای جدی هنوز هستند. در صفحه 147، به این جمله برمیخوریم: «بنابراین، موجب استعلای هیچکدام از شکلها و ساختارها نمیشود، بلکه فقط امکانات ملموس تاریخی آنها را اعتلا میدهد؛ و همین امر برای نابودی حلولیت شکل کافی است».
therefore it does not transcend these forms and structures generally but only their historically given concrete possibilities - and this is enough to destroy the immanence of form.
بله، مترجم کوشیده تقابل «تعالی» (فراروی) و «حلولیت» (درونماندگاری) را به فارسی منتقل کند اما بهایش تولید جملهای غلط. فعل transcend یعنی فراسوی... رفتن/بودن. لوکاچ میگوید، قصد رماننویسی چون تالستوی برای خلق حماسهای در قالب رمان «در کل از این صورتها و ساختارها فراتر نمیرود بلکه فقط فراتر از امکانهای انضمامی و ملموسی میرود که دادههای تاریخاند - و همین برای ازبینبردن درونماندگاری صورت کفایت میکند».
در صفحه 153 به غلط عجیبی برمیخوریم که باز گواهی است بر عزم جزم مترجمی برای بهپایانرساندن و بهبازاررساندن کتابی که ترجمه میکند حتی با تولید جملههایی که نشان میدهند مترجم ما پروای تناقضگویی و نقض غرض ندارد: «نارضامندی شخصیتهای اصلی در مواجهه با تمام چیزهایی که جهان فرهنگ پیرامونشان میتواند به آنها عرضه دارد، و در نتیجه به دنبال طرد این جهان، جستار و کشف دنیایی دیگر یعنی واقعیتی دیگر و اساسیتر از طبیعت». کاری به بدساختبودن جمله مترجم نداشته باشید. فقط آخرین کلمات را ملاحظه کنید. شخصیتهای تالستوی از مواهب فرهنگ پیرامون خود ناراضیاند و به دنبال کشف دنیایی میروند که از طبیعت اساسیتر است.
the central characters' dissatisfaction with whatever the surrounding world of culture can offer them and their seeking and finding of the second, more essential reality of nature.
بله، شخصیتهای مرکزی کارهای تالستوی از هرآنچه میتوان در جهان فرهنگ یافت ناخرسند و دلزدهاند و به همین سبب واقعیت دومی میجویند، واقعیتی ذاتیتر. این واقعیت دوم، در مقابل واقعیت اول که همان فرهنگ است، طبیعت نام دارد. آنها واقعیت دومی را میجویند و مییابند که از واقعیت اول ذاتیتر است، نه واقعیتی که از طبیعت اساسیتر است.
لوکاچ «نظریه رمان» را که در زمستان 1915-1914 به اتمام رسیده بود (و یادمان باشد، جنگ جهانی اول، چند ماه قبل، در تابستان 1914 آغاز شده و در زندگی و کار بسیاری از مردم وقفه انداخته بود) در سال 1920 به صورت کتاب چاپ و منتشر کرد. شماری از روشنفکران برجسته اروپا با شور و حرارت از جنگ طرفداری کردند، از جمله گیوم آپولینر و توماس مان. لوکاچ و بلوخ و همنسلانشان جنگ را مردود میدانستند. امری جورج مینویسد، «در برابر شبح شوم امکان پیروزی آلمان در جنگ، تنها واکنشی که لوکاچ میتوانست ابراز کند این بود که بپرسد: آیا کسی هست که ما را از دست تمدن غرب نجات دهد؟» مشخص بود که این سوال تلخ جز جوابی تلخ نمیتوانست داشت اما مقدر بود که لوکاچ جوابش را زود به دست آورد، قبل از آنکه «نظریه رمان» به انتشار رسد. جواب، برای لوکاچ، مارکس بود. لوکاچ پای در راهی نهاد که از رمانتیسم به بلشویسم میرسید. واپسین جملههای «نظریه رمان» (پیش از اشاره به داستایفسکی که به گفته لوکاچ فرمی خلق کرد که فراتر از دامنه بحثهای رساله اوست) بنا به روایت مترجم فارسی: «رمان شکلی است منطبق با دورانی كه فیشته آن را روزگار گناهکاری محض نام نهاد؛ و این شکل تا
زمانی که جهان مطیع این صورت فلکی است، شکل مسلط باقی میماند». همین جملهها با ترجمه عزتالله فولادوند: «رمان شکلي [از آفرینش هنری] است مخصوص عصری که فیشته به آن عصر گناهکاری مطلق گفته است و تا هنگامی که کوکب بخت دنیا چنین است، رمان باید در این موقعیت فائق باقی بماند». مترجم فارسی «نظریه رمان» stars را «صورت فلکی» (به انگلیسی، constellation) ترجمه کرده ولی stars (یعنی «ستاره» به صورت جمع) در اینجا یا به معنای طالع و طالعبینی است یا به معنای تقدیر و سرنوشت یا شاید همان بخت و اقبال. «کوکب بخت» پیشنهاد مترجمی بهراستی باذوق است. لوکاچ رمان را فرم یا صورت درخور عصر گناهکاری مطلق (که تعبیر فیشته است) میدانست و مادام که طالع بخت جهان چنین است که لوکاچ میدید رمان میبایست صورت مسلط بماند... مطالعه ترجمه فارسی «نظریه رمان» ما را با سؤالی از جنس سؤال لوکاچ در برخورد با فاجعه جنگ اول رودررو میکند، زمانی که لوکاچ با (شاید) پرده آخر تراژدی فرهنگ و تمدن غرب مواجه بود. ما تماشاگران تئاتر مضحکه ترجمههای شلخته و آشفتهای هستیم که گناه شلختگی خود را به کار مترجمان فرانسوی و انگلیسی نسبت میدهند و... شاید روزی تقصیر را
به گردن خود نویسندگان و متفکران آلمانیزبانی چون لوکاچ و آدورنو و بنیامین اندازند.